اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ وَ اللَّعْنَةُ الدَّائِمُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِینَ إِلَى قِیَامِ یَوْمِ الدِّینِ. اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلَى آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلاً وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً. اللَّهُمَّ ارْزُقْنَا رَأْفَتَهُ وَ رَحْمَتَهُ وَ دُعَاءَهُ وَ خَیْرَهُ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَ سَهِّلْ مَخْرَجَهُ.

 

ابتدا دو نکته مربوط به بحث قبلی را نیز بیان کنم و سپس به سراغ ادامه بحث جدید برویم.

 

قبلاً این روایت ابن‌الحجاج را که حضرتعالی فرمودید، خوانده بودیم که در آنجا، در این روایت، دلالت این روایت را تقریب کرده بودیم بر اینکه در موزون این‌ها، مانند این مورد، عبارتش این‌گونه بود: بله، «سَأَلْتُ عَنِ الرَّجُلِ کَانَ عَلَیْهِ مِائَةُ دِرْهَمٍ عَدَداً فَقَضَانِیهَا مِائَةَ دِرْهَمٍ وَزْناً قَالَ لَا بَأْسَ مَا لَمْ تُشَارِطْ». اصل سخن این بود: «سَأَلْتُ عَنِ الرَّجُلِ کَانَ عَلَیْهِ مِائَةُ دِرْهَمٍ عَدَداً فَقَضَانِیهَا مِائَةَ دِرْهَمٍ وَزْناً». صد عدد به من داده بود، که یا قرض یا دین بود. درست است؟ عددی بود. اما من آن را اکنون به صورت وزنی دارم؛ «قَضَانِیهَا». برای من این‌گونه آورد: در مقام اداء دینش، آمد برایم وزن کرد و صد عدد داد. اکنون اینجا چگونه است؟ حضرت فرمود شما که شرط نکرده‌اید، اشکالی ندارد. تقریب آن را این‌گونه انجام دادیم برای اینکه این، دال بر زیاده نیست؛ چنانکه گفتیم هر زیاده‌ای را نمی‌گوید. عرض کنید اینجا چه می‌گوید؟ می‌گوید که خود آن آقایی که به این استدلال کرده بود، گفته بود هر چیزی در شرط قرار بگیره و زائد باشد، این رباست. چگونه استدلال کردیم؟ گفتیم چون این وقتی عددی بوده و بعداً وزن می‌دهد، احتمال دارد اینجا کم و زیاد بشود از جهت عددشان. درست است؟ آن وقت از این جهت احتمال ربا می‌آید. این را باید تقریبش کنیم؛ با احتمال درست نمی‌شود. باید طوری گفت که قطعاً اینجا زیاده درست می‌شود؛ چون احتمال باشد با اصل می‌زنیم دیگر، اصل عدم می‌شود. این برای اینکه قطعاً درستش کنیم، می‌گوییم آن آدم صد تا عددی به او داده است. عددی‌ها نوعاً به مرور مستهلک می‌شوند. درست است وزن هر کدام یک درهم است، اما یک درهم که نمی‌ماند. علم اجمالی داریم به هر حال توی این‌ها نوعاً همه یک جور نبودند آن زمان. این‌طور که نبوده که الان از دست تاجر گرفته‌اند از کسی که ضرب کرده، همان اول نو، همه تازه. نه این‌طور نبوده است؛ از توی بازار است دیگر، جوراجور است. قدیمی دارد، کهنه دارد، نو دارد؛ نوعاً این شکلی است. وقتی می‌دهند، این‌ها به مرور مستهلک شده و از آن وزن یک درهمش مقداری کم شده است. آنی که به من داده صد تای عددی بوده این‌طوری که بعضی‌هایش یک مثقال خالص است، بعضی‌هایش کمی کمتر است. بیشتر که ندارد؛ یا یک مثقال است یا کمی کمتر شده. اما وقتی بنا باشد وزن کند و بخواهد به من بدهد، این بیش از آن می‌شود نوعاً. این صد تای کامل است الان اینجا داریم. صد مثقال وزن کرده است؛ به اندازه صد مثقال به من داده است. اینجا دیگر کم ندارد. اما آن‌ها به مرور، آنی که به من داده بوده کمتر بوده توش، نه همه‌شان، ولو بعضی‌هایشان. علم اجمالی داریم بعضی این‌طوری است. اما آن طرف نه، وزن کرده به اندازه صد مثقال کامل دارد به من می‌دهد، نه ناقص. کدام؟ نه واقعاً این‌طوری است. شما الان ترازوها را نگاه کنید. نه، این قطعاً این‌طوری است. شما ترازوها، سنگ‌های ترازوها را نگاه کنید؛ نه الان که الکتریکی شده همه‌اش. تا قبل از اینکه همه‌اش با همین سنگ کیلویی بود، اینجا همه‌اش هر چند مدت اداره می‌آمد این‌ها را، قدیم زمان شاه که این‌جوری می‌کردند، می‌آمدند وزن می‌کردند حساب می‌کردند چقدر کم شده است. همین کیلویی، نیم کیلو. به مرور کم می‌شد. یک کیلو، یک کیلو نبود دیگر. بر اثر گذاشتن و برداشتن، از آن سائیده می‌شد و کم می‌شد. لذا اگر اینی که ۲۰ سال می‌خواهد دستش باشد، اگر می‌خواست وزن کند الان دیگر یک کیلوی کامل نبود؛ می‌شد مثلاً ۹۸۰ گرم، ۷۰ گرم. این‌طوری است. کم می‌شد به مرور. سکه‌ها هم همین‌طور است. بر اثر دست به دست شدن به مرور از آن کم می‌شود. در بازار هم نوعاً همه یک جور نبوده است. ضرب‌های مختلف هم بوده آن