بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ. وَ عَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ اللَّعْنُ الدَّائِمُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ. اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلَى آبَائِهِ فِي هَٰذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيًّا وَ حَافِظًا وَ قَائِدًا وَ نَاصِرًا وَ دَلِيلًا وَ عَيْنًا حَتَّىٰ تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعًا وَ تُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا. اللَّهُمَّ ارْزُقْنَا رَأْفَتَهُ وَ رَحْمَتَهُ وَ دُعَاءَهُ وَ خَيْرَهُ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَ سَهِّلْ مَخْرَجَهُ.
ما برای تعمیم ربا در ربای معاوضی به سایر معاملات، گفتیم ادلهای در اینجا داریم. یکی «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ» بود، که در جلسات قبل مطرح کردیم. یکی هم تعمیم ملاک بود که در جلسۀ قبلی مطرح شد. یکی هم روایاتی است که در این باب هست. یکی از آنها، همان روایتی است که به طرق مختلف، البته طبق مبنایی که اختیار کردیم، یک روایت نیست، بلکه روایات متعددهای است که هم اسناد آنها فرق میکند و هم متنشان گاهی اندکی فرق میکند؛ ولی یک مطلب را میخواهند بگویند و آن این است که ربا دو جور است: ربای حلال داریم و ربای حرام داریم. ملخص گفتۀ اینها این است که آن ربای حلال، آن است که این آقایی که قرض میدهد، شرط نکرده است که مقترض چیزی به او بدهد؛ خیر، آن آقا خودش یک اضافهای برمیگرداند و میدهد.
اکنون اگر این شخصی که قرض میدهد، طمع این را داشته باشد که آن یک چیزی به او بدهد، خب در اینجا ثواب خود را از بین برده است؛ ولی شرط نکرده است و اخذ این پول حرام نیست. اما اگر شرط هم نکرده باشد و او خودش برداشت و داد، آن حرمت هم معلوم نیست که باشد. لِلَّه این کار را کرده بود و ثواب خود را هم در آنجا میبرد. نمیتوان گفت خیر. ظاهر این روایات این است که اینها متعدد بودند. عرض کردم در جلسۀ قبل، بعضی سندشان ایراد دارد و دلالت بعضی اندکی خوب نیست؛ اما به این روایت اخیر آن، من دوباره مراجعه کردم و دیدم سند خوبی میتوان برایش درست کرد؛ با یک شکلی که البته مبنایی است دیگر.
این بنا بر نقل صدوق است که صدوق اینطور دارد که: «وَ أَمَّا الَّذِي لَا يُؤْكَلُ»، یعنی آن ربایی که «لَا يُؤْكَلُ» است، «فَهُوَ أَنْ يَدْفَعَ الرَّجُلُ إِلَى الرَّجُلِ عَشَرَةَ دَرَاهِمَ عَلَى أَنْ يَرُدَّ عَلَيْهِ أَكْثَرَ مِنْهَا». ده درهم میدهد به طمعی که آن، «عَلَى أَنْ يَرُدَّ عَلَيْهِ أَكْثَرَ مِنْهَا». یعنی مشروط است دیگر، طمعِ تنها نیست. این را به این شکل و به این شرط میدهد که آن دوازده تا را برگرداند. «فَهَذَا الرِّبَا الَّذِي نَهَى اللَّهُ عَنْهُ فَقَالَ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا الْبَيْعَ». در اینجا ببینید تعبیر این است: «وَ أَمَّا الَّذِي لَا يُؤْكَلُ فَهُوَ أَنْ يَدْفَعَ الرَّجُلُ إِلَى الرَّجُلِ عَشَرَةَ دَرَاهِمَ عَلَى أَنْ يَرُدَّ عَلَيْهِ أَكْثَرَ مِنْهَا فَهَذَا الرِّبَا الَّذِي نَهَى اللَّهُ عَنْهُ». اکنون از این بفهمیم که فقط این قرض را میخواهد بگوید؟ «عَشَرَةَ دَرَاهِمَ عَلَى أَنْ يَرُدَّ عَلَيْهِ أَكْثَرَ مِنْهَا». ده درهم میدهد که دوازده درهم بگیرد، یعنی این فقط قرض است؟ یا خیر، این اعم است؟ اینقدر به او میدهد که آن هم بله. ظهور در بقیه ندارد. یعنی ما نیاز به ظهور داریم دیگر. بله، من اگر الان… اگر «یَرُدَّ» معنا دارد، رد مال معنایش این است که… اگر من مصالحه کردم با شما، نمیگیرد؟ به دست بیاوریم. مصالحه باشد نمیگیرد؟ من مصالحه میکنم با شما ده درهم میدهم که شما در برابر دوازده درهم، مقابل دوازده درهم شما به من بدهید. این تعبیر میگیرد یا نمیگیرد؟ مصالحه. منصرف یعنی ظهورساز نیست استاد. یعنی چه ظهورساز نیست؟ روشهای ساده را میگیرد، ولی روشهای مثلاً پیچیدهتری که در قالب… خیر، عقود دیگر را نبرید، همراه با عقود دیگر نشود. اکنون فقط یک صلحی است. بله، یا فرض کنید که معاوضهای است. معاوضهای است مستقل که بیع نیست. این را میدهم مقابل این. آنکه قسم حضرت عباس برایش بخوریم بحث قرض است، در غاریه به نظر من از این… یا فرض کنید… مصالحةً ده درهم به من دوازده درهم. «یَرُدَّنِی». در معاملهای که، در معاملهای که دو چیز جدید میخواهند معامله شوند، هیچگاه «یَرُدَّ» استفاده نمیشود. اگر من… چرا استفاده نمیشود؟ در قالب به جای، یعنی انگاری همان را میخواهی باید برگردانی. در قرض است که «یَرُدَّ»، یعنی در غصب. در اینجا… خیر، گفتم کالا به کالا را چه میگویید؟ چیزی که گرفتی برگردان. کالا به کالا را چه میگویید؟ یک هندوانه به شما میدهم که شما یک هندوانه و نصفی به من بدهی؛ ولی این فرض کنید از این گردههاست، آن از آن هندوانههای دراز است. رد یعنی شما همان چیزی را که گرفتی باید رد کنی. خیر، برگردانیم. کجا گفته است همان چیز؟ اصلاً در عربی این نیست، خوابیده است. این را به او میدهد به این که چنین چیزی را به او برگرداند به جایش. «أَنْ يَرُدَّ عَلَيْهِ». کجا در بیع، اجاره، مضاربه، اینها ما کجا استعمال لفظ «رد» را داریم؟ یک مورد شما شاهد بیاورید. یکیش همین است که دارم میگویم دیگر. این عربی است. آقا، در محاوره بگوییم من به تو یک هندوانه میدهم به شرط اینکه به من رد کنی یک چیز دیگر را. نمیشود اینطور گفت؟ «رد» اصلاً معنایش یعنی اینکه شما کالای قبلی را مفروض گرفتی. کجا این را دادیم؟ بابا چه کسی این را ادعا کرده؟ یک لغوی بیاید ببینم چه کسی این را گفته است. رد در آن نیست، چنین چیزی. ما هم که، من خودم که… بابا من که دیگر این نیستم که آنجا زندگی کردم و بزرگ شدم و متولد شدم اصلاً آنجا. اینها نبوده است در آن. رد یعنی استظهارش از ظواهر اینگونه است حاج آقا؟ مگر در لسان عربی ظاهراً رد اعم است؟ حالا ما این برداشت را… یعنی میگویم برایتان بیشتر شاید الان… خیر، این نیست در آن. ولی میشود. اکنون مخصوصاً در کالا به کالا خیلی روشن است. شما یک جا در معاملات بیاورید که… من مکتب نظرتان… رد ظاهر در… رد ظاهر در اشتراط است. این مقدار را قبول میکنیم. این را به او میدهد، گویا دارد شرط میکند که اینقدر را من برگردانم. اما اینکه مسئله قرض باشد، خیر. استاد، برگرداندن دیگر بیع نمیشود. چرا؟ معاوضۀ کالا به کالا بیع داریم که… کال به کالایی که مبیع، بایع و مشتری آن مشخص است. بعد بحث میکنیم، یکی از بحثهایی که داریم همین است که اگر مشخص نبود چه؟ این برایش جنس مهم است، آن هم برایش جنس مهم است؛ که مرحوم آقای خوئی میگوید این دیگر بیع نیست اصلاً. این را آقایان پذیرفتهاند، بگویید. ولی در هر حال، رد هست در آنجا. من این را میدهم، اصلاً بیع هم نیست، اسمش بیع نیست. من این را میدهم که شما آن را به من بدهید. هر دو هم جنس برایمان مهم است. اعطاء کردن، نه رد کردن. خیر، همان «يَرُدَّ عَلَيْهِ». یعنی برگرداند. رد یعنی تفسیر فارسی آن یعنی… یعنی یک چیز قبلاً گرفته شده است که میخواهد… خیر، این را دارم اکنون به شما میدهم که شما به آن به جایش برگردانید به من آن را. برگردانید یعنی قبلاً مگر شما به من این را دادید که من برگردانم؟ اکنون دارم میدهم دیگر. این را دادم به شما. این را دادید. خب آن همان رد یعنی همان، یعنی شما یک چیزی باید قبلاً به من داده باشید که من بخواهم آن را به شما برگردانم. ارزش آن را دیگر. معادل ارزش این را من هم برگردانم. معادل ارزش این را. در معاوضۀ دو کالا… شما در باب قرض را نگاه بکنید چقدر استعمال میشود، در باب غصب را نگاه بکنید چقدر استعمال میشود، در معاوضۀ دو کالا را شما نگاه بکنید. یعنی ببینید چقدر مادۀ رد استفاده میشود. در باب غصب و قرض شما نگاه بکنید با بقیه مقایسه بکنید. اولش میگوید رد نیامده ولی خب رد در معنای… اکنون مثلاً «عَلَى الْيَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّى تُؤَدِّيَ». که آقایان همه میگویند ولو سند و چیز، ما به سیرۀ عقلا درست کردیم، آنجا ادا هم مهم نیست. میخواهد رد باشد، میخواهد ادا باشد، تأدیه باشد. «عَلَى الْيَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّى تُؤَدِّيَ». میگویند یعنی خود عین. اکنون اینطور معنا میکنیم دیگر. خود عین به ذمه، به عهدۀ آن میآید تا ردش کند. تا ردش کند یعنی اگر خودش هست باید خودش را رد کند؛ اگر نشد مثل قیمت آن. ولی اصل آن خود عین است. «عَلَى الْيَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّى تُؤَدِّيَ». خود او را ادا کند. این رد، عین همان است. اینی که گرفتی باید خودش را برگردانی. اکنون میگویید برگرداندن معنا ندارد؟ چرا برگرداندن معنا ندارد؟ تأدیه یعنی برگرداندن. برگرداندن کجا معنا میدهد در بیع؟ این همین است، میگویند بیع که نیست در اینجا. دارد میگوید این غصب، غصب هم نکرده، اکنون ید آن بر این بوده است. ولو اول آن فرض کنید ید امانت شرعی هم بوده است، اما باید ردش کند. یعنی همان چیز را داری برمیگردانی. من مقصودم این است که در بیع ما یک چیز دیگری را داریم به شخص میدهیم. قرار هم نیست که آن چیزی که گرفتیم را ردش بکنیم به طرف. یک یک معاملۀ دیگر بر اساس سودبری و بر اساس این است که شما دو چیز مختلف را میخواهید. همان جایی هم که در بیع زمانی مصداق پیدا میکند استاد که این برنجها مثلاً با هم… مگر در قرض اینگونه است؟ فرق میکند. خب اگر این باشد که در قرض هم نیست که شما دارید میگویید. چون در قرض من این را تملیک میکنم به او، نه که خود این را برگرداند به من. این را میگوییم ملک اوست. به همین خاطر شرط میکنم مثلی باشد در قرض. باشد، آنجا مثلی… قیمتی را نمیشود. خب نقد آن، اشکال… شرط میکنم مثلی باشد در قرض. چرا؟ کار ندارم شرط. میگویم رد را که شما معنا میکنید یعنی خودش را باید برگرداند، میگویم در قرض هم نیست. ندارد به لحاظ عقلایی. وقتی که دو چیز مثل هم هستند استاد، فرقی ندارد به لحاظ عقلایی که خودش را برگرداند یا مثل آن را. عقلا تفاوتی نمیبینند. پراید صفر تفاوتی ندارد، شما پراید صفر به من… همان پراید صفری را که به طرف دادم برگرداند یا یک پراید صفر دیگر برگرداند. هیچکسی تفاوتی بین این دو نمیبیند. به همین خاطر مثلی میشود. خب اکنون اگر قیمی بود دیگر نمیشود گفت؟ قرض قیمی را نمیشود… چیست؟ باطل است. چه چیزی باطل است؟ یعنی قرض، عقد قرض صدق نمیکند. چون که شرط میکنند که در عقد قرض آن مال، مثلی باشد. خب. یعنی قیمی را نمیشود که آن را قرض بدهیم. خیر، این که کلیت ندارد. چیز ندارد همه… اشکال ندارد. من اکنون این را به شما میدهم، تملیک میکنم در آنجا… من خلاصه حرف شما را نفهمیدم. یعنی اگر بنا باشد در مطلبی که شما میگویید که رد مال خود آن باید باشد، اینطور میفهمیم که در قرض هم نیست. چون در قرض هم من اینی که میدهم، خود آن را برنمیگردانم، مثل آن را برمیگردانم. عرفاً نمیگویند این خود آن است، شخص همان است. میگویند این مثل آن است. مثل آن که شد، خود آن نیست. همین که خود آن نیست، این بس است برای من. میگویم عربی آن هم همینطور است. اکنون دست عرف بدهید، میگوید رد کن. این را به او میدهم که رد کند بر من چنین چیزی را. یعنی مقابل این یک چیزی که به من بدهد. چه خودش باشد عین آن، چه مثل آن، چه قیمی آن. برایم مهم نیست آنها. همه را عرف میگیرد. یعنی این تعبیر… استاد ببخشید، من این روایت را دیشب هم با تقریرات امانی، یعنی وقتی دیدم یک نگاهی بکنیم استاد… من دیشب هم نگاه کردم، این سؤال در ذهنم بود که… اکنون عیبی ندارد. این را هم نخواستید، چون روایات دیگر من دارم. اکنون خیلی بر آن اصرار نمیکنم. من به نظرم میآید این ایرادی ندارد، ولی اکنون شما قبول نمیفرمایید، هیچی.
اکنون این روایت را ببینید، روایت صدوق پس این شد: «وَ أَمَّا الَّذِي لَا يُؤْكَلُ فَهُوَ أَنْ يَدْفَعَ الرَّجُلُ إِلَى الرَّجُلِ عَشَرَةَ دَرَاهِمَ عَلَى أَنْ يَرُدَّ عَلَيْهِ أَكْثَرَ مِنْهَا». این را میدهد، ده درهم میدهد که آن دوازده درهم برگرداند. این دوازده درهم خود آنها نیستند، غیر از آنها هستند. همینقدر. و میگوید برگرداند بر او. اکنون میخواهد به عقد صلح باشد، اینها را مصالحه میکند. این را میدهم، شما دوازده تا را مصالحةً به من بدهی. یا این را به شما میدهم که با بیع آن را به من برگردانی. یا این را به شما میدهم قرض که شما عوض آن را آنطور برگردانی. فرقی نمیکند در همۀ اینها. یا از جهت مثلی بودن مثلاً این مثل آن را میخواهید بگویید. همۀ این تعبیرات را میگیرد، فرقی نمیکند. رد کند بر من. «عَلَى أَنْ يَرُدَّ عَلَيْهِ أَكْثَرَ مِنْهَا فَهَذَا الرِّبَا الَّذِي نَهَى اللَّهُ عَنْهُ فَقَالَ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا». این تعبیر به نظرم کلی است. میخواهم بگویم که مختص بیع نیست. یا مختص قرضِ تنها نیست. همۀ این چیزهای مشابه را در بر میگیرد.
