اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن، صلواتک علیه و علی آبائه، فی هذه الساعة و فی کل ساعة، ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عینا، حتی تسکنه أرضک طوعا و تمتعه فیها طویلا. اللهم ارزقنا رأفته و رحمته و دعائه و خیره و عجل فرجه و سهل مخرجه.

 

جلسه قبل، بحث ما به اینجا کشیده شد که گفتیم اگر این ربای معاملی بخواهد شرط شود، و همچنین در ربای قرضی که فقط به نحو شرط تصور می‌شود (در جلسه قبل هم بیان نمودم که چگونه است)، در هر دو مورد، اگر بخواهیم از این راه پیش برویم که آیا شرط فاسد، مفسد است یا خیر، ما که قائل به بطلان کل معامله هستیم؛ چه از ناحیه شرط بخواهد این ربا حادث شود و چه از ناحیه جزء. ولی اگر کسی بخواهد بگوید که آن‌ها را قبول ندارم و فقط از ناحیه شرط جلو بیاییم و در قرض هم همین‌طور، فقط از ناحیه شرط می‌توانیم جلو بیاییم تا ببینیم شرط فاسد، مفسد است یا مفسد نیست؟ از این طریق می‌خواهیم بحث کنیم.

 

در این مسئله، دو قول وجود دارد: یک قول می‌گوید که شرط فاسد، مفسد نیست؛ خودش فاسد است اما عقد را فاسد نمی‌کند؛ عقد صحیح است و فقط آن شرط، یعنی آن زیاده، فاسد است. قول دیگر می‌گوید خیر، شرط فاسد، مفسد است؛ در نتیجه هم عقد باطل است و هم شرط آن.

 

این دو قولی که در مسئله وجود دارد، ابتدا به قائلین این اقوال اشاره می‌کنم، سپس دلایل آن‌ها را بررسی می‌نماییم تا بتوانیم سریع‌تر (اگرچه در یک جلسه تمام نمی‌شود) آن را به اتمام برسانیم.

 

قول اول که گفتیم فقط شرط فاسد است و مفسد نیست، از قائلین به آن، یکی “أبی علی” است. این أبی علی در شرح لمعه نیز به عنوان “أبی علی” از او نقل شده است و از علمای ما می‌باشد. اگرچه پیگیری نکرده‌ام که در کتب رجال لمعه‌ای که ذکر می‌کردند، منظور از أبی علی کیست. “أبی علی” در این خصوص، علامه در “مختلف” در بحث شروط، جلد پنج، صفحه ۲۹۸، از ایشان نقل می‌کند که قائل به این شده که شرط فاسد، مفسد نیست و فقط خود شرط فاسد است.

 

یکی دیگر از قائلین، خود شیخ طوسی در “مبسوط” در بحث “بیع الخیار” است. در “بیع الخیار” در “مبسوط”، جلد دو، صفحه ۷۸، ایشان نیز همین قول را پذیرفته که فقط شرط فاسد است و عقد فاسد نیست.

 

یکی دیگر از قائلین، قاضی ابن براج در “مهذب” در بحث “خیار” است (نه بیع الخیار)، در جلد یک، صفحه ۳۵۳، آنجا باز این مطلب را فرموده است.

 

و یکی دیگر ابن زهره است که در کتاب خود، “غنیة النزوع”، در بحث “اسباب الخیار”، صفحه ۲۱۸، باز این را بیان کرده است.

 

یکی دیگر ابن ادریس است؛ ابن ادریس نیز در “سرائر” در بحث “خیار”، جلد دو، صفحه ۲۴۴، همین مطلب را گفته است. این‌ها قائل به بطلان شرط (فساد شرط) هستند و مفسد نمی‌دانند.

 

قول دوم که معتقد است عقد و شرط، هر دو باطل می‌شوند، یکی از قائلین آن محقق حلی است که در “شرایع”، در بحث “خیار حیوان”، همین مطلب را بیان نموده است (جلد دو، صفحه ۲۲).

 

یکی دیگر ابی العباس است؛ این هم در “المهذب البارع” در بحث شروط، جلد دو، صفحه ۴۰۶، این مطلب را گفته است.

 

یکی دیگر فاضل مقداد (رضوان الله علیه) است؛ این هم در “التنقیح الرائع” در بحث “خیار شرط”، جلد دو، صفحه ۴۶، این مطلب را فرموده است.

 

یکی دیگر محقق کرکی است که این هم باز در “جامع المقاصد” در بحث “خیار شرط”، جلد چهار، صفحه ۲۹۱، این را بیان کرده است.

 

آخرین نفر شهید ثانی است (البته دیگران هم گفته‌اند و به همین مقدار اکتفا می‌کنم)؛ شهید ثانی در “مسالک” در “خیار شرط”، جلد سه، صفحه ۲۰۲، قائل به این قول شده است.

 

بنابراین، دو قول در مسئله وجود دارد. این قول اول که گفته فقط شرط باطل می‌شود (فاسد است و مفسد نیست)، به دلایلی تمسک کرده‌اند. دلایل متعددی وجود دارد؛ ابتدا مهم‌ترین آن‌ها را بیان می‌کنم تا بعد به دلایلی که اهمیت کمتری دارند، بپردازیم.

 

مهم‌ترین دلیل، یکی همین روایتی است که وارد شده است. این روایت، روایت حلبی از امام صادق (صلوات الله و سلامه علیه) در مورد داستان بریره است.

 

آیا این روایت، شاهد عدم مفسد بودن شرط است؟ بله، قول اول که می‌خواهیم بگوییم مفسد نیست و فقط شرط فاسد است.

