درس خارج فقه/ فقه تربیت
جلسه 2 / چهارشنبه 9/7/1404
استادمعظم حضرت آيت الله حاج شیخ محمدجواد فاضل لنکراني (مدظله العالی)
بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين
در جلسه گذشته دو مبنا از مبانی مربوط به فقه تربیت را عرض کردیم. مبنای سومی هم در این جلسه باید مورد بحث قرار بدهیم و بعد از آن وارد تعریف تربیت و فقه تربیت شویم.
قبل از اینکه این مبنای سوم و این مقدمه سوم را عرض کنم، شب گذشته در تلویزیون قم یک فرمایشی از امام رضوان الله تعالی علیه دیدم که مربوط به قبل از اینکه به تهران تشریف ببرند بود در سال 58، که خیلی نکات مهمی در آن بود، با اینکه سخنرانیای بود که شاید برای جمعی بیان میفرمودند. فرمودند اسلام برای انسان آمده، انسان ابعاد مختلف دارد، ابعاد فردی، اجتماعی، اقتصادی دارد و کلمه تربیتی را نفرمودند ولی این هم یکی از ابعاد وجودی انسان است و بعد فرمودند لا محاله باید اسلام جامع همه این ابعاد باشد. این خودش از چیزهایی است که ممکن است شنیده باشیم ولی یک برهان است که از اول دین برای بشر آمده، موضوع و موضوعُ له دین بشر است، این بشر بُعد فردی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی دارد و فرمودند که اسلام باید همه این ابعاد را مطرح کرده باشد و چون قرآن کتاب اسلام است باید به همه این ابعاد پرداخته باشد. بعد فرمودند طبیعی است که یک عالم در زمان ما نمیتواند به همه این ابعاد بپردازد منتهی تعبیر ایشان در آن زمان بوده که هنوز تخصصی شدنها در حوزههای علمیه مطرح نشده بوده. این تخصصی شدنها عمدهاش با همت مرحوم والد ما رضوان الله تعالی علیه و در دوره ده ساله اول شکل گرفت. اما قبل از آن امام فرموده بودند حوزویها باید دسته دسته شوند، به جای اینکه بگویند گروه! هر دستهای یک بُعدی از ابعاد را دنبال کنند و در آن کار کنند.
اگر کسی بپرسد ما به چه دلیل باید فقه تربیت داشته باشیم؟ چون گاهی میگویند این از چیزهای ساختگی است که بعد از انقلاب درست شده، من شنیدم در همین حوزه خودمان بعضی از افراد میگویند این حرفها چیست که میزنید؟ فقه فقه است، فقه اجتماعی، فردی، سیاسی و اجتماعی یعنی چه؟ اینها غافل از این هستند که بشر ابعادی دارد که همه این ابعاد در بشر است و فقه باید همه این ابعاد را متکفل شود، نمیشود بگوید من فقط آن جنبه فردی تو را پاسخ میدهم، مسائل اجتماعی، اقتصادی و سیاسیات به من ربطی ندارد! باید همه اینها را متکفل بشود.
خودتان مراجعه کنید و اصل عبارت امام را پیدا کنید انصافاً در عین روانی از ویژگیهای امام این بود که در تمام مدت رهبریاش حرف مغلقی که قابل فهم برای مخاطب نباشد نزد، اساسیترین مطالب را با یک بیان خیلی ساده هم عامی میفهمید و هم مُلا میفهمید، همه میفهمیدند منتهی مُلا میفهمید که این برهانی است و عامی نمیتواند بفهمد برهان یعنی چه؟!
