بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و علی آله الطیبین الطاهرین واللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین الی قیام یوم الدین. اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه ارضک طوعا وتمتعه فیها طویلا. اللهم ارزقنا رأفته و رحمته و دعائه و خیره و عجل فرجه و سهل مخرجه.

 

در جلسه قبل وارد این بحث شدیم که آیا این معامله سواپ (آن سواپ نفتی که اکنون در حال بحث درباره آن هستیم)، از جهت مشکلات ربوی آن، بحثش تقریباً به اتمام رسید و گفتیم که بحث کالی به کالی را مطرح کنیم. مشکل دوم این بود که اگر این جوانب پیش بیاید، از این جهت پیش می‌آید که بعداً خود احتمالات را تشقیق می‌کنیم؛ ولی الان اصل مطلب را [بررسی می‌کنیم] که آیا بیع کالی به کالی در اینجا اشکال دارد یا ندارد، اگر محقق بشود؟ خب ما از جهت موضوعی بحث کردیم که از جهت موضوعی اینجا تصویر کردیم و گفتیم اقوالی در مسئله هست. یک قول می‌آید می‌گوید که بیع کالی به کالی با بیع دین به دین، اینها مترادف نیستند. کسانی که می‌گویند مترادف نیستند، اینها دو دسته هستند: گاهی این‌طور می‌گویند که بیع دین به دین، یعنی دینِ مسبوق بر عقد به دینِ مسبوق بر عقد. اگر فروخته بشود، این دین به دین است. پس مقابل آن، دینی که با خود معامله [ایجاد می‌شود]، این کالی به کالی، [یا] چیز [دیگری]، کالی به کالی می‌شود. دین به دین فقط همان است، یعنی مسبوق است. قول دوم، که باز مترادف نمی‌گیرد، می‌گوید دین به دین دو فرد دارد: یکی دین مسبوق به دین مسبوق، و دیگری دین مسبوق به اعم از دین مسبوق یا دین به عقد. طرف ثمن چه دین باشد، چه دین نباشد ولی چیزی باشد که ثمن معجلی است که به خود عقد در حال درست شدن است و از قبل نبوده و مسبوق نبوده، این باز بیع دین به دین است. پس این آقا مترادف نمی‌گیرد کالی به کالی را و غیر از این، کالی به کالی می‌شود. بیع دین به دین را با بیع کالی به کالی مترادف نمی‌گیرد، اما برای دین به دین دو فرد درست می‌کند، ولی آن اولی یک فرد بیشتر درست نکرد.

 

دسته دوم، یعنی قول دوم، آن است که می‌گوید اینها مترادف هستند. اینهایی که می‌گویند مترادف هستند را هم دو دسته در نظر بگیرید که مجموعاً چهار [قول] می‌شود. چطور مترادف‌ها دو دسته می‌شوند؟ چون یا می‌گویند بیع دین به دین و کالی به کالی اصلاً اطلاق می‌شود بر جایی که دین مسبوق باشد به دین مسبوق؛ اصلاً همین است. یا می‌گویید نه، بیع دین به دین و کالی به کالی اطلاق می‌شود بر اینکه طرف عوض (طرف معوض) باید دین مسبوق باشد، اما در طرف ثمن می‌تواند دین مسبوق باشد یا می‌تواند دین بالعقد باشد. هر دو هم بر همه اینها اطلاق می‌شوند و فرقی نمی‌کند؛ اینها مترادف هستند. پس چهار قول معلوم شد چیست. یا می‌گویید مترادف نیستند یا می‌گویید مترادف هستند. اگر گفتید مترادف هستند (کالی به کالی با دین به دین)، اگر گفتید مترادف هستند، یا مورد چون یک جاست، [یعنی] دین مسبوق به دین مسبوق و مترادف هستند، یا می‌گویید نه، دین مسبوق به اعم از دین مسبوق و دین بالعقد است. باز هر دو بر همه اینها اطلاق می‌شوند؛ هم دین به دین به آن گفته می‌شود و هم کالی به کالی.

 

آیا همه‌اش قائل دارد؟

آیا هر چهار [قول] قائل دارند یا اینها صرفاً احتمالات هستند؟

بله، در لابه‌لای اقوال قائل وجود دارد. تقریباً می‌شود [گفت]، حالا من باید اینها را، مثلاً فرض کنید الان بعضی از آنها را که دیدم، خودم پیدا کردم.

آنجایی که می‌گفت دو تا مصداق دارد، این را خیلی‌ها گفته‌اند. خود در عبارات جواهر هم هست. بله، در عبارات جواهر هم هست.

مترادف نیستند و مترادف هستند، قول هر کدام از آن دو تا…

دومِ هر کدامشان با همدیگر یکی شد دیگر.

مثل بله، مثل هم.

سه تا قول شد در مجموع.

نه چهار تا می‌شود دیگر.

اونی که می‌گوید مترادف هستند، می‌گوید که هر دو اطلاق می‌شوند بر دین مسبوق به دین مسبوق. یا می‌گوییم دین مسبوق به اعم از دین مسبوق به دین بالعقد. این هم به آن کالی به کالی گفته می‌شود و هم دین به دین.

دومی همان دومی آنجاست.

خب باز دومی آنجا را همه‌اش چه می‌گوید؟ ولی می‌گوید اینها مترادف نیستند. این‌طور می‌گوید. می‌گوید مترادف نیستند. وقتی آنکه گفت مترادف نیستند، این‌طور بود. آنکه گفت مترادف هستند، آن دومی آن طرف است.

بله دومی قول.

اگر بگوید مترادف هستند، بله. ولی اگر بگوید مترادف نیستند.

وگرنه اصل واقعش که یکی است.

نه، احتمالات یکی هستند. ولی آنکه می‌گوید مترادف هستند، می‌گوید هم می‌شود به اینها گفت کالی به کالی و هم می‌شود گفت دین به دین. آنکه می‌گوید مترادف نیستند، می‌گوید نه، اینها را دین به دین به آنها می‌گوییم؛ یا یک مصداق دارد یا دو مصداق. مقابلش می‌شود کالی به کالی که هیچ‌کدام از اینها نباشد.

 

پس آنهایی که مترادف می‌دانند و می‌گویند هر دوتاشان دین مسبوق هستند، آن دینی که بالعقد است دیگر اسم ندارد، نه؟

این دو کالا را من همین الان با همدیگر به صورت کلی برای آینده می‌فروشیم؛ اینها دیگر اسم کالی به کالی به آن صدق نمی‌کند؟

کلی با اجل یا بدون اجل؟

با اجل، بله.

