بسم الله الرحمن الرحيم و الحمد لله رب العالمين و صلى الله على سيدنا محمد. اللهم صل على محمد و آل محمد و على آله الطيبين الطاهرين و اللعن الدائم على اعدائهم اجمعين الى قيام يوم الدين. اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن صلواتك عليه و على آبائه في هذه الساعة و في كل ساعة ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتى تسكنه ارضك طوعاً و تمتعه فيها طويلاً. اللهم ارزقنا رأفته و رحمته و دعائه و خيره و عجل فرجه و سهل مخرجه.

 

مجدداً ولادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) را تبریک عرض می‌کنم. ان‌شاءالله که حضرت، ما را به‌عنوان شیعیان خودشان بپذیرند و آن‌به‌آن ما را به خودمان واگذار نکنند، دست ما را بگیرند و به طرف آنچه که خلاصه، مرضی رضای خداست، مرضی رضای امام زمان (عج) است و غیره، موفق بکنند؛ ان‌شاءالله.

 

خب، بحث ما در جلسه قبل بود که من ادله‌ای را عرض کردم؛ در جلسه قبل برای کسانی که قائل بودند معامله کلاً باطل است، آنجا بحث داشتیم. آن را هم مطرح کردیم. یکی از ادله، آن دلیل سومشان بود که اگر به یاد داشته باشید، گفتیم اینها گفته‌اند ظاهر نصوص این است. برای نصوص هم من دو مورد در جلسه قبل ذکر کردم: دو مورد، دو روایت که از اینها استظهار کردیم که معامله باطل است، ولو از ناحیه آن جزء. همان‌جا وارد بحث بشویم. یک دلیل دیگر هم هست. من این را هم ذکر کنم که نتیجتاً این بحث ناقص نماند. خود صاحب جواهر در یک عبارتی- عبارت جواهر کجاست؟ آهان، اینجاست- صاحب جواهر عبارتی دارد، این‌طور در آن تعبیر می‌کند که مربوط به همان دلیل سوم است. آنجا عبارتی دارد، می‌فرماید که…

 

-دلیل سوم منظورتان «العقود تابعة للقصود» است؟

-بله؟ نه، ظاهر نصوص گفتیم.

-ظاهر نصوص.

-بله، ظاهر نصوص دلیل سوم بود.

-چون دو جلسه پیش «العقود تابعة للقصود» را، «العقود تابعة للقصود» را مطرح کردید دو جلسه قبل به‌عنوان یکی از ادله.

-بله، آن هم هست. این دفعه نگفتم، یادم رفت. این را قبلاً گفته بودم. آن را هم الان می‌گویم.

 

تتمه آن دلیل سوم، یک مورد زائد بر آن دو روایتی که من گفته بودم، این عبارت جواهر است که این‌طور در آن عبارت دارد؛ می‌فرماید که: «لظهور النص و الفتوى فی ان الربا متى دخل المعاملة افسدها علی ای وجه کان دخوله». علی ای وجه کان دخوله؛ می‌خواهد به نحو شرط باشد، می‌خواهد به نحو جزء باشد. اگر در معامله‌ای، قرض می‌خواهد باشد آن معامله یا بیع باشد که محل بحث ماست یا مصالحه، در هر معامله‌ای هم ربا داخل بشود، این آن را فاسد می‌کند. این فرمایش ایشان است: «لظهور النص و الفتوى». اکنون این نصی که می‌گوید، تعبیری که به دنبالش دارد این است: «فی ان الربا متى دخل المعاملة افسدها». این کدام روایت است؟ من آن دو روایتی که خواندم، تعبیرشان این‌گونه نبود که بگوید ربا اگر داخل معامله بشود، فاسد می‌کند. آنجا خواستیم ارشاد بگیریم به بطلان و ارشاد به شرطیت و… اما تعبیر به افساد، ولو همان بطلان است، اما اینکه در خود روایات این تعبیر شده باشد، من در آن دو روایتی که گفتم، این نبود.

