بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد، و علی آله الطیبین الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین الی قیام یوم الدین. اللهم کن لولیک الحجت ابن الحسن، صلواتک علیه و علی آبائه، فی هذه الساعه و فی کل ساعه، ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً، حتی تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً. اللهم ارزقنا رأفته و رحمته و دعائه و خیره و عجل فرجه و سهل مخرجه.
خب، بحث ما در جلسه قبل، این بخش را بیان میکنم تا مشخص شود زیرا مطلب بسیار سنگین بود. بحث به اینجا رسید که در قول دوم، آنها گفته بودند که فقط آن زیاده باطل است؛ اما مثل به مثل آن باطل نیست. من اگر برداشتم و فروختم مثل به مثل این را، یک کیلو در مقابل دو کیلو گندم، یک کیلو در مقابل یک کیلوی آن صحیح است و نسبت به آن زیاده که ربا باشد، معامله باطل است. اینگونه گفته بودند. استدلالشان را که صاحب جواهر نقل کرد، به این شکل بود که وقتی بنا باشد نهی به ربا تعلق بگیرد و ربا هم به معنای زیاده است، پس نهی به همان زیاده تعلق گرفته است؛ چه به نحو جزء باشد و چه به نحو شرط. به آن تعلق گرفته است. وقتی به آن تعلق گرفت، معامله ما از قبیل معامله منهی به غیر منهی میشود. یک قسمتش منهی است و یک قسمتش منهی نیست؛ درست مانند بیع «ما یجوز» و «ما لا یجوز». شاة را با خوک با یکدیگر قرار داده، به خیال اینکه دو گوسفند را به طرف مقابل فروخته است. خب، نسبت به گوسفند، «یجوز»، یعنی «ینفذ» و آن بیع صحیح است. نسبت به خوک، «لا یجوز» و «لا ینفذ». یا بیع مملوک به غیر مملوک نیز همینطور است. یک در، مال خودش است و یک در، مال برادرش که آنها را با هم در یک معامله واحد فروخته است. خب، نسبت به در خودش که راضی است، معامله صحیح است و نسبت به آن طرف، صحیح نیست. «یجوز و لا یجوز». چه بیع «یجوز و لا یجوز» باشد و چه بیع «ما یُملَک و ما لا یُملَک» باشد که اصلاً مملوک نیست، مانند خوک؛ چه این باشد و چه آن، یک قسمتش منهی است و یک قسمت منهی نیست. «ما نحن فیه» نیز مانند همان است. خب، یک قسمتش صحیح است و یک قسمتش صحیح نیست. تفاوتی نمیکند که جزء باشد یا به نحو شرط. ادعای آنها این بود.
در مقابل، صاحب جواهر پس از نقل این مطلب در این صفحه جواهر، گفتم که در آخر صفحه بعد، جواب آن را میدهد که دیروز آن عبارت را خواندیم. آنجا که آمده و جواب داده، چگونه جواب داده بود؟ گفته بود «ما نحن فیه»، این قیاس شما «معالفارق» است. «ما نحن فیه» با بیع «یجوز و لا یجوز» یا «ما یملک و ما لا یملک» تفاوت دارد؛ اینها از یک باب نیستند. چرا؟ نکته اصلی که در عبارت تصریح نشده، همان بود که در آنجا عرف، آن معامله واحده را به دو معامله تحلیل میکند. گویا دو عقد میبیند، ولو اینکه یک انشاء باشد؛ مانند اینکه دو مُنشَأ داریم و دو ملکیت ایجاد میکنیم. یک ملکیت به شکل یک «صفقة واحدة» که در ظاهر اینگونه است، این نیست. به قول امروزیها، یک پکیجی را با هم مخلوط کرده و با هم میفروشند؛ نه، اینگونه نیست. این جداست و آن جدا. عرف در اینجا دو معامله میبیند؛ در بیع «یجوز و لا یجوز» یا «ما یملک و ما لا یملک»، به تعداد اجزاء عرفی مبیع، معامله میبیند. اجزاء عرفیاش در اینجا، این یک در است و آن یک در. آنجا یک گوسفند است و یک خوک. به تعداد اجزاء عرفی معامله، آنجا معامله میبیند. ولی در «ما نحن فیه» اینگونه نیست. بیع یک کیلو در مقابل دو کیلو، اینگونه نیست. چرا اینجا اینگونه نیست که به دو معامله بازنگردد و یک معامله باشد؟ بحث را به کجا میبرد؟ با اینکه بحث ما کلی بود. گفتم یعنی بحث ما هم شامل آنجایی میشود که در «مثلی» است. درست است که در «مثلی» است، گندم به گندم است و در «قیمی» نیست. اگر «قیمی» بود، دو گوسفند در مقابل اینکه بعداً معلوم شود، فرض کنید یکی از این دو گوسفند اصلاً معیوب است یا نمیتوان آن را فروخت، اصلاً نمیگویم معیوب، یک مشکلی دارد. اگر بخواهیم بگوییم در اینجا معامله نسبت به این درست نیست، «قیمی» هستند. این یک قیمت دارد و آن یک قیمت دیگر که روی هم ریختهایم و قیمتش اینقدر شده است. این را به عنوان ثمن قرار دادهایم. در چنین موردی که «قیمی» هستند و هرکدام قیمتی دارند، در مقابل یک گوسفند فرض کنید، دو گوسفند به آن صورت در مقابل یک گوسفند. خب، این «قیمی» است و یقیناً به دو معامله عرفی تحلیل میشود. وقتی دو معامله باشد و معامله یکی از آنها باطل بود، میتوانیم بگوییم آن دیگری صحیح است و مشکلی ندارد.