خب این یکی. سند آن چگونه است که دیروز به آن خدشه وارد کردم؟ دیدم خیر، فقیه این را به این سند نقل میکند، یعنی سند خودش به یعقوب بن شعیب که این روایت را ایشان از یعقوب بن شعیب نقل کرده، به این شکل بوده است که صدوق از ابن ولید نقل میکند، از حسن بن متّیل. این حسن بن متّیل توثیق خاص ندارد، اما خب در آنجا آمده نجاشی گفته است در مورد او «وَجْهٌ مِنْ وُجُوهِ أَصْحَابِنَا». این «وَجْهٌ مِنْ وُجُوهِ أَصْحَابِنَا» به نظر میآید اگر از یک رجالی سر بزند این تعبیر، آخر یک وقت گفتم اهل فرض کنید که رجال نیست ولی تراجم است مثلاً، متخصص در تراجم است، دارد حالات شخص را نقل میکند، خب این «وَجْهٌ مِنْ وُجُوهِ أَصْحَابِنَا» ممکن است از جهت اجتماعی یک شخصیتی باشد. این دلیل بر وثاقت نمیشود. اما وقتی یک رجالی بیاید بگوید «وَجْهٌ مِنْ وُجُوهِ أَصْحَابِنَا»، یعنی شاخص است در بین شاخصهای اصحاب. اگر اصحاب شاخصهایی دارند، این یکی از آن شاخصهاست. خب شاخص که نمیشود هر کسی اگر ثقه نباشد در بین اصحاب شیعه. این لابد در حد وثاقت هست. لذا علامه هم آمده است این را توثیق کرده است. ما خود توثیقات علامه را میپذیرفتیم، تا علامه گفتیم آن زمان هم که اینها کتابخانههای مهمی داشتند و احتمال دارد طرقی داشتهاند، ولی توثیق اینها که به دست ما نرسیده، همین احتمال بس است. ظاهر آن که دارد میگوید «ثِقَةٌ». ظاهر آن حسی است این تعبیر، نه حدسی است. و احتمال «كَابِرٌ عَنْ كَابِر» هست که ایشان این مطلب را تلقی کرده باشد ولی سندهای آن به ما نرسیده است، آن طرق، همینقدر بس است که به آن اخذ بکنیم. آن اصالت حسی هم که میگویند درست نیست. اصالت عداله که میگویند. آن در مورد علامه میگوییم درست نیست. خب نتیجهاً هم علامه توثیق کرده است، هم خود آن تعبیر، تعبیر خوبی است. این نسبت به حسن متّیل. بعد دارد که ان محمد بن حسین بن ابی الخطاب. این هم که ثقه است. محمد بن حسین بن ابی الخطاب. بعد دارد ان جعفر بن بشیر. جعفر بن بشیر هم که ثقه است. ایرادی ندارد. بعد ان حماد بن عثمان. این هم که ثقه است. بعد ان یعقوب بن شعیب. یعقوب بن شعیب که نجاشی توثیق کرده است. فرموده است این ثقه است. خود نجاشی. یعقوب بن شعیب بن میثم الاسدی اینگونه است خودش. خب در اینجا فقط نوشته است یعقوب بن شعیب در سندها آمده است ولی همان است. خب این هم که، پس سند درست میشود، دلالت آن هم به همان شکل است، به نظرم ایرادی ندارد. میشود با این راه هم این را به همۀ معاملات تعمیم داد.
غیر از این… ببخشید، اینکه فرمودید «وَجْهٌ مِنْ وُجُوهِ أَصْحَابِنَا»، اگر در کتب تراجع بود، گفتیم خب از حیث خودش دارد نگاه میکند. این بله، شخصیت اجتماعی به هر حال دلیل بر وثاقت نمیشود. به جهت اینکه در تراجع انتظار نداریم که در آنجا بگوید «ثِقَةٌ». از این تعبیر استفاده میکند. بله. ولی از این جهت که در کتب رجالی مثل نجاشی آمده است و ایشون دارد متخصص این فن و نمیگوید «ثِقَةٌ» و از این تعبیر استفاده میکند، این آن مضر نیست؟ که نمیگوید، چون ایشون جا دارد بگوید «ثِقَةٌ» ولی در موارد دیگر گفته است. بله، ولی گاهی تعبیراتی میآورند، صحبت همین است. مثل مرحوم آقای خوئی خدا رحمتش کند، میگفت چرا نگفته است «ثِقَةٌ». اشکال آن، آن بود. که این باید میگفت «ثِقَةٌ». آن متخصص در این جهت است و اینها را قبول نمیکرد. ولی من عرض میکنم که این تعبیراتی که به جای «ثِقَةٌ» گفتهاند، گاهی پایینتر از «ثِقَةٌ» است، آنجا نمیپذیریم و این اشکال پیش میآید. خب مگر بلد نبود بگوید «ثِقَةٌ»، آن را گفته است. اما اگر تعبیر، تعبیری است که از «ثِقَةٌ» اگر بالاتر نباشد، کمتر نیست. چرا نپذیریم؟ اگر بالاتر باشد میشود. خب اگر بالاتر یا مساوی، مساوی هم باشد. اکنون صحبت در صغراها این است. آیا در اینجا بالاتر یا مساوی هست یا نیست؟ صحبت این است. وقتی یک رجالی بیاید بگوید که «وَجْهٌ مِنْ وُجُوهِ أَصْحَابِنَا»، یعنی شاخص دیگر، وجه یعنی این. یعنی از شاخصهای اصحاب اگر ده نفر شاخص داشته باشیم، این یکی از آن شاخصهاست. «وَجْهٌ مِنْ وُجُوهِ أَصْحَابِنَا». یکی از آن شاخصهاست. اگر «مشارٌ الیه بالبنان» ده نفر هستند، این یکی از آنهاست. میشود شیعه ده نفر مشار الیه بالبنان داشته باشد، این یکی از آنها باشد، بگوییم ثقه نیست؟ این یک چیزی بالاتر از وثاقت است. یعنی از هر حیثی؟ از ده حیث مثلاً از نه حیث شاخص است ولی در حیث ثقه بودن… بابا این که شاخصی میشود شیعه، اینها را به عنوان شاخص خود بداند، آن وقت آدم دروغگویی است یا مشکوک است؟ خب خیر، خیر… یا مشکوک است راست میگوید یا دروغ میگوید. خیر، مشکوک هم نیست ولی خب ثقه… نمیشود دیگر. یا مشکوک است ثقه بودن آن یا دروغگوست. دروغگو را که خیر، میگذاریم کنار. خب این را بگذارید کنار. پس میخواهید بگویید مشکوک است که این ثقه است یا ثقه نیست. آن وقت شده است شاخص شیعه؟ آدم مشکوک؟ نمیشود بابا، دنبال آن نمیروند. این پیداست که این اگر بالاتر نباشد، کمتر نیست. اینکه وجه را به معنای شاخص معنا میکنید، این را هم شاید یک نفر مناقشه بکند. چیست؟ پس شما چه معنا میکنید؟ چنین چیزی نیست. چیست این؟ وجه است. چون صورت انسان، ببینید شخصیت انسان را بخواهید بشناسید از صورت آن میشناسید. اینها آمدهاند استعاره گرفتهاند این لفظ را. لفظ وجه را برای این افرادی که شاخص هستند. که اگر شیعه را بخواهی بشناسی با اینها میشناسی. مثلاً مثل بد انسان است. مثلاً مجتهدی داشته باشیم که بین خود مجتهدین مثلاً چیز، این اعتباری نداشته باشد ولی بالاخره به لحاظ عرفی یک وجهی پیدا کرده است. خب گفتم این اگر تراجم بود، یکی، آن خوب بود، از آن میپذیرفتیم. کسی که دارد تراجم مینویسد، کار به این چیزها ندارد. همین شخصیت اجتماعی باشد میگوید. وجهٌ از وجوه شیعه است، یعنی یک شخصیت برجستهای است در شیعه. مثل شخصیت… این وثاقت را نمیفهماند. اما وقتی رجالی این را بگوید، این دیگر نمیشود گفت که این دارد ترجمه مینویسد، حالات شخص را میخواهد بنویسد، جغرافیای زندگی آن و تاریخ آن و اینها را میخواهد بگوید. اینها نیست که. این ناظر به جنبۀ وثاقت است. اینطور تعبیر بکند. این سنخ روایات در کتب عامه هم هست. بله. این سنخ روایات، «الرِّبَا رِبَاءَانِ، رِبًا يُؤْكَلُ». درسته، ممکن است از پیغمبر هم نقل شده باشد این مطلب. در کتب عامه هم بود. بله. عیبی ندارد. خلاصه این تعبیر، چون زیاد هم بشوند خودش اصلاً اطمینان میآورد که چنین چیزی بوده است. ما اطمینان را پذیرفتیم دیگر. از استفاضه، وقتی شش، هفت روایت اینطور برسد، خودش یکی از راههاست. ولو از طرق آنها باشد. همین که محرز نباشد کذب طرف، خودش کافی است برای حصول اطمینان. به حساب احتمالات، کسر پیدا میکند. آن هم خودش یک راهی است.