 

این تعبیر نشان می‌دهد روایاتی به این شکل داریم که اگر ربا آمد، کل معامله را فاسد می‌کند. تعبیر ایشان این است. وقتی در روایات می‌گردید، من روایات را دیدم، رفتم باز نگاه کردم ببینم چنین روایتی پیدا می‌کنم؛ روایتی در مربوط به علل، «علل الشرایع» وجود دارد که از امام رضا (صلوات الله و سلامه علیه) سؤال می‌شود، حضرت آنجا این تعبیر را دارند: «فحرم الله عز و جل علی العباد الربا». امام رضا می‌فرمایند: «فحرم الله عز و جل علی العباد الربا لعلة فساد الاموال». لعلة فساد الاموال. هم ربایی که آورده مطلق است، در هر معامله‌ای می‌خواهد باشد، به هر نحوی می‌خواهد باشد، چون تعبیر این است: «فحرم الله عز و جل علی العباد الربا». ربا هرکجا می‌خواهد باشد، به هر نحوی می‌خواهد باشد، ظاهرش مطلق است. تعلیلش را چه می‌کند؟ «لعلة فساد الاموال»؛ چون موجب فساد اموال می‌شود. آنچه مرحوم صاحب جواهر آن‌طور تعبیر کرد که «لظهور النص و الفتوى فی ان الربا متى دخل المعاملة افسدها» به‌شکل کلی هر معامله‌ای را فاسد می‌کند و به هر نحوی باشد، این ناظر به مثل این تعبیر است؛ به‌شکل کلی.

 

خب، این می‌تواند یکی از ادله باشد برای اینکه کل معامله باطل است؛ چون حضرت فرمود: «فحرم الله عز و جل علی العباد الربا لعلة فساد الاموال». ربا را مثلاً به کل معامله ربوی بزنیم که مخصوص این است. واقعش این است که این روایت هم آن‌طور دلالت ندارد بر اینکه کل معامله باطل است. چرا؟ به چند جهت. یکی از جهت سندی، سند این روایت ضعیف است. البته بعضی‌ها محمد بن سنان را قبول می‌کنند، مثل آقای زنجانی و دیگران. ولی ما که با آن مناقشه داریم، عبارتش این‌طور در خود روایت آمده است: صدوق (رضوان الله علیه) به اسنادش از محمد بن سنان نقل می‌کند. چند سند آنجا می‌دهد، سه سند در مشیخه به محمد بن سنان می‌دهد که هر سه به هر حال منتهی به همین ایشان می‌شود، وقتی سندها را می‌آورند. اشکال در خود محمد بن سنان است، ولو قبلی‌ها را ما درست کنیم. دارد: «فی ما رواه الصدوق به اسناده عن محمد بن سنان ان علی بن موسی الرضا علیه السلام کتب الیه»، یعنی محمد بن سنان نوشت. حضرت به محمد بن سنان نوشت: «فی ما کتب»، در ضمن آنچه نوشته بود، «من جواب مسائله»، در جواب مسائلی که او سؤال کرده بود، محمد بن سنان، حضرت در جواب این‌طور فرموده بود. اکنون من این روایت را می‌خوانم؛ هم از جهت سند اشکال دارد، هم از جهت دلالت می‌بینید که قسمت اولش اصلاً واضح است که مربوط به کل معامله نیست که کل آن را باطل کند. فرمود: «و علة تحريم الربا». خوب به این تعبیر دقت کنید. «و علة تحريم الربا لما نهى الله عز و جل عنه و لما فيه من فساد الاموال». دو علت می‌آورد. اینکه علت تحریم ربا چیست؟ چرا خدا ربا را حرام کرده است؟ «و علة تحريم الربا»، یکی علت اثباتی ذکر می‌کند، یکی علت ثبوتی. هر دو را کنار هم گذاشته است. علت تحریم چیست؟ یکی این است که خدا نهی کرده است. این علت اثباتی است. اینکه به چه دلیل شما می‌گویید حرمت مثبت است؟ نهی خداست. این معلوم است که علت اثباتی است. ولی «و لما فيه من فساد الاموال»، این علت ثبوتی است؛ آن مفاسدی که در کار هست و سبب شده آن تحریم جعل بشود، این دومی است. «و لما فيه من فساد الاموال». اینجا فرموده «لما فیه»، یعنی در چه چیزی؟ در ربا. خب، اگر ما ربا را به معنای «زیاده» گرفتیم، نه «معامله ربوی»، استظهار کردیم ربا یعنی زیاده، این «لما فیه من فساد الاموال» به همان زیاده می‌خورد. آن زیاده موجب فساد اموال می‌شود.