اگر هم «مثلی» باشند، «مثلی» هم دو نوع است: یعنی یک کیلو گندم در مقابل دو کیلو از همان جنس، یا از یک جنس بهتر، یک کیلو قرار میدهد. اگر از همان جنس باشد، باز جای بحث ندارد که آنجا هم عرف آن را به دو معامله تحلیل میکند؛ یک کیلو در مقابل یک کیلو و یک زیاده در آنجا دارد. از همان جنس است، ولی کسی اینگونه معامله نمیکند که از همان جنس یک کیلو بدهد و دو کیلو بگیرد. یا آن دو کیلو را بدهد. این کار را نمیکند، ولی اگر کسی خواست از این راه به این پول برسد، به این شکل، و نفعی به او برساند، ممکن است. باز هم از این جهت که معامله ربوی است و زیاده و اضافه دارد، داخل در بحث میشود. اما مشکلی که آقایان ذکر میکنند، اینجا پیش نمیآید. اینجا به دو عقد عرفی تحلیل میشود و مشکلی نداریم. مشکل ما کجاست؟ مشکل ما آنجاست که «مثلی» است، گندم به گندم است، ولی دو کیلو گندم نامرغوب را در مقابل یک کیلو گندم مرغوب میفروشد. نوع معاملات ربوی اینگونه است. این یک کیلو دارای اوصافی است، به قول آقایان «جودتی» و خوبی دارد که با دو کیلو، با دو کیلوی آن جنس ضعیف، همارزش شده است. نوعاً اینگونه معامله میکنند. استدلال و جوابی که آقای صاحب جواهر میدهد، مربوط به این قسم است، نه آن دو قسم که واضح هستند. اصلش در اینجاست. جوابی که میدهد، میگوید اینجا به دو عقد عرفی باز نمیگردد و اینگونه نیست که مانند بیع «یجوز و ما یجوز و لا یجوز» باشد؛ این مانند آنها نیست. میگوییم چرا مانند آنها نیست؟ میگوید زیرا در آنجا، من وقتی میگویم بیع این پولی که من میدهم در مقابل این گوسفند و این خوک است. خب، عرف اینجا این دو را تحلیل میکند و مجموع قیمت را این میگیرد؛ دو چیز میبیند، دو چیز جدا. الان میگوید این پول در مقابل گوسفند است و آن دیگری فرضاً چیزی در آن نیست، آن اضافه است. چون تحلیل میشود. به عبارت دیگر، میتواند بگه پول این گوسفند در مقابل آن گوسفند، آنچه قرار دادم در مقابل آن، یا این گوسفندی که در مقابل آن گوسفند است، اینهایی که قرار دادم، این در ضمن معامله کل است. یک معامله کلی داریم که روی هم ریختهایم، این در ضمن آن است. سرّ آن چیست؟ چون عرفاً اینها به دو معامله تحلیل میشد. اما در «ما نحن فیه»، عرف این را به دو معامله تحلیل نمیکند. چرا؟ چون در اینجا دو کیلو گندم دارم در مقابل یک کیلو جنس خوب. خب، اگر بخواهیم بگوییم یک کیلو در مقابل یک کیلو، آن اضافه، یعنی یک کیلوی اضافه، در مقابل صفات خوب این است. «جودت» این، در مقابلش یک کیلو است و آن یک کیلو هم در مقابل آن یک کیلو. اگر بخواهیم اینگونه تحلیل کنیم، یعنی یک قسمت از پول را در مقابل صفت قرار دادهایم و عرف، پول را در مقابل اوصاف قرار نمیدهد.
گفتم اینجا اختلاف مبناست. مشهور میگویند پولی که ما میدهیم در مقابل خود جنس است، اما جنس متصف به این صفت؛ نه اینکه یک قسمت از پول برای جنس باشد و یک قسمت برای صفت آن.
پس برای خود جنس هم نداریم؛ برای جنس متصف به…
بله، دیروز هم همین را گفتم. شما یک تابلو را که قیمتش فرض کنید چوب و پارچه و اینهاست، قیمتش یک میلیون تومان است، ده هزار تومان است، صد هزار تومان است، ولی میدهید روی آن نقاشی میکشند، یک خط قشنگی روی آن میکشند، یک روایتی را. الان نمیگویند آقا، اگر قیمت این از یک میلیون به ده میلیون رسید، یک میلیون آن برای چوب و امثال آن است و نه میلیون برای آن خطی که روی آن است. اینطور نمیگویند. میگویند این تابلو الان ده میلیون تومان ارزش دارد.
