الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد و علی آله الطیبین الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین الی قیام یوم الدین. اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا. اللهم ارزقنا رأفته و رحمته و دعائه و خیره و عجل فرجه و سهل مخرجه.

 

بحث ما در جلسه قبل در این بود که ربا اگر بخواهد صورت بگیرد، این امر موجب بطلان کل معامله می‌شود یا فقط زیاده، یا زیاده اگر به نحو جزء باشد، نه شرط. ادله کسانی که گفته بودند معامله کلاً باطل می‌شود، این را خواندیم و اینها را بررسی کردیم. نتیجه این شد که بله، باطل می‌شود ولی از ناحیه جزء، آنجایی که جزء است. اما آنجایی که شرط است، بعداً باید بحث کنیم که آیا کلاً موجب بطلان می‌شود یا خیر. این مقدارش اکنون مسلم شد. قول دوم را بررسی می‌کردیم که ادله کسانی بود که آمده و گفته‌اند ربا فقط موجب بطلان زیاده می‌شود. چرا؟ اکنون چه زیاده به نحو جزء باشد که در خود معامله اخذ شده و تقیدش و قیدش هر دو دخیل است، چه به نحو شرط باشد که فقط تقید دخیل است و قید خارج است، گفته‌اند در هر دو باطل است.

 

مرحوم صاحب جواهر در واقع برای اینها دو بیان نقل کرده است. وقتی به عبارت ایشان نگریسته شود، در صدر و ذیل آن مشاهده می‌شود که ایشان تقریباً دو بیان آورده است. یک بیانی که آورده، اولش به این شکل است؛ ملاحظه کنید، آمده و فرموده است که نهی به چه چیزی خورده است؟ می‌خواهم تقریب اینها را بگویم که گفته‌اند زیاده باطل است. تقریب اولشان این است که گفته‌اند نهی به خود زیاده خورده است؛ چون نهی به ربا خورده است. ربا هم یعنی زیاده؛ پس نهی به زیاده خورده است. خب، معامله‌ای که داریم در آن انجام می‌دهیم، یعنی بیع مثل به مثلین را، آن زیادۀ آن اکنون منهی است. اگر زیادۀ آن منهی است، این بیع مانند بیع «ما یجوز» و «ما لا یجوز» می‌شود؛ مانند بیع خوک و گوسفند. اگر من هر دوی اینها را با همدیگر در یک معامله فروختم، نهی به بیع خوک خورده است؛ به مجموع که نخورده بود. آن مالیت ندارد در نظر شارع و شارع مالیت آن را الغا کرده است، لذا فروختن آن جایز نیست. پس در آنجا بیع «ما یجوز» و «ما لا یجوز» می‌شود؛ یعنی بیع «ما نهی عنه» و «ما لم ینه عنه». عین «ما نحن فیه» است؛ یک قسم آن منهی و یک قسم منهی نیست. یا بیع مملوک و غیر مملوک که آن هم همین‌طور است. دو لنگه دری را که مثال زدیم، که یکی از آن متعلق به خودش و دیگری متعلق به برادرش است، این را در یک معامله با هم فروخته است. خب یعنی بیع آن چیزی که منهی است، که حق ندارد بفروشد، یعنی درِ برادر را که راضی نبوده، و درِ خودش را که حق داشته بفروشد. بیع منهی به غیر منهی. اینها از یک قبیل هستند. همان‌طوری که در آنجا می‌گوییم این بیع نسبت به مملوک و «ما یجوز بیعه» صحیح است و نسبت به غیر مملوک و «ما لا یجوز بیعه» بیعش باطل است، در اینجا هم می‌گوییم نسبت به زیاده باطل است و نسبت به خود آن مقدار اصلی، یعنی مثل به مثل، آن باطل نیست؛ آن اشکال ندارد.

 

اینجا بحث حرمت تکلیفی نیست. نهیی که به این خورده است، می‌گوییم ارشاد به این است که به بطلان مسلم بگیریم؛ ولی بطلان به چه مقدار؟ بطلان زیاده فقط؛ نسبت به این جهت. اگر ما این را بر بطلان حمل کردیم و ارشاد بطلان را استفاده کردیم، دیگر حرمت تکلیفی از این استنباط نمی‌شود. حرمت تکلیفی ربا را باید از جای دیگری درست کنیم، نه با این دلیل، مانند «احل الله البیع». خب این بیان بسیار روشن است. این مطلب را آمده و این‌گونه نقل کرده است. اگر بعداً عبارت را خواستید، در همین جلد بیست و سه، صفحه سیصد و سی و چهار است. در ذیل صفحه ۳۳۴ آمده است: «و من هنا ربما قیل»، ایشان این‌گونه تعبیر می‌کند. در اواخر و وسط صفحه: «و من هنا»، جلد بیست و سه، «و من هنا ربما قیل بان المتجه بحسب القواعد صحة المعاملة المشتملة علیه و اختصاص الفساد بالزیادة». فساد فقط مربوط به زیاده است و آن باطل است؛ اما نسبت به اصل معامله صحیح است. «لانها»، تعلیلی که می‌کند دو خط بیشتر نیست، «لانها هی محل النهی»؛ چون زیاده محل نهی است. نهی به ربا خورده و ربا یعنی زیاده. «لانها هی محل النهی فی بیع المثلین حینئذٍ بالمثل… نه، لانها هی محل النهی. بعد، فبیع المثلین حینئذٍ بالمثل کبیع ما یجوز بیعه و ما لا یجوز بیعه»؛ مانند آن می‌شود. همه در این مشترک هستند که بیع منهی و غیر منهی است. «فی عقد واحد الذی یصح فی الاول» یعنی «یجوز بیعه» «و یبطل فی الثانی» که «لا یجوز بیعه». این یک فرمایش ایشان است.