 

ولی خب برداشت اینها چیست؟ اینکه صاحب جواهر این‌طور برداشت می‌کند؛ «لما فیه من فساد»، یعنی در آن زیاده، موجب فساد اموال می‌شود. اکنون فساد کدام اموال؟ قدر مسلمش همین مالی است که الان با این معامله به دست من می‌آید که یک قسمتش مالِ مثل به مثل است و یک قسمتش مال آن زیاده است. این فساد اموال، قدر مسلم، خود پولی را که از راه این معامله به دست می‌آید، در نظر ایشان می‌گیرد. اگر این را می‌گیرد، دارد می‌گوید کل این مال فاسد است، فساد اموال. نمی‌گوید فقط فساد آن زیاده. «لما فیه»، اگر این‌طور برداشت کردیم. این البته برداشت خیلی قوی‌ای نیست. می‌گویم اگر کسی این‌طور بگوید. بگوید بله، «و علة تحريم الربا لما نهى الله عز و جل عنه و لما فيه من فساد الاموال لان الانسان». اکنون توضیح می‌دهد. «لان الانسان اذا اشترى درهم بدرهمين»؛ یک درهم را بخواهد به دو درهم، «كان ثمن الدرهم درهما»؛ یک درهم مقابل یک درهم، «و ثمن الاخر»، اما آن زیاده، ثمن آن زیاده، «باطلا»؛ چون در مقابلش چیزی نیست. «لاتاکلوا اموالکم بینکم بالباطل»، یعنی مقابلش چیزی نیست. یا چیزی هست که برای ثمن صلاحیت ندارد. این باطل می‌شود.

 

-این عبارت مال خود حدیث است یا…؟

-این کل روایت است. خود روایت است. من دارم می‌خوانم. فرموده: «فی ما فیه». دنبالش توضیح می‌دهد، خود روایت. می‌فرماید: «و لما فیه، لان الانسان اذا اشترى الدرهم بالدرهمین»؛ یعنی بیع درهم به درهم، اگر فروخته بشود درهم؛ این جنس نیست، خود درهم را می‌فروشند. درهم، بله. «کان ثمن الدرهم درهما و ثمن الاخر باطلا». یعنی «الثمن الاخر»؛ چون «ثمن الاخر» یعنی دیگر مقابلش چیزی نداریم. معلوم است؟ یعنی «الثمن الاخر باطلا. فبيع الربا و شرائه وكس على كل حال». این یک ضرری است در هر حال. بیع الربا و شرائه؛ آنکه می‌خرد، آنکه می‌فروشد. این «بیع الربا» اینجا چیست؟ یعنی بیع آن زیاده مثلاً؟ اگر ربا را به معنای زیاده گرفتیم، یعنی بیع آن زیاده. و شرائه، این ضرر است، «علی المشتری و علی البائع»؛ بر هر دو. «فحرم الله عز و جل علی العباد الربا لعلة فساد الاموال». آن علت ثبوتی واقعی را اکنون می‌آورد. دیگر اینجا بحث علت اثباتی نیست. اینکه چرا حرام کرده، به جهت مفاسد. «لعلة فساد الاموال». این عبارتی که اول شاهد آوردند، همین عبارت آخر ذیل روایت است. «لعلة فساد الاموال».

 

خب اینجا به‌خوبی می‌فهمیم آن درهم مقابل درهم است و ربا را هم یعنی زیاده گرفتیم؛ خب، ممکن است فساد اموال را بخواهد بگوید یعنی به هر حال این درهمی که اضافه است، می‌آید و در اموال من قاطی می‌شود؛ نه مال معامله. این می‌آید و در اموال من قاطی می‌شود. وقتی در اموال من قاطی شد، حرام و حلال قاطی می‌شود. این نوعی فساد برای اموالش است. دیگر این پول پاک نیست، پول خالص نیست. این دارد این را می‌گوید. از کجای این درمی‌آید که کل معامله باطل است و کلش فاسد است؟

 

-این حدیث تفکیک کرده. آمده معامله را تفکیک کرده به درهم در مقابل درهم و درهم در مقابل هیچ. بعد آن‌وقت این را می‌گوید باطل است، یعنی مستقل است. می‌شود این‌طور برداشت کنیم؟ یعنی آن قسمت باطل را، آن قسمت زیاده می‌گیرد؛ بنابراین آن قسمت اول، صحیح است.

