قبل از این، این بود که حدیث دیگری مثل اینکه بود که مثلاً کافی را نقد کردم؛ آن قسمت.
در فقیه گفتم آمده است، خوب است. بله. اما در کافی این بخشهایی که «الولاء لمن اعتق» در یک روایت دیگر آن هم، بله، «شرط الله قبل شرطکم»، آن هم در کافی و تهذیب کامل آن آمده است.
در تهذیب هم کامل آمده است؟ در کافی، من کافی… در من لا یحضره کامل آمده است.
چی؟
من لا یحضره.
نه، من لا یحضره که بود، من در کافی هم کامل آن را پیدا کردم.
اکنون این نسخه کافی آن است که با همان، عین همین مطلب در من لا یحضره است. یک تفاوت بسیار جزئی یک کلمهای دارد.
همان سندی است که در فقیه است.
نه، این فقط عکس است.
علی بن ابراهیم بالاست دیگر. بله.
بله، همان سند است.
بله، همان سند است.
نه، خوب است. جلد پنج، صفحه چهارصد و هشتاد و شش.
در تهذیب هم کامل آن هست.
خب، خوب است.
چهارصد و هشتاد و شش، هشتاد و پنج، آخر هشتاد و پنج است.
در تهذیب هم هست، حالا آدرس آن را میآورم.
یکیش هم باشد.
من لا یحضره را من دیده بودم.
عجب.
بخواهید بخوانیم.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد. و علی آله الطیبین الطاهرین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین الی قیام یوم الدین. اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا. اللهم ارزقنا رافته و رحمته و دعائه و خیره و عجل فرجه و سهل مخرجه.
خب، انشاءالله اعمالتان مقبول باشد. این اعمال رجبیه، خب انشاءالله ما را در این ماه ببخشد و برای ماههای بعدی، شعبان و رمضان، آماده بکند.
بحث ما در جلسه قبل این بود که آیا شرط فاسد، مفسد هست یا نه؟ اینجا بود که بحث میکردیم. میخواستیم ببینیم اگر چنین شرط فاسدی شد، آیا مفسد است یا مفسد نیست. در خود… خب اینجا گفتم دو قول هست. یک قول میگوید که مفسد نیست، خودش فقط فاسد است. یک قول میگوید که مفسد هست؛ هم خودش فاسد است و هم عقد را فاسد میکند.
آن قولی که میگفت مفسد نیست، به ادلهای تمسک کرده است. یکی از آنها اجماع بود که بحث کردیم، یکی نصوص بود. روایت خوبی که بود، همان روایت «بریره» است که اسناد خوبی داشت و هم در من لا یحضره غلام، هم در فقیه و هم در تهذیب نقل شده است. سند هم تا اینجا که یکسان بود. سند کافی با من لا یحضره یکی بوده است. اکنون اگر سند تهذیب نیز همین باشد. آقای بجنوردی هم ادعا کرده بود که به اسناد صحیحه در هر سه کتاب وارد شده است. مشایخ هر سه را نقل کردهاند. اینطور فهمیده بود.
خود این روایت هم نتیجهاش تا اینجا این شد که استفاده کردیم که عقد درست بوده است؛ فقط شرط آن، فرض کنید، فاسد بوده است. اما خود عقد صحیح است. نتیجه روایت بریره این بود. دلالت آن تمام بود و اشکالی نداشت.
خود آن دو مقطع هم که میخواستیم و به کار ما میآمد برای استدلال، یعنی «الولاء لمن اعتق»، که این شرط را کرده بود که «ولاء» برای کسانی باشد که بریره را به او فروختهاند، عایشه شرط کرده بود، حضرت این را باطل کرد و فرمود: «الولاء لمن اعتق». خودت که داری آزاد میکنی، «ولاء» این برای خودت است. خب این قطعه با سند خوب به صورت جداگانه نیز آمده بود در نصوص ما.
میماند آن قطعه دیگری که باز به کار ما میآمد. در خود روایت بود که: «ان شاءت قعدت عند زوجها و ان شاءت فارقته». حضرت اینگونه استدلال کرده بود، پیغمبر اینطور فرموده بود. که این دلیل بر این بود که اگر میخواست بماند، و اگر میخواست برود. خب این بریره اکنون آزاد شده بود؛ کنیز بود و آزاد شده بود. وقتی آزاد شد، اختیار با خودش است. میخواهد بر همان زواج با عبد بماند، با اینکه خودش حره است، یا میخواهد برود و او را رها کند. خب از اینجا هم از خود همین مقطع استفاده کردیم. این در همین روایت بود و اشکالی هم نداشت.
ولی برای تقویت مطلب آن را آوردیم که آن عبارت را که در بعضی سندها بود و در خود روایت نبود، که آنجا: «شرط الله قبل شرطکم». شرط خدا قبل از شرط شماست. شما اگر شرط کردی برای آن افرادی که بریره را به تو فروختند، که شرط کردی «ولاء» آن برای آنها باشد، این شرط باطل است. چون خدا قبلاً شرط کرده است که «ولاء لمن اعتقه». این شرط شما به درد نمیخورد. خب این سند خوبی داشت و جدا بود. روایت آن را دیگر در آن جلسه نخواندم، یا خواندم، نمیدانم، شاید هم خوانده باشم. روایت آن در آن جلسه، اینطور بود. در آن روایت آمده بود که، بله. اگر الان آن را پیدا کنم، بله. عبارتی که خود آن روایت داشت:
بله. محمد بن علی بن محبوب عن محمد بن الحسین عن حسن بن علی ابن یوسف الازدی، که گفتیم این هم ثقه است. همان بقاح است. عن عاصم بن حمید یا حمید، عن محمد بن قیس، عن ابی جعفر علیه السلام: «فی رجل تزوج امرأة و شرط لها ان تزوج علیها امرأة او هجرها او اتخذ علیها سریة، فهی طالق». به شکل شرط نتیجه. خود به خود طالق باشد. «فقضا فی ذلک»، حضرت اینطور فرمود، امام باقر: «ان شرط الله قبل شرطکم. فان شاء وفا لها بالشرط و ان شاء امسکها». خواست وفا کند و آن طالق باشد، خواست هم او را نگاه دارد و «اتخذ علیها و نکح علیها». آن شرط، شرط فاسدی است. پس شرط فاسد است، اما عقد صحیح است، مثل اینکه. اکنون ما در اینجا این را میخواستیم: «شرط الله قبل شرطکم». این قطعه را میخواستم، که شرط خدا قبل از شرط شماست و این شرط فوقش فاسد است. اما نکاح او باطل نبود. نکاح صحیح است، لذا میتواند با او بماند. نگفت باطل است. معلوم است؟ ان شاء.