 

این روایت، قصه بریره را به این شکل بیان می‌کند: «أنّ بَرِيرَةَ كَانَتْ عِنْدَ زَوْجٍ لَهَا» (کنیز بود و شوهر او نیز عبد بود) «وَ هِيَ مَمْلُوكَةٌ» (و او مملوک شخصی بود که او را به یک عبد شوهر داده بود) «فَاشْتَرَتْهَا عَائِشَةُ فَأَعْتَقَتْهَا». عایشه او را از مولایش خرید و آزادش کرد. وقتی کنیز آزاد می‌شود، آنجا مخیر می‌شود؛ اگر زن یک عبد بوده، مخیر می‌شود که بخواهد با او به عنوان زن آن عبد بماند، با اینکه خودش اکنون حره است، یا بخواهد از او جدا شود. اینجا: «فَخَيَّرَهَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فَقَالَ إِنْ شَاءَتْ قَعَدَتْ عِنْدَ زَوْجِهَا وَ إِنْ شَاءَتْ فَارَقَتْهُ». خواست بماند و خواست برود.

 

سپس، کسانی که بریره را به عایشه فروخته بودند و عایشه او را آزاد کرده بود، شرط کرده بودند که ولاء (ارث) او برای ما باشد؛ اگر او از دنیا رفت و مالی داشت، اموالش برای ما باشد؛ ولاء جریره که نیست، ولاء عتق هم نیست، فقط خودشان قبلاً مالک بودند و می‌خواستند با شرط، ولاء درست کنند: «وَ كَانَ مَوَالِيهَا الَّذِينَ بَاعُوهَا اشْتَرَطُوا عَلَى عَائِشَةَ أَنْ لَهُمْ وَلَاءَهَا». با شرط می‌خواستند ولاء را درست کنند، نه با جریره که ضامن اموالش باشند، و نه ولاء عتق، چون خودشان که او را آزاد نکرده بودند. «فَقَالَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: الْوَلَاءُ لِمَنْ أَعْتَقَ». ولاء مال کسی است که آزاد کند؛ عایشه او را گرفته و آزاد کرده، ولاء مال اوست؛ اگر ارثی باشد، مال عایشه است.

 

اصل این روایت در بخاری به شکل مفصل آمده است و اهل سنت آن را نقل کرده‌اند. در روایات ما، همین مقداری که من گفتم با یک تتمه‌ای وجود دارد. این تتمه در “استبصار” آمده است؛ شیخ در “استبصار” آن را به این شکل نقل کرده است.

 

این روایت حلبی است. اکنون قسمت مربوط به “من لا یحضر الفقیه” را می‌خوانم. (ببخشید، در استبصار نبود، بلکه در “من لا یحضر الفقیه” است، جلد سه، صفحه ۷۹). «أَنَّ بَرِيرَةَ كَانَتْ عِنْدَ زَوْجٍ لَهَا وَ هِيَ مَمْلُوكَةٌ فَاشْتَرَتْهَا عَائِشَةُ فَأَعْتَقَتْهَا فَخَيَّرَهَا رَسُولُ اللَّهِ» (این نقل “من لا یحضر” است) «إِنْ شَاءَتْ أَنْ تُقِرَّ» (در بخاری «قعدت» بود) «عِنْدَ زَوْجِهَا وَ إِنْ شَاءَتْ فَارَقَتْهُ. وَ كَانَ مَوَالِيهَا الَّذِينَ بَاعُوهَا قَدِ اشْتَرَطُوا وَلَاءَهَا عَلَى عَائِشَةَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: الْوَلَاءُ لِمَنْ أَعْتَقَ».

 

بعد دارد: «وَ صُدِّقَ عَلَى بَرِيرَةَ بِلَحْمٍ». کسی آمد و دید که او آزاد شده و چیزی ندارد، پس صدقه‌ای به او داد (گوشتی). «وَ صُدِّقَ عَلَى عَائِشَةَ بِلَحْمٍ فَأَهْدَتْهُ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ». او آن گوشت را هدیه داد؛ پیغمبر نبود و آن را به خانه پیغمبر داد. «فَعَلَّقَتْهُ عَائِشَةُ» (گوشت را به جایی آویزان کرد) «وَ قَالَتْ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ لَا يَأْكُلُ الصَّدَقَةَ» (این صدقه است و پیغمبر صدقه نمی‌خورد). «فَجَاءَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ اللَّحْمُ مُعَلَّقٌ. فَقَالَ مَا شَأْنُ هَذَا اللَّحْمِ لَمْ يُطْبَخْ؟ قَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ صُدِّقَ بِهِ عَلَى بَرِيرَةَ وَ أَنْتَ لَا تَأْكُلُ الصَّدَقَةَ. فَقَالَ هُوَ لَهَا صَدَقَةٌ وَ لَنَا هَدِيَّةٌ». او که به بریره صدقه داده است و بریره به پیغمبر هدیه داده است؛ اگر به خود پیغمبر صدقه می‌دادند، حق نداشت بخورد. «ثُمَّ أَمَرَ بِطَبْخِهِ. فَجَرَتْ فِيهَا ثَلَاثٌ مِنَ السُّنَنِ». خلاصه روایت این است.

 

این روایت چگونه شاهد ما می‌شود که می‌خواهیم بگوییم شرط فاسد است ولی عقد مفسد فاسد نیست؟ عتق درست بود، بله.

 

باید هم از جهت سند و هم از جهت دلالت در این روایت بحث شود. از جهت سند، اصل آن در بخاری با آن جزئیات آمده است. صاحب مفتاح الکرامه، ذیل همین روایت، می‌گوید: «وَ الرِّوَايَةُ ضَعِيفَةٌ» و آن را رد می‌کند. مرحوم بجنوردی در “قواعد فقهیه” خود، همین روایت را آورده و گفته است: «رَوَاهَا الْمَشَايِخُ الثَّلَاثَةُ فِي الصَّحِيحِ»، درست عکس آن. وقتی به کتب حدیث ما نگاه می‌کنید، می‌بینید که این روایت با این شکل، همین‌جا که گفتم، آمده است. اما در “استبصار” یا فرض کنید کتب دیگر مثل “تهذیب” و “کافی”، همه به این شکل نیامده است. این قسمت: «الْوَلَاءُ لِمَنْ أَعْتَقَ» در روایات صحیحه ما به عنوان قصه بریره، در یک خط، آمده است؛ فقط همین قسمت را گفته‌اند که بریره را عایشه آزاد کرد و شرط شده بود و پیغمبر این‌گونه فرمود (شاید یک خط و نیم). اگر نگاه کنید، آن روایتی که الان ذکر شد، اینجا نیست؛ این قسمتی که گفتم، در همان “من لا یحضر” است.