-«لان الانسان اذا اشترى درهم بدرهمين»، درهم را، «اذا اشترى درهم بدرهمين»؛ درهم خیلی خوب بود جنسش، نوعش هرچه هست، دو درهم پایش داد. ثمن می‌شود دو درهم. آن‌وقت «كان ثمن الدرهم درهما». ثمن آن یک درهمی که گرفته، همین یک درهم از این است. «و ثمن الاخر باطلا»؛ یعنی آن ثمن آخری که برمی‌دارد و می‌دهد. این باید گفته بشود «الثمن الاخر باطلا»؛ گفته «و ثمن الاخر». این عبارت هم احتمالاً در آن تحریف شده است: «الثمن الاخر». آخر ما دو درهم به عنوان ثمن دادیم. در عبارت این‌گونه است. در مقابل یک درهم. خب، آن یک درهم به این یک درهم می‌شود. ولی «الثمن الاخر» باید بگوید؛ گفته «و ثمن الاخر». آخری این نیست مقابلش که «ثمن الاخر» باشد. معلوم است؟ همان یک درهم بود که مقابل آن شد. اینکه می‌گوید «و ثمن الاخر» غیر از «الثمن الاخر» است. «ثمن الاخر»، ثمن آن شیء دیگر. شیء دیگری نیست. اما اگر بگوید «الثمن الاخر»، یعنی آن درهم دومی که به عنوان ثمن داده شده است. تعبیر باید این‌طور باشد. این احتمالاً می‌گویم در عبارت… خب هیچ. به هر حال، ولو تفکیک آن‌طوری هم شده باشد، چون سند این روایت ضعیف است، نمی‌توانیم به آن اعتماد کنیم. این را باید کنار بگذاریم. پس جواب این هم معلوم است. به این هم نمی‌توانند تمسک کنند این آقایان. دلیل محکمی بر بطلان کل معامله نداریم، مگر از ناحیه همان دو روایت که از ناحیه جزء هم فقط کل باطل شد که قول چهارم می‌شد که ما گفتیم.

-می‌شود در جواب آنهایی که جزئیت را هم مطرح می‌کردند و باطل می‌دانستند، این را جواب آنها هم داد. مثلاً بگوییم…

-که یک قسمتش صحیح است، یک قسمتش درست. شما این را می‌فرمایید. اگر سندش خوب بود، آن به درد آنجا می‌خورد. اکنون این را من نگفتم، آنها را. الان می‌خواهیم بگوییم. الان فقط قول کسانی را گفتیم که کل معامله را باطل می‌دانند. ادله آنها را خواندیم. این یکی از ادله است.

 

-قول دوم… بله. مورد این روایت به نحو جزء است یا به نحو شرط؟

-کدام؟ مبهم است.

-نه، خودش عبارت، ببینید این‌طور بود دیگر. «علة تحریم ربا» تا اینجا می‌فرماید: «لان الانسان اذا اشترى درهم به درهم»، این جزء است.

-خب اگر جزء است…

-بله درهم را مقابل…

-خب اگر جزء است، ما دفعه جلسه قبل، دیروز، یکی از آن تقاریب سه‌گانه این بود که شما رویش تأکید داشتید که هر جزء از این، در مقابل، به نحو اشاعه است، نمی‌تواند تفکیک…

-بله، درست است.

-حالا که این روایت دارد یک قسمتی را…

-بله، آقا سؤالشان همین بود. ایشان همین را می‌گفتند. من می‌خواهم بگویم چون سند آن خوب نیست، دیگر خودمان را محتاج نمی‌بینیم که از آن دفاع کنم و جواب بدهم. به درد نمی‌خورد. وگرنه ناچار بودم یک توجیهی برای آن بکنم. قبول دارم که این اشکال وارد است. خب، به هر حال این…

 

یک قول دوم چه بود؟ این بود که می‌گفت نه، اصلاً معامله را بگوییم نسبت به غیر زیاده درست است و نسبت به زیاده باطل است. فرقی هم بین جزء و شرط نمی‌کند. قول دوم. معلوم است؟ نسبت به تفکیک کنیم که همان مفاد همین روایت است که شما الان این‌طور برداشت کردید که بگوییم نسبت به آن مقابل، یک درهم مقابل یک درهم، این مقدارش درست است، اما آن یک درهم اضافی که می‌دهد، آن نسبت به آن باطل است.

 

-استاد، اگر همین روایت را می‌خواستیم با این دید پیش برویم که ربا را زیاده نگیریم، همین معامله ربوی بگیریم، بعضی اشکالات رفع نمی‌شد؟ اصلاً کلاً سیاق این روایت این است که، حالا فارغ از بحث سندش، دارد اصلاً روی خود، نه بحث زیاده نیست، ربا، دارد روی معامله ربوی بحث می‌کند و نتایجش را باز می‌کند.