 

بعد هم اضافه کرده است که فوقش مشتری اکنون اگر دید چنین شد، و معلوم شد که این «یجوز بیعه» و «لا یجوز بیعه» است، یا نسبت به زیاده مثلاً از جهت شرعی که نگاه می‌کند باطل است و نسبت به اصلش صحیح است، او خیار دارد؛ وقتی فهمید این‌گونه است. البته برای جاهل. اگر به حرمت عالم باشد، خودش آن را باطل کرده است؛ خودش بر چنین چیزی اقدام کرده است. اگر مالش را هم داده، مالش رفته است. خودش این کار را کرده است. در آن معامله هم که «یجوز بیعه» و «ما لا یجوز بیعه» است، اگر خودش می‌داند که این بیعش باطل است و اقدام کرده و پول را داده است، خب هیچ؛ خودش بر اتلاف مالش اقدام کرده است. اما اگر جاهل باشد، می‌گوییم خیار می‌آید. برای آن آقا خیار تبعض صفقه می‌آید. خب او که نمی‌خواست نصف این معامله برای خودش بشود؛ می‌خواست کلش برای خودش بشود. اکنون نصف آن دارد برای خودش می‌شود؛ فقط این گوسفند. خیال می‌کرد هر دو گوسفند هستند که خریده بود. او که نمی‌خواست این‌گونه شریک شخص دیگری بشود، برادر این آقا که این در متعلق به اوست؛ این را نمی‌خواست. یا مالک نصف بشود؛ این را نمی‌خواست. لذا خیار تبعض صفقه برای او می‌آید. چون گفتیم معامله نسبت به آن مقدار صحیح است و باطل نیست، تصور خیار هم می‌شود. می‌گوییم حق خیار می‌آید. این اگر خواست و جاهل بود، می‌تواند فسخ کند. این کل حرف اولی است که ایشان دارد.

 

یک توجیه این‌گونه است که باید به این پاسخ دهیم. آیا در اینجا بیاییم بگوییم اینها مثل هم هستند یا نیستند؟ این قیاسی که اکنون ایشان می‌کند و اینجا را، یعنی «ما نحن فیه» را، که بیع مثل به زیاده است، مانند «ما یجوز» و «ما لا یجوز» می‌داند، واقعاً مانند هم هستند یا قیاس مع الفارق است؟ یک بیان دومی هم ایشان در آخر صفحه بعد، یعنی ۳۳۵ دارد. خودشان دیگر آن معنا را قبول ندارند که نهی به ربا، زیاده باشد. بله؟ بله، گفته است به… درست است. علی فرض، بله. تسلیم است. علی فرض تسلیم، قیاس می‌شود این را می‌گوید. ما که اکنون گفتیم زیاده است، باید جواب دهیم. یک بیان دومی آخر صفحه ۳۳۵ دارد که می‌فرماید: «فقد تلخص مما ذکرنا فساد المعاملة الربویة علی کل حال»، که همان مبنای خودش است؛ یعنی کل معامله باطل است. همان قول اولی که گرفته بودیم. «سواءٌ قلنا بکون النهی عنها او قلنا بان النهی عن الزیادة». چه نهی به معامله خورده باشد، چه نهی به زیاده خورده باشد، می‌گوییم کل معامله باطل است. مبنای ایشان این شد. «اما الاول فواضح». شاهد اکنون اینجاست. «و اما الثانی»، که نهی به زیاده خورده باشد، که اکنون فرض این است، «فلأن المراد من النهی»، اینجا ایشان این‌گونه فرموده است: آن مورد نهی، وقتی می‌گویند، اصلاً نگوییم مورد نهی، بلکه بگوییم خود نهی. نهی از زیاده یعنی چه؟ دارد این را معنا می‌کند. وقتی شارع از این زیاده در معامله مثل به مثلین نهی کرده است، اگر از زیاده نهی کرد یعنی چه؟ یعنی در واقع می‌خواهد بگوید که خود این معامله، منهی است؛ چنین چیزی.

 

لذا تعبیر می‌کند که خب سرّ آن چیست؟ چرا نتوانیم آن را درست کنیم؟ بیان دوم ایشان این‌گونه است. می‌فرماید آخر اینها با یکدیگر متباین هستند. بیع مثل به مثل با بیع مثل به مثلین، اینها متباین هستند. وقتی متباین باشند، نمی‌توانیم بگوییم در اینجا معامله مثل به مثلین در ضمن خودش معامله مثل به مثل را دارد؛ مانند اقل و اکثر آن فرض کنیم. این‌گونه نیست. که یک مثل به مثل و یک زیاده باشد. اینها متباین هستند. وقتی متباین هستند، نمی‌شود فرض کرد معامله مثل به مثل در ضمن آن وجود دارد تا بگوییم نسبت به این مقدار صحیح است و نسبت به آن مقدار صحیح نیست؛ متباین هستند. و چون نمی‌توانیم بگوییم نسبت به این مقدار صحیح است و آن مقدار صحیح نیست، باید بگوییم این به معامله تک‌تک اجزای آن برمی‌گردد. هر مثلی را، یک جزء از این مثل را، به دو جزء از آن مقابله می‌کند. این فرمایش ایشان است.

 

در جلسه قبل در این مورد کمی جر و بحث شد؛ اینجا بود که این را چگونه فرض می‌کند ایشان. من می‌خواهم این را باز کنم و بعداً ببینیم که جواب هر دو چیست. اصلاً مشخص شود بحث ما کجاست؛ چون ایشان می‌خواهد چیزی بگوید که درست تبیین نشده است. در این عبارت گنگ است. می‌خواهم این را باز کنم. ببینید، یک وقت ما در مورد کالای قیمی بحث می‌کنیم؛ مثلاً فرض کنید گوسفند و همان خوکی که در آن فرض کنار آن گذاشته بود. یا اصلاً دو گوسفند؛ اینها که مثلی نیستند، قیمی هستند. دو گوسفند را می‌خواهم در مقابل یک گوسفند قرار دهم. خب در اینجا که قیمت هر کدام چیزی است، آن یک قیمت دارد، این یک قیمت دارد. من هر دو را با هم گذاشته‌ام و جمع کرده‌ام و گفته‌ام هر دو دویست تومان. مثلاً ممکن است یکی هشتاد تومان و دیگری صد و بیست تومان باشد. گفته‌ام دویست تومان. آن را در مقابل یک گوسفند، یک قوچ، قرار داده‌ام. فرض کنیم این هم به نظر صد و هشتاد یا دویست تومان آمد. این را در مقابل آن می‌دهم. اگر قیمی باشد، در اینجا جای بحث نیست که از نظر عرفی این به دو معامله منحل می‌شود؛ چون یکی یک قیمت دارد و دیگری قیمت دیگری دارد، اجزای عرفی دارد که هر کدام قابلیت این را دارند که قسمتی از قیمت را داشته باشند. از ابتدا هم من در نظر می‌گیرم که قیمت این اینقدر است، قیمت آن آنقدر است، روی هم چقدر می‌شود و در مقابل این چقدر است. در چنین جایی که قیمی هستند، قابل تحلیل و دارای اجزای عرفی است. معلوم است یا خیر؟ منحل می‌شود. می‌توانیم بگوییم ولو انشاء واحد باشد، انشاء واحد به نظر می‌آید که یک منشأ داشته باشد، یک عقد باشد. ولی نه، از نظر عرف این دو معامله است. گویا در اینجا دو منشأ داریم. دو منشأ: یکی به این تعلق گرفته با یک قیمت، و یکی به آن با قیمت دیگر. اینها را جمع کرده و این‌گونه شده است. آن دو را در یک معامله قرار داده است و اینجا هم دویست تومان قرار داده است، مثلاً. واضح است؟