خلاصه، ما اکنون این قطعه را برای تقویت مطلب آورده بودیم اما روایت آن جداست و سندش هم خوب است.
بله؟
خیار ثابت میشود.
بله، باشد. باطل نیست. اکنون ما آن قطعه را نمیخواهیم، این قطعه را میخواهیم: «شرط الله قبل شرطکم». اما آن روایتی که به آن تمسک کردیم که عقد صحیح است، همان روایت بریره است که عقدش باطل نیست. این تا اینجا بود. لذا میتوانم نزد او بمانم.
خود روایت دوم مستقلاً؟
خود این روایت دوم را فی نفسه به آن استدلال نمیفرمایید؟ چرا؟
این روایت دوم، بله، «شرط علیها»، این میشود. اینجا فرض این است که شرط آن فاسد بوده است. با اینکه شرط فاسد است، اینجا میشود، حضرت فرمود که میتواند با او بماند دیگر. عقد باطل نبوده است. به خود این هم میشود تمسک کرد. بله.
یکی دیگر از روایاتی که، این تا اینجا، خلاصه مطلب این بود. حرف مرحوم عاملی هم که گفته بود این روایت سند ندارد و ضعیف است، این را هم گفتیم که نظر به روایت بخاری دارد. چون بخاری هم این روایت را نقل کرده است، خب برای ما سند ندارد. اما خودمان نقل داریم دیگر، نقل صحیح داریم.
عمدهای که میشود به آن تمسک کرد برای اینکه شرط فاسد است و عقد صحیح است، همین روایت است؛ با این روایتی که اکنون خواندیم. آن هم سندش خوب بود.
ولی آقایان به روایات دیگری تمسک کردهاند. من فقط یکی از آنها را میخوانم. گفتم بقیه چندان قوی نیستند. آن جلسه هم گفتم. به یک روایت دیگر تمسک میکنم، ببینید این چگونه است. در اینجا «صحیحه حلبی» است، سند آن خوب است. دارد که محمد بن یعقوب کلینی نقل میکند: عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن حماد عن الحلبی عن ابی عبدالله علیه السلام. سند خوب است.
«قال سالته عن الشرط»، از شرطی که شده است، «فی الاماء». کنیز را میخرد، شرط میکند. «عن الشرط فی الاماء». آن آقای بایع شرط میکند: «لا تباع و لا توهب و لا تورث و لا توهب. لا تباع و لا تورث و لا توهب». به این آقا فروخته ولی بر مشتری شرط کرده است که حق نداری این را بفروشی، یا به ارث، بله، از آن ارث ببری. «و لا تورث». شما از آن ارث ببری، اگر این کنیز پولدار شد یا چیزی شد، شما نمیبری. «و لا توهب». هبه هم نمیتوانی این را بکنی. هبه نمیشود.
ارث نمیرسد یا ارث ندارد؟
«و لا تورث». خود این به ارث نمیرسد دیگر و اموال آن هم به ارث نمیرسد. فرقی نمیکند، هم خودش و هم اموالش. چون «لا تورث» هر دو را میگیرد. بله. «فقال یجوز ذلک بغیر میراث». حضرت چه جوابی دادند؟ پس عبارت این شد: «قال سالت عن الشرط فی الاماء لا تباع و لا تورث و لا توهب». هم خودش و هم اموالش. «فقال یجوز ذلک»، امام صادق فرمود: «یجوز ذلک فی غیر المیراث فانها تورث. فانها تورث. یجوز ذلک فی غیر المیراث فانها تورث». اکنون اگر این امه را که بر فرض به این آقا فروخته، مشتری اکنون کنیز این است. اگر این اموالی داشت، این به ارث میرسد یا نمیرسد؟ و خودش هم اگر این مولا مُرد، به بچههایش به ارث میرسد یا نمیرسد؟ هر دو را دارد میگیرد دیگر. هم خودش، این کنیز، به بچهها به ارث میرسد، هم اموالش به ارث میرسد؛ هر دو. حضرت فرمود: «فقال یجوز ذلک فی غیر المیراث فانها تورث و کل شرط خالف کتاب الله فهو رد». هر شرطی که مخالف کتاب باشد، رد میشود و به آن اعتنا نمیشود.
اکنون شاهد مثال در اینجا کجاست؟
شرط فاسد است.
بله، دو شرط را حضرت تصحیح کردند. فرمودند: «یجوز ذلک فی غیر المیراث». یعنی شرط تو در «لا تباع» و «لا توهب» صحیح است، نافذ است. او نیز از جواز این سؤال کرده است. از نفوذ این. حضرت فرمود: «یجوز ذلک فی غیر المیراث». آن دو جایز است اما در میراث باطل است. خب این کاشف از چیست؟ این شرط، با اینکه شرط فاسد در آن بود که گفته بود به ارث نرسد، و این یکی فاسد است. اگر بنا باشد شرط فاسد مفسد باشد، یعنی خود آن بیع را فاسد کرده است. اگر بیع را فاسد کرده، شرط ضمن بیع بود. بیع اگر فاسد باشد، این اصلاً ملک او نشده است. ملک مشتری نشده است دیگر. درست است؟ شرط فاسد اگر مفسد باشد، هم بیع فاسد است و هم خود شرط فاسد است. این ملک او نیست. اگر ملک او نیست، آن دو شرط نیز نباید نافذ باشند. چرا؟ چون شرط ضمن عقد فاسد است. شرط ضمن عقد فاسد باید فاسد باشد. یعنی عمل به آن واجب نباشد، به این معنا. در حالی که حضرت فرمودند آنها نافذ هستند. نافذ هستند یعنی عمل به آنها واجب است. باید به آن دو شرط وفا کنی. اما به این یکی عمل کردن واجب نیست، نافذ نیست. چون «یجوز ذلک» یعنی «ینفذ». جواز وضعی است. «ینفذ» یعنی این شرط تو در این دو نافذ است، نسبت به آن نافذ نیست. خب اگر نسبت به «لا تورث» نافذ نیست، یعنی شرط فاسد است. اگر فاسد است، پس بیع فاسد است. اگر بیع فاسد است، آن دو شرط صحیح در ضمن بیع فاسد واقع شدهاند. وجوب عمل ندارند دیگر. وجوب عمل آن وقتی است که ضمن عقد صحیح باشد. برای چه باید عمل کردن به آنها واجب باشد؟ شرط اگر در ضمن عقد صحیحی باشد، واجب الوفاء است؛ به مقتضای خود شرط.