با اجل اگر باشد، همین را گفتم، مثل آقای گلپایگانی و مثل فرض کنید میرزای قمی، مثل بله، عده‌ای از اینها آمده‌اند گفته‌اند نه، اینها با همدیگه، شرح لمعه، شهید. اینها می‌آیند می‌گویند که این مورد را فقط به آن کالی به کالی می‌گوییم.

آن یکی را به آن دین به دین می‌گوییم.

خب پس این که درست شد. شما یک فرض گرفتید که یک احتمال این است که مترادف باشند و هر دوتاشان فقط دین مسبوق را بگیرند. آن‌وقت اگر این‌گونه باشد، دیگر هیچ، آن فرضی که مطرح کردیم الان دیگر هیچ‌کس…

همه می‌گویند بله، آن جایز است و خارج از اصلاً… مشکلی ندارد.

یعنی آن را تقریباً همه قبول دارند که کالی به کالی این قسمت است. یعنی کسی شک کرده که آنجایی که کالا بعداً بالعجل با عقد معجل با همدیگر می‌فروشیم کالی به کالی نباشد؟ اصلاً کسی را داریم که این را قبول نکند؟ قبول نکند که کالی به کالی است؟

یعنی [بحث بر سر] اسم است. فقط در اسم نزاع است، چون همه اینها قبول کرده‌اند که این حرام نیست و تصریح کرده‌اند، چون دلیل ما فقط همان است.

اسمش را کسی قبول دارد این کالی به کالی…

این را جزماً نمی‌توانم نسبت بدهم. به عنوان احتمال شما آن را ذکر کنید. اینکه بخواهم به کسی نسبت بدهم که گفته باشد، این فرض تأثیری هم به حال ما ندارد. حالا اسمش را بگویند یا نگویند، دارند می‌گویند حرام نیست و تصریح کرده‌اند. مهم همان است.

می‌خواهم بگویم اکثراً این را کالی به کالی می‌گیرند. یعنی پس آن احتمال سوم شاید اصلاً جایی نداشته باشد، یعنی قائل نداشته باشد که اینها مترادف باشند و صرفاً دین مسبوق را بگیرند. چون ما می‌دانیم در کالی به کالی، در جایی که با عقد شما دو کالای کلی را با هم تبادل می‌کنید و معجل می‌شود، اینجا تقریباً همه فقها قبول دارند که این اسم کالی به کالی به آن صدق می‌کند.

معلوم نیست همه آنها، من نمی‌دانم. جزماً نمی‌توانم بگویم که همه این را گفته باشند یا اجماع این‌گونه باشد.

کسی خلاف این را نگفته.

عمدتاً همین روایت است. هیچی نداریم غیر از همین روایت و همین بحث‌ها را در هم آمیخته‌اند. اینکه بیایید بگویید حتماً همه می‌گویند کالی به کالی است ولی می‌خواهند بگویند حرام نیست، این‌گونه…

مقابلش حداقل قائل نداریم که بخواهد بگوید اینها کالی به کالی نیست.

بله؟

مقابلش قائل داریم که بگوید کالی به کالی نیست.

همان را می‌گویم، همین جازم نیستم. همین را دارم می‌گویم. همین را می‌گویم، جازم نیستم که کسی نگفته باشد تا بخواهم نسبت این‌چنینی بدهم که یک اجماع این‌گونه در کار باشد. خیلی واضح نیست. مهم الان حکمش است. الان موضوعاً پس معلوم شد که این احتمالات در آن هست. حداقل شما این احتمال را قبول نکنید. اما این را که گفته‌اند، یا آمده‌اند گفته‌اند که دین به دین آن است: دین مسبوق به دین مسبوق. بعضی‌ها هم تعمیم داده‌اند ولو به دین بالعقد. این طرفش که دو قول را دارد و قائل هم دارد. آن طرفش می‌ماند که اگر آمدیم گفتیم نه، اینها مترادف هستند. آن وقت مترادف که باشند، آن طرفش که بگوید اعم است، باز هست. اما اینکه بیاید بگوید نه فقط دین به دین است و کالی، این کالی به کالی مثلاً به آن می‌گوییم، این هرچه داریم همین است، دین به دین می‌گوییم و کالی به کالی دیگر نداریم. بله؟ همه‌اش می‌افتد آن طرف و جایز می‌شود.

دیگر اسم ندارد.

بله، این ممکن است کسی قائل نباشه. یعنی آنها همه قبول کنند که اگر به خود بیع انجام شده باشد، به آن می‌گوییم کالی به کالی. ممکن است این‌گونه باشد.

 

خب این تا اینجا. از جهت حکمی پس چه شد؟ از جهت حکمی هم بحث کردیم و گفتیم که اگر بنا باشد دین مسبوق به دین مسبوق باشد، همه می‌گویند این اشکال دارد. این هم فرقی نمی‌کند، به این توجه داشته باشید، وقتی می‌گویم دین مسبوق به دین مسبوق، فرقی نمی‌کند که این دین معجل باشد و اجلش نرسیده باشد، یا معجل باشد و اجلش الان رسیده و حال شده باشد. ولی دین به دین به آن می‌گوییم دیگر. اجل قبلاً داشته، الان هم رسیده، و من دارم آن را در مقابل یک دین دیگری که از قبل بوده و الان هم اجلش رسیده، می‌فروشم. پس هر دو این دین مسبوق، حال باشند، یا هر دو هنوز معجل باشند و اجلشان نرسیده باشد، یا مختلف باشند (یکی معجل باشد و دیگری حال)، فرقی نمی‌کند. این را هم که این‌گونه بحث می‌کنم، در این فرضی است که از اول دین مسبوق بوده و اجل داشته. اما اگر نه، کلی به او فروخته است، به شکل کلی فروخته است، ۱۰۰ کیلو گندم به او فروخته و اجلی هم تعیین نکرده و چون اجل تعیین نکرده، ظهورش در نقد است و باید همان وقت بدهد، ولی نداده است، ولو یک سال پیش بوده است. این مطلب؛ و تا الان نداده است. اصلش نقد بوده، اجل تعیین نکرده‌اند، کلی به او فروخته و هیچ اجلی نداشته است. نه اینکه اجل داشته و هنوز اجلش باقی است، یا اجل داشته و الان حال شده است؛ نه. اصلاً اجل نداشته و این آقا پول را نداده است. این این‌گونه است. آن الان خارج از این بحث است. اینکه دارم می‌گویم دین به دین است، طبق اصطلاح آقایان، آنجا را می‌گوییم. دین از اول معجل بوده و الان چه اجلش رسیده باشد، چه نرسیده باشد. پس یا اینکه معجل است، یا اجلش باقی است، یا هر دو حال شده‌اند، یا مختلف هستند (یکی اجلش باقی است و دیگری باقی نیست). ولی از اول هر دو معجل بوده‌اند. همه اینها دین به دین است و روایت آن را می‌گیرد. این را آقایان قبول کرده‌اند، این بخش را.