خلاصه، این یک روایت. غیر از این دو روایت دیگر داریم، شما ببینید این دو روایت چگونه است. یکی از آنها این مال این روایتی که قبلاً خوانده بودیم، در آنجا داشت که متعلق به حلبی است. «مَا رَوَاهُ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ حُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ». «قَالَ الْفِضَّةُ بِالْفِضَّةِ مِثْلًا بِمِثْلٍ. الْفِضَّةُ بِالْفِضَّةِ». فضه مقابل فضه. «مِثْلًا بِمِثْلٍ». یک مثقال مقابل یک مثقال. «وَ الذَّهَبُ بِالذَّهَبِ مِثْلًا بِمِثْلٍ. لَيْسَ فِيهِ زِيَادَةٌ وَ لَا نُقْصَانٌ». نه زیاده باید باشد، نه نقصان. طلا و نقره را باید به یک اندازه بدهی. این چون مکیل و موزون است دیگر. طلا و نقره است. صرف هم هست. «الزَّائِدُ وَ الْمُسْتَزِيدُ فِي النَّارِ». کسی که زیاد کند یا طلب زیاده کند، این در آتش است. خب در اینجا زائدی است که خود دهنده دیگر، آن که یک طرف که دارد میدهد مقابل آن. در اینجا از این عبارت شما چه میفهمید، «الْفِضَّةُ بِالْفِضَّةِ»؟ که حتماً بیع خالی را میخواهد بگوید؟ «الْفِضَّةُ بِالْفِضَّةِ وَ الذَّهَبُ بِالذَّهَبِ». این مقابل او. باء مقابله است دیگر. ذهب مقابل ذهب، فضه مقابل… اکنون اگر به صلح من این کار را کردم، ذهب دادم مقابل یک مقدار ذهب اضافه. این صدق میکند که نهی شده است؟ چون گفته است ذهب بال… «الْفِضَّةُ بِالْفِضَّةِ مِثْلًا بِمِثْلٍ» باید باشد. «الْفِضَّةُ بِالْفِضَّةِ» یعنی حتماً بیع است؟ این به آن؟ یا اگر صلح کردیم با آن هم این تعبیر میگیرد؟ تعبیر که اطلاق دارد. این مقابل او، باء مقابل آورده است. جا انداختن یک مثقال طلا مقابل یک مثقال و نیم، جایز نیست، درست نیست. اکنون میخواهد بیع باشد، میخواهد صلح باشد. ظاهر آن اطلاق دارد این. این اطلاق را میفهمید یا نمیفهمید از آن؟ از این جهت استاد اطلاق دارد که… خب ما همین را میخواهیم. نه از جهت بیع و صلح. قبلاً بحث کردیم. از جهت بیع و صلح. خیر، از آن جهات کار نداریم. فقط از این جهت محل بحث ما که رباست. اختصاص دارد به بیع صرف. کدام؟ یعنی به طلا و نقره، نه به بیع. به طلا و نقره. «الْفِضَّةُ بِالْفِضَّةِ مِثْلًا بِمِثْلٍ. وَ الذَّهَبُ بِالذَّهَبِ مِثْلًا بِمِثْلٍ. لَيْسَ فِيهِ زِيَادَةٌ وَ لَا نُقْصَانٌ. الزَّائِدُ وَ الْمُسْتَزِيدُ فِي النَّارِ». فقط در بیع طلا و نقره است؟ یعنی ربا را تفسیر بدهیم، بگوییم ربا در مطلق معاملات… یعنی در مطلق معاملات آن، ربای معاملی در مطلق معاملات ذهب و فضه میآید اما در غیر ذهب و فضه دلیل نداریم، در آنجا نمیآید؟ قاعدتاً اینگونه یعنی بگوییم؟ عیبی ندارد، ولی کسی قائل به این شکل تفسیری نشده است. ولی مانعی ندارد از اینکه بگوییم. تعبدی است استاد. بله. حکم عقلایی نیست که در قرض آن عقلایی است ربا. اما در بیع و معاملات حکم تعبدی است. عیبی ندارد. احتمال هست. منکر نمیشویم. تعلیلی که در ذیل آن هست، در آن احتمال خصوصیت نیست؟ آن تعلیلی که در ذیل آن هست؟ بله، آن را آن دفعه هم استفاده کردیم. «الزَّائِدُ وَ الْمُسْتَزِيدُ فِي النَّارِ». اصلاً کسی که زیاد کند، این خودش کار… اکنون این اگر بگوییم این دیگر اختصاص به طلا و نقره ندارد ولی به قرینۀ کنار آن، چون آنها هستند، ممکن است بگوییم اصالة القرینیه است. چون اصالة القرینیه هست، این را از اطلاق میاندازد. این مقدار را میپذیرم. حرفی نیست، اشکالی… ولی اخص از مدعا باشد. یک مقدار از مدعا را ثابت میکند که… در طلا و نقره آن را ثابت میکند به قول شما. این مقدار. این روایتی که اکنون عرض کردید را اگر بخواهیم بگوییم که آن چیزهایی که این در آن صدق کنند را میگیرد، برای صلح فضه به… ولی ممکن است طرف بیاید برای مثلاً راههای فرار از ربایی که اکنون هست، بیاید مثلاً بفروشد دوباره بخرد، یک راههای دیگری که یک کمی تفصیل دارد که پیچیده باشد. پیچیدهتر باشد این ممکن است صدق نکند این «الْفِضَّةُ بِالْفِضَّةِ» به آن. آن چیزهایی که واضح است، فضه در مقابل فضه است ولو به اسم صلح باشد، به اسم معاوضه، اینها را میگیرد. ولی این چیزهای پیچیدهتر ممکن است در آن بحث باشد. پیچیدهتر یعنی معاملات متعدد باشد؟ خب اکنون خارج از بحث است. اکنون یک معامله است میخواهیم بگوییم، در اینجا شما درست کنید تا بعد ببینیم آنها به چند معامله، تکتکی باز برمیگردیم به اینجا دیگر. انحلالی میشود در آنجا. منحل میشود دیگر. تکتک را ببینید میآید این ملاک در آن یا خیر. تکتک آن شاید نیاید دیگر مثلاً در همان راه بیع العینه یا راههای دیگری که مطرح میکنند، تکتک آن را بررسی میکنیم، نمیآید دیگر. در مقابل پول است در آنجا. خب بیع العینه هم یک بیع است دیگر. دو بیع که نیست که. در آنجا هم همینطور است. یک ذره بعد آن… باشد، آن بیع دیگر… دو بار معامله دارد میشود؟ در مقابل پول است دیگر در آنجا. یک معاملۀ مرکب نداریم در آنجا. دو معامله داریم. دو معامله است که در مقابل پول هست. باشد. چه میشود؟ تحت «فِضَّةٌ بِفِضَّةٍ» نمیشود. چرا؟ در آنجا اگر جنس هم باشد همینطور است. جنس داده است و شرط کرده است بعداً به خودمان بفروش. نقد به تو میدهم، نسیه مثلاً بفروش. نقد به من پول میخواهد بخورد. نمیخواهد فضه، نمیخواهد به قول آن در نقد آن. کدام؟ نقداً. خیر، کالا به کالا را میگیرد یا نمیگیرد؟ جنس داد. اگر کالا به کالا داد در همانجا که اصلاً وجهی ندارد به این نتیجه. چرا میرویم به بیع العینه؟ در کالا به کالا. گاهی خود آن کالا برایش مهم است. نوع کالا. خب پول اضافه میخواهد تمام. در بیع العینه پول میخواهند معمولاً، دنبال پول هستند. درسته. ولی گاهی این جنس خاص را میخواهد. دیگر نیاز به بیع العینه ندارد اگر جنس خاص بخواهد. خب چیست؟ آن وقت اشکال شما چیست؟ من میخواهم بگویم که بعضی از راههای ربا، لفظ این روایت را نمیگیرد. یعنی این تعمیمی که دادیم صرفاً آن جاهایی را میگیرد که این مقابله باشد بین دو کالا. اکنون مورد آن را شما بیاورید پیاده کنیم ببینیم چگونه است. این با این از باب زهر الغیب میشود. مورد آن را بیاورید بیاوریم. اکنون اینها را ما میخواهیم توسعه بدهیم از بیع به بقیۀ معاملات. ظاهر آن دارد میگیرد دیگر. یک معاملۀ پیچیدهای اگر مرکب پیدا کردید از چند معامله، آن که محل بحث است، آن را باید جدا بررسی کنیم ببینیم چیست مثلاً. استاد، یک موردی که میفرمایید در روایات مورد آن علیالظاهر قرض است. بعد میفرمایید که همین را ما بیاییم با صلح انجام بدهیم. در آنجا خب ربا میشود. کدام قرض است؟ این «الْفِضَّةُ بِالْفِضَّةِ». خیر، در اینجا قرض نیست. بیع را که یقیناً میگیرد. فضه مقابل فضه. میخواهیم ببینیم صلح و چیزهای دیگر را میگیرد یا نمیگیرد. میخواهیم بگوییم اطلاق دارد. حالا در یک روایت قبلی که فرمودید که حالا علیالظاهر، ظاهر آن این است که قرض میسازد، بعد میگوید خب همین قرض را بیاییم به صورت مصالحه انجام بدهیم. یک اشکال میکنند که در اینجا این مصالحه روح آن همان قرض است. یعنی صرف اینکه شما بگویید مصالحه کفایت نمیکند. به قرض بازمیگردد. خب آن مرحوم آقای خوئی در ابتدای منهاج مثلاً در مثل همون معاملات پولی اینها، این را مطرح کرده است که لبّ آن به قرض بازمیگردد. ما هم پاسخ دادیم که ما تابع عناوین هستیم، تابع اغراض نیستیم. آن را در آنجا گفتیم.