 

«الْوَلَاءُ لِمَنْ أَعْتَقَ» در “کافی” هم آمده است (جلد شش، صفحه ۱۹۸، حدیث سه و چهار)؛ در “تهذیب” هم آمده است (جلد هشت، صفحه ۲۵۰، باب العتق و أحکامه). این قسمت با سندهای خوب آمده است. ایشان (بجنوردی) فرموده مشایخ ثلاثه نقل کرده‌اند؛ این کل روایت نیست. ما هر دو قسمتش را می‌خواهیم. این «الْوَلَاءُ لِمَنْ أَعْتَقَ» تنها با سندهای خوب آمده است.

 

تکه دیگری در بعضی روایات آمده است: «إِنَّ شَرْطَ اللَّهِ قَبْلَ شَرْطِكُمْ». این هم در این روایت نیامده است، اما در روایت دیگری (مانند همین تهذیب، جلد هفت، صفحه ۳۷۰) به این شکل آمده است. (این روایت دیگری است. شش هفت روایت جلوتر است). «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ يُوسُفَ الْأَزْدِيِّ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَيْسٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي رَجُلٍ تَزَوَّجَ امْرَأَةً وَ شَرَطَ عَلَيْهَا أَنْ تَزَوَّجَ عَلَيْهَا امْرَأَةً أَوْ هَجَرَهَا أَوِ اتَّخَذَ عَلَيْهَا سُرِّيَّةً فَهِيَ طَالِقٌ». (به نحو شرط نتیجه، خود به خود طلاق واقع شود). «فَقَضَى فِي ذَلِكَ» (امام باقر فرمود) «إِنَّ شَرْطَ اللَّهِ قَبْلَ شَرْطِكُمْ فَإِنْ شَاءَ وَفَى لَهَا بِالشَّرْطِ» (اگر خواست وفا کند) «وَ إِنْ شَاءَ أَمْسَكَهَا وَ اتَّخَذَ عَلَيْهَا» (یعنی سریه‌ای را) «وَ نَكَحَ عَلَيْهَا». اختیار با خود اوست.

 

خب، این معلوم شد. اینجا «إِنَّ شَرْطَ اللَّهِ قَبْلَ شَرْطِكُمْ»؛ سند این روایت که این‌طور آمده، خوب است. حتی این حسن بن علی بن یوسف ازدی، مراد از او همان حسن بن علی بن بقاح است که ثقه است و توثیق شده است. پس سند آن هم خوب است.

 

از اصحاب اجماع نیست؟ نه.

 

خلاصه، این تیکه را هم داریم. اگر مرحوم عاملی گفته این ضعیف است، نظر به بخاری داشته است. اگر هم مرحوم بجنوردی فرموده به سند صحیح مشایخ ثلاثه نقل کرده‌اند، نمی‌خواسته کل آن را بگوید. همان تکه‌هایی که می‌خواهیم، سندهای خوب دارد.

 

«الْوَلَاءُ لِمَنْ أَعْتَقَ» بله، «إِنَّ شَرْطَ اللَّهِ قَبْلَ شَرْطِكُمْ» بله، یعنی شرط باطل است.

 

از جهت سندی پس گیری ندارد؛ می‌ماند از جهت دلالتی. ما چه می‌خواهیم؟ ما می‌خواهیم بگوییم شرط فاسد است، اما عقد فاسد نیست. می‌توانیم به دو قسمت از این روایت تمسک کنیم:

 

یکی اینکه پیغمبر اکرم از یک طرف فرمود: «الْوَلَاءُ لِمَنْ أَعْتَقَ»؛ این نشان می‌دهد که شرط فاسد است. بیش از این نمی‌خواهیم. ما می‌گوییم فساد شرط، چون فرمودند «الْوَلَاءُ لِمَنْ أَعْتَقَ». تازه آن روایت «شَرْطَ اللَّهِ قَبْلَ شَرْطِكُمْ» هم مؤید مطلب است.

 

اما اینکه عقد صحیح است و باطل نیست و فقط شرط آن فاسد است؛ این هم به جهتی است که پیغمبر فرمود: «إِنْ شَاءَتْ قَعَدَتْ عِنْدَ زَوْجِهَا» یا «قَرَّتْ» «وَ إِنْ شَاءَتْ فَارَقَتْهُ». این زن را مخیر کرد. این تخییر و مخیر بودن، موقوف بر این است که عتقش صحیح باشد. اگر عتقش صحیح نبود، او هنوز مملوک خود عایشه است (اگر بیعش درست باشد). و صحت عتقش متوقف بر صحت بیع اوست؛ یعنی آن بیعی که با این شرط صورت گرفته، باید صحیح باشد.

 

اگر بیعش به جهت این شرط فاسد بود، اصلاً او هنوز ملک آن موالی است. وقتی ملک موالی است، اصلاً عتقش هم درست نیست. اگر عتقش درست نیست، تخییرش معنا ندارد. پس خود تخییر، کاشف از صحت عتق است و صحت عتق، کاشف از صحت عقد است. و ما همین را می‌خواهیم. شرط باطل شد، عقد هم صحیح شد؛ با خود روایت هم آن را درست کردیم.

 

به نظر می‌رسد هم سند آن خوب است و هم دلالت آن.

 

استاد، عتق ایقاع است و عقد نیست.