اونجایی که حال بوده دیگه نمی‌گیره.

نه، الان اجازه بدهید ما بحث می‌کنیم. الان این بخشی که اینها گفته‌اند مسلم است. آن طرفش، اگر الان بنا باشد دین به خود عقد باشد، آن چگونه است؟ از اول دین نبوده. الان با خود معامله اجل تعیین می‌کنیم و دین می‌شود که می‌گوییم مضمون بالعقد است، نه اینکه از اول دینِ معجلی بوده باشد. می‌گویم ۱۰۰ کیلو گندم به شما فروختم که یک ماه دیگر تحویلت بدهم، در مقابل ۱۰۰ هزار تومانی که سر ماه به من تحویل بدهی. هر دویش اجل دارد، هر دویش دین است، اما دین بالعقد است و با خود این عقد دین شده است؛ از اول دین نبوده. اگر این‌طور باشد، چگونه است؟ هر دو را الان این‌گونه قرار داده است. این هم فرقی نمی‌کند. الان به خود عقد که می‌آییم قرار می‌دهیم، اگر بنا باشد برایش اجل قرار بدهد، این را بعضی‌ها همان کالی به کالی گفته‌اند؛ همین فرض را که با خود معامله دارد اجل تعیین می‌کند. بلکه خیلی‌ها کالی به کالی را بر همین اطلاق کرده‌اند. معلوم است؟ خب اگر این‌طور باشد، الان معامله‌اش درست است یا درست نیست؟ مثل میرزای قمی گفته‌اند، مثل فرض کنید شرح لمعه، اینها تصریح می‌کنند که دلیلی که ما داریم، بیع دین به دین است. دین هم ظهورش در دین مسبوق است. این دین مسبوق نیست، دین بالعقد است. چون دین بالعقد است، دلیل ندارد؛ پس می‌گوییم در اینجا جایز است. به جوازش تصریح کرده‌اند. معلوم است؟ با خود عقد که درست می‌شود. بعضی‌ها مثل آقای گلپایگانی آمده‌اند و گفته‌اند نه، اجماع مثلاً ادعا کرده‌اند. صاحب جواهر هم شاید یک تعبیری می‌کند که این از مسلمات واضح است و می‌خواهد همین را بگوید. مثلاً این مورد اجماع است، لا خلاف فیه، این‌طور است این مطلب؛ که این اشکال دارد. اگر در اینجا اجماع تمام بشود، حرفی نیست. ولی خب این اجماع، محتمل‌المدرک است. ما احتمال می‌دهیم مدرکش همان “لا تبع الدین بالدین” است. به نظر خودم می‌آید همان حرف میرزای قمی و حرف این آقایان قوی‌تر است. یعنی ما دلیل محکمی بر حرمت این نداریم. همان اجماع هم که هست، اجماع محتمل‌المدرک است. در اینجا می‌توانیم بگوییم که آن روایت “لا تبع الدین بالدین”، این را نمی‌گیرد. ظاهرش که همین است. معلوم است؟ که دو طرف دین به خود عقد باشد. می‌ماند اگر یک طرفش دین مسبوق بود و یک طرف دین به خود عقد باشد. اینجا چطور است؟ می‌گیرد یا نمی‌گیرد باز؟

استاد، رد شما از آقای گلپایگانی با صرف احتمال اجماع مدرکی کفایت می‌کند؟

بله، چرا نه؟

احتمالش است.

اگر اجماع مدرکی بود که بله.

خب ما فقط احتمال می‌دهیم.

همان احتمال بس است. در اجماع مدرکی ما بیشتر از احتمال نمی‌خواهیم. حق با این است، همه همین را می‌گویند و درست هم هست. من دیگر یقین ندارم که یک دلیل تعبدی در اینجا دارم تا بخواهم به آن اخذ کنم. به عنوان یک دلیل تعبدی نمی‌شود. احتمال می‌دهم آن است، همین‌قدر باید به آنها برگردم و ببینم دلیل محکمی هستند یا نه؛ همان روایت. برای من محرز نیست که این یک دلیل جداگانه‌ای باشد. معلوم است؟ همین که احراز نکردم، نمی‌توانم به آن به عنوان یک دلیل مستقل تمسک کنم.

 