یکی از مقدماتی که بحث فقه تربیت دارد، چون وقتی میخواهیم تربیت را تعریف کنیم؛ باید هم متکفل احکامی مربوط به تربیت جسم باشد، مثلاً شاید احکامی که مربوط به ورزش و حفظ جان باشد همه مربوط به تربیت جسم است و هم احکامی که مربوط به تربیت روح و روان انسان است. این بحث مطرح میشود که ظاهر عبارات فقها وقتی میگویند موضوع فقه فعل مکلف است مراد همین افعال ظاهری است یا به قول امروزیها افعال جوارحی، کاری که چشم، دست، پا، بدن، زبان و … انجام میدهد فقه تکلیف اینها را روشن میکند اما افعال جوانحی یعنی آنچه مربوط به قلب انسان است. لعلّ اولاً بگوئیم کلمات فقها شامل این نمیشود و در فقه هم هر چه نگاه میکنیم نمیآیند یک فعل قلبی را متعلق برای تکلیفی قرار بدهند بگویند قلباً باید اینطور باشد. ولی متوهم و یا لقائل أن یقول که فقه فقط متکفل افعال ظاهری است، آنهایی که به فقه خیلی جزئینگر هستند و نگاه محدود میکنند لعلّ یکی از حرفهایشان همین باشد که فقه حکم این افعال ظاهری جزئی را بیان میکند اما مسائل قلبی و افعال قلبی مربوط به فقه نیست و یک بخش عمدهای از تربیت مربوط به تربیت روح است و احکامی که برای تربیت روح بعداً میخواهیم از فقه استخراج کنیم.
باز مؤید همین مطلب این تقسیمبندیای است که در شرایع و بعد از شرایع وجود دارد که دین را تقسیم کردند به عقاید، یعین آنچه که انسان باید به آن شناخت معرفت داشته باشد، خدا هست، خدا یکیست، خدا عالم است، خدا قادر است، خدا حی است، و اخلاق که یعنی آن صفات حمیده و پسنده اخلاقی، انسان صبور باشد، حسود نباشد، کینه نداشته باشد، رفع الرذائل و کسب الفضائل، اخلاق همین است که آدم رذائل را کنار بگذارد و فضائل را بگیرد، بعد در کنار اعتقادیات و اخلاقیات شقّ سوم را فقه قرار دادند، معلوم میشود فقه ربطی به اعتقادیات و اخلاقیات ندارد، فقه یک اعمال ظاهری است، در مقام عمل کاری به قلب و روحیات قلبی و صفات قلبی و روحی انسان ندارد، این را هم میشود مؤید قرار داد بر اینکه تربیت یعنی چه؟ بگوئیم یک بخشی مربوط به جسم است در فقه بیاید، بخشی که مربوط به روح و روان است در اخلاق بیاید، ما مطلقا نمیتوانیم تربیت را در عالم فقه بیاوریم! این هم به عنوان مؤید این مطلب قرار بگیرد.
نکتهای که از همه اینها مهمتر هست این است که در فقه میگوئیم متعلق تکلیف باید مقدور مکلف باشد، افعال ظاهری مقدور مکلف هست و میتواند افعال ظاهری را انجام بدهد یا انجام ندهد، اما افعال قلبی مثل حب، بغض، حسد، عدم کینه، اینها مقدور مکلف نیست ابتداءً و استقلالاً، چیزی که مقدور نیست اصلاً نمی تواند متعلق برای تکلیف قرار بگیرد. آنچه مقدور مکلف است باید متعلق برای تکلیف قرار بگیرد لذا با این استدلال و با این مؤید و شواهدی که عرض کردم که اولاً ظاهر عبارات فقها این است که تربیت مربوط به افعال ظاهری است، ثانیاً تقسیمبندیای که دارند دین یا شریعت را تقسیم میکنند به اعتقادیات اخلاقیات و فقه، پس معلوم میشود فقه در امور قلبی راه ندارد. به ضمیمه این استدلال که همه فقها میگویند متعلق تکلیف باید مقدور مکلف باشد و الاوصاف القلبیة مقدور مکلف نیست ممکن است محقق بشود یا نشود، ممکن است مقدماتش را انسان انجام بدهد، این صفت محقق بشود و ممکن است این صفت هم در قلب انسان محقق نشود، این در اختیار انسان نیست که انسان بلا واسطه فقط با اراده خودش بخواهد این را انجام بدهد.