 

چرا؟ ایقاع هم یک نحوی است که حساسیت روی آن بیشتر است. یعنی نسبت به عقد، آزادی که برای عقد گذاشتند، در ایقاع نگذاشتند. یعنی مثلاً مثل ایقاعات، خیلی از بحث‌هایی که ما در عقد داریم، در ایقاع مورد نزاع است که آیا جاری می‌شود یا نه.

 

نکته دوم هم این است که استاد، عتق خودش یک جنبه تعبد شاید داشته باشد، به خاطر اینکه نمی‌خواهند مثلاً عبدها آزاد شوند، یعنی نمی‌خواهد حکم کند که آن شخص برگردد به …

 

می‌دانم. می‌گویم اگر ملک، اگر بیع باطل بود، این ملک آنهاست هنوز. بیع باطل نیست. عتق باطل نیست.

 

نه، عتق، گفتم دو تاست. شرط کرده بودند آنجا به جهت این شرط. اگر بنا باشد آن شرط، مفسد عقد باشد، از همان اول عقد بیعش باطل است. چون شرط در ضمن آن بود. پس بیع باید فاسد باشد. وقتی فاسد باشد، عتق اصلاً درست نبوده است. استدلال هم همین است. می‌خواهیم بگوییم از اینکه پیغمبر فرمود می‌تواند بماند، می‌تواند برود، معلوم می‌شود عتقش درست است. عتق کی درست است؟ وقتی بیع درست باشد. پس آن شرط، مفسد عقد نبوده است، مفسد بیع نبوده است. اگر شرطی که در بیع شده بود، مفسد بود، اصلاً بیع از اول باید فاسد می‌بود. این شرط، عقد را فاسد نکرده است.

 

خب شرط فاسد که همین خیار فسخ را برای آن شخصی که می‌آورد که شرط فاسد در صورتی که آگاهی نداشته باشد، همین آن شخصی که شرط را گذاشته است، طبق قواعد عمومی قطعاً همین چیزها را می‌آورد، خیار فسخ برایش می‌آورد.

 

خب بیاید. کسی منکر آن نیست که الان خیارش بیاید. ما فقط ادعای این آقا این است که شرط فاسد، مفسد عقد است. خب اینجا در ضمن بیع، اصلاً صحت اسبابش چیست؟

 

استاد، این روایت با آن مباحثی که ما خواندیم، نمی‌سازد.

 

چرا نمی‌سازد؟ خب آنجاها کاری نداریم. منافات هم ندارد. ادعای این آقا فقط این است که شرط فاسد، مفسد نیست. شرط فاسد، مفسد نیست. اما آیا موجب خیار فسخ می‌شود یا نه؟ خب بشود.

 

خب الان این روایت در نکاح آقایان قبول ندارند. ببینید در نکاح که آقایان قبول ندارند، دلیل هم داریم. اصلاً خیار نمی‌آید. ادعای اینها این است که اگر صحیح شد، دیگر صحیح است. الان با چشم‌پوشی از آن، تازه بیاید. من که همچین چیزی که ما داریم که آنجا اصلاً خیارها نمی‌آید، شما می‌فرمایید. ولی با چشم‌پوشی از آن، ادعای این آقا این است که ببین الان در خرید و فروش است، من می‌گویم. در آن خرید و فروشی که شده، چون این شرط گذاشته شده و این شرط فاسد بوده است و فروشنده نمی‌دانسته است، این طبق قواعد فقهی، خیار فسخ برایش می‌آورد نسبت به آن خرید و فروش. این روایت مخالف با این است.

 

چیش مخالف است؟ چون نگفته است که این می‌تواند فسخ بکند.

 

خب نگفته است؛ متعرض آن جهت نیست. این‌ور دارد می‌گوید. وقتی فسخ بکند، عتق هم از بین می‌رود دیگر.

 

الان بنا نبود فسخ صورت بگیرد. اگر بنا بود، خب آن متعرض نمی‌شد. چون بنا نیست فسخ صورت بگیرد. نمی‌خواست فسخ کند. اگر فسخ کند، آن نمی‌خواهد فسخ کند بابا. اگر بود که می‌گفت. اصلاً در مقام فسخش، آنها نیستند. فروخته‌اند دیگر به عایشه، زن پیغمبر. بیایند فسخ کنند؟ یک افتخاری است برای آنها. آمده‌اند و داده‌اند. الان که داده‌اند، این می‌خواهد بگوید که شرط فاسد، مفسد نیست. می‌گوییم چرا؟ می‌گوییم چون در اینجا پیغمبر او را مخیر کرد، معلوم شد عتق درست است. عتق کی درست است؟ پس بیع هم درست بوده است. دیگر نمی‌تواند بیع فسخ بگیرد.

 

خب نمی‌تواند، می‌گویم به جهت اینکه زن می‌تواند.

 

بابا دو نکته. شما چرا تو حواشی می‌زنید؟ حاشیه است. ما چه‌کار داریم به آن جهت؟ منافات ندارد. ما از خارج چه می‌دانیم؟ خیار در نکاح نمی‌آید. در عتق هم اگر درست باشد، نمی‌آید. هر دو تا را داریم. هم عتق است و هم نکاح. در عتق هم خیار چیزی بکند. آن نمی‌آید دیگر. خیار در خرید و فروش می‌خواهیم جاری بکنیم، عتق از بین می‌رود.

 

بله. آن خرید و فروشی که قبلاً بوده، آن خیار در آن است. آن اگر آن را باطل کند، عتق هم از بین می‌رود.

 

خب بله، باشد. خب اینها نگفته الان. الان بحث نکردیم. اینجا روایت در مقام بیان این نیست بابا. روایت در مقام بیان اینها نیست. آنها هم باشند. اگر فسخ کنند، این باطل می‌شود. این چه منافاتی با این مطلب ما دارد الان؟

 

خب این ظاهرش این است که دیگر آن شخص نمی‌تواند، این زنی که آزاد است، که می‌تواند بگوید… ظاهر روایت حاج آقا این است که دیگر این از خیار فسخ نمی‌تواند استفاده کند. نسبت به خود بیع. ظاهرش این است که اصلاً خیار فسخ هم نداشته است.