خب این هم این‌گونه است. الان اگر یک طرف دین مسبوق بود و یک طرف دین به خود عقد بود و می‌خواهد درست شود، این چگونه است؟ اینجا باید ببینید که آیا یک طرف را اول مبیع فرض کنید که آن دین مسبوق است، یا آن را در ثمن فرض کنیم. اگر در مبیع شما فرض کردید، این یا دین شما مربوط به بیع سلفی بوده، یا مربوط به بیع سلف نبوده و قرضی بوده است فرض کنید در طرف مبیع که الان می‌خواهید آن را مقابل یک کلی یا مقابل یک دین به خود عقد بفروشید. این مبیع که دین سابق است، آیا بر اثر یک بیع سلفی قبلاً مضمون شده است؟ ۱۰۰ کیلو گندم به او فروخته‌اید که به گردنش است که شش ماه دیگر تحویل بدهد، فرض کنید؛ ۱۰۰ کیلو را از این آقا خریده‌اید که شش ماه دیگر به شما تحویل بدهد و پولش را هم داده‌اید. الان جنس به گردن اوست. اجل چه رسیده باشد چه نرسیده باشد، فرقی نمی‌کند. الان این را شما می‌خواهید مثمن قرار بدهید و به طرف مقابلِ یک کلی که به خود بیع در حال فروخته شدن و دین شدن است، بفروشید. این اشکال دارد باز، چون مبیع من سلف است و وقتش هم نرسیده، دلیل جداگانه دارد. یا می‌خواهم به غیر بفروشم، فرض کنید که گفتیم محل بحث است و باید ببینیم. اما اگر این طرف این‌گونه هم نبود، بیع سلف نبود، به دینی بود، قرضی بوده، هرچه بوده، به ذمه‌اش است و الان من می‌خواهم آن را بفروشم. اینجا دیگر آن دلیل بیع سلف آن را نمی‌گیرد و محل بحث شده که آیا جایز است بفروشم یا جایز نیست. این مبتنی بر این است، چرا؟ چون دیگر فقط یک دلیل دارم: آیا صدق بیع دین به دین بر این می‌کند یا نمی‌کند؟ شد دین مسبوق. فرض کنید اجلش هم نرسیده است. آن به بیع سلف هم مضمون نشده، ولی دارم آن را به دین بالبیع می‌فروشم؛ به خود همین بیع دارد دین می‌شود. آیا به این می‌گوییم دین به دین یا نمی‌گوییم? یک طرفش دین سابق شد، یک طرف دین بالعقد شد. این مبتنی بر این است که آیا عرف به این بیع دین به دین بگوید یا نگوید. آقایان این را پذیرفته‌اند خیلی‌هایشان، که گفته‌اند این را هم عرف به آن بیع دین به دین می‌گوید. آنکه دین مسبوق می‌خواهد برای اینکه دین به دین بشود، آن مال طرف مبیع است: “لا تبع الدین بالدین”. اما اگر در طرف ثمن، من آمدم و به یک کلی قرار دادم که با خود بیع دارد دین می‌شود، این را می‌گویند بیع دین به دین. این‌گونه گفته‌اند. بعضی دیگر هم نه، اشکال کرده‌اند که این دین به دین فرقی نمی‌کند طرف ثمن باشد یا مثمن، باید دین سابق و از قبل باشد. اگر با خود عقد شد، این بیع دین به دین نیست. این به نظرم محکم‌تر می‌آید. یعنی آنکه مسلم است، این مقدار است: “لا تبع الدین بالدین” یعنی آن، مثل اینکه می‌گویم نخود را به لوبیا نفروش. با خود این عقد که نخود بودن درست نمی‌شود. از قبل یک نخود دارم، یک لوبیا دارم، دو طرف، می‌گوید این را به این نفروش. اینجا هم همین‌طور است: “لا تبع الدین بالدین”. یک دین مسبوقی باید باشد، یک چیزی باشد، یک دین مسبوق از این طرف دارد، می‌گوید دین به دین نفروش. دینی که با خود عقد می‌خواهد درست بشود، ولو در طرف ثمن باشد، این حداقل صدق “دین به دین” (دین مقابل دین) بر او مشکوک است، چون با خود بیع دارد دین می‌شود. چون مشکوک است، دلیل برای ما محرز نیست که این دلیل آن را بگیرد. اگر به “لا تبع الدین بالدین” برای تحریم این قسم تمسک کنم، این تمسک به عام در شبهه مصداقیه خودش است. و این دیگر از مسلمات است که تمسک به عام در شبهه مصداقیه خود عام (نه خاصش) جایز نیست. خود عام، همه قبول دارند که تمسک به عام در شبهه مصداقیه خود عام جایز نیست. آنکه محل بحث است، تمسک به عام در شبهه مصداقیه مخصصش است که آیا جایز است یا جایز نیست. بعضی‌ها مثل فاضل نراقی یا فرض کنید عده‌ای، گفته‌اند جایز است. اما نوعاً می‌گویند تمسک به عام در شبهه مصداقیه خودش جایز نیست. این دلیلش اجماعی است که ادعا شده و بعضی‌ها مخالفت کرده‌اند. اما این طرف، تمسک به عام در شبهه مصداقیه خود عام، این را همه قبول دارند که جایز نیست. کسی در این اختلاف نکرده است. خب اینجا این‌طور می‌شود. من الان شک دارم که بیع الدین بالدین بر این صدق می‌کند یا صدق نمی‌کند، اگر یک طرفش دین مسبوق است و یک طرفش دین به خود عقد دارد درست می‌شود. نمی‌توانم به این تمسک کنم. نتیجه‌اً می‌گویم اینجا جایز است و اشکالی ندارد.

چرا شبهه مفهومیه نمی‌شود؟

چرا شبهه مفهومیه نمی‌شود؟

مفهومیه در حدود و ثغور مفهوم است، یعنی شما شک دارید. اینجا چگونه است؟ آیا دین…

خود دین، دین بودن، ما می‌دانیم این دین است و آن هم دین است. اما دینی که آنجا رفته، یعنی برگشتش به این است که دین به قبل‌العقد است یا دین ولو بالعقد دین شده است. از قبل به سبب آخر دین شده یا ولو به همین سبب، به خود بیع. فقط در این گیر هستیم. این‌گونه است. یعنی یک‌جورهایی باز بخواهید به حدود و ثغور خود مفهوم برگردید، بخواهید بگویید مفهوم خود دین را نمی‌دانیم چیست. مفهوم را می‌دانیم چیست، اما این بله، نمی‌شود گفت. یعنی اینجا هم حدود و ثغورش واقع است، به حدود و ثغور برمی‌گردد. به حکمش که نیست. حکمش از راه موضوع الان ما گیر هستیم که آیا در خود دینی که به عنوان دین اخذ شده، حتماً اجل سابق می‌خواهد تا صدق دین بر آن بکند یا اجل سابق نمی‌خواهد؟ اصلش آقایان اینجا بحث کرده‌اند. وقتی می‌گوییم دین، یعنی یک اجل سابق می‌خواهد و یک سبب سابقی برای دَینیت می‌خواهد؟ اجل می‌خواهد، اما یک سبب سابقی مثلاً می‌خواهد؟ “لا تبع الدین بالدین”. دینی که به سبب آخر دین شده و الان می‌خواهی آن را بفروشی، یا دینی که به همین عقد دین شده و می‌خواهی آن را بفروشی. آیا در آن اخذ شده که یکی از قیود دین بودن این است که سبب آخر باشد یا نه؟ این در واقع در مفهوم دین ما گیر نداریم. مناسبت حکم و موضوع، وقتی مقابل دین در بیع قرار می‌گیرد و می‌گوییم دین به دین، اینجاست که گیر می‌کنیم که آیا این دین به سبب سابق دین شده یا نه. ولی تنها شما دین بگویید، اصلاً این بحث‌ها به ذهن نمی‌آید. یک چیز بیشتر از آن نمی‌فهمید. این مال تقابل اینها با هم است، دین به دین. وقتی مقابل قرار می‌گیرند. این به خود مفهوم برنمی‌گردد. این ترکیب، این مناسبت حکم و موضوع، این گیر و شبهه را برای شما درست کرد که آیا در اینجا اخذ شده است یا نه. واقعش این است که تنهایی این ظهور در آن نیست. این به مفهوم برنمی‌گردد. اگر تعبیر کنیم، این مناسبت حکم و موضوع‌ها، نتیجه‌اً به خود حکم برمی‌گردد. یعنی حکم محرَّمش مثلاً آن است که به سبب آخر است، آن را می‌گیرد یا نمی‌گیرد؟ به سبب خود عقد است، می‌گیرد یا نمی‌گیرد؟ یا فقط سبب سابق باشد؟ این نسبت به این جهت است.