-یعنی کلش را به‌عنوان معامله ببینید که…

-بله، اگر با همین ببینیم، با این مبنا برویم…

-یعنی واقعاً خود صاحب جواهر…

-یعنی همین‌طور…

-خود صاحب جواهر تعبیر… خب، اینجا ببینید، می‌شود. «کتب من جواب مسائله و علة تحریم الربا». بله. «علة تحریم لما نهى الله عز و جل عنه». این که هیچ دلالتی ندارد. «و لما فیه من فساد الاموال»، یعنی کل مالی که به دست می‌آید فاسد است. این‌طور می‌فرمایید. «لان الانسان اذا اشترى درهم بدرهمين كان ثمن الدرهم درهما و ثمن الاخر باطلا فبيع الربا و شرائه». «بيع الربا»؛ «بيع الربا» یعنی بیع کل ثمن، چه می‌خواهد باشد؟ ربا یا معنای کل معامله است یا معنای زیاده. اینجا «فبيع الربا»، این اضافه چه اضافه‌ای است؟ «فبيع الربا». اگر مراد از ربا یعنی خود مجموع معامله است، «فبيع الربا» یعنی بیعی که عبارت است از، یعنی اضافه‌ی بیانیه بشود. طبق عنوان شما. بله. بیعی که عبارت از رباست که این مجموعه است؛ «فبيع الربا و شرائه وكس علی…»؛ این‌جور معامله، این ضرر است. چرا؟ بله، «علی المشتری و علی البائع»؛ بر هر دو. «فحرم الله عز و جل علی العباد الربا»، یعنی آن معامله ربوی، «لعلة فساد الاموال». می‌شود این‌طوری پیاده‌اش کرد باز. خیلی صریح نیست، می‌گویم. آن‌طور هم می‌شود، با زیاده هم می‌سازد، با این هم می‌سازد. ولی می‌شود این‌طوری توجیهش کرد. خب، صاحب جواهر همین‌طوری برداشت کرده که آمده این را به‌عنوان یک دلیل، مثلاً می‌خواهد ثابت کند. بله. اما خیلی واضح نیست که حتماً به معنای کل معامله است. می‌شود با آن پیاده‌اش کرد، توجیهش کرد. وقتی دو احتمالی است، نمی‌شود دلیل را بر یک احتمال گرفت فقط. مجمل می‌شود.

 

-در کلمات فقها بیشتر بر کدام نظر هستند؟

-نه، این اصلاً خیلی متداول نشده است.

-ربا را زیاده می‌دانند یا معامله ربوی؟

-نه، خیلی‌ها این‌طور گفته‌اند. گفته‌اند همان زیاده فقط. این را هم دارند. بعضی‌ها گفته‌اند فقط آن به نحو، همین که الان، یا اگر به نحو جزء است مثلاً، به نحو شرط است، باطل نمی‌دانند. الان من آن را تفصیلاً توضیح می‌دهم.

-«وکس» یعنی ضرر؟

-بله؟

-«وکس» یعنی ضرر.

-نگاه کردم، به نظرم «مجمع البحرین» این‌طور معنا کرده بود. دوباره مراجعه می‌کنم. نگاه کردم. دیروز به شک افتادم که همین بود یا نبود.

-بله، «وکس».

-بله، دوباره نگاه می‌کنم حتماً. شاید یک جایی یادداشت کردم. به خاطر همین «مجمع البحرین» را من پریشب، نه دیشب، رفتم نگاه کرده بودم. بله. احتمالاً یک جایی… الان دوباره می‌بینم که جلسه دیگر شده باشد.

 

خب، یکی دیگر قول دوم این بود که بگوییم نسبت به معامله درست است، فقط نسبت به زیادش باطل است. این چطور تمسک کرده؟ ادله‌ای آورده، چند تقریب دارد این مطلب، ولی همه‌اش به این برمی‌گردد که انحلال فرض می‌کند. یعنی این معامله واحده را منحل می‌بیند، گویا به دو معامله. یک معامله، یک درهم مقابل یک درهم؛ یکی چیز دیگری که اینجا آمده، فرض کنیم آن زیاده است. گویا دو مطلب اینجا داریم، دو مبیع داریم. نسبت به یکی، همان بیانی که در روایت بود. گویا دو مبیع داریم به این معامله‌ای که واقع شده. یکی مقابلش ثمنی داریم یا دو ثمن داریم یا دو مبیع. مثلاً دو ثمن می‌شود فرض کرد که در روایت این‌گونه بود. یک درهم از این ثمن مقابل آن یک درهم، اما آن یک درهم دیگر، مقابلش که گفتیم چیزی نیست. مبتنی بر تفکیک بین این دو است. مقابلش چیزی نیست، لذا آن باطل است. تفکیک است. مبتنی بر انحلال است.