تابلوی نقاشیشده.
یعنی آن نقاشی سبب افزایش قیمت تابلو میشود؛ نه اینکه یک قسمت از پول برای تابلو باشد و یک قسمت برای نقاشی.
خود آن تابلو قیمتش بالا میرود. تابلوی نقاشیشده. قبول دارم؛ تابلویی که روی آن نقاشی کشیده شده است.
نه، خود تابلو. نه، تابلویی که روی آن نقاشی شده است. ولی تحلیل نمیکنند. عمده بحث اینجاست. نمیگویند یک قسمت از پول برای نقاشی است و یک قسمت برای آن.
بله، این آقایی که نقاش است…
نمیشود نگفت. اگر بگوییم…
بحث قطع میشود. اجازه دهید، حرفهای تکراری دیروز را میخواهم از اینجا بگذرم. میگویم این تابلویی که این آقا نقاشی کشید، ما یک پولی به او میدهیم که این پول کار اوست. آن هیچ. به او داده بودیم که روی آن کار کند. این نقاشی را کشیده و مزدش اینقدر است، تمام شد. الان تابلو را من میگیرم، تابلو مال خودم است. این تابلویی که دیروز چوب و اینها را به این آقا دادم و قیمتش یک میلیون بود که خریده بودم، الان تابلوی من ده میلیون تومان ارزش دارد.
تابلوی نقاشیشده.
کاری به پول کارگر ندارم، آن را به او دادم و رفت. خود تابلوی من الان ده میلیون تومان ارزش دارد. نمیگویند آقا یک میلیون تومان برای چوب آن است و نه میلیون تومان برای نقاشی روی آن.
میگویند.
آقا، الان اختلاف مبنا بود. خب، میرزا میخواهد بگوید میگویند. همان فرمایش شما. ما گفتیم مشهور این را نمیگویند و حرف سید هم مبتنی بر این قول مشهور است. الان مبنایی است، مهم نیست. سید که دارد جواب میدهد، میگوید اینجا نمیشود آن را تحلیل کرد، چون دارد تصریح میکند: این پولی که الان داده میشود، در مقابل «جودت» داده نمیشود. کل دو کیلو را در مقابل یک کیلو میدهم. گندم را در مقابل دو کیلو میدهم. چون اینگونه است، اینطور نیست که یک قسمت، مثلاً بگوییم یک کیلو در مقابل یک کیلو و یک کیلوی اضافه در اینجا در مقابل خوبی این است، جنس خوب این. صفت، طبق مبنای ایشان و مبنای مشهور، پولی پایش داده نمیشود. همه پول را در مقابل همان موصوف میدهیم، ولی موصوفی که قیمتش بالا رفته است. ادعای اینها این است و به نظرم درست هم همین است. الان کاری نداریم درست است یا نه. طبق این مبنا، ایشان دارد جواب میدهد. میگوید اینجا نمیشود معاملهای را که محل بحث ماست تحلیل کنیم و بگوییم یک کیلو گندم خوب در مقابل دو کیلو، یک کیلویش در مقابل یک کیلو است و آن خوبیش در مقابل یک کیلو. نمیتوانیم بگوییم. چون نمیتوانیم بگوییم، جزء به جزء این یک کیلو، در مقابل دو جزء، دو جزء آن یک کیلو، دو کیلو است. هر جزء از این را اگر ریز کنیم، در مقابل دو جزء از آن میشود. وقتی اینطور شد، اگر یک قسمتش منهی شد، که آن زیاده باشد، به کل آن تعلق میگیرد، چون قابل تفکیک نبود.
چرا قابل تفکیک نیست؟
نتیجتاً کل معامله باطل میشود. این قیاس «معالفارق» است.
چرا؟
چون نتوانستیم آن را به دو معامله تحلیل کنیم. چه زمانی آن را تحلیل میکنیم؟ وقتی یک قسمت از پول را عرف بگوید برای وصف است و یک قسمت را بگوید برای آن موصوف است. یعنی یک کیلو گندم برای این یک کیلو است و آن یک کیلوی دیگر برای آن وصف است. عرف این را نمیگوید.
یک طور دیگر میتوانیم تحلیل کنیم.
چگونه؟
بگوییم هر دو جزء این مال غیرمرغوب، در مقابل یک جزء آن مرغوب است، گندم مرغوب. به لحاظ جزء بیاییم تحلیل کنیم.
خب باشد، ایشان هم همین را گفت. گفت هر جزء این، در مقابل دو جزء آن است.
وقتی که معامله نسبت به آن…
دو جزء آن است.
نسبت به آن یک کیلو نهی خورد، نصف آن، یعنی ۵۰ درصد آن مال مرغوب، در مقابل این صد… مثلاً صد کیلو گندم در مقابل دویست کیلو گندم نامرغوب است. این وقتی در مقابل صد کیلویش باطل شد، پنجاه کیلو از آن گندمهای مرغوب، در مقابل صد کیلویی هستند که زیادی هستند، اضافه هستند.