 

من می‌گویم کجا؟ از ظاهر نه، اصلاً در نمی‌آید. در مقام بیان این جهت نیست. این می‌سازد با اینکه آنها اصلاً داده‌اند و نمی‌خواهند فسخ کنند.

 

«الْوَلَاءُ لِمَنْ أَعْتَقَ» باید بعدش هم بگوید که شما می‌توانی معامله را فسخ بکنی.

 

برای چی بگوید؟ بابا آنها که نمی‌خواستند فسخ کنند، برای چی بگوید؟ ما در این هستیم که به عتقش. اگر آنها درمی‌آمدند و گفته بودند ما می‌خواهیم فسخ کنیم، یک حرفی بود در روایت. خب می‌گفتیم باید متعرض می‌شد. آنها در این مقام نیستند اصلاً. نمی‌خواهند فسخ کنند. آنها راضی‌اند، خوشحال هم هستند. خب چه؟ حمل بر این بکنید. چون هیچی در آن نیست. اثری از این نیست.

 

خیر آقا، نیست در آن، بله.

 

خب این معلوم شد تا اینجا؟

 

یک دلیل دیگر، آیا وقت هست؟ یک دلیل دیگر هم اینها آورده‌اند؛ بحث اجماع است.

 

چند تا دلیل، دومیش هم اجماع است. ادعای اجماع کرده‌اند در مسئله که اجماع قائم شده بر اینکه شرط فاسد، مفسد نیست.

 

ما در صوم داریم. بله؟

 

اجماع در مقابل روایات صریح. همین روایت که شرح داریم و در آن بحث می‌کنیم. خب همین روایتی که محل استشهاد است. یک روایت دیگر هم داریم که محل استشهاد باشد برای این مفسد تلقی… نه، این‌وری‌ها، بله. عدم مفسد.

 

عجیب است که در بیشتر روایاتی که هست، مطرح می‌کنند. بله. با اینکه حالا شرط کم نبود در زمان ائمه و زمان پیغمبر. بحث شرط در عقود که چیز خیلی جدید و نهادی جدیدی نیست.

 

نه، روایات متعددی داریم. من این را نیاوردم چون مثلاً در همین جا می‌دانم. اغلب همین بحث روایت بریره است. آره، روایت خوب این است. ولی روایات داریم که می‌شود توجیه کرد. مثلاً در همین جا ببینید: «أَنَّ نُرَيْسِينَ كَانَ تَحْتَهُ ابْنَةُ حُمْرَانَ». آن روایت‌ها چون قابل توجیه هستند، نمی‌خواهم متعرض شوم. مثلاً همین صفحه ۳۷۱ تهذیب، همین جلد هفت: «عَلِيُّ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الْأَحْمَسِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِنَّ نُرَيْسِينَ» (این نریس بن اعین است دیگر. آنجا قیدش زدم ولی البته تردید شد) «كَانَتْ تَحْتَهُ ابْنَةُ حُمْرَانَ». (حمران بن اعین است. این برادر زراره است، برادر بزرگ. بله، دختر این خلاصه، داماد حمران بوده دیگر این آقا نریس) «فَجَعَلَ لَهَا» (شرط کرد برای او) «أَنْ لَا يَتَزَوَّجَ عَلَيْهَا أَبَداً فِي حَيَاتِهَا وَ لَا بَعْدَ مَوْتِهَا» (من زن بگیرم). «عَلَى أَنْ جَعَلَتْ لَهُ هِيَ» (او هم برایش شرط کرد) «أَنْ لَا تَتَزَوَّجَ بَعْدَهُ. فَجَعَلَا عَلَيْهِمَا» (بر خودشان فرض کردند، ملتزم شدند) «مِنَ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ وَ الْهَدْيِ وَ النُّذُورِ وَ كُلِّ مَالٍ» (نه، اگر همچین کاری کردیم، همچین غلطی کردیم، همه اینها آزاد) «وَ كُلِّ وَ الْهَدْيِ وَ النُّذُورِ وَ كُلِّ مَالٍ يَمْلِكَانِهِ فِي الْمَسَاكِينِ». (همه اموالمان برای مساکین باشد) «وَ كُلِّ مَمْلُوكٍ لَهُمْ حُرٌّ» (همه بردگانشان آزاد باشد) «إِنْ لَمْ يَفِ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا لِصَاحِبِهِ». (اگر وفا نکرد، همه‌اش این‌طوری باشد). «ثُمَّ إِنَّهُ أَتَى أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ» (بعد از این شرط، آمد پیش حضرت) «وَ ذَكَرَ ذَلِكَ لَهُ. فَقَالَ إِنَّ لِأَبِيهَا حُمْرَانَ حَقّاً». (خیلی شوخ بوده و با امام شوخی‌هایی دارد، همین حمران. در روایات با امام صادق دارد. بله) «إِنَّ لِأَبِيهَا حُمْرَانَ حَقّاً وَ لَا يَحْمِلُنَا ذَلِكَ عَلَى أَنْ لَا نَقُولَ لَكَ الْحَقَّ». (این دلیل نمی‌شود که چون بر ما حق دارد، این دخترش است، ما حق نگوییم). «اذْهَبْ فَتَزَوَّجْ وَ تَسَرَّ» (برو زن بگیر و کنیز بگیر) «فَإِنَّ ذَلِكَ لَيْسَ بِشَيْ‏ءٍ وَ لَيْسَ عَلَيْكَ شَيْ‏ءٌ وَ لَا عَلَيْهَا. وَ لَيْسَ ذَلِكَ الَّذِي صَنَعْتُمَا بِهِ شَيْ‏ءٌ». (آن کاری که کردید، چیزی نیست). آن وقت خودش هم رفت و کنیز گرفت و بعد از آن صاحب اولاد هم شد از آن کنیز.