 

یک تقریب اولش این است که آمده گفته چه فرقی بین اینجا و بین معامله بیع «ما یملک و ما لا یملک» هست؟ یا بیع «مملوک و غیر مملوک». ما فرقی نمی‌بینیم. اگر من آمدم در صفقه واحده مجموع یک خوک را با یک شات را به‌عنوان دو شات فروختم، آن بنده خدا دو گوسفند گرفت، بعد معلوم شد نه، یکی‌اش خوک است، گوسفند نیست. خب، اینجا آقایان آمده‌اند گفته‌اند بیع «ما لا یملک و ما یملک» است. یکی «لا یملک»، «لا یصلح». یا بیع «مملوک به غیر مملوک». دو لنگه در، یکی مال خودش است، یکی مال برادرش است که به ارث رسیده. یک در دو لنگه‌ای، واقعاً مساوی هستند. این را برداشته بدون اجازه برادرش، هر دو را با هم به‌عنوان یک در فروخته. الان آن برادرش آمده و اجازه نمی‌دهد لنگه خودش فروخته بشود. خب، اینجا آمده‌اند گفته‌اند بیع «مملوک به غیر مملوک». در هر دو فرض، آمده‌اند این‌طور فرض کرده‌اند، گفته‌اند اینجا این عقد واحد به دو عقد در نظر عرف منحل می‌شود؛ به تعداد اجزاء عرفیه آن. خب، این یک عقد بر این است، یک عقد بر آن است. عقدی که بر آن است که مال خودش بوده، معامله‌اش درست است. عقدی که بر آن لنگه است، معامله‌اش باطل است؛ بیع مال غیر بدون اذن اوست. این یک تصرف عدوانی است. جایز نیست، فرض کنیم. پس نسبت به یکی درست است، نسبت به یکی درست نیست. در «ما لا یملک و ما یملک» هم همین‌طور است. یکی خنزیر است، نسبت به این معامله باطل باشد. اما نسبت به آن یکی شات، معامله درست باشد. یک قسمت از ثمن مال آن می‌شود، یک قسمت از ثمن که مال این است، معامله‌اش باطل است؛ چون مقابل چیزی نگرفته است. خوک را که در شرع مالیتش را الغا کرده، معتبر نیست. چیزی نگرفته، مقابلش چیزی نیست.

 

درست «ما نحن فیه» عین همینجاست. یعنی اینجا اگر یک مملوکی داریم که شارع بیع آن را اجازه داده و یکی‌اش را اجازه نداده، و فرض این است که در نظر عرف به دو معامله عرفیه منحل می‌شود. این معامله واحد به دو تا منحل می‌شود. یکی را شارع اجازه داده، یکی را اجازه نداده. خب، چرا نگوییم نسبت به این صحیح، نسبت به آن باطل است؟ همان‌طوری که آنجا آقایان قبول می‌کنند و می‌گویند معامله نسبت به این صحیح و نسبت به آن صحیح نیست، مانعی ندارد. فوقش این آقای مشتری شریک پیدا می‌کند. برادر این صاحب لنگه در، شریک او می‌شود. ولی او خیار «تبعض صفقه» می‌آید. می‌گوید من هر دو را با هم خواستم، نه یکی. نهایتش خیار تبعض صفقه ثابت می‌شود، ولی معامله درست است، باطل نیست.

 

-در این دو معامله که قصه زده شد، مملوک و غیر مملوک، و ما لا یملک و ما یملک، متعلق معامله مشکل داشت؛ یکی از متعلق‌ها مشکل داشت. ولی در ما نحن فیه، خود معامله مشکل دارد. متعلقش که مشکل ندارد چون…

-نه، اگر اینجا هم به دو جزء منحل دیدیم، این معامله را، یک کیلو گندم مقابل یک کیلو گندم، آن یک کیلو گندم دیگر که از ثمن زیاده است، مقابلش چیزی نیست. خب، چه اشکال دارد؟ اگر اینجا منحل بشود بگوییم دو مبیع داریم و گویا دو معامله می‌خواسته واقع بشود ولی به انحلال دیدیم مقابل آن چیزی هست و مقابل این چیزی نیست، خب معامله او صحیح باشد، معامله این باطل باشد.