چگونه تصحیح میشود؟ لا تباع؟
بله؟
مقتضای خود…
مقتضای بیع نیست؟
نه، خلاف مقتضا نیست.
خلاف مقتضای بیع است دیگر.
نه، مقتضای بیع ملکیت آن است.
تسلط داشته باشم بر این کارها و هر کاری میخواهم بتوانم بکنم.
نه، این منافات با اطلاق دارد، نه با مقتضای عقد. منافات با اطلاق اشکال ندارد. ما یک خلاف مقتضای عقد داریم، یک منافی با اطلاق داریم. منافی مقتضای عقد آن است که با آنچه در تعریف عقد اخذ میشود، این منافات داشته باشد. عقد شما بیع بود. بیع چیست؟ یا میگویید تملیک مال به مال است، یا میگویید تملیک عوض، مثلاً مال به عوض است، هر طور تعریف کردید. اگر یک شرطی شما کردید که بگوید به شرط اینکه مالک نشوی، یعنی یکی از چیزهایی که در تعریف آمده بود، یا به شرط اینکه مبیع نداشته باشیم یا ثمن نداشته باشد، اگر این باشد، این منافی با مقتضای عقد است. مقتضای عقد آن چیزی است که در خود تعریف او اخذ میشود. اینها مقومات خود عقد هستند. اگر اینها نباشند، عقد باطل است و این خلاف مقتضای عقد است. نه عقد باطل است، یعنی شرط آن باطل است. حالا بحث ما این است. ولی اگر نه، منافی با اینها نباشد، گفته «لا تباع». خب بیع کردن که داخل در آن چیز نیست. من بیع کردم، تملیک کردم به این آقا، اما به شرط اینکه بعد از این نفروشی. من که تملیک کردم، آثار مختلفی دارد. احکام متعددی دارد. یکی از آنها این است که بتواند هبه کند، یکی اینکه بتواند بفروشد، یکی بتواند اجارهاش بدهد، انواع مختلف. اینکه میگویم فقط نفروشد، این منافات با اطلاق مقتضای عقد دارد، نه خود مقتضای عقد. مقتضای عقد آن چیزی است که در تعریف اخذ میشود. این در تعریف اخذ نشده بود که آن را به دیگری بیع نکنی. بیع کردن به دیگری در خود بیع اخذ نشده است. در بیع، تملیک هست و عوض هست و معوض.
نفروشی یعنی با مالک بودن درگیر میشود.
نه، واقعاً مالک است.
یکی از آثارش…
ببینید، وقتی شما عین مستأجره را به دیگری بفروشید، مسلوب المنفعه. این تا یک سال مثلاً شما اول اجاره دادید، بعد به دیگری میفروشید مسلوب المنفعه یک ساله. اکنون منفعت ندارد، این بیع باطل است؟ چون نمیتواند از منفعت آن استفاده کند؟ نه. این هم نمیشود. این کلاً گفته است آقا نمیخواهم بفروشی. حق فروش نداشته باشی. اما هر کاری میتوانی با آن بکنی. فقط این یک اثر را از تو میگیرم. این منافی با اطلاق است. اگر منافی با اطلاق باشد، میگویند اشکال ندارد. چه دلیلی بر بطلان آن داریم? در اینجا اکنون بحث این است. اول گفته «لا تباع»، و «لا تورث». فقط ارث آن اشکال دارد. چرا؟ چون این حکم الله است که همیشه این حکمی است دیگر. درست است؟
یکی از احکام بله؟
قابل برداشتن نیست دیگر.
این قابل برداشتن نیست. ولو بیع کردن هم حکم باشد، اما این حکمی است که جداگانه آمده است، این غیر از آن است. وقتی شما فروختی، آثار عقلایی دارد. این ارث از آن آثار عقلایی نیست اصلاً. یک تعبد شرعی است، حکمی است که اینجا وارد شده است. ما نمیتوانیم این را به این شکل برداریم. هست، حکم الله است. بله؟
خیلی خوب. خلاصه، این اینجا به این شکل آمده: لا تباع و لا توهب.
اکنون صحبت این است. پس تقریب استدلال آن مشخص است که تقریب استدلال به این روایت برای اینکه شرط فاسد مفسد عقد نیست، به این شکل است: میگوییم حضرت در اینجا فرموده است که ارث نمیبرد، یعنی این شرط فاسد است. ولی عقد را صحیح فرض کرده است. معلوم است؟ نیامده است بگوید اکنون عقد او باطل است. فقط این شرط را باطل گفته است. عقد صحیح است. اگر بنا باشد شرط فاسد مفسد باشد، خب در آنجا باید آن دو شرط دیگر واجب الوفا نباشند، چون در ضمن عقد فاسد هستند. در حالی که فرموده است آنها واجب الوفا هستند. پس معلوم میشود عقد را صحیح فرض کرده است. فقط شرط فاسد است. واضح شد؟ چطور شد؟
کجا گفته است آن دو تا نفوذ و وجوب وفا دارند؟
بله؟
میگویم حضرت فقط فرموده است «لا تورث». این فاسد شد. عقد را صحیح فرض کرده است. چرا؟ چون به دنبال آن آمده و فرموده است که آن دو تا نافذ هستند. خب اگر در ضمن عقد فاسدی باشند، واجب الوفا نبودند. در حالی که واجب الوفا هستند. خب، عمده مطلب در استدلال این است. تمام اینها. عمده مطلب در استدلال این است که ما بتوانیم وجوب وفا را از این عبارت در بیاوریم. یعنی نسبت به آن دو شرط «لا توهب» و «لا تباع»، بگوییم اینها واجب الوفا هستند. چون وجوب وفا دارند، ما فهمیدیم که عقد درست بوده است. ما از اینجا به دست آوردیم. اکنون صحبت پس روی این است.