اکنون از این بگذریم، چون مطلب در هم میآمیزد. یک روایت هم این، روایت باز متعلق به حلبی است که قبلاً خوانده بودیم، محمد کلینی از علی بن ابراهیم از پدرش از ابن ابی عمیر از حماد بن عثمان از حلبی از ابی عبدالله علیه السلام: «قَالَ لَا يُبَاعُ». اول آن «يُبَاعُ» است. «لَا يُبَاعُ مَخْتُومَانِ مِنْ شَعِيرٍ بِمَخْتُومٍ مِنْ حِنْطَةٍ». یک گونی فرض کنید مهر خورده است. وزن آن شده است، همه چیز آن شده است. اکنون مهر خورده است، بسته شده است. یک مختوم است. در مقابل دو مختوم گندم. از حنطه. «وَ لَا يُبَاعُ». یک خلاصه مختومان مقابل یک مختوم نمیشود. «وَ لَا يُبَاعُ إِلَّا مِثْلًا بِمِثْلٍ». بعد «وَ التَّمْرُ مِثْلُ ذَلِكَ». یا «الثمر» یا «التمر». اکنون نص آن را باید نگاه کنید. فرقی نمیکند اکنون. بعد «قَالَ وَ سُئِلَ عَنِ الرَّجُلِ يَشْتَرِي الْحِنْطَةَ». اکنون شاهد در اینجاست. «يَشْتَرِي الْحِنْطَةَ فَلَا يَجِدُ صَاحِبَهَا إِلَّا شَعِيرًا». یک کسی میرود حنطه میخرد از طرف، وقتی تحویل که میشود، نگاه میکند در انبار آن حنطه ندارد به این آقا بدهد. حالا چه وقت تحویل، همان لحظه باشد، چه وقت دیگر، نگاه میکند بعد از معامله میبیند ندارد بدهد. جو میخواهد بدهد. «وَ سُئِلَ عَنِ الرَّجُلِ يَشْتَرِي الْحِنْطَةَ فَلَا يَجِدُ صَاحِبَهَا إِلَّا شَعِيرًا. أَ يَصْلُحُ لَهُ أَنْ يَأْخُذَ اثْنَيْنِ بِوَاحِدٍ؟» آیا این مشتری میتواند، چون شعیر ارزانتر است، دو کیلو گندم، جو بگیرد مقابل یک کیلو گندم که از طرف طلب دارد؟ فرمودند «لَا». «أَ يَصْلُحُ لَهُ أَنْ يَأْخُذَ اثْنَيْنِ بِوَاحِدٍ؟ قَالَ لَا إِنَّمَا أَصْلُهُمَا وَاحِدٌ وَ كَانَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَعُدُّ الشَّعِيرَ بِالْحِنْطَةِ». این را با حنطه میشمرد. یعنی از افراد آن حسابش میکرد که اینطور میشمرد آن را.
خب در اینجا «فَلَا يَجِدُ». و «سُئِلَ عَنِ الرَّجُلِ يَشْتَرِي الْحِنْطَةَ فَلَا يَجِدُ صَاحِبَهَا إِلَّا شَعِيرًا». شاهد در اینجاست اکنون. درست است این معاملۀ بیع کرده است، ولی معاملۀ بیع آن باید گندم را تحویل میداد. اکنون بعداً میرود ندارد، وقت تحویل، ولو همان لحظه است. یک مصالحۀ جدیدی با طرف میبندد. این دیگر آن بیع نیست. مصالحه میبندد که به جای گندم، جو بدهد. باز هم نمیشود. بله. حضرت فرمودند خیر، باز هم نمیشود که نشان میدهد این در صلح هم همینطور است. فرقی نمیکند. اکنون این دیگر صریح است، این مربوط به خود صلح است. اکنون کسی باز میخواهد مناقشه کند، بفرماید این شاید مختص گندم و جو باشد. اینها در اینجا دیگر این احتمال نمیرود. اکنون باز صرف شما گفتید شاید از مختصات بیع صرف باشد در آن روایت قبلی. ولی این احتمال را مثلاً میدهید که این فقط در گندم و جو اینگونه است که حق ندارد؟ یا خیر، این خصوصیت دیگر ندارد، الغاء خصوصیت میکنیم؟ خصوصیت آن این است که در روایت تعبداً گندم و جو را همجنس ندانسته است. چرا؟ این تعبد در اینجا مضر نیست. قبول داریم این مربوط به گندم و جو باشد. یعنی یک جنس هستند. این نکتۀ آن فرمود که اینها یک جنس هستند. اما این را میشود تعمیم داد به هر کجا یک جنس هستند یا خیر؟ سوالم اکنون این است. اینها تعبداً یک جنس شدند. میشود تعمیم داد به هر کجا ثمن و مثمن یک جنس حساب میشوند؟ هر دو نخود هستند. یا خیر، میفرمایید آن مختص بیع است؟ مختص چه چیزی است؟ فقط گندم و جو است؟ نمیشود به نخود، آنها را تعمیم داد؟ میگوییم چرا؟ خصوصیت ندارد دیگر. در آنجا، آن روایت قبلی مال صرف بود، ممکن بود احتمال دادیم صرف یک احکام خاصی داشته باشد، آن از آنها باشد. اما در اینجا که دیگر این احتمال نمیرود.
خب نتیجهاً این روایت اکنون خوب است. ولو در خصوص صلحه. معاملات دیگر را در اینجا نمیگیرد. این اخص است. این هم از یک جهت اخص است. این صلح است، آن از جهت طلا و نقره اخص بود. آن روایت قبلی که من خواندم به نظرم تمام بود، اکنون شما مناقشه میکنید در چیز آن، ولی به نظرم فرقی نمیکند، مربوط به قرض نیست، کلیت دارد. از مجموع اینها میشود فهمید که ربا در مطلق معاوضات، یعنی ربای معاملی، در مطلق معاملات ایراد دارد. مختص بیع نیست. نباید در اینجا پیادهاش کرد. اکنون ما فقط همین روایات را داریم یا روایات دیگری هم هست که مثلاً در مورد مواردی هست، یا فقط همین روایات هستند؟ اینهاست دیگر. ادعای اجماعات و اینجور چیزها دیگر. من آنها را نمیخواهم… اجماعات خیر، روایات دیگر نیست؟ روایات… عمدهاش اینهاست. روایات خوب آن هم اینهاست دیگر. که بسیاری قائل هستند به اینکه ربای معاملی در غیر بیع هم وجود دارد. بله. اکثر… بله. عمدهاش آیه بود دیگر. خود آیه… روایات نداشتیم؟ روایات همینها خوب بود دیگر. آیه بود که… استفاده کردیم از خود آیه. اشکالات آنها وارد نبود به آیه. خودش دلالت آن خوب بود. اکنون در اینجا… سه اشکال شد و به سه اشکال پاسخ دادیم دیگر. این که خود آیه. لذا رو هم رفته میشود این استفاده را کرد که این ربا در همهجا ایراد دارد. فقط مختص بیع… این نسبت به این بحث.