 

الان عبارت جواهر را که من آن روز گفتم شما نگاه کنید، عبارتش را، خواستید [ببینید]، همین صفحه جلد ۲۴، صفحه ۳۴۷ است. این را بعداً مطالعه کنید، خودش چند صفحه دارد. تا اینجا می‌رسد. متنی که شروع می‌کند، اینجا دارد «العاشره». از اینجا می‌آید، «المسئله التاسعه» تا می‌رسد به «المسئله العاشره». این را پیدا کنم. «المسئله العاشره» در صفحه ۳۴۴. «کذلک لا مدخلیة لها فی السلم، إذ قد عرفت الحال فی بیعه قبل الحلول و بعده. أما غیره، فیجوز الدین بعد حلوله علی الذی هو علیه». اینها را مطرح می‌کند، اقسام این بیع‌های دین را مطرح می‌کند تا به صفحه ۳۴۷ می‌رسد. آنجا دارد: «و قد تحصل من مجموع ما ذکرنا، المنع من بیع الدین السابق بالدین السابق». هر دو سابق هستند. یرحمک الله. «الدین السابق بالدین السابق فی الصور الأربعة». صور اربعه چیست؟ «أی الحالّین». دو دین داریم، معجل هستند، درست است، اجل داشته‌اند اما الان حال شده‌اند. اجلشان فرا رسیده و تمام شده است. وقتی این‌گونه می‌شوند، هر دو حال هستند. «أی الحالّین». دو طرف، دو دین حال است و دین هم از قبل بوده است. «أو المعجلین»، که هر دو هنوز اجل دارند و اجلشان باقی است و تمام نشده است، ثمن و مثمن. «و المختلفین». یکی معجل است هنوز، هر دو دین سابق هستند، یکی معجل است و یکی اجلش هنوز به حال تبدیل شده است. نتیجه‌اش چند صورت می‌شود؟ سه صورت الان اینجا می‌شود. «الحالّین» و «المعجلین» و «و المختلفین». این سه تا.

در حقیقت دو تا می‌شود دیگر، یک وقت ثمن معجل است…

عیبی ندارد. یعنی این‌جور بخواهید حساب کنید شش تا می‌شود. ولی خودش این‌طور می‌گوید که «الحالّین» یعنی دو طرف را، ثمن و مثمن را. این یک صورت. یکی هم «المعجلین»، که هر دو اجل دارند، دین هستند، اجل‌دار هستند. آن صورت چهارم که بعداً می‌خواهیم بگوییم، نه، فرض کنید به خود عقد می‌خواهد درست شود. آن بعداً می‌شود. آن یک شق است.

اینکه یکی‌شان قبل از وقت است و یکی‌شان با خود عقد است.

«المختلفین» منظور همین است دیگر.

نه، این «مختلفین» که داریم می‌گوییم، در مقابل «حالّین» و «معجلین» است. الان گفتیم که این صور اربعه، دین به دین است، یعنی هر دو دین سابق هستند. هر دو به سبب آخر درست شده‌اند. اما یک وقت اجلشان هنوز در هر دو طرف باقی است، ثمن و مثمن، این دین سابق است. یک وقت اجلشان تمام شده و الان حال شده‌اند. یک وقت مختلف هستند، یکی اجلش فرا رسیده و یکی نرسیده است. آن‌وقت این می‌تواند یک بخشی از آن ثمن باشد و بخشی مثمن باشد. مجموعاً چهار صورت می‌شود. آن آخری دو تا می‌شود. می‌شود چهار صورت.

یکی که اجلش رسیده، تخصصاً از بحث خارج است. چرا ذکر می‌کنید؟ یکی بیش نیست.

نه، چرا؟ باز بیع دین به دین است. ایشان می‌خواهد بگوید باز بیع دین به دین است، ولو اجلش رسیده باشد. این دین بوده دیگر، اجلش رسیده و حال شده است.

نه، هنوز نداده‌ها.

ببینید این بعد می‌فرماید که: «فی السابق، الصور الأربعة: الحالّین، و المعجلین، و المختلفین. و أما إذا کانا مضمونین بالعقد». این صورت بعدی است، اگر با خود عقد بخواهد کلی دین بشود. «أما إذا کانا مضمونین بالعقد، فالمعجلان منهما لا ریب فی بطلانه». من صد کیلو گندم را برای شش ماه دیگر می‌فروشم، در مقابل این‌قدر پول که سه ماه دیگر تحویل بدهم. هر دو معجل هستند، اما با عقد دارد درست می‌شود. «فالمعجلان منهما لا ریب فی بطلانه». دلیل این چیست؟ اگر ما گفتیم «لا تبع الدین بالدین»، این را نمی‌گیرد، معلوم است؟ چون به خود عقد دارد درست می‌شود. اینجا همان اجماعی است که آقای گلپایگانی تصریح کرده‌اند. ایشان می‌فرماید «لا ریب فی بطلانه»، می‌خواهد به همین مطلب اشاره کند که از واضحات فقه است.

چه کسی اجماع [گفته]؟

آقای گلپایگانی فرموده‌اند اجماع.

قبل از ایشان کسی اجماع نگفته است؟

قبل از ایشان؟

قبل از آقای گلپایگانی، داریم کسی گفته باشد اجماع؟

من اجماع ندیدم. ایشان ادعای اجماع کرده بودند. بقیه هم همین‌طور مطلب را واضح کرده‌اند مثلاً. «فالمعجلان منهما لا ریب فی بطلانه. بل یمکن إدراجه فی بیع الکالی بالکالی». اصلاً ممکن است بگوییم این خود بیع کالی است، این داخل در بیع کالی به کالی است، چون با خود عقد دارد دین می‌شود، هر دو طرفش. ممکن است آن را آنجا تحت کالی به کالی مندرج کنیم. این البته می‌گوید ممکن است، بنا بر اینکه اگر کسی بگوید نه اینها مترادف نباشند. اگر مترادف باشند و محدوده کالی به کالی هم همان احتمالی باشد که شما گفتید قائلش کیست، اگر کسی آن را بگوید، یعنی کالی به کالی و دین به دین مثل هم هستند و فقط آنجایی است که دین مسبوق است، این باز آن را نمی‌گیرد اصلاً. لذا «یمکن» می‌گوییم. «یمکن دخوله تحته». واضح شد؟

یعنی اگر کسی بخواهد بگوید که بیع دین به دین مثل کالی به کالی مترادف هستند و هر دو مال دین مسبوق هستند و اصلاً دین بالعقد را نمی‌گیرند، آن دیگر این مورد را نمی‌گیرد. لذا می‌گوید «یمکن إدخاله تحت کالی بالکالی» بنا بر آن قول دیگر که کالی به کالی مال کجاست.