شیخ اعظم رضوان الله علیه، این روایت را که برداشته و آورده و به آن استدلال کرده است به این شکل، اشکال کرده است. گفته است چه کسی گفته این روایت دلالت بر وجوب بکند؟ وجوب وفا به این شکل. نهایت چیزی که اینجا هست، استحباب وفا است. استحباب وفا. نسبت به آن دو شرط که یکی «لا تباع» و یکی «لا توهب» است، وفا کردن مستحب است. اما اینکه واجب باشد، این وجوب از داخل این در نمیآید. خب، شیخ چه میخواهد نتیجه بگیرد؟ میخواهد نتیجه بگیرد پس قاعده مختل نشد. ممکن است ما بگوییم شرط فاسد، مفسد عقد هم هست. ممکن است کسی بگوید. شرط فاسد، مفسد است. این «لا تورث»ی که گذاشته بود که فاسد بود، مفسد عقد است. عقد را فاسد کرده است. ولی عقد فاسد، شما گفتید اگر فاسد باشد، چرا باید آن دو تا وجوب وفا داشته باشند؟ میگوییم مولا نگفته است آن دو تا وجوب وفا دارند. گفته است مستحب است. از چه بابی؟ از باب وعده است. خب، من وعده دادم این کار را برای تو میکنم. مستحب است آدم به وعده خودش وفا کند. یک استحباب از این جهت در میآوریم. این با فساد عقد میسازد. عقد فاسد باشد. پس قاعده مختل نشد. شرط فاسد، میگوییم مفسد عقد است. البته شیخ خودش قبول ندارد. میگوید مفسد نیست. اما اینجا در این روایت میگوید این دلالت بر مطلب ندارد. چون ممکن است کسی اینطور استدلال کند.
چطور اگر فاسد باشد میخواهد عمل کند و استحباب را رد کند؟ چطور میخواهد عمل کند؟
استحباب به خاطر دلیل خارجی است.
نه، نه. اکنون آن وعده، وعده داده است، به وعدهاش وفا کند. از این جهت دارد میگوید. از باب وعده است.
معامله دیگر باطل شد دیگر. چطور میخواهد هبه کند؟
خب، شرط فاسد، مفسد است، درست است. عقد باطل شد. باطل شد. اما عقد باطل شد. مگر این صدق نمیکند که وعده داده بوده است؟ نه از جهت عقد. در ضمن این شرط، یک وعدهای داده بوده که من این کار را برای تو میکنم. آدم به وعده خودش وفا کند.
هبه نشد دیگر. در ملک این نرفت که دیگر این هبه نکند.
نه، آن مشتری قبول کرده است که وفا کند. این قبول کرده است که چیست؟ که هبه نکند. با او شرط کرد. آن این مطلب را قبول کرده است. خب، مستحب است آدم به وعدهای که داده است وفا کند.
اصلاً میگوید موضوع این، سؤال شما، موضوعش تحقق بیع است.
بله؟
این موضوع نیست. یعنی سؤال، سالبه به انتفاء موضوع است.
یعنی چی؟
یعنی در موضوع است. اصلاً این شرط این است که یک بیعی باشد، یک تملیکی رخ دهد، بعداً این شرط محقق شود دیگر. اصلاً شرط موضوع ندارد.
میگوید چون وعده که بوده است، کاری به شرط ندارد. کاری به عقد ندارد وعده.
وعده به او داد، هنوز چه کار کند؟ چیزی که در ملکش در نیامده، چطور هبه نکند؟
چه کسی را؟
در ملکش در نیامده است. چون عقد فاسد بود. عقد بیع آن باطل بود دیگر. فاسد شد. خب، در ملک من در نیامد که بخواهم هبه نکنم. اگر در ملک من در میآمد، من هبه میکردم.
مثل اینکه بگویم این ملکی که به تو میدهم را با آن غذا نخور. مثلاً با آن فلان استفاده را نکن.
وقتی که من نفروشم، همان مثال دیگری که میخواهم.
عقد فاسد شد، درست است.
به ملک مشتری چیزی نیامد.
میخواهم به این عمل، به این شرط عمل کنم.
بده اول من این کار را بکنم.
باید این ملکی برای من حاصل شود که من به آن شرط عمل کنم. اصلاً فرض همان استحباب وعده تحقق پیدا کند.
حداقل در این شرط «لایوا»اش تصمیم نداده است دیگر.
اکنون اجازه بدهید. درست میفرمایید. اشکال شما وارد است. از آن طرف آن را در نظر بگیریم. ولی این آقا، این تعهد طرفینی بوده است دیگر، فقط آن طرف نیست. یعنی این آقای مشتری به این مطلب وعده داده است که اگر دستش میآمد، این کار را میکرد. اشکال شما این است که اصلاً دستش نیامده است. از این طرف بایع هم با این شرطش وعده داده است که من این را به تو میدهم با این خصوصیات. عقد او باطل شد. در ملک خودش است. اما از همان اول، موضوع را اگر بنا باشد آن را بخواهیم چیز کنیم، مستحب است عمل به موضوع بکند تا آن هم موضوع او را محقق کند دیگر. استحباب آن فقط به آن نخورده است. یعنی به تهیه موضوع هم هست، از طرف بایع.
شرط طرفینی است آخر. یکطرفه که نیست. این شرط میکند برای آن، آن هم برای این. هر دو شرط دارند میکنند. وقتی شرط میکند، این موضوع او را محقق میکند.
روایت را یک بار بفرمایید.
روایت آن اینطور است دیگر. «قال سالت عن الشرط فی الاماء». بایع بر او شرط کرده است که «لا تباع و لا تورث و لا توهب». بر مشتری شرط کرده است. حضرت فرمود: «فقال یجوز ذلک». این شرط او نافذ است. اگر بخواهیم بگوییم این عقد فاسد شد، درست است؟ «یجوز ذلک فی غیر المیراث فانها تورث و کل شرط خالف کتاب الله فهو رد». حضرت بین میراث و غیر میراث تفصیل داد. در میراث فرمودند که نافذ نیست، در آن دو تای دیگر نافذ است. نافذ است، مستدل میخواست بگوید یعنی وجوب وفا دارد.