دیگر شد یک کیلو… ببینید، آنجا دو کیلو بود، اینجا یک کیلو مرغوب. یک کیلو در مقابل یک کیلو، اگر بخواهید تفکیک کنید، میگویید این معاملهاش درست است. آن اضافه، آنجا یک کیلو داریم. اینجا دیگر چیزی جز وصف نداریم. اگر آن یک کیلو در مقابل وصف نتوانست قرار بگیرد، پس آن یک کیلو هم در مقابل این یک کیلو است. میشود همه دو کیلو در مقابل یک کیلو، چون در مقابل وصف نشد.
خب، مثلاً ایشان میگوید پنجاه درصد در مقابل پنجاه درصد، باز هم پنجاه…
تحلیل کردید دیگر، دوباره. ایشان دوباره تحلیل میکند. این آقا میگوید قابل تحلیل نیست اصلاً.
تحلیل به لحاظ جزء، نه به لحاظ…
هرچه باشد، ایشان میگوید قابل تحلیل نیست. چون شما هر کاری کنید، در مقابل اجزاء، یعنی دارید دو کیلو را در مقابل چه، در مقابل یک کیلو قرار میدهید. اینطور قرار میدهید. میشود هر جزء این، در مقابل دو جزء آن، خواه ناخواه. ایشان به این تصریح میکند. هر جزء این…
ایشان میگوید اگر مثلاً صد کیلو در مقابل دویست کیلو است، پنجاه کیلو در مقابل صد کیلو است.
خب فرقی نمیکند. باز نسبت را کوچک کردید، باز همان اشکال هست.
استاد، اینطوری نمیشود گفت آن دو کیلو اگر که نصفه، چون هر جزء به جزء آن مشترک است، هر…
در مقابل یک کیلو است.
اینطوری بگوییم که روی هر جزء آن، نصفش باطل است. درست است؟ اینطوری میخواهد بگوید.
نه، نمیتوانیم بگوییم نصفش باطل است، چون تحلیل نمیشود.
که باید بگوییم کلش باطل است.
چون نتوانستیم جدا کنیم.
خب باشد، اگر نتوانستیم جدا کنیم، دو فرض داریم: یا میگوییم کلش باطل است، یا میگوییم که به نحو مشاع، ملک هر دو نفر میشود. چرا این را نگوییم؟
این دو کیلو، ملک مشاع من و ایشان بشود. ایشان به من فروختهاند. من میگویم به ملک من درنمیآید، چون این زیادهاش ربوی بوده است. کماکان در ملک خودشان باقی میماند. چرا میگویید معامله باطل است؟ چرا میگویید کلش باطل است؟
هیچچیز اگر به ملک من درنیاید، دیگر معنا ندارد بگوییم نصفش درمیآید.
نه، چطور نصفش؟ باز تحلیل کردید. نمیتوانیم تحلیل کنیم، نمیتوانیم جدا کنیم.
افراز که…
چون نمیتوانیم جدا کنیم، چون نمیتوانیم افراز کنیم.
خب، افراز نمیتوانم بکنم در خارج، ولی تحلیل عقلی که میتوانم.
چه اشاعهای؟ فرض این است که کل آن، هیچچیزش به من نرسیده است. هیچچیزش به من نرسیده است. من چطور مشاع باشم در آن؟ فرض این است که کل این را معامله باطل میداند. چون یک قسمتش منهی است و آن قسمت منهیاش قابل تفکیک نیست، پس کلش باطل میشود.
منهی نیست. این نتیجهای که میخواهم بگیرم که پس کلش باطل است، شاید بشود…
نه دیگر، اشاعه مال دو نفر است. اینجا اصلاً نمیگذارد به این برسد که من اشاعه کنم.
خب، بر ملک خودش باقی میماند وقتی نرسید.
خب، بر ملک خودش باقی بماند، یعنی معامله باطل است. چه اشکالی دارد؟
یعنی طرف مقابل به ملکش نمیشود.
خب یعنی باطل است. من هم همین را میگویم، بنده خدا.
نسبت به سهم خودش.
نه، سهم خودش را ندارد. هیچچیزش به من منتقل نشد که بگویم من مشاعم با او.
ما هم داریم آثار عقد باطل را نسبت به آن آثار…
همان را میگوید، کلش باطل است نتیجتاً، چون جدا نمیشود.
مقدار محل تعارض.
هر کاری، هر فکری بکنید، این باطل است.
باشد، میگوییم باطل است. ما هم میگوییم باطل است، نسبت به مازاد.
خب، ولی شما میگویید کلش باطل است یا…
نسبت به مازاد چرا میگویید؟ میگویید کلش باطل است. جدا نشد آخر. میگوید دیگر نمیشود جدا کرد. یعنی هیچچیزش به من منتقل نشده است. نه اینکه یک قسمت منتقل شود و یک قسمت نه، هیچی.
خب ما هم همین، ایشان میخواهد همین را بگوید.