اکنون بحثی، چیزهای دیگری که در اینجا داریم، مربوط به همین بحث ربوی است، یک بحثی که مهم است و باز این بحث ما هم شد، مربوط به تعمیم است. یک بحث مهمی که در اینجا داریم این است که اگر اکنون این معاملۀ ربوی شد با اضافه، ربای معاملی انجام شد، آیا کل معامله باطل است یا فقط مقدار زیاده باطل است؟ من آمدم گفتم ده کیلو مقابل دوازده کیلو. این دو کیلویی که اضافه است نسبت به او باطل باشد معامله یا کل معامله باطل است؟ این بحث باید بشود. و آیا، سؤال دوم، آیا این به تخلف شرط بازمیگردد؟ خب اگر تخلف شرط باشد، شرط فاسد که مفسد نیست. بگوییم چرا معامله باطل بشود؟ اگر تخلف شرط است؟ یا خیر، این از باب تخلف شرط نیست، در اینجا تقیید است. شرط نیست. یعنی به عبارت دیگر، آیا این به تعدد مطلوب بازمیگردد یا به وحدت مطلوب بازمیگردد؟ ما سه عنوان داریم، اول این مقدمه مثلاً معلوم باشد، سه عنوان داریم در اینجا: یک عنوان تقیید در این معاملات، یک عنوان اشتراط، شرط است، یک عنوان تعلیق. سه عنوان داریم. تقیید مال جایی است که به وحدت مطلوب بازمیگردد. یعنی اگر من این را خواستم، عبد کاتب را خواستم، عبد مقید به کتابت است. اینگونه فرض آن را کنیم. که اینها را آقایون نوعاً در اینگونه موارد، عرفاً میگویند دو چیز میفهمیم: یک عبد و یک کتابت. نه که یک عبد مقید به او. در صلات فرض کنید اکنون، صلات میخواهد مقید به این باشد که رو به قبله باشد. اگر آمدید گفتید این تقیید است، همان بحث در آنجا هم هست. تقیید خلاصه وحدت مطلوب میخواهد. سید در عروه در جاهای مختلف دارد که وقتی میفرماید، میگوید یعنی اگر این نشد، اصلاً من این را نخواسته بودم. میشود «مَا قُصِدَ لَمْ يَقَعْ وَ مَا وَقَعَ لَمْ يُقْصَدْ». چیزی که من خواسته بودم این نیست که شما میخواهی آن را تفکیک کنی. رو هم خواسته بودم به عنوان یک شیء. اگر یک شیء نشد، آن تخلف کرد، آن قید آن، این دیگر آن نیست که من خواسته بودم. معلوم است؟ این غیر از آن است و آنی که خواسته بودم این نیست. دو طرفه است. «مَا قُصِدَ لَمْ يَقَعْ وَ مَا وَقَعَ لَمْ يُقْصَدْ». تعلیل آن را اینگونه میکنند. اما اگر خیر، اشتراط باشد، دو مطلوب داشته است این از اول: یکی این است، یکی آن است. به طوری که اگر یکی باطل شد، آن یکی باطل نباشد. اینگونه است.
خب اینها که به نص هم هست، فکر میکنم به نص خاص وارد شده است در «مَا يُمْلَكُ وَ مَا لَا يُمْلَكُ» و در «مَمْلُوكٌ» به «غَيْرِ مَمْلُوكٍ». دو مورد داریم دیگر. بیع کرده، یکی خنزیر درآمده است، دو گوسفند خریده است، یکی خنزیر درآمده، یکی گوسفند. خب یکی یملک است، یکی لا یملک. یک وقت هم هر دو مملوک هستند، ولی یکی ملک این آقاست، یکی ملک آن نیست. مال برادر آن است. مملوک به غیر مملوک. در هر دو نص دارد که معامله درست است، نهایت حق خیار دارد که خیار تبعض صفقه دارد. خب در اینجا، اگر نخواهیم بگوییم این مورد تعبدی است و دارد به قاعده اشاره میکند، یعنی آن مطلب را تأیید میکند که در اینجا تعدد مطلوب است و عرف دو چیز میفهمد. نسبت به این باطل آن، نسبت به آن چرا باطل باشد؟ نهایتش حق خیار دارد اگر نمیخواست. ولی معامله صحیح باشد. اما اگر گفتید خیر، ما قاعدهای هستیم، عرف هم یک چیز بیشتر نمیفهمد، یک انشا هم بیشتر نکرده است، یک منشأ هم بیشتر نداشته است، یک تملیک است، بر هر دو هم واقع شده است، با همدیگر مقید هستند به همدیگر. این باید با آن باشد، از اول اینگونه معامله کرده است. این هم باید با آن باشد، به این شکل. بدون هم اصلاً از اول اگر میدانسته، نمیخواسته به هیچ نحوی از انحاء. اگر این باشد، این میشود تقیید و آنها را حمل میکنیم روایات را بر تعبد، خلاف قاعده. میگوییم خلاف نص است، آنطور وارد شده است، خلاف قاعده وارد شده است این نص. معلوم شد؟ این دو مبنایی که در آنجا هست. در اینجا میخواهم بگویم سه عنوان داریم: یک عنوان تقیید که خیلی روشن است، این مقید به آن است و آن مقید به این است، تقیید دخیل است اصلاً، میدانید؟ و دو چیز نمیخواهد، وحدت مطلوب است. آقای سیستانی اکنون در همین رسالۀ جامع خود، در جایی دارد که تقیید را با اشتراط میخواهد جدا کند، میگوید آن وحدت مطلوب است و این تعدد مطلوب. آن تعلیق را هم جلسۀ بعدش…