معلوم می‌شود یک اینکه این‌طور تعبیر می‌کند، معلوم می‌شود بوده است.

بله.

حالا واضح نیست قائل دارد یا نه، ولی ایشان هم همین احتمال را می‌دهد.

یعنی کالی به کالی، ظهور کلام ایشان این است که دین مسبوق را می‌گیرد ولی دین بالعقد را نمی‌گیرد؟

نه، اینکه می‌گوید ممکن است، یعنی اینها بنا بر اینکه مترادف نباشند. که اگر مترادف نباشند، جا دارد ما بگوییم این کالی به کالی است. اما اگر مترادف باشند و این محدوده کالی به کالی همان محدوده دین به دین (فقط دین مسبوق) باشد، دیگر این را نمی‌گیرد. «بل یمکن إدراجه فی بیع الکالی بالکالی. و قد عرفت الحال فیه فی تعجیل ثمن السلم، إذ هو هو». در تعجیل ثمن سلف، اگر من گفتم من ۱۰۰ کیلو گندم را به شما می‌فروشم که یک ماه دیگر تحویلت بدهم، مقابل پولی که پس‌فردا به من بدهی (در سلف باید پول را الان بدهد)، اما اگر ثمن را هم معجل کرد، هر دو می‌شود کلی بالعقد. می‌شود عین همین بحث. لذا می‌فرماید که: «بل یمکن إدراجه فی بیع الکالی بالکالی و قد عرفت الحال فیه فی تعجیل ثمن السلم، إذ هو هو. و الحالّان منهما». این تا اینجا اگر معجلین به خود عقد درست شوند، دو دین بالعقد که معجل هستند و اجل دارند. اما اگر حال باشند، این «حالّان» چیست؟ همان کلی است که شما پرسیدید چگونه است. اگر من ۱۰۰ کیلو گندم را بفروشم و هیچ چیزی را تعیین نکنم، در بیع ۱۰۰ کیلو گندم مقابل فرض کنید این‌قدر پول، هر دو کلی هستند. یک فرض این است. بله. یکی هم «و الحالّان منهما»، فرض این است که دو دین داریم، دو دین از سابق. اما الان هر دو حال هستند. اگر این‌طور باشند، آن را ما قبلاً داخل آن بحث قبلی کردیم. دیگر نمی‌تواند اینجا بیاورد. قبلاً الان ما گفتیم که «الحالّین، بیع الدین بالدین السابق فی الصور الأربعة: الحالّین، و المعجلین، و المختلفین». آن را آنجا گفت. اما اینجا که آمده، نه. فرض این است، خوب دقت کنید: «و أما إذا کانا مضمونین بالعقد». آن مال دین سابق بود. بعد وارد شدیم: «و أما إذا کانا مضمونین بالعقد». این «مضمونین بالعقد» چند صورت پیدا می‌کند: یکی «فالمعجلان منهما»، و یکی «و الحالّان منهما». این «حالّان» در مقابل این معجلانی است که مضمون بالعقد هستند. این همان کلی می‌شود فقط. ببینید: «و الحالّان منهما لا إشکال فی صحتهما للعمومات کال مختلفین». اینجا هم یقیناً عمومات دارد آن را می‌گیرد و معامله درست است. مشکلی نداریم. «أوفوا بالعقود»، «أحل الله البیع»، همه اینها آن را می‌گیرد.

یعنی نقدین.

بله، واقعش نقد است. فقط اجل تعیین نکرده. «کالمختلفین». یکی‌اش فرض کنید بالعقد اجل برایش تعیین می‌کند، ولی دین بودنش به عقد است. یکی‌اش اصلاً اجل ندارد، حال است. باز هم اشکال ندارد. «و أما إذا کان»، صورت سوم همین معجلین بالعقد: «و أما إذا کان أحدهما مضموناً بالعقد و الآخر قبله». این دین مسبوق است. خوب دقت کنید. یکی دین مسبوق است، یکی مضمون بالعقد است. این را تا الان نگفتیم. یکی‌اش مسبوق است، یکی دین مسبوق است و یکی به خود عقد است.

بله. شما «حالّان» گفتید، بعدش گفتید «کالمختلفین».

بله، «و الحالّان منهما» عطف بر «معجلان» است. هر دو از اقسام «و أما إذا کانا مضمونین بالعقد» هستند.

مختلفین مضمونین بالعقد اگر باشند، «فالمعجلان» چه؟ «و الحالّان» و «المختلفین». این «مختلفین» که الان داریم می‌گوییم مال اینجاست.

«و أما إذا کان أحدهما مضموناً بالعقد و الآخر قبله، فإن کان المضمون سابقاً سلماً». اگر آن قبلی سلم بود، از خارج توضیح دادم، «لم یجز بیعه قبل حلوله مطلقاً». به جهت روایات خاصی که آنجا دارد و در جای خودش بحث می‌کنیم. «و أما… و جاز بعده إذا کان الثمن حالاً». اینکه فرمود «لم یجز سلماً»، بله، «لم یجز بیعه قبل حلوله»، قبل از حلول اجل نمی‌شود. اما بعد از حلول اجل، اگر ثمن حال باشد و مثمن سلم باشد و نه، این حال، این اشکال ندارد در طرف ثمن. اما عکسش، «فیه بحثٌ» که الان می‌گوید. روشن است؟ این عبارت جلویتان نیست، یک‌خرده مشکل می‌شود. من گفتم این را مطالعه کنید، می‌خواهم از رو بخوانم چون عبارتش مغلق است یک‌خرده. این را جلسه پیش گفتیم.

منظور از عجل این است که در ناحیه ثمن مشکل نیست بعد از حلول عجل.