در مورد چه بود اصل معامله؟
امه، کنیزی را به او فروخته و شرط کرده است که این کنیز فروخته نشود، یا هبه نشود، یا فرض کنید که به ارث برده نشود، خودش و اموالش.
به ارث هم بود؟
بله دیگر، «لا تورث». اکنون صحبت همین است که «لا تورث» آن فاسد است، این شرط آن. اما آن دو تای دیگر درست است. اینجا اکنون اگر بگوییم استحباب فقط از جانب او وفا کند، خب آن اشکال شما وارد است. ولی چون شرط طرفینی است، اگر بخواهیم اینطرف را توجیه کنیم، بگوییم این آقا اکنون به آن میگوید که شرط میکند بر او که این کنیز را هبه نکنی، کاری نکنی. خب، یعنی واقعاً مشکل است. ما بخواهیم از این طرف، این آقا بخواهیم بگیم این وعده داده است. وعدهای اگر هست، فقط از آن طرف است.
ظاهرش این است که آن معامله کنیز صحیح است دیگر.
بله، آن استدلال…
میگوید شرط فاسد، مفسد باشد…
اگر وجوب وفا باشد، آن درست است.
بیع را میگوید وجوب وفا نیست، مستحب است انجام بدهد.
درست است.
اشکال آن چیست حاج آقا الان؟
وجوب الزام را برداشته است در بیع و اینها. به تو میدهم این را. وعده دارد میدهد دیگر بایع. به تو میدهم، منتها به شرطی که این کار را با آن نکنی. شما از من میخواهید، میگویم این را به تو میدهم. وعده دادنش را به تو میدهم در ضمن آن. لیکن نباید بفروشی.
نه، استحباب میخواهیم درست کنیم. آخر حرف شیخ را اول باید ببینیم.
مشتری میتواند قبول کند از ما به استحباب.
حرف شیخ را اول پیاده کنیم. استحباب از جانب بایع است، از جانب مشتری یا هر دو؟ اول این را درست کنیم. ایشان گفته بود نهایتاً وعده داده است. از باب وعده به وعدهاش وفا کند مستحب است. تسلیم نکند. و الا ممکن است عقد فاسد باشد، شرط فاسد مفسد باشد. و آن دو تا را که میگوییم به آنها وفا کند، آن دو تا که حضرت فرمود یجوز، نافذ است، نسبت به آنها وفا کند، این چون مستحب است وفا کردن. شیخ اینطور حمل کرده است. مستحب است. از چه بابی؟ از باب وعده است. اکنون وعده را چه کسی در اینجا داده است که مستحب است وفا کند؟ چه کسی باید وفا کند؟ بایع. این مشتری میخواهد وفا کند. چون این بایع بر مشتری شرط کرد. واجب است. به تو میفروشم به شرط اینکه این کارها را بکنی. این را هبه نکنی. این را به کسی نفروشی. از آن ارث نبری. از او ارث نبری. این سه چیز را بر مشتری شرط کرد. مشتری هم قبول کرد. وعده داد که من این کارها را میکنم. اما آقای بایع که دارد شرط، ملزم میکند او را، این وعده چه چیزی را داده است بایع؟ واقعاً وعده نداده است. آن طرف وعده داده است که من این کارها را میکنم. نه این آقا وعده داده است. این او را ملزم کرده است. وقتی ملزم کرده است، مستدل میخواست از اینطرف استدلال کند. بگوید چون این دو تا شرطشان نافذ است، یعنی هبه و بیع، پس معلوم میشود وجوب وفا دارند. وجوب وفای این دو تا کاشف از صحت عقد است. بیع صحیح است. چون شرطی واجب الوفاست که عقد آن درست باشد و این در ضمن عقد درست باشد. اما اگر عقد فاسد شده بود بر اثر فساد آن شرط سوم که «لا تورث» است، دیگر وجوب وفا نبود. معلوم است؟ نسبت به این دو تا. پس این خود دلیل بر صحت است. شرط فاسد ولی عقد درست. استدلال را اینطور کرد. مرحوم شیخ آمد جواب بدهد. فرمود نه، این نهایت ما از این وجوب وفا در نمیآید که ما نتیجه بگیریم پس عقد درست است، چون شرط در ضمن عقد درست بوده است. این نهایتاً استحباب وفا میشود از باب وعده است. ممکن است عقد هم فاسد بوده باشد بر اثر فساد آن شرط. عقد فاسد ولی وعده داده است وفا کند. خب چه کسی وعده داده است؟ مشتری وعده داده است.
بایع هم وعده داده است. مشتری نداده است.
او چه وعدهای؟ همینو میخواهم ببینم.
وعده اینکه این چنین کالایی را تسلیم شما بکنم. فرض بفرمایید کنیزی است آوازهخوان.
خب آن تسلیم متفرع بر صحت عقد بود.
استحقاق دارد این تسلیم حالا.
آن متفرع…
وجوب تسلیم ندارد. استحباب که دارد از باب وعده.
چه استحبابی؟ کی وعده دادم من؟
وعده به شما دادم آقا این…
آن با شرط وعده داده است. این فقط فروخته است، وعده نداده است. تملیک کرده بود.
همین دیگر، تملیک کرده است.
از باب…
این را نمیشود گفت وعده است.
وفای به وعده است.
نه، اصلاً وعده اول صدق بکند. میگویم اشکال دارم.
مثالهایی که اینجا زد، میتوانیم بگوییم استحباب داشته باشد. مثلاً یک موقع یک کار دیگری داشت، میگفت کنارش یک کار دیگری انجام داده باشد. شرط اما این روی خود آن مبیع قرار است که هبه نشه، خودش قرار است که چیز نشه. «لا توهب و لا تباع». اینها، همان کنیزه. روی این دیگر نمیتوانیم بگوییم استحباب دارد، استحباب انجام بدهیم. ولی ممکن است یک شرط کنارش باشد. مثلاً بگوید که من نمیدانم، برایت یک کار دیگری، یک جای دیگری انجام میدهم.