 

در این مورد بحثی نداریم. بحث ما کجاست؟ در ربای معاوضی است. ربای معاوضی در مثلین است. که فرض کنید اکنون در اینجا من سکه‌هایی دارم و آنجا هم سکه‌هایی؛ همه سکه است. یا اینجا فرض کنید یک کیلو گندم است در مقابل دو کیلو گندم که می‌خواهم قرار دهم. هر دو مثلی هستند. مثلی چیست؟ آقایان تعریف کرده‌اند، مانند مرحوم ایروانی که همه جا این را خوانده‌اید. ایشان خوب تعریف می‌کند. می‌گوید: «المثلی ما تشابهت افراده و جزئیاته فی الصورة و الصفات». اجزای آن، مانند این گندم‌ها، و افراد آن، مانند کاسه‌هایی که اکنون به صورت ماشینی می‌سازند و همه یکسان هستند، چینی‌ها، همه یکسان. «المثلی»، اینها مثلی هستند. «ما تشابهت افراده» یعنی این کاسه‌ها، «و جزئیاته» که همان اجزای تحلیلی است، «فی الصورة و الصفات». صفاتشان هم مانند هم است. از جهت قیمت هم فرقی نمی‌کند. این‌گونه نیست که بگوییم آن بهتر است و این بهتر نیست؛ مانند هم هستند از هر جهت، هم از صفات و هم از جهت صورت. بعد فرموده است: «اللازم منه التساوی فی الرغبات». لازمه این تساوی و تشابه در افراد و جزئیات، هم در صورت و هم در صفات، «اللازم منه التساوی فی الرغبات» است. اگر به این کاسه رغبت می‌کنم، به همان اندازه به آن کاسه رغبت می‌کنم؛ در خصوصیات مانند هم هستند، حتی در قیمت. مانند هم هستند. لذا می‌فرماید که: «اللازم منه التساوی فی الرغبات». بعد باز می‌فرماید: «اللازم منه»، یعنی لازمه تساوی در رغبات، «التساوی فی المالیة» است که در مالیت هم مانند هم هستند. وقتی رغبت… اینکه قیمت گفتم، واقعاً در آخر باید ببینیم. این متفرع بر چیست؟ بر رغبات است. چون رغبت‌ها یکی است، مالیت آن هم یکی است. این بیان ایشان است. این در حاشیه همین ایروانی، جلد یک، صفحه ۹۷ است. می‌توانید عبارت را ببینید. ۹۷. «المثلی ما تشابهت افراده و جزئیاته فی الصورة و الصفات، اللازم منه التساوی فی الرغبات، اللازم منه التساوی فی المالیة».

 