-در این، به این…

-این آقا می‌خواهد این را بگوید.

-در این مثالی که از این دو معامله بود، با یک انشاء بود، درست است؟

-نه، خودش یک معامله است در ظاهر، ولی در نظر عرف به دو معامله منحل می‌شد.

-به دو معامله.

-و عرفاً یک معامله واحده است، ولو در ظاهر واحده است، اما این را به تعداد اجزاء عرفیه‌اش منحل می‌بینه. اگر آن اجزاء عرفیه‌اش ده تا هم باشند، ده معامله اینجا می‌بیند. اگر بیست تا هم باشند، بیست معامله می‌بیند.

-خب اینجا هم…

-خب حالا…

-اگر عرفی باشد، اینها را هم تعداد اجزاء ببینند، اجزاء هم از نظر عرفی یا فیزیکی است یا اعتباری. حالا کیلو در مقابل دو کیلو هم، این هم می‌توانیم ما تفکیکش کنیم. بالاخره بگوییم که از نظر عرفی دو جزء اعتباری است. درسته به صورت فیزیکی نیست، اما به هر حال…

-این را دو جزء نمی‌بینند. حرف الان همین است اینجا. اینجا می‌خواهیم بگوییم بر فرض قبول این مبنا داریم بحث می‌کنیم که این به تعداد اجزاء عرفیه منحل می‌شود و معاملات متعدد هم می‌بینیم. آن را قبول کردیم. خب، تطبیقش اشکال دارد در جهت صغروی. در اینجا اکنون آیا واقعاً این‌طور است که یک کیلو را شما دادی مقابل دو کیلوی بد؟ یا عکسش؛ دو کیلوی بد را داری مقابلش یک… بله، یک کیلوی خوب را مقابلش دو کیلو می‌دهی، عکس آن است. فرقی نمی‌کند هرکدام می‌خواهد باشد. آیا اینجا عرف می‌گوید من معاملات… بر همان مبنا، باز معاملات متعدده اینجا در کار می‌بیند؟ یا اینجا دیگر واقعش تقیید است؟ من یک کیلو گندم دارم می‌خرم مقابل دو کیلو. این مفهمی که اینها دارند مثل سید و اینها که آمده‌اند اینجا گفته‌اند که یعنی تک‌تک اجزاء این یک کیلو را دارم در مقابل دو جزء دو جزء آن دو کیلو من دارم می‌خرم.

-نه این را، این را این‌طوری…

-بله؟

-عرف این‌طوری برداشت نمی‌کند که هر جزء، جزء، ولی کیلو را در مقابل دو کیلو می‌تواند به کیلو در مقابل کیلو به اضافه یک کیلو در مقابل هیچ منحل کند.

-اگر آن بود، شرط می‌گفت. این به شرط برمی‌گردد واقعش. ولی فرض این است که این‌طوری نیست همیشه. آنجایی که به نحو جزء است، شما چطور می‌بینید؟ اگر آن باشد، یعنی واقعاً یک کیلو مقابل یک کیلو به شرط اینکه کنار آن یک زیاده باشد. تعبیر را جور دیگر هم بکنید، این تأثیر ندارد، این شرط است. ولی نه، اینها فرض این است که من یک کیلو را مقابل دو کیلو می‌دهم. این به نحو تقییدی است. جای دیگر هم بگوییم به تعداد اجزاء عرفیه منحل می‌شود، در مثل گندم‌های ریز ریز این شکلی، این را منحل نمی‌بینند.

-اینجا فرض کنید…

-می‌رود در اجزاء حقیقیه.

-برای اینکه آقا منظور شما را بفهمیم، می‌گویم که…

-عرف آن است.

-فرض کنید دعوا شده بین آنها. بعد بخواهیم چیز بگوییم، بگوییم من آن دو کیلویی که در ثمن بود، تو به من ندادی، یک کیلویش را دادی. پس من هم نیم کیلویش را می‌دهم، نیم کیلو از مبیع را به تو نمی‌دهم. این‌گونه می‌گویند یا در عرف نمی‌گویند؟ این کار را می‌کنند. می‌گویند خب خیلی خب، شما نصف به من دادی، من هم فقط نصف مبیع را به تو می‌دهم. در دعوا این کار را می‌کنند. پس معلوم است که در عرف این… این تقسیم‌بندی را دارد، این انحلال را دارد که ایشان این‌گونه نگاه می‌کند.