یک کیلو را میگوید بردار و برو. اگر میتوانستیم دو معاملهاش کنیم، میگفتیم به یک کارش من نداشته باش. ولی وقتی نمیتوانیم جدا کنیم، یکی از لوازمش این است که با هم مشاع باشیم. ما نتوانستیم جدا کنیم.
چطور مشاع باشیم؟ آخر هر جزء، دو جزء اوست. ببینید، من دارم میخرم دو کیلو از او را در مقابل یک کیلوی خوبی که میدهم. چه چیزی بگویم؟ بگویم این یک کیلوی خوب در مقابل یک کیلوی شما، اینطور، یک کیلوی خوبی که من میدهم در مقابل یک کیلوی آن، و یک کیلوی دیگری که شما به من میدهی در مقابل جودت این است. این را که شما قبول نمیکنید.
من قبول نکردم.
خب قبول نکردید. اما فرض این است. میگوید غیر از این نداریم.
هر چیزی که میدهم، هر جزئش در مقابل دو جزء است. هر دو جزء در مقابل یک جزء است.
این واقعیتش است. من تصور نمیتوانم در عقلشان. فقط آن مطلبی که دیروز گفتم، اگر این مبنا را نپذیریم، مثل مبنای مرحوم میرزا بشویم و بگوییم نه، یک قسمت از پول در مقابل اوصاف است. آن را تحلیل میکنیم، میگوییم نصف پول برای آن یک کیلو گندم در مقابل یک کیلو گندم است و آن یک کیلو هم برای وصف خوبی این است که من دادم. اگر عرف این را بگوید که در مقابل اوصاف هم پول بدهد و ارزش خود آن، مثل همان نقاشی روی تابلو، بگوید یک قسمت پول برای آن نقاشی است که الان روی آن است، که گفتم این درست نیست، چون اگر اینطور باشد، این نقاشی هر کجا درست شود، باید پول پای آن هم بدهند، همین پول را. نمیدهند. روی این، این پول را میدهند. این خودش، کارش به حضرت که برای نقاشی نیست، برای خود تابلو است که قیمتش دارد بالا میرود. اگر بر فرض آن مبنا را پذیرفتیم، خب در اینجا میپذیریم، این هم مثل بقیه مواردی است که به تحلیل عرفی، دو تا میشود و معامله نسبت به یکی درست است و نسبت به دیگری درست نیست. ولی جواب آخوند سید، مبتنی بر این، جواب صاحب جواهر، مبتنی بر این نکته است که این پول در مقابل اوصاف قرار نمیگیرد. لذا، معامله کلش باطل میشود. آیا، الان مطلب بعدی، آیا این منافات دارد تا اینجا با آنچه قبلاً اختیار کردیم در آن قول اول؟
آن قیمی هم رد شده دیگر استاد سوال.
بله؟
قیمی داشتم که فرمودید اگر قیمی باشه مشکلی نداره.
آن هیچ مشکلی ندارد. معلوم است اگر قیمی باشند، خب عرف تحلیل میکند به دو تا. میگوید شما این را اول قیمت میکند، شخصی که آمد بفروشد. میگوید این گوسفند اینقدر قیمتش است، آن گوسفند هم اینقدر قیمتش است، چون قیمی هستند. روی هم میشوند اینقدر. مثلاً بعداً میخواهم بخرم، در مقابل اینها چه؟ یک گوسفند قوچی را، بزرگی را. این را میگذارم در مقابل این دو تا. مثلاً. بله. خب اینی که دارم به هر حال یا جنس بهتری، هر چه هست، مثلاً مال استرالیا نباشد، مال ایران باشد. گوشتش خوشمزهتر است، فرض کنید. خب این را در مقابل آن دارم قرار میدهم. اینجا در قیمی، اگر بنا باشد قیمی است، عرف تحلیل میکند، ممکن است بگوییم به دو تا. یعنی میگوید این یک قیمت داشت و آن یک قیمت، الان هم جدا میکند.
تو این قسمتش که یکیش گوسفنده، یکیش خوکه، میشه تحلیل کرد.
بله، لذا آنجا هم تحلیل.
نه، اینجا مفهومه. ولی اگه ثمنش گوسفنده، پول نیست. اگه پول بود میگفتیم پنجاه هزار تومن.
گوسفند هم ببینید چطور است. اگر گوسفند، آن هم فرق، صورت پیدا میکند. آنجا هم صورت پیدا میکند. اگر بنا باشد مجموع آن دو تا، ما به کیلو داریم میفروشیم. مجموع آنها میشوند صد کیلو. این طرف هم قوچ بزرگی است، صد کیلو. اینجا هم تحلیل ممکن است بکنیم، آن قیمی بودند. اما اگر بنا باشد نه، این پنجاه کیلو است و آنها هم روی هم پنجاه هستند. اما این وصف خوبی دارد، یک جهتی دارد مثلاً. آنها صد کیلو هستند و این پنجاه کیلو است. اما این بهتر است، جودتی دارد. خب میشود پنجاه در مقابل پنجاه، گوشت است. آن پنجاهی دیگر که آنجا من دادم، در مقابل وصف اینجا دادم. عین آن بحثها در آن میآید.