قد یقال به اینکه مقدماتش دست انسان است ولی جوابش این است که شارع همین الآن میخواهد، آیا شارع میتواند بگوید حسد را همین الآن از قلبت بیرون کن، میگوئید مقدمات دارد، این مقدمات چقدر طول میکشد؟ ممکن است یک روز یا 20 سال، شارع میگوید تو از حالا 20 سال زحمت بکش تا بعداً او را خارج کنی؟
این از واضحات اصول است (ولو هیچ جایی هم ندیدید) تکلیف باید در ظرف امتثالش قابلیت امتثال داشته باشد، اگر شارع بگوید اخرج الحسد من قلبک، ظرف امتثالش چه زمانی است؟ بعد از امر مولا، آیا بعد از امر مولا قابلیت امتثال دارد؟ خیر، در کلمات هم گاهی میگویند، مقدماتش اختیاری است ولی جوابی که عرض میکنم این است که این مصحح تکلیف نمیشود، تکلیف باید در ظرفش … یک وقت کسی قدرت ندارد عملی را انجام بدهد مولا به او میگوید دو سال بعد باید این کار را انجام بدهی، در ظرفش قدرت دارد، شرطیت قدرت را که مطرح میکنند قدرت در ظرف تکلیف است، اگر ظرفش متأخر باشد مانعی ندارد ولی غالباً ظرف امتثال تکلیف بعد از امر مولاست، در امور قلبیه اصلاً نه میتواند زمان برایش معین کند، اینکه چه زمانی واقع میشود؟ شاید به آن نتیجه برسد، این مقدمات را انجام داد یکی پس از دیگری، آیا ترتب این ذی المقدمه بر این مقدمات قهری است؟ این هم قهری نیست، ممکن است این ذی المقدمه حاصل بشود یا نشود، شارع یا مولای عرفی چیزی که تحصیلش عرفاً و عادتاً ممکن است را میتواند متعلق تکلیف قرار بدهد.
شما یادتان هست که در بحث تجری، آنهایی که قائل میشوند به اینکه تجری حرام است تصریح میکنند که استحقاق العقوبة بر چیست؟ آیا بر فعلی است که این لیوان آب را به عنوان شراب میخورد، یا بر عزم بر معصیت است؟ آقایان میگویند بین تجری و معصیت در عزم بر معصیت فرق وجود ندارد، خدایی ناکرده اگر کسی نیت گناه کند آیا بر نیّت گناه او را مؤاخذه میکنند؟ نه، اگر اینطور باشد که فقط معصومین را نباید جهنم ببرند، هر کسی در یک زمانی یک نیّت گناهی داشته نعوذ بالله.
(سؤال و پاسخ استاد): میخواهم شاهد بیاورم بر اینکه بر این امر قلبی شارع نمیتواند عقاب کند، همان جا آقایان میگویند بین تجری و معصیت در عزم بر معصیت فرقی وجود ندارد، در جایی که کسی واقعاً یک لیوانی شراب است و خدایی ناکرده تصمیم میگیرد بخورد عزم بر معصیت دارد، حالا اگر تصمیم گرفت و حتی دستش را سمت لیوان برد و تا نزدیک آورد و بعد متوجه شد که این کار حرام است و زمین گذاشت، هیچ کسی نمیگوید این برای عزم بر معصیت عقاب میشود، لذا میگویند در خود تجری هم در عزم بر معصیت کسی را عقاب نمیکنند بلکه بر نفس فعل است، هذا الفعل قبیحٌ. عمل تجری علی المولاست یعنی این عمل عنوان مخالفت با مولا را دارد، بالذات آب است ولی این آدم این را به عنوان مخالفت با مولا یعنی هذا العمل قبیحٌ برای اینکه این جرأة علی مولا و خودش قبیح است و استحقاق عقاب بر عمل است.
اشکال این است که امور قلبیه قابلیت تعلق تکلیف ندارد، امور قلبیه موضوع برای ثواب و عقاب قرار نمیگیرد، ما در روایات داریم نیة المؤمنة خیرٌ من عمله یا گاهی کسی اگر نیت کار درستی هم کرد ولو عمل را انجام ندهد شارع تفضلاً به او ثواب میدهد و الا خود نیّت نمیتواند موضوع برای ثواب باشد، ولی آنچه که موضوع ثواب و عقاب هست عمل خارجی است.