-نه، آنکه نصفش را به او نداده از دو کیلو، یعنی یک کیلو را به او داده، استفاده کرده. یک کیلو ثمن را برده استفاده کرده، می‌گوید یک کیلوی دیگر باید به من بیاید. می‌گوید که خب، می‌شود فرض کنیم دیگر. می‌گوید که من ندارم، نمی‌دهم، فلان اینها. می‌گوید خب خیلی خب، پس باشد، من نیم کیلو بیشتر به تو نمی‌دهم. او هم دیگر ثمن را ندارد که پس بگیرد. این دلیل بر چیست؟ بر اینکه به حقش برسد، از باب تقاص در واقع.

-پس نشان‌دهنده این است که در عرف پس این، این تقسیم‌بندی را دارد، این انحلال را دارد که ایشان این‌گونه نگاه می‌کند.

-(تلفن زنگ می‌خورد.) من دارم یک مثال می‌زنم برای اینکه ببینیم که آیا واقعاً عرف این انحلال را دارد یا ندارد. مثال را فقط به خاطر همین زدم.

-نه، مثال بیع درهم به درهمین بزنید. اینجا چه می‌فرمایید؟

-نه، این تعداد است.

-خب نه، کیلو و جنس، تعداد اجزاء درهم، وزن، یکی دیگر، اصلاً یک گرم، یک درهم که انحلال نمی‌کند که. بیع درهم به درهمین را چه می‌فرمایید اینجا؟

-چون آنجا می‌تواند جزء جزءش بکند.

-بله خب می‌شود آنجا.

-اگر در این مثال پیاده کنید، دیگر لازم نیست تا جزء آخرش پیش برویم، وزنی.

-اینو بگذارید باید پخته‌تر بشود. این بگذارید این‌طور نمی‌شود. یعنی موارد مختلف می‌خواهد اینها را. ممکن است این ثمن قرار بگیرد دو کیلو، ممکن است مثمن. و ممکن است درهم باشد مثل اینها، ممکن است گندم باشد. حل نشود. این الان قانون مدنی هم داریم.

-یعنی بر مبنای آقای حکیم و اینها بشویم، فکر کنم وارد تفصیل بشویم.

-بله، من می‌خواهم روی همه مبانی صحبت کنیم. نمی‌شود یک مبنا. کامل نمی‌شود بحث.

 

-الان یک ماده هم در قانون مدنی…

-بله؟

-می‌فرماید.

-بفرمایید.

-می‌گوید اگر مبیع به شرط داشتن مساحت معین فروخته شده باشد و بعد معلوم شود که کمتر از آن مقدار است، مشتری حق فسخ معامله را خواهد داشت و اگر معلوم شود که بیشتر است، بایع می‌تواند آن را فسخ کند، مگر اینکه در هر دو صورت طرفین به محاسبه زیاده یا نقیصه تراضی نمایند.

-خب، این یعنی چه؟ اصل معامله را فسخ می‌کند؟

-باطل می‌داند دیگر.

-نه، خب آن قسمت آخرش. می‌گوید مثلاً زمین را فروختی فرض کنید هزار متر ده میلیون تومان…

-این به شرط فروخته است که خیار آمده. یعنی به شرط ده متر بودن، به شرط صد متر بودن.

-به شرط هزار متر بودن.

-بله، این چون شرط است…

-خیار فسخ است.

-بعد معلوم شد نهصد متر است. می‌گوید می‌تواند آن…

-خیار فسخ دارد دیگر.

-خیار فسخ دارد یا اینکه می‌تواند اگر…

-آن تراضی که کرده، مصالحه است. آن ربطی ندارد. این مطلب جدید است.

-نه، آخر یک ماده دیگر داریم، همین را می‌گوید: «فقط حق فسخ دارند.» بعد می‌گویند تعارض اینها را چطور با هم حل کنیم؟ می‌آیند آنجا فروختن آن ملک را به خاطر یک، مثلاً یک باغی بوده که در آن یک ساختمان خیلی مجللی بوده. بعد آنجا نمی‌شود از آن کم کنی، از ثمن هم کم کنی، چون عمده قیمت روی ساختمان رفته است. می‌گویند آنجا فقط حق فسخ داری. ولی در این، مثلاً زمین زراعی است. مثلاً ده مترش، بیست مترش، صد مترش…

-این وصف است. می‌خواهد بگوید…

-بله.

-وصف را من نگفتم. بحثش…

سال درس: 1403-1404
عنوان درس فایل صوتی فایل متنی
ابزارهای بورس