 

الان این روایت را هم داریم. شرط کرده، شرط فاسد هم هست. شرط فاسد در اینجا، نفرمود که مثلاً این مفسد عقدت است. عقدش درست است. بله دیگر. چون رفته الان برو هر کاری می‌خواهی بکنی. یعنی نفرمود عقدت باطل است؛ به شرط عمل نکن. یعنی شرط فاسد اینجا مفسد نبود، مفسد نیست. اما در اینجا «إِنَّ كَانَتْ تَحْتَهُ ابْنَةُ حُمْرَانَ فَجَعَلَ لَا يَتَزَوَّجُ عَلَيْهَا أَبَداً فِي حَيَاتِهَا وَ لَا بَعْدَ مَوْتِهَا». من این را از باب همان شرط می‌بینم. شرط ابتدایی، شرط ابتدایی. الان صحبت همین است. این چیست؟ که در اینجا حضرت فرموده، یک احتمال هم همین است که می‌دهم.

 

در مقابل این روایت بعدی، ببینید آن وقت شیخ چه کار کرده است؟ من هم عرضم همین را می‌خواستم بگویم. روایت بعدی را دارد: «عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مَنْصُورِ بْنِ بِزْرَجٍ عَنْ عَبْدٍ صَالِحٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ» (از امام موسی کاظم) «قَالَ قُلْتُ إِنَّ رَجُلًا مِنْ مَوَالِيكَ تَزَوَّجَ امْرَأَةً ثُمَّ طَلَّقَهَا». (این روایت صفحه چند است آقا؟ این ۳۷۱، روایت ۶۶. آن هم ۶۵ بود) «ثُمَّ طَلَّقَهَا فَبَانَتْ مِنْهُ. فَأَرَادَ أَنْ يُرَاجِعَهَا». (خواست دوباره رجوع کند به او. طلاق رجعی بوده) «فَأَبَتْ عَلَيْهِ» (و من برنمی‌گردم) «إِلَّا أَنْ يَجْعَلَ لِلَّهِ عَلَيْهِ أَنْ لَا يُطَلِّقَهَا» (مگر اینکه همچین شرطی با من بکنی که طلاق هم ندهی) «وَ لَا يَتَزَوَّجَ عَلَيْهَا» (دیگر زن دیگر هم نگیری). «فَأَعْطَاهَا ذَلِكَ». (او هم شرط کرد با او) «ثُمَّ بَدَا لَهُ فِي التَّزْوِيجِ بَعْدَ ذَلِكَ» (بعد پشیمان شد، خواست یک زن دیگر بگیرد). «فَكَيْفَ يَصْنَعُ؟ قَالَ بِئْسَ مَا صَنَعَ». (حضرت فرمود بد کاری کرده است) «وَ مَا كَانَ يَدْرِي مَا يَقَعُ فِي قَلْبِهِ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ؟» (او چه می‌دانست در دلش چه می‌افتد؟ بعداً هوای یکی دیگر را می‌کند مثلاً) «قُلْ لَهُ فَلْيَفِ لِلْمَرْأَةِ بِشَرْطِهَا». (بگو باید وفا کند به شرطش) «فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ».

 

اینجا فرمود شرط درست است (امام کاظم). آنجا فرمود شرط چیست؟ فاسد است در آن روایت قبلی (امام صادق). شیخ آمده و گفته که اینها منافات با هم ندارند. چرا؟ چون این نذر در آن است، آن نذر در آن نیست. این داشت که «إِلَّا أَنْ يَجْعَلَ لِلَّهِ عَلَيْهِ أَنْ لَا يُطَلِّقَهَا وَ لَا يَتَزَوَّجَ عَلَيْهَا». اگر اینجا باید وفا کند، وفای به نذر است که باید بکند، از باب وفای به نذر است. اما آنجا نذر که نبوده است، حضرت فرمود لازم نیست. این‌طوری حلش کرده است. این جمع به نظرم خیلی یعنی جالب نیست این جمع.

 

این جهت نذر دارد، جهت شرط هم دارد. همین دومی. «جَعَلَ لَهَا فَبَانَتْ فَأَرَادَ أَنْ يُرَاجِعَهَا فَأَبَتْ عَلَيْهِ إِلَّا أَنْ يَجْعَلَ لِلَّهِ عَلَيْهِ أَنْ لَا يُطَلِّقَهَا وَ لَا يَتَزَوَّجَ فَأَعْطَاهَا ذَلِكَ». بعد حضرت فرموده: «ثُمَّ بَدَا لَهُ فِي التَّزْوِيجِ بَعْدَ ذَلِكَ فَكَيْفَ يَصْنَعُ؟» حضرت فرمود: «بِئْسَ مَا صَنَعَ وَ مَا كَانَ يَدْرِي مَا يَقَعُ فِي قَلْبِهِ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ. قُلْ لَهُ فَلْيَفِ لِلْمَرْأَةِ بِشَرْطِهَا». نفرمود به نذرش بگو وفا کند، به شرطش. حضرت نظر به آن جنبه شرطی‌اش دارد که اینجا چون شرط کرده و شرط ضمن عقد بوده است. شرط ابتدایی هم نبوده در دومی. هم جهت نذری دارد (لله)، هم جهت شرطی. با خدا نذر است و با آن خانم شرط است. اینها را مندمج در هم کرده است. حضرت هم نگاهش به جنبه شرطی‌اش بوده است. از این جهت می‌گوید وفا کن. نفرمود به نذر. این بیان شیخ به این نمی‌خورد.