خب، شیخ میخواهد بگوید که از این وجوب در نمیآید. خوب دقت کنید. وجوب که در نیاید، پس ممکن است عقد فاسد بوده باشد. اینطور استدلال میکند.
عقد فاسد بوده است.
بله. نهایت چیزی که هست استحباب وفا است. الان استحباب وفا از کدام طرف است؟ اگر از طرف بایع باشد که وعده نبوده است. اگر از طرف مشتری باشد که این وعده است، که اشکال شما به آن میآید. یعنی از جانب او، او میخواهد وفا کند، به چه وفا کند؟ یعنی مستحب است بیاید این را به ارث نبرد؟ مستحب است، ببخشید، نفروشد؟ یا به ارث، هبه نکند؟ این مستحب است. خب، باید مال خودش شده باشد که این کارها را نکند.
مال خودش وقتی مال خودش نشده است…
چرا مال خودش نشده باشد؟
شما از طرف شیخ دارید میگویید.
متفرع بر اینکه بیع فاسد است دیگر. از طرف شیخ داریم صحبت میکنیم. میگوییم متفرع بر اینکه بیع فاسد است، این مال خودش نشده است. وقتی مال خودش نشده است، اصلاً موضوع ندارد تا وعده، به وعده وفا کند. اشکال شما این بود دیگر.
وعده که اصلاً در اینجا معنا ندارد دیگر.
چه کسی؟
اصلاً در اینجا معنا ندارد که بگوید مشتری وفا کند به وعدهاش.
وعدهای در کار نبوده است.
او است که دارد با این وعده فروش میدهد.
حالا شیخ، نمیدانم…
کنیزی است آوازهخوان، نادر. خب. بایع میگوید من این را میفروشم. وعده به تو میدهم که این را تسلیم تو بکنم در ضمن این بیع. اصلاً خود این فروش، در آن وعده خوابیده است دیگر. عیبی ندارد که.
از سمت بایع باشد درست است؟
میگوید وعده از سمت بایع باشد.
بله دیگر. من که به شما میخواهم بفروشم یعنی چی؟ شما میگویید چطور میگویید وعده فروختنش را به من داده است؟ الان وعده داده است به من که به من بفروشدش.
در روایت اصلاً چیزی…
آن گفته است اصلاً شرط، این گفته جایز است دیگر. اصلاً گفته شرط آن روایت نیست.
سر بیع نیست که بخواهد بگوید جایز است.
استدلال شیخ…
نه، الان مجانبه بایع اگر بتوانیم درست کنیم خیلی مشکل است.
تازه موضوع میخواهیم درست کنیم برای آن دو تا شرطها.
آن وقت واجب میشود عمل به آن دو تا ضمن بیع.
نه، استحباب نه.
شرط نیست، یک وعدهای است مربوط به بیع نیست. بیع فاسد شد فرض کنید.
بعد بیع بعد از آن…
اینطور میخواهد درست کند.
طرف آمد با این وعده که بعد، آن پستی آمد، طرف بیع کرد. آن شرطهای در ضمن بیع واجب است یا واجب نیست؟
کدوم بیع؟ بیع فاسد؟
نه، بیع جدید. به وعده بعدی عمل کن.
جدید نه. ایشان همان بیع را میگوید. همان بیع فاسد را میخواهد بگوید.
قبلاً وعده داده به او. چه وعدهای؟
استحباب عمل به وعده اصلاً ربطی به عقد شرعی ندارد.
نظر شیخ…
تعداد عمل به…
چرا؟
استحباب عمل به وعده در خود بیع است.
نه، میخواهد بگوید وقتی مفسد عقد شد، اگر من هم درست کنم، وعده دادم، به تو میخواهم در اختیارت بگذارم. خب در اختیار گذاشتم که چی؟ امانت که قرار نیست باشد. عقد جدیدی هم که نیست. پس چیست؟ هیچ، یک چیز هچل هفتی میشود. اینطور بخواهم درستش کنم به زور. درست نمیشود. مستحب از آن طرف است، آن طرف هم موضوع ندارد. حرف شیخ. ولی الان آمده گفته نهایتاً یک وعدهای است، عمل کند به وعدهاش اینها. مرحوم ایروانی هم دارد وعده را. دیگران هم دارند این بحث وعده را اما چرا اینطور فرض کردند، بحث وعده را…
عبارت «جواز» بود دیگر. که ظاهرش این بود که گفت آنها جایز است انجام بدهی. یعنی…
جواز اینجا نفوذ است. یعنی شرط تو نافذ است. درسته. نه اینکه بیاییم بگوییم این مستحب است. خب، این خلاصه، اصل مطلب الان این بوده است. دائر مدار این است که بر فرض هم بتوانیم استحباب درست کنیم، حرف شیخ را بتوانیم بیایم بگوییم، اساس بحث به اینجا برمیگردد که آیا ما اینجا از این عبارت وجوب در میآوریم، وجوب وفا در میآید که مستدل میخواهد بگوید، تا این دلیل دوم ما باشد یا سوم ما باشد، یا از این در نمیآید وجوب وفا؟ اگر بتوانیم استحباب را از خارج از باب وعده درست کنیم، آن مطلب آخری است. ولی وجوب وفا در میآید یا در نمیآید؟ اینجا این را بیشتر بازش کنیم. سه تا احتمال برای وجوب وفا هست که این وجوب وفا را از کجا میخواهیم در بیاوریم؟ یک وقت از باب ارتکاز ادعا کنیم که ما «المؤمنون عند شروطهم» داریم، همه هم با این آشنا هستند. فرض کنید، مخاطب، متکلم که دارد اینجا صحبت میکند، با این آشناست. و مفروغ عنه است که آن دال بر وجوب است، «المؤمنون عند شروطهم». بگوییم آن مسلم است، دال بر وجوب است. وقتی آمد حضرت فرمود: «یجوز ذلک فی غیر المیراث»، یعنی به مقتضای «المؤمنون عند شروطهم» ینفذ در غیر میراث. آنجا واجب الوفاست، اینجا واجب الوفا نیست. وجوب وفا را از آن ارتکاز ذهنی که واضح است از «المؤمنون عند شروطهم» استفاده شده و در حکم قرینه متصله دارد عمل میکند در اینجا، اینقدر واضح بوده، و با آن آشنا هستند، معهود است که در حکم قرینه متصله عمل میکند، وجوب را از آنجا استفاده کنیم. این یک احتمال. بگوییم این دال بر وجوب است این روایت، نسبت به آن دو تا، به خلاف میراث، که خود این آن وقت دلالت کند بر اینکه این شرط مفسد نبوده است، و همان تقریبی که گفتیم. یک احتمال دوم این است که نه، از آن نفهمیم، از «المؤمنون عند شروطهم» نخواهیم بفهمیم. حتی اگر آن را نداشته باشیم، خود حضرت وقتی میفرماید که «یجوز ذلک»، اصلاً سؤال سائل از چه جهت است؟ از سؤال سائل بفهمیم، نه از جواب امام. سؤال سائل که میفرماید: «قال سالت عن الشرط فی الاماء لا تباع و لا تورث و لا توهب»، این برای چی این سؤال را میکند؟ دغدغهاش چه بوده که آمده اینجور سؤال میکند؟ که «عن الشرط فی الاماء لا تباع و لا تورث و لا توهب». مگر نمیخواهد ببیند آیا اینجور شرطی، اینجور شرطی الزامی است یا الزامی نیست؟ اینجور شرطی. و الا چه جا دارد بیاید بپرسد: «عن الشرط فی الاماء لا تباع و لا تورث و لا توهب»؟ برای چی این شرط را میکند؟ سؤال را میکند؟ غیر از اینکه گیر دارد که آیا اینجور شرطی کرده، غلطی کرده است؟ الان نمیداند ملزم به این است که این شرط را مراعاتش بکند، به آن وفا کند یا ملزم نیست؟ از این جهت نگران است آمده میپرسد. دغدغه او این بوده است. ما از خود این طرز سؤالش بفهمیم که مسلم گرفته است وجوب وفا را اگر شرط درست باشد، و اگر درست نیست، وجوب وفا ندارد. لذا میپرسد این شرط درست است یا درست نیست؟ لزوم دارد یا لزوم ندارد؟ الزام دارد یا الزام ندارد؟ سؤالش از این جهت است. نمیخواهد بپرسد من یک چنین شرطی اگر کسی کرده، مستحب است وفا کند یا مستحب است وفا نکند؟ چون اگر استحباب بود که میتوانست ترک کند، میتوانست ترک نکند. به اختیار خودش است دیگر. جای نگرانی ندارد که بیاید بپرسد. این وقتی نگران است که اینجور شرطی کرده، نکند درست باشد و الزامی باشد وفای به او، و نمیخواهد وفا کند. اگر دال بر الزام باشد، این جا دارد سؤال کردن. ولی استحباب که میتوانست ترک کند دیگر، هر کاری میخواهد بکند، بکند. مخیر بین طرفین است. پس از سؤال بفهمیم وجوب را. احتمال سوم، نه، از جواب امام بفهمیم که وقتی امام میفرماید: «یجوز ذلک فی غیر المیراث»، اینجا نافذ است، آنجا نافذ نیست، این نمیخواهد بگوید نفوذش پس معنایش این است که مستحب است عمل کند. آن که اصلاً استحباب، حکم وضعی نیست که. اینکه میخواهد بگوید نافذ است اینجا، آنجا نافذ نیست، یعنی اینجا ملزم به مراعاتش است، آنجا ملزم نیست مراعاتش. از جواب امام بفهمیم. این احتمال سوم.
آن آقایی که میخواست بگوید دال بر وجوب است، از همه اینها میتواند استفاده کند که دال بر وجوب است. از کجا بفهمد؟ مسلم گرفته مستدل که این دال بر وجوب است.
کسی که میخواهد بگوید این دال بر وجوب نیست و فقط دال بر استحباب است، باید هر سه مطلب را این رد کند. یا بیاید بگوید که آن اولی که «المؤمنون عند شروطهم»، ما قبول نداریم دال بر وجوب است، «المؤمنون عند شروطهم». خب میدانید حدود اقل، اقل، پنج مبنا، حداکثر، میگم پنج مبنا در «المؤمنون عند شروطهم» داریم. یکی مثل آقای خویی است رضوان الله علیه، اصلاً میگوید «المؤمنون عند شروطهم» معنایش یعنی وجوب وفا. «المؤمنون عند شروطهم»، «عند» اینجا متعلق، ظرف لغو است، متعلق به یک چیز مقدر است. «المؤمنون» مثلاً فرض کنید که «واقفون، متوقفون عند شروطهم». وقتی اینطور میگوییم، این متوقف اینجاست، یعنی چه؟ یعنی استفاده میکنیم، یعنی واجب است وفا کند به این. زده تکلیفی. خیلیها اینطور گفتند. و شاید ادعای شهرت هم شده. مشهور علما اینطور میگویند که این فقط دال بر وجوب است، وجوب وفا.
یک بعضی آقایون، خب، اینی که میخواهد بگوید اینطوری، همان استدلالش اینجا تمام است در بیان اول، که گفتیم از «المؤمنون عند شروطهم» میخواهد استفاده کند. این درست میشود. «المؤمنون عند شروطهم» یعنی مؤمن واجب است وفا کند به شرطشان. نمیتوانند وفا نکنند. عند شرطشان هستند. متوقفند آنجا. واجب است یعنی. ملزمند. الزام تکلیفی. اینطوری. تکلیفی. یکی مثل مرحوم ایروانی میگوید نه، این اصلاً دال بر وجوب نیست، دال بر استحباب است، «المؤمنون عند شروطهم». یعنی مستحب است عمل کند به شرط خودش.
فضائل مؤمن دارد میگوید.