نه، آن قسمتش را بفرمایید که صد در مقابل صد است. کاری به جودتش ندارم. من فقط الان دارم با قیمی محض میخواهم بیایم جلو. آنجایی که قیمی محض است، کاری به جودت ندارم.
وزن است.
وزن است. اما قیمی است دیگر. صد هم در مقابل صد است. بله. الان که آن پنجاه کیلوی خوکش باطل شد، الان من این طرف که صد کیلو…
صد کیلو. الان صد کیلو را نمیتوانم نصفش کنم بگویم نصفش را برایت برمیگردانم.
باشد. چون گوشت را دارم میگویم، اگر فرض کردید کیلویی است، برگردانیم به کیلو، برنگردانیم به قیمی خودش.
باشد، به کیلو.
اگر به کیلو است، میگویم در واقع من به شما پنجاه کیلو دادم، چون خوک که هیچی نبود. بله. من پنجاه کیلو دادم. اما در مقابل، دارم صد کیلو میگیرم. درست است؟ کیلویی است. خب، پنجاه در مقابل پنجاه، پنجاه تای دیگر مزد نگرفته در مقابلش.
باید پولش را بدهد.
باید پولش را بدهد. آنجا عرف تحلیل میکند به دو تا معامله. گیر نمیدهد. گیرش اینجاست که این وصف است. در مقابل وصف، میگوید پول اگر بخواهی قرار بدهی…
خب اگر آنجا باشد، همهاش حل است آنها. سرّش این است که آنجا انحلال میبیند عرف. مثل همان، اینها قبول کردند که اینجا روایت نص هم دارد که بیع ما یجوز و ما لا یجوز و بیع مملوک و غیرمملوک، نص دارد که اشکال ندارد، نسبت به آن صحیح است و نسبت به آن باطل است. فقط این آقا خیار تبعض صفقه دارد. وقتی اینطور شد، او همه را میخواست، الان نصفش درآمد. شریک میشود، نمیخواهد شریک باشد. خیار دارد برود فسخ کند اگر نخواست. میتواند هم شریک آن طرف باشد.
اینجا هم خیار پیدا میشه دیگه تو گوسفندی که ایشون گفتن.
بله، میگویم همه اینها قابل تصور است در آن، چون قابل تفکیک است، معامله صحیح است نسبت به یک قسمتش، خیار میآید. همه بحث این آقا اینجاست، صاحب جواهر. در جایی که این وصف یک قسمت دارد قرار میگیرد در مقابل پول. میگوید اینجا چون در مقابل وصف پول نمیدهند، نمیشود تفکیکش کرد، به دو معامله برنمیگردد.
اونجا پس در قیمیها ما ربا نداریم.
بله؟
در قیمیها ما ربا، ربای معاملی وارد نمیشه.
چون که…
نه دیگه، آنها گفتند که مکیل و موزونی که مثل این هستند دیگر، بحث آنجاست. باید مثل این باشد.
حضرت استاد، ببخشید، این محل جریان خیار تبعض صفقه که ما میگیم، این استاد کجاها رو شامل میشه؟
همین، این دو مورد مسلمش همین دو تاست. غیر این هم هر کجا من آمدم چیزی را فروختم بدون اجازه، همین فضولیهایی که انجام میشه دیگه. بیع فضولی. استاد، من مال او را برداشتم فروختم به شما، یکی از مواردش همینه.
ما یجوز و ما لا یجوز.
تحلیل عرفی را در نظر بگیریم.
سرّش اینه. میگم آقای حکیم خدا رحمتش کنه.
اگر ما بخوایم تحلیل عرفی را در نظر بگیریم یکی از شارع خودش تحلیل عرفی نیست.
نه، همین حرفی که آقای حکیم، گفتم در نهجالفقهاء، آخر نهجالفقهاء را نگاه کنید، آخرین بحثش تقریباً. یک جلد بیشتر نیست نهجالفقهاء ایشون که در معاملات نوشته. چون مستمسک که عربه که معاملات نداره. این یک جلد در معاملات، آخرین بحثش خیار تبعض صفقه است. آنجا وقتی این مطلب را مطرح میکنه که چجوری حل کنیم این را، بگیم چرا صحیح باشه نسبت به یک قسمت، باطل نسبت به یک قسمت، ایشون میگه تحلیل عرفی. عرف اینجا این را دو معامله میبینه. راهش همینه.
استاد، ما جایی سراغ تحلیل عرفی میریم که شارع آن را پذیرفته باشه، امضا کرده باشه. اما جایی که شارع خودش تخطئه کرده، توی معامله، توی مکیل و موزونی که همجنس هستند، شارع نپذیرفته تحلیل عرفی را. گفته من، شما هر چیزی هم که قرار بدید، من فقط هماندازه آن را قبول میکنم. ما میتونیم با توجه به این بیان شارع، بگیم اینجا هم ما…
نه، خب دلیل نداریم. همانجا.
هم در حد هموزن بودنش صحیحه.
کجا؟
توی مکیل و موزون همجنس.