بعد از حلول عجل در ناحیه ثمن اگر باشد، مشکل ندارد، می‌فرمایید. بله. «بعده إذا کان الثمن حالاً. و إن لم یکن سلماً». اما آن مثمن اگر سلم نبود، که الان گفتیم، بحث در مثمن است. مثمن یک وقت سلم است، یک وقت سلم نیست. واضح شد؟ مثمن اگر سلم بود، گفتیم اشکال دارد. الان صورت دوم: «و إن لم یکن سلماً» مثمن، «جاز قبل حلوله بعین حاضرة». الان می‌توانم ثمنش را یک عین شخصی قرار بدهم. این یک، که جزئی بشود. «و بکلی مضمون بالعقد حالاً». و به کلی‌ای که مضمون بالعقد است و اجل ندارد. این هم اشکال ندارد. «لا معجلاً». اما اگر معجل باشد، که آن طرفش قرضی است و فرض کنید قبلاً به او داده‌ام، سلم نیست، طرف مثمن. طرف ثمنش هم آمدم به صد هزار تومانی که به عقد دارد دین می‌شود و اجل برایش تعیین می‌کنم برای فلان وقت. اینجا که گفتم بعضی‌ها گفته‌اند دین به دین صدق می‌کند، اگر طرف ثمن ما ولو بالعقد درست شود دین بودنش، این کافی است صدق کند. این همین حرف صاحب جواهر هم این تکه را اینجا قبول کرده است. می‌فرماید: «و بکلی مضمون بالعقد حالاً، لا معجلاً علی الأقوی». اگر معجل باشد، اشکال دارد. معلوم است؟ این اشکالش از چه جهت است؟ از اینکه بگوییم این صدق بیع دین به دین می‌کند بر این. به خصوص این مورد که در طرف ثمن، کلی بالعقد است، معلوم است؟ و معجل هم هست، اجل قرار داده‌ایم برایش. دین بالعقد است، نه کلی خالی. «و لو جُعِل المضمون سابقاً ثمناً». الان همه این‌ها که گفتیم، مال جایی است که مثمن ما سلم بوده یا سلم نبوده؛ طرف مثمن را نگاه کردیم. الان طرف ثمن را می‌خواهیم نگاه کنیم که اگر این طرف ثمن ما سلف باشد، چگونه است؟ یا هست یا نیست؟ دو صورت را اینجا می‌خواهد قرار بدهد. معلوم است؟ نه، نقد یا نیست. این طرفش سلم نباشد. می‌فرماید که این هم دو صورت دارد: «و لو جُعِل المضمون سابقاً ثمناً لعین أو کلی حالاً، جاز قطعاً إذا کان حالاً». اگر حال باشد و اجل برایش، یعنی دینی اگر باشد، دینی است که الان وقتش رسیده است. اینجا مشکل ندارد. «من غیر فرقٍ… إذا کان حالاً، من غیر فرقٍ بین السلم و غیره». اینجا چون در طرف ثمن است، اشکال ندارد سلم باشد یا غیر سلم. چون الان حال است و طرف ثمن است و حال است. این اشکال ندارد. به خلاف طرف مبیع، آنجا اگر سلم باشد، اشکال داشت. روایات می‌گرفت. اما اینجا ندارد. «من غیر فرقٍ بین السلم و غیره. و إن کان معجلاً، أما اگر این طرف ثمن که دین است و دارد آن را قرار می‌دهد، دین سابق است، دارد آن را قرار می‌دهد و بله، معجل است و هنوز اجلش نرسیده است، فوجهان. إذا کان سلماً، أقواهما العدم». اگر این سلم باشد، اشکال دارد. روایات باز می‌گیرد، همان روایتی که گفتیم. با اینکه در طرف ثمن است، اجل هم دارد، اما سلم است. اینجاست که اشکال می‌کند. قبل از حلول اجل.

یعنی ثمنش را عین قرار داده.

بله؟

این فرض این است که سلم باشد ثمن. یعنی ثمنش از نوع عین بوده؟

عین چرا؟ می‌گویم کلی بوده، فرض کنید. کلی معجل بوده. ببینید، گفته این ثمنش را گفته بوده در مقابل صد هزار تومان. نقد بوده، باید می‌داده، نداده است. یک صورتش این است.

باید بعدش سلم بگیرد دیگر این ثمن.

بله، در بیع سلم بوده است.

خب بیع سلم که مبیعش معجل است. این دین نقد باید باشد.

مثمنش معجل نیست. مبیع باید معجل باشد.

مبیع که نمی‌تواند صد هزار تومان باشد.

مبیع من همان مثلاً یک عینی بوده که معجل بوده است. بله، شما می‌خواهید مبیع را سلم بگویید، ثمن من این…

نه، مبیع تمام شد. گفتم الان طرف ثمن است.

این ثمن من می‌خواهد سلم باشد. بله.

سلم قبلاً به سلم بوده، یعنی چه؟ یعنی مبیعش معجل بوده است.

بله، آن اگر مقصودتان این است، بله، درسته. در یک معامله دیگری، نه اینجا. قبلاً فروخته صد کیلو گندم را…

بله، صد کیلو گندم را الان این را ثمن قرار می‌دهد.

بله، آن مبیع است. ولی اجلش هم رسیده است.

پس عین باید باشد دیگر.

بله، بله، همین است. اجلش هم الان رسیده است. هیچ مشکلی ندارد. ببینید الان می‌فرماید که اینجاست که اگر سلم باشد و در طرف ثمن است و کلی معجل است، اجل هم داشته و الان وقتش رسیده، این را اشکال می‌کند باز.

این الان بعد از حلول اجل است، قبل از حلول اجل نیست.

کدام؟ نه، قبل از حلول اجل است.

چه قبل، چه بعد از حلول اجل، اعم است. این فرضش است.

نه دیگر، خودش دارد می‌گوید قبل از حلول، مقید دارد می‌کند. دنبالش را بخوانید عبارت را: «إذا کان سلماً، أقواهما العدم، بناءً علی عدم الفرق فی المنع بین جعله ثمناً أو مثمناً، قبل حلول أجله». همه را قبل از حلول اجل نکرده. اینجا را دارد می‌گوید اشکال دارد. «و إن لم یکن سلماً، فالأقوی جواز». معلوم است دیگر. «بل هو باقی علی القطع به، إذ هو کالعکس». این کالعکسش چیست؟ مثل آنجایی که الان به جای اینکه این ثمن قرار بگیرد، مثمن قرار می‌گرفت سلم، که آنجا گفتیم جایز است، اینجا هم دارد می‌گوید جایز است. در چند خط قبل. عکس مقصود آن است. «فتلخص مما ذکرنا جواز بیع الحال بالحال، و عدم أجل لهما فی السابق، فضلاً عن حالین بالعقد». الان حال به حالی که دارد می‌گوید، این همان صورتی است که شما سؤال کردید. اصلاً کلی مقابل کلی، هیچ اجل هم ندارد. من می‌خواهم این را بفروشم. حال به حال است.

من فرضم جایی است که در بیع قبلی حال بوده‌اند، الان دو دینی که قبلاً حال بوده، به صورت دین هنوز پرداخت نکرده‌ایم، در یک معامله جدید…

آن هم می‌گیرد یا هم داخل در همین فرض است، فرقی نمی‌کند. آن هم حال است. فرقی نمی‌کند.