 

شیخ نذر گرفته است، بله نذر گرفته است. عبارتش این است دیگر: «لَيْسَ بَيْنَ هَذِهِ الرِّوَايَةِ وَ بَيْنَ الْأَوَّلِ تَضَادٌّ لِأَنَّ هَذِهِ الرِّوَايَةَ مَحْمُولَةٌ عَلَى ضَرْبٍ مِنَ الِاسْتِحْبَابِ» (مستحب است) «لِأَنَّ مَنْ صِفَتِهِ مَا تَضَمَّنَهُ الْخَبَرُ يُسْتَحَبُّ لَهُ أَنْ يَفِيَ بِمَا بَذَلَ بِهِ لِسَانَهُ فَلَا يُخَالِفُ ذَلِكَ بِأَنْ لَمْ يَكُنْ ذَلِكَ وَاجِباً عَلَى هَذِهِ الرِّوَايَةِ. وَ مَا تَضَمَّنَتْ أَنَّهُ جَعَلَ لِلَّهِ عَلَيْهِ ذَلِكَ وَ هَذَا نَذْرٌ وَجَبَ عَلَيْهِ الْوَفَاءُ بِهِ. وَ مَا تَقَدَّمَ فِي الرِّوَايَةِ الْأُولَى أَنَّهُمَا جَعَلَا عَلَى أَنْفُسِهِمَا وَ لَمْ يَقُلْ لِلَّهِ فَلَمْ يَكُنْ ذَلِكَ نَذْراً يَجِبُ الْوَفَاءُ بِهِ». اولی نذر در آن نیست، لذا وجوب وفا ندارد. دومی نذر دارد، وجوب وفا دارد. اگر نذر نبود، فقط شرط بود، مستحب بود. خلاصه حرف ایشان این است. این خیلی خلاف ظاهر این تیکه آخر است. خود دومی دارد حضرت می‌فرماید وفا کند به شرطش، نمی‌گوید به نذرش. آن را واجب گرفته است. «فَلْيَفِ» امر است. «فَلْيَفِ لَهَا بِشَرْطِهَا».

 

آیا نمی‌تواند نظرش ناظر به همان شرط ابتدایی باشد؟

 

نه، روایت دومی را دارد می‌گوید الان. بله. «وَ مَا تَضَمَّنَتْ» ببینید: «لِأَنَّ هَذِهِ الرِّوَايَةَ مَحْمُولَةٌ عَلَى ضَرْبٍ مِنَ الِاسْتِحْبَابِ» تا می‌رسیم اینجا: «وَ مَا تَضَمَّنَتْ أَنَّهُ جَعَلَ لِلَّهِ عَلَيْهِ ذَلِكَ وَ هَذَا نَذْرٌ وَجَبَ عَلَيْهِ الْوَفَاءُ بِهِ وَ مَا تَقَدَّمَ فِي الرِّوَايَةِ الْأُولَى أَنَّهُمَا جَعَلَا عَلَى أَنْفُسِهِمَا وَ لَمْ يَقُلْ لِلَّهِ فَلَمْ يَكُنْ ذَلِكَ نَذْراً يَجِبُ الْوَفَاءُ بِهِ».

 

این خیلی خلاف ظاهر این تیکه آخر است. خود دومی دارد حضرت می‌فرماید وفا کند به شرطش، نمی‌گوید به نذرش. آن را واجب گرفته است. «فَلْيَفِ» امر است. «فَلْيَفِ لَهَا بِشَرْطِهَا».

 

استاد، در روایت اول آن ظاهرش می‌گوید اصلاً این درست نیست. این‌جور شرط درست نیست. همان یک چیزی که خداوند برای شما حلال دانستید، شما نمی‌توانید برای خودت حرام بکنی. آنجا نیست. این حقی است که.

 

نه، این ندارد. برای شما حقی است که. نه، آن هم نگفت به این شکل. شما از حق خود محروم… از حقی بکنی که خداوند برایت قرار داده. کجاست؟ نداشت اینها را. فقط شرط ابتدایی بود آن.

 

نه سیدنا، دوباره می‌خوانم: «إِنَّ نُرَيْسِينَ كَانَتْ تَحْتَهُ… فَجَعَلَا عَلَيْهِمَا مِنَ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ وَ الْهَدْيِ وَ النُّذُورِ وَ كُلِّ مَالٍ يَمْلِكَانِهِ فِي الْمَسَاكِينِ وَ كُلِّ مَمْلُوكٍ لَهُمْ حُرٌّ إِنْ لَمْ يَفِ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا لِصَاحِبِهِ. ثُمَّ أَتَى أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ ذَكَرَ ذَلِكَ لَهُ فَقَالَ إِنَّ لِأَبِيهَا حُمْرَانَ حَقّاً». حق، یک حقی است که نمی‌تواند خودش.

 

نه، حمران بر گردن ما حق دارد چون از شیعیان نزدیک ماست. «إِنَّ لِأَبِيهَا حُمْرَانَ عَلَيْهِ حَقٌّ وَ لَا يَحْمِلُنَا ذَلِكَ عَلَى أَنْ لَا نَقُولَ لَكَ الْحَقَّ». این دلیل نمی‌شود که چون حق بر گردن ما دارد، این دخترش است، ما حق نگوییم. «اذْهَبْ فَتَزَوَّجْ وَ تَسَرَّ فَإِنَّ ذَلِكَ لَيْسَ بِشَيْ‏ءٍ».

 

حق برای شما یک حقی است که خدا قرار داده، شما نمی‌توانید حق خودت را محروم کنی. ما روایت دیگر داریم در مورد اینکه شما اگر بگویی که ازدواج… نه، آنجا داریم. در این نیست. این را ببینید اول این. این ندارد. این داشت: «إِنَّ لِأَبِيهَا حُمْرَانَ حَقّاً». ما روایات دیگر داریم که می‌گوید اگر شما… ندارد به این شکل نیست. دیگر داریم در مورد اینها.