بحث ما اینجاست که اینها مثلی هستند. نهایتاً یک طرف را بیشتر گذاشته‌ایم و یک طرف را کمتر. خب اگر از هر جهت، فرض کنید این یک کیلو از همین نوع گندم باشد در مقابل دو کیلو گندم از همین نوع. یعنی نه تنها خود مبیع من اجزایش متساوی است و در رغبات هم متساوی هستند و مثلی می‌شوند، بلکه آن ثمینی هم که قرار داده‌ام، از همان جنس قرار داده‌ام؛ ولی این کمتر است و آن بیشتر است. اگر این‌گونه باشد، خب ادله شامل می‌شود. می‌گوید این مکیل و موزون است، مثلی است، شما با اضافه می‌فروشید. ولی اینجا هم محل بحث ما نیست. چرا محل بحث ما نیست؟ اینجا هم عرف تفکیک می‌کند. یعنی در ذهنتان بود، اینجا هم عرف واقعاً اینها را دو معامله می‌بیند. می‌گوید اجزای عرفی دارد. آن دو کیلو است و این یک کیلو، از همان جنس است و هیچ فرقی نمی‌کند. می‌شود یک کیلو در مقابل یک کیلو و آنجا یک اضافه داریم؛ یک کیلو اضافه داریم. لذا اینجا به یک اعتبار خارج از بحث ماست. از این جهت که ربا می‌شود و معامله ربوی است، داخل است؛ ولی اینکه محل بحث آقایان است که می‌خواهند بگویند اینجا نسبت به زیاده باطل است و نسبت به اصل آن صحیح است، او نمی‌خواهد این فرض را بگوید که از هر جهت مانند آن است، از همان جنس. نه… بحث… اصلاً کسی هم چنین معامله‌ای نمی‌کند. شاید واقع شود. بله؟ اگر واقع کرد، دلش می‌خواهد از این راه به او پول برساند؛ یک اضافه به او بدهد. و الا همان جنس است، یک کیلو بدهد و دو کیلو بگیرد؟ یا آن آقا راضی بشود یک کیلو بگیرد و دو کیلو بدهد، در حالی که هیچ خصوصیتی ندارد؟ این عقلایی نیست مگر… بله؟ این هم یک صورت می‌شود. بله، عیبی ندارد. می‌گویم از این جهت که ربا می‌شود، داخل در بحث است. اما این مشکلاتی که اینها ذکر می‌کنند، محل بحث این آقایان نیست. اینجا جای بحث ندارد. معلوم است که دو معامله می‌شود، این نسبت به آن صحیح است و نسبت به آن زیاده، عین قیمی می‌ماند از همین جهت. گیری ندارد. گیر این آقایان کجاست؟ آنجایی که اینها مبیع و ثمن از جهت گندم بودن مثلاً مانند هم هستند. دو کیلو می‌دهد، از یک نوع همین گندم. یک کیلو گندم می‌گیرد ولی گندم مرغوب، گندم خوب. آن گندم کمی نامرغوب‌تر است. دو کیلو از آن می‌دهد و یک کیلو از این می‌گیرد. این است که محل بحث است. ولی اگر بخواهد از همان جنس بگیرد، کسی این کار را نمی‌کند، مگر اینکه همان‌طور که گفتم، بخواهد به او پول برساند؛ ولو اینکه ربا هم بشود. این است که محل بحث آقایان است. که هر دو گندم هستند، همجنس هستند، مکیل و موزون هستند و یک طرف زیاده گذاشته است. اما این زیاده را برای چه گذاشته است؟ می‌گوید خب یک کیلو را من در مقابل یک کیلو، در ذهنش، اگر بخواهد این‌گونه بگوید، بگوید پول را در مقابل آن مرغوبیت این قرار می‌دهم. آیا می‌تواند این را بگه؟ اگر بتواند این را بگوید، اینجا هم انحلال درست می‌شود، مانند آن دو صورت. اینجا هم باید گفت انحلال است. عرف این را معامله متعدد می‌بیند. خب نسبت به این صحیح است و نسبت به آن باطل است. ولی اینها می‌خواهند چه بگویند؟ می‌خواهند بگویند این در اینجا درست نیست. عرف در اینجا این‌گونه نمی‌بیند که بیاید بگوید من یک کیلو در مقابل یک کیلو، و آن یک کیلو اضافه را در مقابل آن مرغوبیت این می‌دهم، صفت خوب این گندم را می‌دهم. عرف این کار را نمی‌کند. چرا؟ این است که می‌خواهند بگویند اینجا محل نزاع است؛ یعنی در این مسئله دو قول وجود دارد. که آیا یک قسمت از مبلغ در مقابل صفات قرار می‌گیرد یا نمی‌گیرد؟ صفات فقط سبب افزایش قیمت خود موصوف می‌شوند. به خود صفات پولی در مقابلشان داده نمی‌شود. این را قبلاً هم برایتان اشاره کرده بودم. گفتم مانند تابلویی که اکنون شما به نقاش می‌دهید، این تابلو خودش اکنون جنسش پارچه است، چوب است، هر چه هست؛ ممکن است یک تابلوی خاصی باشد. به او می‌گویید: «آقا، بگیر و فلان روایت را اینجا برای من خطاطی کن». خود این یک قیمتی دارد؛ تابلو، قبل از خطاطی. رفته و این را از چوب و وسایل دیگر خریده است، مثلاً یک میلیون تومان. اکنون که روی این خطاطی می‌کند، آیا، فرض کنید این خطاطی که می‌کند، مزد خودش را هم می‌گیرد. خب، ما با این کاری نداریم، مزد خودش را گرفته است. ولی همین تابلو که یک میلیون بود، اکنون ما چقدر برای آن می‌پردازیم؟ مثلاً ده میلیون تومان. این ده میلیونی که می‌پردازیم، آیا می‌گوییم یک میلیون آن مربوط به خود آن تابلو است و نه میلیون مربوط به خطاطی آن است؟ یا می‌گوییم نه، خود این تابلویی که روی آن خطاطی شده است، اکنون ده میلیون ارزش دارد؟ آن صفتی که پیدا کرده است، خطاطی که روی آن انجام شده است، آن که جرم ندارد تا بگوییم یک قسمت متعلق به آن است؛ اگر جرم هم داشت، پول را به این حساب نمی‌کنند. آیا این‌گونه است که بگویند نه میلیون آن مربوط به آن خطاطی است و یک میلیون مربوط به چوب و وسایل آن است؟ یا می‌گویند نه، این تابلو اکنون ده میلیون می‌ارزد؟ صفات دیگر قسمتی از مبلغ در مقابلشان قرار نمی‌گیرد؛ آنها فقط سبب افزایش قیمت تابلو می‌شوند، ولی خودشان پولی در مقابلشان پرداخت نمی‌شود. قیمت تابلو بالا می‌رود. اختلاف در آنجاست. که مشهور می‌گویند نه، اکثر آقایان همین را می‌گویند. می‌گویند قیمت تابلو بالا می‌رود. این‌گونه نیست که قسمتی از پول مربوط به نقاشی باشد و قسمتی مربوط به تابلو. نه، کلش مربوط به تابلو است اکنون. من این تابلو را به ده میلیون می‌خرم. اصلاً پولی برای نقاشی نمی‌دهم که بگویم یک قسمت مربوط به نقاشی است و یک قسمت مربوط به تابلو. می‌گویم این تابلویی که این نقاشی روی آن است، اینقدر می‌ارزد. اکنون این گفتار، در اینجا تأثیر دارد. که اگر گفتید خود صفات قسمتی از پول در مقابلشان قرار می‌گیرد، که منسوب به مرحوم میرزای نائینی است که ایشان این‌گونه بگوید، یک قسمت از صفات، یعنی همان صفات، قسمتی از پول مربوط به آنهاست و قسمتی مربوط به تابلو است، اگر این‌گونه گفتید، خب در اینجا اکنون من می‌توانم باز هم بگویم انحلال. در همین صورتی که می‌گویم محل بحث است. چون می‌شود یک کیلو در مقابل یک کیلو، و آن یک کیلو اضافه را در مقابل آن مرغوبیت این می‌دهم، صفت خوب این گندم را می‌دهم. اما اگر گفتید نه، مانند مشهور، که خود صفات دیگر مبلغی از پول در مقابلشان قرار نمی‌گیرد، اینجا می‌گویم من کل آن پول را، یعنی دو کیلو را، در مقابل این یک کیلو می‌دهم. نهایتاً این یک کیلو به جهت مرغوبیتش ارزش بالاتری پیدا می‌کند. این ارزش بیشتری دارد. معلوم است؟ این‌گونه نیست که یک قسمت مربوط به صفات و یک قسمت مربوط به آن باشد. خب این مطلبی که فرمودید خلاف… یعنی آدم خلاف آن فهم عرفی می‌شود. چطور؟ اینکه مشخص است من در مقابل اوصاف پول می‌دهم؛ یعنی پول می‌گیرم. نه، واقعش در مقابل اوصاف نمی‌دهید. من که با آن تخته کاری ندارم، من که با آن تابلو کاری ندارم. چون روی آن نقاشی شده است، من دارم… بله. چون نقاشی شده است. اما اکنون پولی که می‌دهید، آیا پول برای تابلویی می‌دهید که روی آن نقاشی شده است، یا پول دو قسمت دارد: یک قسمت آن مربوط به تابلو است و یک قسمت مربوط به نقاشیه؟ اصلاً تفکیک می‌کنید؟ تفکیک نمی‌کنیم واقعش. می‌گویم این پول را من در مقابل تابلو… برای هر دو می‌دهم. بله؟ برای هر دو می‌دهم. نه، هر دو، ببینید، هر دو یعنی این: یعنی قیمت تابلو بالا رفته است؟ یا نه، تابلو همان یک میلیون است و بیشتر نمی‌ارزد؟ من نه میلیون برای نقاشی می‌دهم. تابلو را اگر خودشان لحاظ بکنید، همان است. اما اگر بگویید تابلوی نقاشی شده، خب صفت را اخذ کرده‌اید. خب اگر این‌طور باشد، پس اول باید به همان نقاش بدهی. چرا به نقاش بیچاره آنقدر دادی؟ آخر ما اینجا دو بار می‌گوییم. فرض کنید من اکنون می‌خواهم این را برایم تولید کنند. به نقاش می‌دهم و می‌گویم یک چیزی برایم بکش. نقاش پول کار خودش را می‌گیرد و تمام می‌شود. اکنون این تابلو مال من است. تابلو که مال من شد، جنس و وسایل آن مال من بود. او فقط نقاشی‌اش کرد و پولش را گرفت؛ پول نقاشی‌اش را. آن یک مقدار ارزش دارد، پول کار را، نه پول آن اثری که آنجاست. پول کارش را می‌گیرد، کار کردنش را. آن تمام شد. اکنون تابلویی که به من داد، من می‌خواهم این تابلو را بفروشم. آن کسی که می‌آید به من پول می‌دهد، پول تابلویی را می‌دهد که این نقاشی روی آن است؟ یا پولی می‌دهد که یک میلیون آن مال تابلو است و نه میلیون را می‌گوید من برای نقاشیه می‌دهم دوباره؟ این‌طور می‌گوید؟ صحبت من این است که قیمت این پارچه‌ها، چوب‌ها و اینها آنقدر کم است و تمام پول به خاطر آن اثر هنری است، که گویی اصل برای آن اثر هنری است و آن قیمت چوب‌ها و پارچه‌ها اصلاً در قیمت مندرج می‌شود. یک بیان دیگر بگویم حاج آقا، می‌شود تفکیک داد بین مسائل. مثلاً در مثل نقاشی و مجسمه و این‌جور چیزها، اصلاً شاید ملاک اصلی همین صفات باشد. این به قول شما مندرج می‌شود. اصلاً عرفاً صفات آنها در آن است، یعنی مراد اصلی است. یعنی یعنی چه؟ یعنی خود آن پول را بابت چه می‌دهد؟ اصلاً آن گچش… صفات هم هست. ارزش خاصی ندارد. ارزش ندارد ولی با آن هست. مندرج که در نظر… مندرج می‌شود. مندرج یعنی پول… کدام مندرج در کدام است؟ پول مال کدام است؟ برای کل آن است. برای کل آن است. خب آن هم چون جزئی بود، ذیل همان صفات می‌رود. ولی در جاهایی حاج آقا، حداقل نشانه آن این است که… شما عکس می‌فرمایید؛ یعنی پول مال صفات است، آن مندرج است. برعکس است الان، برعکس. برعکس شده الان. شما می‌فرمایید پول مال صفات است، آن مندرج است. کردم، در اینجا سلمناً بگویید، ولی در یک جاهایی حرف یعنی عرفاً ما مواجهه می‌کنیم، مثل همان ماشین. مدل ۴۰۰، ۴۰۲ خیلی تفاوت قیمت دارد. این صفت آن است. خب، نه، موتورش آنجا فرق می‌کند. قیمت… نه… خصوصیاتش فرق می‌کند. همه اینها هم یکی باشد، عیناً. عیناً یکی باشد، مدل امسال، مدل سال… خیلی از صفات این‌گونه است، تأثیر مستقیم در قیمت دارد. اصلاً در مقابل آن پول پرداخت می‌شود. خب باز هم فرقی نمی‌کنه. پولی که اکنون می‌دهید، بابت چه می‌دهید؟ سؤالم باز این است. آیا بابت ماشین می‌دهید، همین ماشین را می‌دهید؟ یا نه، می‌گویید یک قسمت آن مال ماشین است و یک قسمت آن مال مدل امسال است؟ کم می‌شود. اصلاً الان اینها در موقع معامله حساب کتاب دارند، که صفات این قیمتی که اگر مدل آن این باشد، مثلاً سیصد تومان پایین‌تر، چهارصد تومان پایین‌تر. مثلاً همین‌گونه کم و اضافه می‌کنند در محاسبات بیمه… قبول دارم کم می‌کنند. اما می‌گویند خود این ارزش بالاتری پیدا می‌کند اگر اصل آن… نکته اینجاست، می‌گویم. محل نزاعشان را پیدا کنید. می‌گویم اینها حساب می‌کنند، اصلاً می‌نویسند: مدل امسال اینقدر، مدل فلان اینقدر رویش می‌آید. بیمه مثلاً اگر بیمه امسال باشد، اگر ماشین امسال باشد، بیمه‌اش یک میلیون است؛ اما مال پارسال باشد، هشتصد است مثلاً. هی قیمت‌های مختلفی دارد. این را قبول دارم. اما آیا همه این قیمت‌های مؤثر، تأثیر می‌گذارند و تفکیک می‌شوند؟ یا همه‌اش مال خود ماشین است؟ می‌گویند ماشین امسال قیمتش اینقدر است، ماشین پارسال قیمتش اینقدر است. این‌گونه می‌گویند؟ یا نه، می‌گویند ماشین در همه این سال‌ها همه‌اش یکی است؟ خوب دقت کنید. می‌گویند در همه این سال‌ها ماشین مثلاً پانصد است. این اضافاتی که اگر دارد می‌شود، مال آن تاریخ‌هاست. این‌گونه می‌گویند؟ که همه را یکی حساب می‌کنند؟ یا می‌گویند بابا، ماشین آن سال قیمتش اینقدر، ماشین امسال قیمتش اینقدر؟ نشانه‌اش هم این است که اگر شما مثلاً ۴۰۲ گفته بودید و ۴۰۱ درآمد، می‌توانید طرف را بگیرید و بگویید: «یک ما به التفاوت به من بده». مشخصاً این مبلغ ثمن در مقابل آن بوده است. می‌توانید بروید ادعا بکنید و مبلغ را مثلاً از او… نه، می‌گویند خود ماشین قیمتش ارزان‌تر است. این‌گونه می‌گوید. بابا، می‌بریش پیش مقوم، وقتی می‌خواهد قیمت کند، اصلاً شما می‌بری مقوم ماشین هستند. قیمت می‌کند، چه می‌گوید؟ می‌گوید اگر مال پارسال است و اینها را حساب… می‌گوید قیمت این ماشین اینقدر است. برو بفروش، اگر بفروشی مثلاً دویست تومان، خوب است. نمی‌گوید صد تومان مال ماشین است در همه مدل‌ها، و اینقدرش مال آن تغییرات است. این را نمی‌گوید. که در همه مدل‌ها قیمت ماشین یکی باشد و این مال صفات باشد بقیه‌اش. این‌گونه نمی‌گوید. می‌گوید ماشین اینقدر می‌ارزد. خود ماشین قیمتش بالا و پایین می‌رود. سال پیش مثلاً ده درصد استهلاک پیدا کرده، موتورش ضعیف شده است. احسن. خب، چه می‌شود؟ اگر هیچ کاری هم نکرده باشد، باز هم می‌گویم… همه‌اش همین است، می‌خواهم بگویم. تابلو هم همین است. تابلو هم که نقاشی‌اش را می‌کشد، ببینید، این تابلو ارزش نداشت اصلاً. ممکن بود صد تک تومان بیشتر نمی‌ارزید. اما اکنون که این نقاشی را روی آن کشید، خود تابلو ده میلیون می‌شود. می‌گویند این اکنون ده میلیون می‌ارزد. نمی‌گویند نه، تابلو را بیا تفکیک کنیم و ببینیم حساب کنیم چقدر است: صد تومان بیشتر نمی‌ارزد تابلوت، نه میلیون و هشتصد تومان مال نقاشی‌ات است. این را نمی‌گویند که. استاد، مثل این است که شما بگویید استاد مجسمه… بله؟ استاد می‌ساختند، هیچ‌کس اصلاً بابت آن گچ‌ها، خاک‌ها، رس‌ها و اینها، هیچ‌کس بابتش پول نمی‌دهد. بابت… مندرج می‌کند یا در خود قیمت اصلی به خاطر آن می‌دهند. هیچ‌کس… نه، آنی که روی آن نقاشی شده، مثل همین ظرف چینی. ظروف چینی که از چین می‌آورند، قبلاً. فلان نقاشی روی آن باشد یا مال فلان تاریخ باشد، خود این ظرف چینی اکنون قدیمی شده، خودش گران است. نمی‌گوییم نه، اینقدر مال تاریخ آن است، اینقدر مال قیمت آن است، اینقدر هم مال سفال آن است یا فرض کنید مال خاک آن است. اینها را نمی‌گویند اصلاً. مثل جنس‌های عتیقه. یک بشقاب عتیقه‌ای که هست… خود آن بشقاب گران می‌شود. ارزش ندارد که. نه، خود بشقاب گران است چون عتیقه است. ببینید، چون عتیقه است، بشقاب گران است. تفکیک نمی‌کند. مهم این است. آیا آن شخص وقتی می‌خواهد قیمت کند، تفکیک می‌کند؟ خیر، تفکیک نمی‌کند. تمام شد. ولی باز هم… تنها پولی که می‌دهد بابت آن وصف آن است، نه بابت آن چیز. نه، برای بشقاب عتیقه می‌دهد، نه برای عتیقه بودن. عتیقه بودن که صفت خالی و پا در هوا نیست که برای آن پول بدهند. اصلاً این است. این عرض قائم به این جوهر، وقتی قائم شد، اکنون پول را باز هم نمی‌گوید من در مقابل عرضه‌ای که قائم به آن است می‌دهم. می‌گوید نه، جوهری که این عرض روی آن است. آنجا که تو… عرض هم می‌خواهد، پول جوهر می‌خواهد به او تحویل بدهد. بله، ولی پول را برای آن نقاشی که روی آن است نمی‌دهد. اینجاست… بله؟ ببینید، نشانه‌اش این است: اگر یک وقتی همین نقاشی را یک آقایی جای دیگری کشید، اکنون این نقاشی روی این ظرف چینی مال صد و سی سال پیش است. روی این است. من پولی که می‌دهم، ادعام این است که در مقابل آن ظرفی می‌دهم که این نقاشی روی آن است. اگر پول در مقابل نقاشی داده می‌شد که روی این است، همین نقاشی را اگر یک آقایی روی چیز دیگری می‌کشید، عین همین را می‌کشید، باید همان پول را می‌دادم؛ چون نقاشی آنقدر می‌ارزد. ولی نمی‌دهند. چینی نیست دیگر. نه… همان نقاشی را من جای دیگری برایت می‌کشم، عین آن را. همان نقاشی که آن را کشیده است، همان را اکنون زنده‌اش می‌کنیم و همین‌جا روی کاغذ می‌کشد. آن پول را نمی‌دهند. استاد، در مثالی که… می‌گویند من برای آن ظرفی می‌دهم که مال آن تاریخ است و با این نقاشی. استاد، در مثالی که می‌زنید، قدمت هم هست دیگر. بله دیگر. صریح‌تر از… اصلاً فرض کن همان زمان. استاد، اصلاً در مثال نقاشی… عزیز من، اصلاً همان زمان، همین آقا روی کاغذ هم همان نقاشی را کشیده و روی آن ظرف هم کشیده است. هر دو به ما رسیده است. آیا قیمتشان یکی است؟ همان نقاشی را روی هم کاغذ کشیده و روی آن ظرف چینی با ارزش هم کشیده است. به قیمت… امکان دارد کاغذیه گران‌تر باشد. بله؟ امکان دارد کاغذیه گران‌تر باشد. عیبی ندارد. ولی باز هم مال آن کاغذی است که این نقاشی روی آن است، نه مال نقاشی خالی. مال کاغذ خالی نیست. مال کاغذی که روی آن نقاشی… باشد، من هم همین را می‌گویم. پس مال کاغذ نیست، مال نقاشی خالی هم نیست. نه، کاغذی که روی آن نقاشی شده است. مال کاغذ خالی یا کاغذ با وصف نقاشی؟ من هم دارم همین را می‌گویم. خب، قید وصف نقاشی‌اش می‌رود، ثمن آن می‌افتد. نه، برای آن می‌گویم پول نمی‌دهند. همین کاغذی که روی آن نقاشی شده است… استاد، کاغذی که روی آن نقاشی شده، من دارم پول می‌دهم؛ نه برای خود کاغذ. آیا تفکیک می‌کنید؟ الان اینجا چیزی است که می‌فرمایید. می‌گویید مثلاً اینقدر از این پول مربوط به آن نقاشی… کاغذ است و اینقدر مربوط به نقاشی‌ای است که روی آن است؟ اصلاً نقاش… تفکیک نمی‌کنید. همین دلیل بر این است که پول را همه را برای آن نقاشی می‌دهند. یک پول بیشتر نمی‌دهد خانم. تفکیک هم نمی‌کند. فقط به خاطر آن وصف می‌دهد. اصلاً قیمت می‌دهد. یک پول بیشتر نمی‌دهد. اگر به خاطر وصف است، این وصف هر کجا باشد باید همان پول را بدهد. نمی‌دهند. باید این را حل کنید. اگر به خاطر وصف است، این وصف هر کجا باشد باید همان پول را بدهد. ولی آن پول را نمی‌دهد. برای این می‌دهد که این نقاشی روی آن است. سه تا نظر شد. استاد، می‌کنید… در مثالی… این مطلب، ببینید، مشهور آقایان که پذیرفته‌اند، بی‌خود نیست. کمی در آن تأمل کنید، زود رد نکنید. حالا مرحوم میرزا گفته باشد، ولی واقعیت این است. اکنون در اینجا هم اثر آن این است. صاحب جواهر می‌گوید که اینجا چون ما پول را برای آن مرغوبیت نمی‌دهیم، نتیجه برمی‌گردد به اینکه این یک کیلو را در مقابل دو کیلو می‌دهم. دیگر نمی‌توانم بگویم اینجا یک کیلو در مقابل یک کیلو، منضم در درون آن معامله‌ای است که یک کیلو در مقابل دو کیلو است. یک کیلو در مقابل یک کیلو در آن نیست. انفکاکی در کار نیست؛ نمی‌توانیم آن را تحلیل کنیم. اینجا یک کیلو در مقابل دو کیلو است. نتیجه‌اش می‌شود هر جزء از یک کیلو در مقابل هر دو جزء از آن دو کیلو است. چرا؟ چون اینها متباین بودند. یک کیلو در مقابل یک کیلو با یک کیلو در مقابل دو کیلو، اینها دو معامله متباین هستند. چرا متباین هستند؟ قابل انفکاک و تحلیل نیستند؟ چون در مقابل مرغوبیت و صفات ما چیزی نمی‌دهیم. چون چیزی نمی‌دهیم، آنجا یک کیلو اضافه داریم و اینجا مرغوبیت داریم. وقتی در مقابل آن ندادیم، برمی‌گردد به اینکه یک جزء، یک کیلویی، در مقابل دو کیلو است. این حرف ایشان است. عبارت را ببینید: «فقد تلخص… و اما… و اما الثانی» که در مقابل زیاده است، «فلأن المراد من النهی عن الزیادة معاملة المثل بالمثلین». اصلاً نهی از زیاده مقصود ما این است: مثل به مثلین. آن مثل به مثلینی که مرغوبیت‌ها، نه اینکه از یک جنس هستند. مثل هم هستند، گندم هستند، اما نه از یک نوع گندم. ولو هر دو گندم هستند. «و هی مباینةٌ» یعنی معامله مثل به مثلین، «مباینةٌ لمعاملة المثل بالمثل علی وجهٍ لا تتحقق الثانیة ضمن الاولی». چرا؟ «ای یکون النهی… کی یکون النهی متعلقاً بزیادةٍ نحو شراء الشاة و الخنزیر». این مثل آن نیست که آنجا گفتید. این دارد آن را رد می‌کند، آن بیان اول را. این مثل گوسفند و خوک نیست. این را با آن قیاس نکن. معلوم شد؟ «فانهم معاً یحصلان بعقد واحد». نتیجه این می‌شود که آنجا آن آقا اصلاً می‌خواهد بگوید نهی به زیاده خورده، زیاده باطل است و اصل آن صحیح است، مثل بیع خوک و اینها. در این بیان دومی که اینجا آمده است، این چه می‌خواهد بگوید؟ می‌گوید نه، اینجا متباین است، اینها با هم. این در ضمن آن نیست. آنجا معامله یک قسمت از پول در مقابل خوک، یا در ضمن یا در مقابل گوسفند، در ضمن معامله این پول با آن مجموع این دو تا است. آنجا قابل تفکیک بود. اینجا قابل تفکیک نیست؛ چون اینجا مرغوبیت داریم و در مقابل آن پول نمی‌دهند، در مقابل صفت. نتیجه برمی‌گردد به اینکه یک کیلو در مقابل دو کیلو است. وقتی یک کیلو در مقابل دو کیلو است، هر جزء از این در مقابل دو جزء از آن است. وقتی این‌گونه شد، نمی‌توانیم آن را تحلیل کنیم. این معامله یا صحیح است یا باطل است. وقتی این‌گونه شد، کل معامله باطل است؛ چون یک قسمت آن نهی خورد، کل آن باطل می‌شود. برمی‌گردد و حرف اول را تأیید می‌کند. پس یک بیان با رد آن، این در جواهر. حرف خوبی هم هست. سرّ آن هم به همان اختلاف مبنا برمی‌گردد. اگر شما آنجا آن مبنا را از من نپذیرفتید و گفتید در مقابل صفت یک قسمت از پول است، صفتی که اکنون نقاشی شده روی این، و یک قسمت هم مال تابلو است، تحلیل می‌شود. اگر تحلیل شد، این هم می‌شود مثل دو فرض قبلی که کردیم؛ که قیمی و مثلی و آن‌گونه بود. چون قابل تحلیل است، در واقع به دو معامله برمی‌گردد. خب، یکی صحیح باشد و یکی باطل. حرف آن آقا دوباره درست می‌شود. یعنی در مقابل زیاده، بگوییم این زیاده باطل باشد، چرا آن یکی باطل باشد؟ این مثل گوسفند و خوک می‌ماند. استاد، لفظ… آن اختلاف مبنای آنجا، اینجا تأثیر می‌کند. استاد، لفظ سلمنا اگر این را هم بپذیریم، یعنی نه، در مقابل اوصاف قرار نمی‌گیرد، خب این یک جزئی، آخرش می‌گوید یک جزء هم در مقابل دو جزء است. خب، نتیجه چیست؟ آخرش به این است که… بله، نتیجه این است که معامله باطل است. نتیجه‌اش این می‌شود که نصف معامله باطل است… نمی‌توانیم بگوییم، چون بنا شد… ببینید، ترکیبی شد. یعنی هر جزئی از این را که حساب کنی، در مقابل… آن وقت یک قسمت آن ربا بود. یک قسمت آن ربا بود، باطل بود، و چون قابل تفکیک نیست… همان یک قسمت… گوش بده سیدنا. می‌گویم قابل تفکیک نیست. وقتی یکی با هم شدند، مثل یک صفقه واحده شد دیگر. نتوانستیم آن را به دو معامله عرفی تفکیک کنیم. وقتی نشد، یک قسمت آن که باطل شد، کل آن باطل است. خودشان تصریح داشتند که یک جزء در مقابل دو جزء قرار می‌گیرد. آخر الآن رد کرد. گفت در صورتی که بتوانیم بگوییم در مقابل صفات یک قسمت از پول است. وقتی نتوانستیم بگوییم… گفت چون که در مقابل اوصاف نیست، یک جزء در مقابل دو جزء است. آخر… بله دیگر. خب همینه دارد می‌گوید. چون یک جزء در مقابل دو جزء است، و نمی‌توانیم آن را تفکیک کنیم، جدا کنیم از هم، در ضمن یک معامله، کل این معامله منهی می‌شود. می‌توانیم تفکیکش بکنیم. چرا نتوانیم؟ نصف… خب بابا این خلف می‌فرمایید. هم می‌فرمایید یک جزء در مقابل دو جزء، نتوانستیم، متباین شد با آن. وقتی متباین شد، معامله مثل به مثل با معامله مثل به مثلین، این در ضمن آن نشد تا تفکیکش کنم. نمی‌توانم بگویم این در ضمن آن است. می‌توانم بگویم یک معامله دارم فقط که قابل جدایی نیست. وقتی قابل جدایی نیست، نهیی که به یک قسمتش خورد، کلش باطل است. می‌خواهد این را بگوید. یک جزء در مقابل دو جزء قرار می‌گیرد. یعنی صد گرم در مقابل… خب من همینو دارم معنا می‌کنم. بعداً این را مطالعه‌اش کنید. چه، همینی که گفتی یک جزء در مقابل دو جزء، چون این‌گونه است، نمی‌شود، باید گفت باطل است. چون یک جزء در مقابل دو جزء باطل است. چون دیگر قابل تفکیک نشد دیگر. چون گندم و جو هم همین‌گونه می‌گویید؟ گندم و جو اگر همجنس باشند، اعلا و… صفت نباشند. نه، الان فرض قبلی بود. آن را گفتیم اشکال ندارد. عرف آن را به دو معامله منحل می‌کند. اگر گندم و جو هم باشد، باز هم؟ نه، لذا قائل به تفصیل می‌شویم. می‌گوییم مثل آنجا، می‌توانیم بگوییم زیاده باطل است، اما اصلش صحیح است. اما در این قسم که اکثر محل بحث این است الان، صفتش فرق کند. بله، صفت فرق کند. اینجا که فرق می‌کند، گندم، آن هم گندم… اینها انجام می‌شود معامله آخر؟ عرفاً آنجا هم همین‌گونه است. فرق می‌کند. چه می‌شود؟ پس آنجا هم صفت را می‌خواهید تفکیک بکنید؟ اگر صفت آن فرق نداشته باشد، باز هم می‌گویید؟ بله. این تفصیل را بگذارید جلسه بعد، این را فکر کنم هنوز ناقص است بحث. بحث بعدی‌مان هم این زود تمام می‌شود، بحث می‌رویم در شرط. آن خیلی مهم است، بحث شرط. از این به نظرم خیلی مهم‌تر است. این هم شرط ضمن عقد بود یا استاد؟ نه. اینکه شرط باشد، ما بتوانیم تصریح کنیم، ممکن است… جید بودن شرط وصف… نه، بگذارید تصریحش کنیم. جید بودن شرط وصف نه. این آقا می‌خواهد بگوید بله، چه شرط باشد چه جزء باشد، این‌گونه است. این را بگذارید بعداً…

سال درس: 1403-1404
عنوان درس فایل صوتی فایل متنی
ابزارهای بورس