منتهی دین است.

صدق دین به آن می‌کند. الان دین شده است. در معامله جدید.

بله. من قبلاً با ایشون معامله کردم، یک دینی به گردن من مانده است.

خب آن بحث به این می‌آید که اگر من نقداً به شما فروختم کلی را، هیچ اجل تعیین نکردم، و آن آقا پول را نداد الان، یا من جنس را ندادم، آیا این نقده تبدیل به دین می‌شود یا همان حالتش باقی می‌ماند؟

نه، دین است اینجا.

خب همین را می‌گویم. این بحثش این است. مسلم نگیرید که آنجا حتماً این دین می‌شود، منقلب به دین می‌شود.

نه، این می‌گوییم یک بیع حال بوده، این مقدار مسلم است. بیع حال. اما نقد بودنش تبدیل به دین می‌شود یا نه، آن را کارش نداریم الان. آن حال که هست. اگر من آمدم این را در یک معامله دیگری فروختم، آن حال را، همین بحث‌ها تویش می‌آید. می‌گوید چه اشکالی دارد؟ اطلاقات ادله دارد این را می‌گیرد و مانع هم نداریم.

ایشون این را نمی‌گوید حاج آقا.

چرا دارد می‌خوانم: «و قد تلخص مما ذکرنا جواز بیع الحال بالحال». این حال است دیگر.

نه آقا، این که دین هم هست.

هم حال آنی را می‌گیرد، هم حال آن‌طوری را. چون آن توش…

ایشان تصریح نکرده به این.

خب حال این، دین نیست آخر؟

چرا؟ عرفش می‌گوید اینها هم دین است.

حداقل ایشون که نگفته این دین نیست، محل بحث است.

منقلب نمی‌شود که.

چرا؟ دین شد دیگر. وقتی شما هنوز بهش ندادی، دین است.

مدیونید این طرف عرفی.

بله. شما با ایشون فروختید، بهش پرداخت نکردید. الان مدیون ایشون هستید.

اشتغال ذمه دارید به آن کلی دیگه.

وقتی اشتغال ذمه داری، به من…

من همان روز، جلسات قبل ما این بحث را داشتیم. گفتم همان اول، همین کلی که فروختی، همین الان بهش ندادی، نیم ساعت دیگه می‌خواهی بهش بدی. من هم ادعام همین بود که این دین است.

دین است.

آن‌جا شما قبول نمی‌کردید از من تقریباً، همین بحث را. من می‌گفتم این دین است، همین جاها نمی‌پذیرفتید. که الان من معامله را الان فی‌المجلس می‌کنم، هیچ اجل هم تعیین نمی‌کنم، نقد هم هست، ۱۰۰ کیلو گندم به شما فروختم. الان نقد است، باید الان تحویل بدهم، الان تحویل نمی‌دهم. این را نیم ساعت دیگر می‌خواهم تحویل بدهم. این الان دین است یا دین نیست به گردن شما این مقدار؟

چرا دین نیست؟ دین است حاج آقا.

می‌گویم اشتغال ذمه، مشغولیت ذمه است، از این اعتبار گرفته شده. چون من آن را تعیین نکردم، ذمه شما پس کجا مشغوله؟

چون عین شخصی که نیست که من بگویم این متعلق ملک شماست. کلی است. کلی که باشد، به ذمه من فروختم. وقتی به ذمه فروختم، ذمه‌ام مشغوله. وقتی ذمه مشغوله، دین است دیگر. مگر دین چیست؟

اگر شما از ایشون طلبکارید همون لحظه.

من از ایشون طلبکارم الان، چون بهش فروختم. از ایشون پول را طلب می‌کنم، ایشون به من بدهکار است دیگر جنس را.

عرف به این می‌گوید دین.

این تصور می‌شود که منافات هست مثلاً بین دین بودن و بین نقد بودن. چه منافاتی است؟ نقد یعنی اجل ندارد. ولی چون ذمه مشغوله، به آن می‌گوییم دین.

طلبکارشه.

نقده یعنی اجل ندارد. خود ایشونم دارد.

اگر دین را معنا بفرمایید، می‌گویید معامله‌ای است که اجل دارد. دین آن معنا را می‌دهد.

خب، اینجا ما اجل تعیین نکردیم برایش. پس همان دین است.

حالا فرض کن نیم ساعت دیگه.

می‌گویم این چون واضح نبوده، ایشون تشکیک کرده. الان براتون عبارتش را باز ببینم.

متشابه است، تشکیک یعنی همین.

خیلی واضح نیست این.

عرض کنم بعد از…

متقوم به آن باشد. جازماً نمی‌توانید بگویید دین هم هست.

ببینید عبارت جواهر، همین صفحه ۳۴۵: «و اعتبار الأجل فی الدین علی تقدیر تسلیمه».

علی فرض قبول این مطلب، خودش قبول ندارد. «اعتبار الأجل فی الدین علی تقدیر تسلیمه کما نص علیه بعض أهل اللغة، بل نُسب إلی ظاهر بعض الأصحاب، إنما یراد منه اعتبار حین ثبوته».

به این معنا که دین، آنی است که از اول در آن اجل قرار داده می‌شود. اگر هم بگوییم، آنی است که از اول دین بوده است. نه آنی که الان بالعقد دارد درست می‌شود، مثلاً این‌طوری. این زده به آن‌جا. آن را کار ندارم. اصل بحث را تسلیم نمی‌شود ایشون. می‌گوید علی فرض تسلیم.

یعنی اینکه حتماً در دین اجل خوابیده باشد، این را تشکیک دارد و اصلاً قبول ندارد، نه که شک بکند.

اصلاً تو همان اول که گفت دین به دین و قبل از…

خب اینجا الان من بر این مبنا دارم صحبت می‌کنم. علی فرض تشکیک، برای ما محرز نیست. اگر برای ما محرز نباشد، الان اینجا می‌توانیم این را بگوییم. بگوییم اینجا من کلی به او فروختم، اجل هم تعیین نکردم، پس این نقد است. ولی از آن طرف، چون اجل تعیین نکردم، همین را، اینجا بیاییم بگوییم نقد هست ولی دین است. چرا دین است؟ چون ذمه مشغول شده بود.

و السلام علیکم و رحمت الله.

خواهش می‌کنم. این را بگذارید تتمه‌اش جلسه بعد، چون بحث جالب و مهمی است. نمی‌شود. ببینید دیگر، الان ما تشکیک کردیم.

سال درس: 1403-1404
عنوان درس فایل صوتی فایل متنی
ابزارهای بورس