نه، کلیش نپذیرفته بابا. نه، ببینید اگه کلاً گفته بله، باطله. اما باطل چقدره؟ کلش باطله؟ بعضش باطله؟ اینه که تازه داریم بحث میکنیم.
گفته حتی اگر غیرمرغوب هم باشید، باید هماندازه باشید. این را گفته شارع یا نه?
بله خب.
گفته حتی اگر غیرمرغوب، یه طرف مرغوبه، با توجه به این، میگیم معاملهای که اینها انجام دادند، نسبت به آن در آن حد…
سیدنا شما نبودی، پس آنجا گفتم لسان دلیل این بود: لایباع الا مثلم به مثلین.
بودم.
لایباع یعنی فروخته نشه. اما الان فروخته نشه چرا؟ چون کلش باطله؟ یا چون بعضش باطله؟ تازه داریم بحث میکنیم. فقط ما گفته نفروش اینطوری.
من تو لایباع نمیگم، اصلاً همان جایی که میشود.
استاد، آنجایی که میشود معامله کرد، میشود صد کیلو گندم مرغوب را در مقابل صد کیلو گندم غیرمرغوب معامله کرد.
کجاست؟
کجاست؟ همین است که داریم بحث میکنیم تازه. جایی نداریم که تازه همین را داریم بحث میکنیم. اول کلامه. شما یه مسلم میگیرید یه جایی را، میگیم نداریم. آنی که داریم فقط نهی از معامله ربویه.
“احل الله البیع و حرم الربا”. میخوایم ببینیم چقدره؟ چقدرش باطل میشه، حرم؟ کلش باطل میشه یا بعضش یا چی؟ خلاصه، این قول میخوام الان بیام، آیا این منافات داره با آن حرفی که ما پذیرفتیم قبلاً، که گفتیم قول اول را اینطور پذیرفتیم؟ گفتیم معامله کلش باطله، ولی از ناحیه جزء اگه باشه، زیاده از به شکل جزء اگه باشه، به شکل شرطش ثابت نکردیم. این بیانی که الان تقویت شد، این بیان قول دوم، یعنی جواب صاحب جواهر را اگه بپذیریم، نتیجه چی میشه که پذیرفتیم تا اینجا؟ نتیجه این است که زیاده، چه جزء باشه چه شرط باشه، اگه آن لسان نداشت نسبت به شرطش، این دو تا را داره درست میکنه. میگه زیاده، اگه به نحو جزء یا شرط باشه، در خصوص این مورد که وصف در مقابل، یه قسمتی از پول در مقابل وصف میخواد قرار بگیره، کلش باطله. ولو به نحو شرط هم باشه. چون شما یه قسمتی از پول در مقابل این شرطه است و فرض اینه قابل تفکیک نبود. وقتی تفکیک نبود، کل معامله باطل میشه. این آقا میخواد این را بگه. معلوم شد؟ منافاتی با آن حرف قبلی نداره. آن نسبت به شرط تعرضی نکرد به آن شکل. این داره متعرض میشه، هر دو تا را میگه باطله. پس معامله کلاً باطله. چه زیادهاش به نحو شرط باشه، چه به نحو جزء باشه. این تا اینجا نتیجه این شد.
استاد، شرط راحتتر از وصف نیست که پول در مقابلش قرار بگیره؟
چرا؟ آنهایی که میخواهند بگویند گیر ندارد در شرط چه میگویند؟ میگویند شرط مفسد، نه از این راه میآیند. شرط فاسد که مفسد نیست. اینها اینطوری میگویند. بیان صاحب جواهر چه شد؟ ایشان میگوید درست است شرط فاسد مفسد نیست، من هم در جای خودش اینطوری میگویم، اما در اینجا دو تا گیر دارد در نظر ایشان. یک گیرش این است که روایات داریم که میگوید اصلاً معامله ربوی کلاً فاسد میکند همه چیز را. این را جواب دادیم قبلاً. گفتیم چنین روایتی نداریم. آن روایت ضعیفالسند بود. یک مشکل دیگر صاحب جواهر این است. میگوید درست است شرط فاسد مفسد نیست، من هم جای دیگر همین را میگویم، اما اینجا نمیگویم. چرا؟ چون در خصوص این مورد، اگر بخواهم بگویم نسبت به یک قسمت صحیح است و نسبت به یک قسمت باطل است، باید بتوانم تحلیلش کنم، عرفاً بتوانم بگویم اینجا دو تا معامله است و یک قسمت از پول در مقابل وصف است و این را نتوانستم بگویم. در مقابل وصف قرار نگرفت.
در مقابل شرط.