زمان. مثلاً دراهم مال فرض کنید ضرب سلطانی بوده، ضرب فلان تاجر هم بوده، ضرب این تجار بوده است. امیر و سلطان مثلاً بوده، فلان بوده. این‌ها خودشان هم می‌زدند، ولی چون یک مثقال یک مثقال نقره است فرقی نمی‌کرد. ولی ارزش بازاری این‌ها بعضی‌هایش مختلف بود. مثلاً چون فلانی ضرب کرده، ارزشش بیشتر بود از آنی که بیشتر پایش جنس می‌دادند تا آن یکی. بله این فرق می‌کند. آن هم همین‌طور بوده است. این ضرب‌های مختلف. ولی خودش یک مثقال، یک مثقال بوده است. به مرور کم می‌شد. این‌ها اگر تاریخشان همه یک جور نبوده، یکی مال ۲۰ سال پیش ضربش بوده، یکی ده سال پیش بوده، یکی بیشتر، یکی کمتر؛ ولی همه‌اش نقره بوده است. بعضی‌هایش کمتر بوده به مرور زمان. بعضی‌هایش که نو است و الان تازه درآمده، هنوز یک مثقال است. لذا این خواه ناخواه کمتر می‌شد. این را این‌جوری تقریبش کنیم: منزل کنیم منزله غالب. چون غالباً این شکلی است که کمتر بوده بعضی‌هایش، ولی آن طرف نه، صد مثقال کامل الان وزن کرده به من داده است. صد تا سکه‌ای که صد مثقال است، به این شکل داده است. خب مسلماً آن بیشتر خواهد داشت. ولی کدام طرف بیشتر دارد؟ آنی که او دارد به من می‌دهد. بدهکار دارد به من می‌دهد؛ «قَضَانِیهَا». شما فهمیدید آن کسی که صد درهم قبلاً داده، اولی داده، ممکن است صد درهمش مثلاً مثقال تام بوده، عددی خودش؟ بله اولش همین‌طور بوده ولی به مرور این چه می‌شود؟ کم می‌شود. عددی بوده دیگر. صد مثقال کامل به من داده است. خرج کرده است؟ نه اینکه می‌گویم صد سکه باید بگویم. که مثلاً پنجاه تایش مثلاً بیست سال کار کرده بود و این… خب من همین را دارم تصحیح می‌کنم. می‌گویم آنی که به من داده عددی بوده است؛ صد تا عدد بوده، نه صد مثقال بوده است. این‌طوری گفته در روایت. اما این طرف گفت برمی‌گرداند به من وزنی؛ وزن می‌کند. لذا فرق درست می‌شود. حضرت می‌فرمایند چون او دارد می‌دهد، بدهکار، عیبی ندارد؛ می‌خواهد اضافه به شما بدهد. با این تقریب درست می‌شد یا نه؟ کدام؟ زیادهاش. زیادۀ عینی است. این طرف الان وزنش بیشتر است؛ نقره‌اش بیشتر است. یک مطلب دیگر هم که اینجا باید گفته می‌شد، ممکن است شما از من سؤال کنید که چرا این روایت… بله، حُکمی بود. هر زیاده‌ای را می‌خواستیم بگوییم. بله، حُکمی بود. خب اگر باشد به درد نمی‌خورد؛ به درد آنجا نمی‌خورد. بله، عیبی ندارد، درست است. بله. یک اشکال دیگر باقی می‌ماند. ممکن است شما از من بپرسید که چرا این روایت ابن‌الحجاج را شما در جواب حمل کردید و گفتید سندش که گیر دارد، دلالتش هم مربوط به قرض است؛ مربوط به محل بحث ما نیست. ما اینجا را جواب دادیم دیگر. گفتیم ربطی به ما ندارد. الان شما از این جهت هم ربطی ندارد، دیگر بهتر؛ از دو جهت. گفتیم خارج از بحث ماست، ردش کردیم. خب چرا این را رد می‌کنید که این را حمل بر قرض می‌کنید، اما صحیحه حلبی را که بعد از آن آمده و متعرض شده‌اید برای اینکه دلالت می‌کند بر اینکه از زیاده، زیاده در مالیت است؟ این منفعت، زیاده در منفعت و مالیت است، در مالیت بله. زیاده در مالیت است که آن را پذیرفتید. آن روایت حلبی این‌طوری بود: «عَنِ الرَّجُلِ یَکُونُ عَلَیْهِ دَیْنٌ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى فَیَأْتِیهِ غَرِیمُهُ فَیَقُولُ انْقُدْنِی کَذَا وَ کَذَا وَ أَضَعُ عَنْکَ بَقِیَّتَهُ أَوْ یَقُولُ انْقُدْنِی بَعْضَهُ وَ أَمُدُّ لَکَ فِی الْأَجَلِ قَالَ لَا أَرَى بِهِ بَأْساً إِنَّهُ لَمْ یَزِدْ عَلَى رَأْسِ مَالِهِ». خب اینجا هم مربوط به دین است که ممکن است قرض بوده و ممکن است قرض نبوده. آنجا هم مربوط به دین است. چون تعبیر ابن‌حجاج هم این بود. آنجا هم که داشت: «سَأَلْتُ عَنِ الرَّجُلِ کَانَ عَلَیْهِ مِائَةُ دِرْهَمٍ عَدَداً فَقَضَانِیهَا». این ممکن است دین باشد دیگر، مال یک جنسی بوده، ممکن است قرض بوده. اینجا هم همین‌طور است، ممکن است قرض بوده، ممکن است دین بوده. چرا آن را حمل می‌کنید بر قرض، این‌طوری، الان چه قرض چه دین؟ ولی اینجا را، آن را رد کردید اما این را رد نکردید، قبول کردید خودتان و به این استناد کردید. فرق این‌ها چیست؟ ممکن است این اشکال را به من بکنید. جوابش این است: آنجا می‌خواست اداء آن دین را یا قرض را بکند. در مقام اداء همان بود. درست است؟ لذا آمدیم گفتیم این مال قرض و دین و این‌هاست؛ به درد ما نمی‌خورد. ما بحثمان در ربای معاملی است، نه ربای قرضی. اما در دومی، اینجا نمی‌خواهد اداء آن دین را بکند؛ اینجا می‌خواهد یک مصالحه بکند بعد از اینکه قبل دین بوده و باید آنجا: «انْقُدْنِی کَذَا وَ کَذَا وَ أَضَعُ عَنْکَ بَقِیَّتَهُ»، یعنی آن همان چیزی که به گردنش است نمی‌خواهد الان بدهد. می‌خواهد یک مصالحه کند به جای آن، به کمتر بردارد بدهد. اگر صد تومان باید بدهد به وقتش، الان می‌خواهد آن را با نود تومان مثلاً کار را تمام کند. معلوم است یا نه؟ یک مصالحه جدیدی است. این ربایی که دارد واقع می‌شود در این مصالحه دارد واقع می‌شود، نه در اصل دین، در اداء دین. بله، تنزیل دین است این؛ مربوط به این است. چون این مصالحه بعدی است و ما بحثمان در چه بود؟ گفتیم اگر گفتیم در مطلق معاوضات می‌آید، الان در اینجا یکی از آن‌هاست و در مورد منفعت است فقط. زیاده در زیاده در مالیت است. ببخشید، زیاده در مالیت است. پس این با آن فرق می‌کند. درست است هر دو قرض و دین هستند، اما این در مقام بحث زیاده مال آن مصالحه‌ای است که بعداً واقع می‌شود. اما در آنجا مال همان اداء آن دین است؛ چیز دیگری واقع نمی‌شود. این‌ها با هم فرق دارند. از جهت دوم این به درد ما می‌خورد. ردش نکردیم به اینکه این مربوط به دین و قرض فقط است. بله، مصالحه جدیدی است، عقد جدیدی است. نه، ما گفتیم اگر گفتیم ربا در همه معاملات می‌آید، الان این زیاده دارد در مصالحه واقع می‌شود، نه در اصل دین. یک طرف این مصالحه دین من است دیگر. عیبی ندارد، اما صحبت خود مصالحه است که عقد جدید است. نه صحبت اداء آن دین است که در مقام اداء این بیشتر می‌دهد یا بیشتر نمی‌دهد. حضرت فرمودند شرط که نکردی، خودش می‌خواهد زیادی بدهد. این رفت توی یک عقد جدیدی. عیبی ندارد. چون عقد جدیدی است این داخل در بحث ماست. نمی‌توانیم بگوییم آقا این زیاده بر خود دین دارد واقع می‌شود. در مصالحه واقع می‌شود. آن اشکال ندارد. یک مطلب، پس این دو تا مطلب هیچی، بگذریم از آن. بحث روایتی که جلسه پیش مثبتین کردید، مطلق و مقید و این‌ها، همان است، همان است. همین بود روایت حلبی بود. می‌گوییم یعنی پذیرفتیم این روایت را و بعدش هم این بحث پیش آمد که این‌ها مثبتین هستند و این‌طور هستند. بعد آن روایت حلبی در نسخه ما، سی جلدی، نه در نسخه کافی، کافی نقل شده بود. خب چه بود آن؟ «لَهُ دَیْنٌ» نه «عَلَیْهِ دَیْنٌ». خب اگر باشد فرق… نه به نظر من. ببینید: «عَنِ الرَّجُلِ یَکُونُ عَلَیْهِ دَیْنٌ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى». «لَهُ دَیْنٌ». خب آن بهتر است اگر باشد. «لَهُ دَیْنٌ». بله. چون «رَجُل» اگر «عَلَیْهِ» باشد، «عَلَیْهِ دَیْنٌ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى فَیَأْتِیهِ غَرِیمُهُ فَیَقُولُ انْقُدْنِی». این «لَهُ» اگر باشد خیلی بهتر است. تصحیح شده است. یعنی برای خودش است این دین، آن غریمش که بدهکار است می‌آید می‌گوید این کار را بکن. نه اجازه بدهید. «عَنِ الرَّجُلِ یَکُونُ عَلَیْهِ دَیْنٌ فَیَأْتِیهِ غَرِیمُهُ فَیَقُولُ انْقُدْنِی کَذَا وَ کَذَا». کسی که بستانکار است عوض می‌شود. اینجا بستانکار می‌آید می‌گوید به من بدهکاری، کمش کنیم. این‌جوری است که مثلاً… بله، آن طلب، آن طلبکار است در واقع. آن طرف. می‌گوید آن طلبی که از تو دارم که باید سر ماه به من بدهی صد هزار تومان است، الان بیا بده به نود هزار تومان. طلبکار به بدهکار می‌گوید. وقتی به بدهکار می‌گوید یعنی این «عَلَیْهِ دَیْنٌ» است دیگر. دین به گردن این است. «عَنِ الرَّجُلِ یَکُونُ عَلَیْهِ دَیْنٌ». شما از وسائل نقل کردید؟ من از وسائل بیست جلدی نقل کردم. من پیدا نکردم. این بیست جلدی‌ها… بله. من بستانکار به این آقا می‌گویم که پولم را الان بده نصفش را… طلبکار است ها، می‌آید می‌گوید. به کی می‌گوید؟ به بدهکار. طلبکار می‌گوید من از تو می‌خواهم فلان مقدار را که باید سر ماه به من بدهی، صد هزار تومان. «لَهُ دَیْنٌ» می‌آید. «لَهُ دَیْنٌ» درست است. چرا؟ نه طلبکار که می‌آید به بدهکار می‌گوید. بدهکار کیست؟ کسی که «عَلَیْهِ دَیْنٌ» است. کسی که «عَلَیْهِ دَیْنٌ» است، بدهکار است، طلبکار می‌آید به او می‌گوید من که از تو می‌خواهم فلان مقدار و صد هزار را، الان بده به نود هزار به من بده. «لَهُ دَیْنٌ» می‌آید. «لَهُ دَیْنٌ». «لَهُ دَیْنٌ» می‌آید. اما به کی می‌گوید؟ به من «عَلَیْهِ دَیْنٌ» می‌گوید. این الان من «عَلَیْهِ دَیْنٌ» را دارد می‌گوید. ببینید، آن بدهکار، طلبکار تازه می‌خواهد بیاید بعد از این. اولش ببینید: «عَنِ الرَّجُلِ یَکُونُ عَلَیْهِ دَیْنٌ». یعنی به گردن من. من بدهکارم. بر من دین هست. یعنی دین آن هست. مال آن است. آن «لَهُ» است. من «عَلَیْهِ». «عَنِ الرَّجُلِ یَکُونُ عَلَیْهِ دَیْنٌ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى فَیَأْتِیهِ غَرِیمُهُ» یعنی طلبکارش. «فَیَقُولُ انْقُدْنِی کَذَا وَ کَذَا». صد هزار تومان را بیا به من بده به پنجاه هزار تومان مثلاً به کم. «وَ أَضَعُ عَنْکَ بَقِیَّتَهُ». این می‌شود همان «عَلَیْهِ دَیْنٌ». نسخه‌اش بهتر است تا «لَهُ». این را بعداً ملاحظه کنید. بحث بعدی که بعداً شروع کردیم این بود که نهی از ربا آیا موجب بطلان می‌شود یا نه؟ اینجا بودیم. نهی از ربا آیا موجب بطلان می‌شود؟ گفتم اینجا دو تا بحث است. یک بحث این است که آیا نهی در معاملات موجب فساد می‌شود یا نمی‌شود؟ مواردش را گفتیم. یک بحث دیگر این بود که آیا اگر موجب فساد می‌شود و در همان مواردی که موجب فساد می‌شود، ولو ارشادش، ولو این‌هایش، آیا موجب بطلان خصوص زیاده می‌شود یا کل معامله را باطل می‌کند؟ اینجا بحثمان بود. اینجا در مسئله سه قول است. سه قول عمده وجود دارد. یک قول این است که آمده است که البته هر سه قول نسبت به آن مقداری که غیر زیاده است. مثلاً فرض کنید یک کیلو مقابل یک کیلو و صد گرم می‌خواهد بگیرد. یک کیلو مقابل یک کیلویش نسبت به یک کیلویی که آنجا داریم بحثی نیست. نسبت به همه، یعنی اگر بناست ما بیایم بگوییم که این معامله یک کیلو مقابل یک کیلو. در قرضش بحثی نیست که اگر من گفتم من صد تا می‌خواهم به تو قرض بدهم مقابل صد و ده تا. این را خوب اول تصویرش کنیم. صد تا مقابل مثلاً صد و ده تا سکه شما به من بدهی مقابل صد تایی که باید می‌دادم. اینجا عمده بحث این است که آن زیادی که دارد می‌دهد، معامله نسبت به این فاسد است یا فاسد نیست؟ نسبت به اصل زیاده. این ده تومانی که دارد می‌دهد. اما یک قول می‌آید می‌گوید که کل معامله دیگر فاسد است. کل معامله. این تکه‌اش که فاسد بود، نسبت به کلش فاسد است. الان می‌خواهد آن زیاده به نحو جز اخذ شده باشد در معامله یا به نحو شرط اخذ شده باشد، فرقی نمی‌کند. یک قول می‌آید می‌گوید که نه، کل معامله را باید این‌طوری فرض کنیم. نسبت به آن مقداری که غیر زیاده است، آن را باید بگوییم که معامله‌اش صحیح است. نسبت به آن. غیر زیاده. یک کیلو مقابل یک کیلو. آن زیاده همه‌اش بحث است نسبت به آن زیاده؛ که آیا بگوییم که در مقابل آن قول اول که گفت زیاده باطل است، این می‌گوید نسبت به زیاده صحیح است. پس قول اول گفت کل معامله باطل است؛ هم اصلش هم زیاده‌اش. زیاده‌اش می‌خواهد به نحو جز باشد، می‌خواهد به نحو شرط باشد. قول دوم گفت نسبت به اصلش معامله صحیح است، اما نسبت به این زیاده کلاً بگوییم باطل است؛ چه به نحو جز باشد چه به نحو شرط باشد. قول سوم می‌آید می‌گوید که نسبت به اصلش صحیح است، اما تفصیل می‌دهیم نسبت به زیاده. اگر جز است، معامله‌اش باطل است. اگر شرط است، معامله‌اش صحیح است. این قول سوم می‌شود تفصیل. واضح شد؟ پس یک قول تفصیل می‌دهد. نسبت به اصل معامله، نسبت به آن یک کیلو مقابل یک کیلو، می‌گوید آن معامله‌اش درست است. نسبت به این زیاده، اگر به نحو جز باشد، علیکم السلام، می‌گوید معامله باطل است. اگر به نحو شرط باشد، معامله صحیح است. یک قول دیگر چه گفت؟ گفت نسبت به اصلش صحیح است، اما نسبت به این زیاده کلاً بگوییم باطل است. یک قول هم آمد گفت نه، همه معامله باطل است؛ چه اصلش چه زیاده‌اش. زیاده‌اش می‌خواهد به نحو جز باشد، می‌خواهد به نحو شرط باشد. این سه قول، بله؟ اینکه شرط باشد باطل است؟ بله، بله هست دیگر، چرا؟ الان می‌خوانیم ببینیم چه می‌شود. ببینید این سه قول، این‌ها اونی که می‌خواهد بگوید کل معامله باطل است، هم اصلش هم زیاده‌اش، این اساسش یکی از دو راه را باید طی کند و طی کرده است. یا آمدند گفتند چون ربا یعنی بیع. ربا یعنی بیعی که دارای زیاده است. این را بعضی مثل فرض کنید که آن تفسیری که از مجمع‌البیان نقل کردیم که ایشان تفسیر می‌کرد آیه را: «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَا»، یعنی «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ الَّذِی لَیْسَ فِیهِ زِیَادَةٌ» و «حَرَّمَ اللَّهُ الْبَیْعَ الَّذِی فِیهِ زِیَادَةٌ». ربا را هم برگرداندند به بیع و گفتند اصلاً مراد بیع است: «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ الَّذِی لَیْسَ فِیهِ زِیَادَةٌ» و «حَرَّمَ اللَّهُ الْبَیْعَ الَّذِی فِیهِ زِیَادَةٌ». چون این‌طور معنا کرده ربا را، یعنی خود بیعی که دارای زیاده است، خب نتیجه، اگر نهی بیاید بخورد به همچین بیعی، کلش می‌خواهد بگوید باطل است دیگر. این‌ها این‌طوری فهمیدند. اگر ارشاد بیاید برای بطلان این، این یعنی کلش باطل است. بله، گفتم در آن دو فرضی که تصویر کردیم بطلان را، آنجا داریم بحث می‌کنیم که آقای خویی تصریح کرده در محاضرات نگاه کنید، می‌گوید غالب نواهی در معاملات از همین قبیل است، ارشاد به مانعیت هستند یا ارشاد به بطلان هستند. ایشون تصریح می‌کند. بله، اگر ارشاد نباشند و امر مولوی باشد و آمده باشد سر معامله، آنجا قائل می‌شوند که دال بر فساد نیست. فقط دال بر مبغوضیت است که در اصول بحث می‌کنند. اما خودش تصریح می‌کند در همان اصول که غالب معاملات ما از این قبیل است که نهی ارشاد به مانعیت است و ارشاد به یا بطلان. مثلاً، بله. مثلاً در بیع ملامسه، نهی شده از بیع ملامسه؛ از بیع منابذه که قبلاً در مکاسب خواندید. نبضش می‌کند، پرتش می‌کند. این به عنوانی که با همین دارد انشاء بیع می‌کند. با پرت کردن، یعنی من این را می‌خواهم. این‌طوری. با همین. یا با لمس کردن، یعنی مال من شد. این‌طوری. خب این نهی شده از این. این نهی می‌گویند ارشاد به بطلان این نحو معامله است. با اینکه نهی خورده به این نحو بیع ملامسه‌ای. معلوم است؟ این‌جور مواردی که ما فهمیدیم ولو از خارج، ولو هر چه که این ارشاد به بطلان است ها، این را یقینی گرفتند دیگر، این معامله باطل است. و آنجایی که ارشاد به مانعیت است هم این‌طور، که فلان چیز مانع است. بیع مثلاً فرض کنید که، بله، الان جلود که ذبح شرعی نشده و فقط دباغی شده مثلاً. سنی‌ها می‌کردند. اگر این نهی خورده به این. اینجا آمدند ارشاد به مانعیت این از صحت بیع گرفتند و امثال این‌ها را هر کجا. بیع مثلاً به عدو اگر گفتیم ارشاد به تقویت عدو، بیع سلاح به عدو، اگر گفتیم این ارشاد به مانعیت است. این‌جور مواردی مسلم، ایشون می‌فرماید که غالب معاملات ما از این نحو نهی‌هایی که آمده در معاملات از این قبیل است. خب خلاصه، اینجا الان بحثمان این است: اگر آمدیم، یعنی می‌گوییم که در صورتی که قائل بشویم که ربا یعنی خود بیع، بیعی که دارای زیاده است. خب نهی اگر بناست بخورد به این و از آن قبیل نهی‌هایی باشد که گفتیم دال بر بطلان است، خود کل معامله را باطل می‌کند، نه بعضی‌اش را. بگوییم این مقدارش باطل است، آن مقدارش باطل نیست. این را می‌شود بگوییم. یا قائل بشویم که نه، ربا یعنی زیاده است، نه بیع. مثل آن‌ها قائل نشویم. مثل مجمع‌البیان یا مثل شهید که ازش نقل می‌کنند، باز شهید هم شبیه همین را دارد که آنجا گفتم. آمده گفته ربا یعنی همان بیع. عبارتش را من می‌خوانم برایتان. آمده گفته ربا یعنی همان بیع. بله. آمدند گفتن… حالا چه جور با این نهی بگیم؟ بله، مرزی هم باشه بازم معامله است دیگه. نهی اگر ارشاد به بطلان باشه چه فرقی داره حالا بیع باشه یا قرض؟ «الرِّبَا بَیْعُ أَحَدِ الْمُتَمَاثِلَیْنِ»، در مسالک. «الرِّبَا بَیْعُ أَحَدِ الْمُتَمَاثِلَیْنِ مَعَ الزِّیَادَةِ فِی أَحَدِهِمَا». این‌طوری معنا کرده است. «الرِّبَا بَیْعُ أَحَدِ الْمُتَمَاثِلَیْنِ مَعَ الزِّیَادَةِ فِی أَحَدِهِمَا». خود بیع است می‌گوید. مجمع‌البیان هم گفت خود بیع است. این‌ها که می‌گویند خود بیع است، خب معامله‌اش باطل است. شما چه فرمودید آقای…؟ ما الان تفاوتی ندارد که ما حتماً فقط مثلاً ربا را بیع بگیریم. نه، دارم می‌گویم یکی از دو چیز است. یا باید بگوییم ربا خود بیع است که این‌ها گفتند. مسلم گرفتند، بنابراین کلش باطل می‌شود. یا بیایم بگوییم نه، ربا آن زیاده است، قبول داریم. اما به وسیله یکی از چهار دلیلی که الان ذکر می‌کنیم، با این چهار تا دلیل قائل می‌شویم به بطلان کل معامله. کل معامله. با اینکه ربای ما زیاده شده‌ها. این‌ها که می‌خواهند بگویند کل معامله باطل می‌شود، به یکی از این دو راه آمدند جلو. آن‌ها چی هستند؟ بله، چهار تا دلیل. یکی صاحب جواهر ادعا می‌کند ظاهر اصحاب این است. این‌طور استدلال کرده است که ظاهر اصحاب این است که کل معامله باطل می‌شود اگر دارای زیاده است. خب این ظاهر اصحاب، عباراتشان را می‌خواهیم ببینیم، بر فرض هم این‌طور باشد که همه اصحاب این را گفته باشند، این چه دلیل می‌شود؟ یعنی مثلاً اجماع می‌خواهد ادعا کند با این ظاهر اصحاب؟ بگوییم یکی از عبارات اجماع است؟ می‌خواهد بگوید اجماع در مسئله است بر اینکه این باطل می‌شود کلش. خب این اجماع این همه معارض دارد، این همه قول مخالف دارد. نمی‌شود به این اعتنا کرد. بعد مدرکی است. الان مدارک این‌ها را که ذکر می‌کنیم معلوم می‌شود. قابل اعتنا نیست. یک دلیل… بله، برای استظهار خودش این است که شاهد می‌آورد. نه، دارد استدلال می‌کند. با ارتکاز فقها این بوده که از این دلیل… ارتکاز نگفته است. گفته ظاهر اصحاب این است؛ ظاهر عباراتشان است. نه ارتکاز. ظاهر عباراتشان این است، دارد ادعا می‌کند. که می‌گویند ظهوری که می‌گویند یعنی ارتکازشان این شکلی است… بله، که می‌خواهند بگویند کلش باطل است. ارتکاز تو ذهنشان این بوده که ربا یعنی کل آن بیع. خب این نگفته مرتکز. می‌گویم ظاهر اصحاب. ظاهر نیست که مرتکز که. تعبیر به ظهور نمی‌کنند. ظهور مال کلمات است. می‌دانم، ظهورشان این است که از ظهورشان شما استکشاف می‌کنید ارتکازشان این است. خب چه بشود؟ ارتکاز اصحاب این است. باز اگر متشرعه بود، یک شاهدی است برای اینکه استظهار کند. دلیل نمی‌شود آخر این. می‌گویم اگر متشرعه بود، عوام و غیر عوام، این‌قدر ذهنیتشان این‌طوری بوده و از مسائل مورد ابتلا اگر بود، استکشاف می‌کردیم، می‌گفتیم حتماً از ائمه اخذ کردند این را. اگر متشرعه ارتکازشان این بود و مورد ابتلا همه بود، این‌طوری بود، می‌فهمیدیم این نسل به نسل گرفتند و از خود ائمه تلقی کردند. این که این‌طوری نیست؛ این که ظاهر اصحاب است، یعنی ظاهر عباراتشان است. یک دلیل دومی آوردند، گفتند نصوص قائم شده بر این مطلب که کل معامله باطل است. ما از ادله استفاده می‌کنیم. می‌گوییم کدوم نصوص؟ خب بررسی می‌کنیم این را… بله، دارند می‌گویند یکی یکی. نه، ظاهر اصحاب چیزی نمی‌خواهد. می‌گوییم ظاهر کلمات… نهی خورده به اصل معامله، این اشکالتون چه است؟ چی؟ یعنی ایشون نهی خورده به بیع. بله. نهی خورده به بیع. خب این اشکالتون به این چیست الان؟ خب این ظاهراً این است، اینجا گفتیم که خود ربا قبلاً ثابت کردیم که ربا آن زیاده است، نه خود بیع. بحثش را کردیم دیگر. یکی از بحث‌هایی که قبلاً کردیم این بود که ربا خود آن زیاده است، نه خود بیع. بنابراین فرض اینکه بیع باشد قبول می‌کنیم استدلال را. بنابراین که ربا بیع باشد. بله. بنابراین فرض شما قبول دارید باطل است؟ خب شارع با این روایات باید ثابت کنم بطلانش را، نه مستقیماً. که همین دلیل بعدی که الان می‌خواهم بگویم. ولو مسلم مستقیماً فقط بگوییم چون آن یعنی بیع، خب بیع. چه می‌شود؟ باید نهی به آن خورده باشد دیگر. باید بحث کنیم که این نهی، نهی ارشادی است یا نه؛ بحث مولوی بکند. آن نهی کجاست؟ در همین روایات است که الان می‌خواهم بخوانم. ببینید این روایات ازش در می‌آید که چه بخورد به زیاده، این‌ها ادعایشان این است، حتی اگر بخورد به زیاده، الان داریم این را می‌گوییم، چه بیع باشد چه زیاده باشد، می‌خواهیم بگوییم در هر حال روایات می‌خواهیم بگوییم کل معامله باطل است. این دلیل دومشان است. که دارد می‌خورد به این، حتی اگر زیاده باشد نه فقط بیع. اگر ربا زیاده هم که باشد، این روایات نهی را می‌فهماند. می‌گوییم کدام روایات؟ این روایاتی که قبلاً خوانده بودیم، یکی این صفحه، اینجا را من قبلاً این‌ها را برایتان گفته بودم. الان دوباره از رو می‌خوانم این روایت‌ها را، ببینید چطور است، از این در می‌آید. این روایت یک و دو اینجا، محمد بن یعقوب، عن علی بن ابراهیم، عن ابیه، عن ابن ابی عمیر، عن حماد بن عثمان، عن الحلبی، عن ابی عبد الله علیه السلام. سند خیلی خوب است. قال: «لَا یُبَاعُ مَخْتُومَانِ مِنْ شَعِیرٍ بِمَخْتُومٍ مِنْ حِنْطَةٍ». «لَا یُبَاعُ مَخْتُومَانِ مِنْ شَعِیرٍ». دو تا گونی فرض کن در بسته یا مهر کرده. این مهرش یعنی همان در بسته دیگر. این. «مَخْتُومَانِ مِنْ شَعِیرٍ» از جو، «بِمَخْتُومٍ مِنْ حِنْطَةٍ». دو تا مقابل یکی نباید باشد. «وَ لَا یُبَاعُ إِلَّا مِثْلًا بِمِثْلٍ». این «لَا یُبَاعُ لَا یُبَاعُ» نفی است، اما دال بر حالت نهی است دیگر اینجا. «لَا یُبَاعُ». اخبار است در مقام انشاء که نباید این کار را بکنید. نباید بفروشید به این شکل. خب نهی دارد می‌کند از چه؟ از بیع مثل به مثلین در واقع. اما اگر مثلش باشد، مثل به مثل عیبی ندارد. «وَ التَّمْرُ مِثْلُ ذَلِکَ». یک مختوم یک مختوم عیبی ندارد، اما مختومان به مختوم نمی‌شود. خب این نهی که به این خورده، به خود معامله، ادعای این‌ها این است که به خود معامله خورده. دارد به چه می‌خورد؟ «لَا یُبَاعُ مَخْتُومَانِ مِنْ شَعِیرٍ». بیع این منهی است. بیع مختومان به مختوم. نهی خورده به خود بیع. درست است؟ اگر آمد و خورد به بیع، الان می‌خواهد زیاده، ربا آن زیاده باشد که در بیع است، می‌خواهد فرقی نمی‌کند. شما دارید چه می‌گویید؟ اگر به نحو جزئیت می‌خواهید بفروشید، الان بحث ما فرض کنید در به نحو جزئیت اگر باشد خیلی واضح است. می‌گویم من این صد کیلو را به شما می‌فروشم مقابل صد و دو کیلو. یک طرف صد کیلو، یک طرف صد و دو کیلو. به نحو شرط نیست ها. نمی‌گویم صد کیلو مقابل صد کیلو به شرط اینکه دو کیلو هم اضافه روی آن بگذارید به من بدهید. شرط نیست. صد کیلو مقابل صد و دو کیلو. یا صد و ده کیلو. به شکل جز است. آن طرف اصلاً کل مبیع من صد و ده تاست. این طرف صد تاست. به نحو جز است. خیلی واضح است. الان شرطش را بعداً بحث می‌کنیم که روشن‌تر بشود. اما الان به نحو جز این‌طوری اگر به این شکل گفته باشد، این ادعای این آقا این است که کل معامله باطل است. نباید بگوییم صد تای مقابل صد تایش درست است، مقابل آن دو تا باطل است. این‌طور نباید بگوییم. آن دو تا که اضافه است. کل معامله باطل می‌شود. چرا کل معامله باطل شده؟ چون نهی خورده به کل معامله. به بیع خورده. در روایت، در روایت به این شکل خورده. این دلیل دومشان است. این یک روایت که خیلی واضح هم سندش روشن است، هم دلالتش خوب است. روایت بعدی‌اش هم این بود که محمد بن یعقوب عن عدة من اصحابنا عن سهل، این یک طریق. و عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد جمیعاً، یعنی دو سند شد. این سند دومش که خوب است. بعد جمیعاً عن احمد بن محمد بن ابی نصر. آن ابن عیسی بود، این ابن ابی نصر. دومی. عن ابان عن عبد الرحمن عن ابی عبد الله علیه السلام قال: «قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ أَ یَجُوزُ قَفِیزٌ مِنْ حِنْطَةٍ بِقَفِیزٍ مِنْ شَعِیرٍ؟ أَ یَجُوزُ قَفِیزٌ مِنْ حِنْطَةٍ بِقَفِیزٍ مِنْ شَعِیرٍ؟». أیجوز قفیظین، نه قفیظ. ببخشید. أیجوز قفیظین من حنطة، باید این‌طور باشد. قفیظ من حنطة بقفیظین من شعیر؟ قفیظ من حنطة بقفیظین من شعیر. یک طرف دو تا، یک طرف یکی. فقال: «لَا یَجُوزُ إِلَّا مِثْلًا بِمِثْلٍ». ثم قال: «إِنَّ الشَّعِیرَ مِنَ الْحِنْطَةِ». الان کار به آن نداریم. این تکه‌اش که بیع قفیظین حنطة به دو قفیظ شعیر جایز نیست، دارد می‌خورد به خود بیع. وقتی می‌گوید «أَ یَجُوزُ قَفِیزٌ مِنْ حِنْطَةٍ بِقَفِیزَیْنِ مِنْ شَعِیرٍ؟»، یعنی بیع این به آن. یعنی معامله این به آن، معاوضه این به آن. این مقدر است دیگر. «أَ یَجُوزُ قَفِیزٌ مِنْ حِنْطَةٍ بِقَفِیزَیْنِ مِنْ شَعِیرٍ؟ قال: لَا یَجُوزُ إِلَّا مِثْلًا بِمِثْلٍ». یعنی بیع این به آن. این خورده به خود معامله. الان می‌خواهد خود اصل باشد، می‌خواهد زیاده باشد. خیلی روشن است. بلکه بعضی‌ها می‌خواهند از همین استفاده کنند، مثل سید یزدی، دارد حتی اگر به نحو شرط، یا سید یزدی بود یا جواهر، الان مردد شدم، که حتی اگر به نحو شرط هم آن زیاده اخذ شده باشد، این دارد می‌گوید کل معامله باطل است. ولو به نحو شرط. الان که دارند شرط تفصیل می‌دهند، ایشون می‌خواهد بگوید نه، حتی به نحو شرط. کل معامله دارد می‌گوید باطل است. فرقی نمی‌کند. این دو تا دلیل. اگه زیاده حکمی را مثل زیاده عینی حساب بکنیم، دیگه شرط هم شامل می‌شه. آن هم گفتیم که از چیز در می‌آید، با روایات مثلیت گفتیم در می‌آید از مثلیت دیگر. اصلاً اگه قائل بشیم که زیاده حکمی هم مثل زیاده عینیه، قاعدتاً باید بگیم تفاوتی نداره بین شرط و جزئ. بله، چرا؟ دارد این روایت که شرط گفته اصلاً شرط نکنید. بله دیگر. شرط باطل. خب چه می‌شود؟ حرف ایشون درسته، عیبی ندارد. اصلاً هم تصریح هم داریم غیر از اینکه اگه استدلال درست هم داریم براش حتماً. بله. حدیث دوم با قرض بیشتر تصادف داره، قرض نداره؟ روایت دوم «أَ یَجُوزُ قَفِیزٌ مِنْ حِنْطَةٍ بِقَفِیزَیْنِ مِنْ شَعِیرٍ؟ فَقَالَ لَا یَجُوزُ». نه، ظاهرش بیعش است دیگر. قرض چیست؟ ظاهرش هم بیع است. می‌توانستیم، آنجا گفتیم این قفیظ ممکن است با آن هم بسازد. آن دفعه هم آنجا گفتیم که ممکن است با بیع و با قرض و با همه‌اش مثلاً بگوییم اطلاق دارد. قفیظ مقابل او، یعنی این را مقابل او، در قرض یا در بیع. فرقی نمی‌کند. ولی بعد هم که دارد می‌گوید «إِلَّا مِثْلًا بِمِثْلٍ، قَالَ الشَّعِیرُ مِنَ الْحِنْطَةِ» این‌ها ظاهراً «لَا یَجُوزُ»، این منصرف به همان بیع است بیشتر. حداقل به اطلاقش هر دو را دارد می‌گیرد دیگر. ما بحثمان ولو هر دو را بگیرد چه مشکلی برای ما درست می‌کند؟ همین که ربای معاملی را می‌گیرد بس است برای ما. این دو تا روایت. یک روایت سومی هست. آن روایت سوم این‌طور است. که قبلاً باز خوانده بودیم این را، این این‌طوری می‌گوید. دارد که شیخ نقل می‌کند از حسین بن سعید، به اسنادش از حسین بن سعید عن یوسف بن عقیل عن محمد بن قیس عن ابی جعفر علیه السلام. این سندش تام است باز. قال: «مَنْ أَقْرَضَ رَجُلًا وَرِقاً فَلَا یَشْتَرِطْ إِلَّا مِثْلَهَا فَإِنْ جُوزِیَ أَجْوَدَ مِنْهَا فَلْیَقْبَلْ وَ لَا یَأْخُذْ أَحَدٌ مِنْکُمْ رُکُوبَ دَابَّةٍ أَوْ عَارِیَةَ مَتَاعٍ یَشْتَرِطُ مِنْ أَجْلِ قَرْضِ وَرِقَةٍ». خب این درست است در قرض است. مربوط به معاملی نیست. اما این چیزی که آورده توش: «مَنْ أَقْرَضَ رَجُلًا فَلَا یَشْتَرِطْ إِلَّا مِثْلَهَا» که نباید در زائد بر او چیزی اضافه بگیرد. حتی حکمی‌اش را دارد می‌گوید، رکوب دابه و همه را گفته، بالاتر رفتند دیگر از چیز اضافه عینیه فقط نیست. در آنجا نباید شرط کند. الان اگر کسی آمد گفت که این ما خصوصیت نمی‌فهمیم از این. من که مشکل دارم، یعنی در این‌ها القاء خصوصیت‌ها این‌ها را خیلی مشکل می‌بینم. این واقعش مربوط به قرض است. ولی این‌ها که می‌خواهند القاء خصوصیت کنند بگویند فرقی نمی‌کند، زیاده را ما از این در می‌آوریم: «فَلَا یَشْتَرِطْ إِلَّا مِثْلَهَا فَإِنْ جُوزِیَ أَجْوَدَ مِنْهَا فَلْیَقْبَلْ». این مطلق زیاده را شارع نمی‌خواهد و تطبیق شده در اینجا مثلاً بر قرض. و فرقی نمی‌کند اینجا و آنجا. وقتی در اینجا بیایم بگوییم، باز هم از این در می‌آید «لَا یَشْتَرِطْ إِلَّا مِثْلَهَا فَإِنْ جُوزِیَ» معلوم می‌شود خود آن معامله گیر پیدا می‌کند. چون دارد که، بله، دنبال چه داشت؟ این است که: «مَنْ أَقْرَضَ رَجُلًا وَرِقاً فَلَا یَشْتَرِطْ إِلَّا مِثْلَهَا فَإِنْ جُوزِیَ أَجْوَدَ مِنْهَا فَلْیَقْبَلْ وَ لَا یَأْخُذْ»، الان شاهد این است، «وَ لَا یَأْخُذْ أَحَدٌ مِنْکُمْ رُکُوبَ دَابَّةٍ أَوْ عَارِیَةَ مَتَاعٍ یَشْتَرِطُ مِنْ أَجْلِ قَرْضِ وَرِقَةٍ». معلوم است؟ این کار را نکند. این چه می‌فهماند؟ که هر زیادی حکمیه‌ای مشکل دارد. وقت می‌گوییم به طور اولا زیادی عینیه هم مشکل دارد. ولی دلالتش خیلی مثل آن‌ها روشن نیست. یعنی بخواهیم بگوییم اصل معامله را باطل می‌کند، خوب در نمی‌آید ازش. به زور باید این را درست کنیم. این است که من به نظرم می‌آید به همان دو تا اکتفا کنیم، آن دو تا روایت، که دلالتشان خیلی بهتر است. ندارد. اولش هم همین است: «مَنْ أَقْرَضَ رَجُلًا وَرِقاً». هیچی ندارد. «فَلَا یَشْتَرِطْ إِلَّا مِثْلَهَا». ندارد. این مربوط به خود قرض بگیریمش بهتر است. ولو این‌ها گفتند بعضی‌ها این سه تا روایت را. بله. پس این واضح است تا اینجا. دو تا دلیل. یک دلیل دیگر هم آوردند این‌ها که گفتند «الْعُقُودُ تَابِعَةٌ لِلْقُصُودِ». ما این را فهمیدیم جای دیگر و درست کردیم. وقتی در اینجا اگر بنا باشد تصحیح کنیم غیر زیاده را، آن زیاده را که تصحیح غیر زیاده فقط، اگر بگوییم بابا این معامله، آن تکه‌اش باطل باشد، زیاده، این تکه‌اش درست باشد. یک کیلو مقابل یک کیلو. اما آن اضافه نسبت به آن باطل باشد. اگر این را می‌خواهیم بگوییم، این که قصد نکرده صحت این را. قصد کرده صحت کل معامله را. آنی که قصد کرده واقع نمی‌شود، آنی که واقع می‌شود قصد نکرده است. در حالی که عقود تابع قصودند. پس این معامله را بگوییم باطل است. نمی‌توانیم تصحیح کنیم فقط آن قسمت را که زیاده نیست. یا کلش را باید تصحیح کنیم یا کلش را باطل کنیم. و کلش را نمی‌توانیم تصحیح کنیم، پس باید بگوییم کلش باطل است. این‌ها آمدند این‌طوری استدلال کردند. چون عقود تابع قصود است. این هم یک دلیل. یک دلیل دیگر هم آوردند. وقت هست که… بله.

سال درس: 1403-1404
عنوان درس فایل صوتی فایل متنی
ابزارهای بورس