بله. میگوید این از فضائل مؤمن است. همینطور که میگویید مؤمن اگر وعده کند، وفا میکند. مؤمن اگر چیزی بگوید، دروغ نمیگوید. مؤمن اگر امانتی نزد او بگذارند، به وقتش رد میکند. در امانت خیانت نمیکند. مثلاً مؤمن امر به معروف نهی از منکر میکند. معلومه؟ مؤمن نمیآید یک گناههای کبیره و اینها انجام بدهد. مثلاً این خصوصیات را برای مؤمن شما ذکر میکنید، الان هرچی ذکر کردید. از این خصوصیات. مؤمن بخیل نمیشود. مؤمن، اینجور صفاتی. صفات مؤمنی که میشماری، یکیش هم دارد میگوید: «المؤمنون عند شروطهم». مؤمن اینچنین حالتی دارد. پیش شرطش هست. پیش شرطش هست یعنی چه؟ یعنی اینکه مستحب است وفا کند به شرطش. مثل بقیه صفات مؤمن که میشمارند دال بر استحباب است، بیشتر دلالت نمیکند. بلکه ایشان ادعا میکند اصلاً در اینجا استحباب هم در نمیآید. اینطور هم تصریح کرده. که این «المؤمنون عند شروطهم» اگر بعضی جاها به مناسبت حکم و موضوع استحباب میفهمیم، بعضی جاها استحباب هم در نمیآید. مؤمن خاصیتش این است. اما حتماً این کار مستحب است، این هم در نمیآید.
در روایات…
پیش مستند…
روایات را ندیدند ایشان؟
نه، پیش شرطش است الان.
خود این «المؤمنون عند شروطهم» در عجب…
خب الان تطبیقاتش را ول کن. حرف ایشان را دارم میزنم. بعداً بخوای رد کنی، بگی بله، خود ائمه تطبیق کردند، در موارد فهمیدیم از آن وجوب را، از تطبیقات. آن یک جواب دیگری میشود. ایشان آمده فرموده این مثل بقیه صفات است. چطور از آنها در نمیآید، این هم در نمیآید. از دلیل خارجی بخوای بفهمی، آن حرف آخری است. نتیجتاً اگر اینطور باشد، این تقریب اولی که گفتیم وجوب را ما در میآوریم از خود ارتکاز و کالقرینه المتصله «المؤمنون عند شروطهم» عمل میکند، که مرتکز ذهنیشان این بوده این دال بر وجوب است، مفروغ عنه گرفتند و اینقدر واضح بوده کالقرینه المتصله عمل میکند وقتی امام این را فرمود، لذا از سؤال میفهمیم، از همون، خارج از مطلب، نه فقط از سؤال، از جواب، کلاً از به قرینه ارتکاز، این جواب امام که یجوز کنار آن بیاید، ما بفهمیم از آن وجوب را، این مخدوش میشود با بیان ایروانی. این میگوید این اصلاً دال بر استحباب است. دال بر وجوب ندارد تا بخوای همچین ارتکازی درست کنی یا قرینه متصله عمل کند. این اولی خراب میشود. میماند آن دو بیان دیگر. آن دو بیان دیگر ایشان منکر میشود. میگوید سؤال دارد میگوید که «سالت عن الشرط فی الاماء لا تباع و لا تورث و لا توهب». این از آن در نمیآریم وجوب را. البته گفتم این درست نیستها. واقعش ما از خود سؤال، این دغدغهاش همین بوده که این الزامیه یا نه. جواب هم همینطور امام که دارد میخواهد بگوید این نافذ است. نفوذ اینجا یعنی این لزومیه. نمیشود گفت آقا مستحب است فقط. بله؟
از همان ارتکاز «المؤمنون عند شروطهم»…
نه، آن هم نباشد. اگر آن نفرموده بود، اصلاً برای چی این سؤال را میکند؟ عندالعرف لااقل اینطوری بوده. اگر آن هم نباشد…
لازمه یا نه؟
مرحوم ایروانی ظاهراً نمیخواهد بگوید بیع هم باطل است. میخواهد بگوید واجب است. میخواهد بگوید با اینکه بیع هم صحیح باشد، با این حال شرط، استحبابیه.
نه، من آنها را نگفتم اینجا. کلی، نه، مربوط به این روایت نیست حرف ایروانی. کلاً ایروانی ادعا دارد که «المؤمنون عند شروطهم» دال بر استحباب است. مبنای کلیاش این است.
در اینجا اگر دال بر مستحب هم باشد باز هم رد نمیکند استدلال ما را. «المؤمنون عند شروطهم» میگوید این شرطها…
در عقد صحیح؟
آره. عقد صحیح است با اینها این شرطها لزوم وفا ندارد. یجوزند. صالحه. یعنی استحباب دارد عمل بکنی بهش.
خب باشد.
عقد فاسد نمیشود.
میدانم. هم استحبابی که شما آنجا اشکال کردی الان در وعده، اینجا هم اشکالش میآید دیگر. به ایشان.
ایشان نمیخواهد که اینطور بگوید.
ما میگوییم بیع صحیح است. ما میگوییم اشکال سالبه به انتفاء موضوع رخ نمیدهد. یعنی ما میگوییم بیع صحیح است، آن شروط هم استحباب دارد عمل بهش. لذا از بحث تعارض با…
یک مثال بزنیم به عنوان موضوع.
چون ما اشکال میکردیم اگر بخواهد مستحب باشد، سالبه به انتفاء موضوع میشود. طبق بیان ایروانی دیگر سالبه به انتفاء موضوع هم نیست. شرط مستحب است، بیع هم صحیح است.
بله، صحیح است، ولی عمل به اینها هم مستحب است. ولی اینطوری…
برای دلیل ما میخواهد که شرط فاسد، مفسد نیست.
ولی اینجا این درست نمیشود. یعنی خود این عبارت را شما اینطور نمیتوانید از آن بفهمید دال بر استحباب است.
نه، این عبارت از خارج از «المؤمنون» و اینها ما میفهمیم که شروط مستحبند. با این هم که تعارض ندارد. یجوز میتواند با استحباب بسازد، با وجوب و نفوذ هم بسازد.
درست است.
آن وقت با…
میتواند بیع هم صحیح باشد و این شروط هم مستحب باشند.
منکر نمیشود.
ممکن است شرط فاسد…
روایت حل نمیکند.
نه، شرط فاسد دیگر مفسد نمیشود. ما دنبال این بودیم که این روایت بگوید مفسد است یا نه.
این روایت میگوید مفسد نیست. شرط فاسد داریم ولی مستحب است.
میشود اینطوری تفسیرش کرد.
بله، اون منکر نمیشود.
این جدا کنیم بحث کلی مطلب را با بحث اینجا.
بحث خاص.
این اجازه بدهید بقیهاش انشاءالله فردا باشد. این بحث دارد. این روایت یک خورده…