در مقابل شرط. همان وصف، آن شرط آنور است. گفتم که یک کیلو گندم به شرط اینکه یک کیلو هم اضافه بدهی، در مقابل یک کیلو گندم خوب. اینطوری دارم میگویم دیگر. آنجا یا به نحو جزء اخذ میکنم، میگویم دو کیلو در مقابل یک کیلو، یا میگویم یک کیلویی که یک کیلو به شرط یک کیلو که کنارش باشد، در مقابل دو کیلو… نه، بحث اینها این است. به نحو جزء اخذ بشود یا به نحو شرط، در مقابل یک کیلوی خوب. در هر حال، این یک کیلوی خوب را، وصفش را نتوانستیم جدا کنیم. چه آنجا شرط باشد، چه جزء باشد، وقتی نتوانستیم، کل معامله باطل است. این بطلان نه از ناحیه روایات آمد که مفسد است ربا، معلوم است؟ نه از آن ناحیه است. و نه از این ناحیه است که میخواهیم بگوییم مثلاً این شرط فاسد، مفسد نیست. نه، ما هم قبول داریم شرط فاسد مفسد است، ببخشید، شرط فاسد مفسد است این را ما نمیگوییم، میگوییم مفسد نیست. پس از این جهت نمیخواهیم بگوییم چون شرط دارد و فاسدش کرده. آن را هم نمیخواهیم بگوییم. پس از چه جهت میگوییم؟ از این جهت که این تحلیل نمیرود به دو تا عقد عرفی. چون نمیرود، یک معامله است، کلش باطل میشود اگر یک قسمتش منهی شد. از این جهت داریم میگوییم باطل است.
خب، الان یک بحث تنزلی فقط میماند، که اگر کسی از اینها چشمپوشی کرد، گفت من اینها را قبول ندارم، میتوانم تحلیلش کنم. بگویم که نسبت به یک کیلو در مقابل یک کیلو، نسبت به آن اضافه، اگر به نحو جزء باشد، بیان صاحب جواهر را قبول دارم. اما اگر به نحو شرط باشد، باید بیندازیمش در آن بحث که شرط فاسد مفسد است یا مفسد نیست. فقط از آن راه باید بگوییم باطل است. این را کی اینطوری میگوید؟ سید یزدی. الان من حرف صاحب جواهر را تا اینجا گفتم، هر چه بود و مناقشه کردیم. سید یزدی این حرف را آنجا دارد که اگر به نحو شرط بود، راه فاسد کردنش، البته روایت ظاهرش این است ولی متعرض اینها نشده است. نه روایت، نه بیان صاحب جواهر. اگر بخواهیم بگوییم فاسد است، فقط از این راه باید بیاییم که شرط فاسد مفسد است یا مفسد نیست. اگر مفسد است، فاسد میکند آن معامله را. اگر مفسد نیست، خب به نحو شرط من اخذ شده این زیاده، باید بگویم معامله درست است، فقط زیادهاش باطل است، اصلش درست است، زیادهاش باطل است. سید از آن راه میخواهد بیاید جلو. باید بتواند رد کند صاحب جواهر را، بیانش را که کل معامله را باطل کرد، که قابل تحلیل نبود. هم باید آن را رد کند بیان صاحب جواهر را، هم باید خودش ثابت کند برای ما که شرط فاسد مفسد نیست، تا این نتیجه را بتوانیم بگیریم که نسبت به یک قسمت درست است و یک قسمت درست نیست. این دو مطلب را ببینیم میتواند سید برایمان حل کند یا نه؟ این را برای جلسه بعد بگذارید. الان وقت هست یا…
استاد، در مورد نظر صاحب جواهر، اگر ما بگیم که…
بله وقت هست، بگم باهاش.
پنجاه و چهار.
در مقابل جودت ثمن قرار میگیره، بله.
تحلیل خیار تبعض صفقه چجور میشه؟
آن درست میشد. باز عرف اینجا دو تا معامله میبینه دیگه.
در مقابل صد کیلوش که باطله.
صد کیلو گندم در مقابل دویست کیلو…
میگه صد کیلو هم در مقابل اوصافه. درسته؟ آن صد کیلوی دیگه در مقابل این وصفه، من قرار دادم. ظاهرش که دو تا معامله است. الان اگه شارع اومد گفت نه در مقابل وصف، گوش بدید، میگم در مقابل وصف شد. ولی اگه خود شارع اومد تعبداً گفت من ربا حرامه، یعنی آن زیاده حرامه. نتیجه نسبت به آن قسمت میگیم درسته، نسبت به این میگیم باطله. اما به نص شارعها.
نسبت به کدوم قسمت میگیم صحیحه؟
یک کیلو در مقابل یک کیلو. اما آن یک کیلو در مقابل وصف شد. این زیادیه. بله. در مقابل وصف من داره نهی میکنه. این رباست که زیاده است. برای یک کیلو. آن یک کیلو در مقابل یک کیلو که داریم. این یک کیلوی اضافی که در مقابل وصف میخواد قرار بگیره، ربا این زیاده است. این منهیه.
وصف را که نمیتونیم ازش دربیاریم.
شارع آخه نهی کرد. ولو ما نتونستیم. تعبداً اومد گفت زیاده باطله. ما به تعبد داریم پیش میریم.
زیادتی باطله. زیاده در مقابل جودت قرار گرفته بود درسته؟ شما که نمیتونید آن جودت گندم را ازش…
تعبدی اینجا میگم، نه عقلی دیگه. شارع به تعبد گفته این باطله. از باب تعبد میآم جلو، نه از باب تحلیل عرفی و چیزای عقلی.