 

خب باشد، این مقدار کافی نیست. این قدر این بحثش خودش… روایت داریم در مورد این بابا شرط مخالف با کتاب، خودش یک عویصه‌ای است. نکاح شرط بکنیم که ازدواج نکنید و اینها، آن شرط باطل است.

 

خب بله، الان این که نیست الان. اجازه بدهید. ما قرینه منفصل نداریم الان همین جا. این مقدار که حضرت دارد می‌گوید، این بیش از این ندارد که ممکن است به خاطر شرط ابتدایی بودنش باشد. ممکن هم هست به خاطر این باشد که چون این چیزی است که خداوند برایشان حکمی است که خداوند قرار داده است، شما خلاف حکم خداوند نمی‌توانید…

 

خب آن را بحث نکنیم. این‌طوری خیلی چیزها را خدا قرار داده، گفته‌اند جایز است با آن شرط بکنید. موارد متعدد داریم. لذا یکی از عویصه‌هاست شیخ که در آخر در خیارات بحث می‌کنیم، بحث شروط را، اینها را می‌آورد، شرط مخالف با کتاب چیست، یک عویصه‌ای است. اینجا چند قول هست، چند توجیه هست، چه‌جوری این عبارات. «الْمُؤْمِنُونَ» اینجا می‌فرماید که عمل نکند به شرط در این نظایر این روایت و همین. «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» یعنی چه؟ چند جور چیز شده. با اینکه در کتاب آمده، بعضی‌ها آنجا گفته‌اند اشکال ندارد. بعضی‌ها گفته‌اند نه. این مواردش تشخیصش چه‌جوری است. الان کار به آن ندارند. این فیلد… این را هم که من می‌روم حمل بر تقیه می‌شود.

 

بله؟ روایت دومی که خواندیم. نه، این نذر هم حمل چون که سنی‌ها همچین عقیده‌ای دارند که شما می‌توانید همین شرط بکنید، یعنی بحث توی نکاح می‌توانید شرط بکنید.

 

نه، این جهت تقیه نیست. «بِئْسَ مَا صَنَعَ» با این بیان‌هایی که دارد می‌گوید بد غلطی کرده همچین شرطی کرده، چرا این‌طور کرده و حضرت این را می‌گوید: «بِئْسَ مَا صَنَعَ وَ مَا كَانَ يَدْرِي مَا يَقَعُ فِي قَلْبِهِ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ». این چه می‌دانست در دلش چه هوایی می‌کند بعد از این؟ چرا بر آن؟ ما می‌توانیم همچین کاری بکنیم؟ توی عقد نکاح بیاید طرف بگوید که دیگر من ازدواج نمی‌کنم. نمی‌توانند همچین چیزی. اگر شرط باشد در ضمن عقد، نه. همین دومی همین را می‌گوید. من ادعام همین است. ولی اگر شرط ابتدایی باشد، نه. اثر ندارد.

 

شرط ضمن عقد باشد، درست است؟ همین؟ بله، باید وفا کند. حضرت فرمود باید وفا کنید.

 

استاد، ما روایت داریم که نمی‌شود. در چی؟ در همین بحث اینکه نکاح که اگر شما شرط بکنی که همین ازدواج نکنی، درست نیست.

 

خب الان همین را بحث کنیم. این باید آنجا بحث شود، در آخر خیارات. که این روایت با آن معارض است، چه کار کنیم یا نه؟ مخالف کتاب و سنت است. شرط است.

 

نه، همان بابا، این دارد می‌گوید اشکال ندارد، آن می‌گوید اشکال دارد. اینها متعارضند. این را بگذارید. این جایش اینجا نیست. من اینجا فقط این بحث را می‌خواستم بکنم. حکمت این می‌تواند این باشد.

 

نمی‌توانیم، می‌گویم با این حرف‌های ما حکمت و یقین که نداریم که. ما این‌قدر که یقین چرا به خاطر شرط ابتدایی است، من می‌گویم ممکن است به خاطر… لازم نیست. ما دلیل دیگر داشتیم که. شما روایت خواستید، می‌گویم این‌جور روایتی هم هست، مثل اولی. این دومی را شیخ فقط آمده این شکلی خواسته حل کند، می‌گویم حل شیخ درست نیست. ولی روایت که دارد می‌گوید شرط فاسد، مفسد نیست، حتی همین روایت اول. ولی چون آیا الان چون شرط ابتدایی است؟ خب آن آقایون مثل آقای وحید و دیگران که می‌آیند می‌گویند نه، شرط ولو در ضمن عقد هم نباشد، اگر تعلیق شیئی بر شیئی باشد، واجب الوفاست. پس طبق آن باید این وفا شود. باز حضرت فرموده وفا لازم نیست. آنها شرط ابتدایی نمی‌دانند این را. شرط ابتدایی می‌گویند فقط وعده خالی. اما اگر شما گفتی اگر آمدی خانه‌ام، من مهمانت می‌کنم. این از ضمن عقد نیست ها. این واجب الوفا است یا نه؟ نه. خب اینها اختلاف تو همین است دیگر. مطلق التزام می‌دانند شرط. التزام معلق بر التزام، دیگر چون شرط یعنی چه؟ التزام فی التزام. وجوب تکلیفی داشته باشد، لزوماً وضعی ندارد. خب التزام فی التزام، اگر شرط را این‌طوری معنا کردند، آن بحث پیش می‌آید. یعنی یک فی التزام فی ضمن عقد، یا فی التزام یعنی بند به التزام دیگر. این محل خلاف است دیگر. من بندش کردم به التزام دیگر. پس باید وفا کنم. اینها جای بحث دارد. خیلی نمی‌شود. می‌خواستم یعنی بگذارید تتمه‌اش برای جلسه بعد ان‌شاءالله. هم دلالتش هم یک خورده‌ای همان‌طوری… نه، من اصلاً.

سال درس: 1403-1404
عنوان درس فایل صوتی فایل متنی
ابزارهای بورس