(سؤال و پاسخ استاد): کسی که نماز را فراموش میکند یک علت روشنی دارد که خودش را به دنیا مشغول کرده و نماز را فراموش کرده، این غیر از اغماء است. میشود کسی روزی فراموش کند که غذا بخورد، هیچ وقت نمیشود، چون نسبت به این توجه عمیق دارد، نه اینکه عادت دارد، در عبادات هم انسان عادت پیدا میکند ولی انسان فراموش میکند نماز بخواند از بس خودش را به دنیا مشغول میکند، لذا آنجا عرض کردیم چون مقدمه خیلی روشنی دارد در اختیار خودش هست قاعده ما غلب الله شامل او نمیشود.
پس تا اینجا طرح سؤال را عرض کردیم، اساساً با قطع نظر از این بحث تربیت و فقه تربیت این مسئله باید در فقه منقح بشود که آیا متعلق تکالیف فقط منحصر به افعال ظاهریه و به تعبیر لغویاش جوارحی است یا اینکه افعال قلبیه و جوانحی را شامل میشود؟ جواب این است که در بحثهای اصولمان اگر کسی از آقایان جستجو کند در کلمات اصولیین هم هست که دو نوع در قلب وجود دارد: یکی صفات قلبیه است و یکی افعال قلبیه است، صفات قلبیه از دایره تکلیف خارج است، قلب متصف به حسد میشود، قلب متصف به کبر و غرور میشود، یا حب و بغض، اینها ازاوصاف قلبیه است. اوصاف قلبیه یعنی در نفس یک کیفیتی به وجود میآید که ثبات دارد، اگر در یک کسی صفت حب به وجود آمد حالا حالاها میماند، به این زودی هم زائل نمیشود و شاید اصلاً زائل نشود! اما یک افعال قلبی داریم، یعنی نفس نیّت کردن، شما میخواهید نماز بخوانید نیت میکنید نماز واجب را، این نیّت فعلٌ قلبیٌ، در فقه هم میگویند واجب است و باید نیّت داشته باشید، یا آن تعبیر إنما الاعمال بالنیات، نیّت از افعال قلبیه است نه از اوصاف قلبیه، لذا هر آنچه که فعل قلبی باشد، در باب امر به معروف و نهی از منکر قلب باید آن منکر را انکار کند، یعنی اولاً باید قلب ناهی منکر را انکار کند، با قلبش ناراحت بشود از اینکه چرا چنین منکری واقع میشود؟ پس ما میگوئیم هر جا که یک فعلی هست، تصور یک فعل است، سوء ظن یک فعل است، اینکه در قرآن داریم ان بعض الظن اثمٌ، این ظن که یک فعل خارجی نیست بلکه امرٌ قلبیٌ و لکن از اوصاف نیست، آدم میبیند شخصی با دیگری حرف میزند سوء ظن پیدا میکند میگوید این علیه من حرف میزند، این علیه اسلام حرف میزند! این تفکیک در کلمات اصولیین هست و نه اینکه من این را مطرح میکنم! مخصوصاً اگر مراجعه کنید حتماً در کلمات مرحوم اصفهانی میتوانید پیدا کنید، واقعاً من همیشه گفتم نهایة الدرایه یک اقیانوس است و حیف که ما طلبهها از آن دوریم، ولی این تفکیک تفکیک درستی است، قلب یک اوصافی دارد و از فوارق بین قلب و خارج همین است، فرق بین فعل القلب و صفة القلب هم همین است، فعل انجام میشود، میگوئیم سوء ظن حرام است انسان سوء ظنش را از بین میبرد و میگوید اشتباه کردم، ولی اوصاف قلبی از بین نمیرود.
(سؤال و پاسخ استاد): حب الدنیا از اوصاف قلب است و فعل نیست، حب از اوصاف قلب است، شما میبینید یک پیرمردی روزهای آخر حیاتش هست اما حب المال دارد. ما بعد میگوئیم درست است که بحث فقه تربیتی را میکنیم ولی به این نیست که همهاش الزامیات باشد، آیا همین روایتی که داریم اخرج حبّ الدنیا من قلبک الزامی است یا یک ارشاد است؟
شما روی این مطلب یک اندیشهای کنید تکمیلش را ان شاء الله هفته آینده عرض میکنم.
وصلی الله علی محمد و آله الطاهرین