درس خارج فقه/ فقه تربیت
جلسه 4 / چهارشنبه 23/7/1404
استادمعظم حضرت آيت الله حاج شیخ محمدجواد فاضل لنکراني (مدظله العالی)
بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين
عرض کردیم یکی از مبادی بحث در بحث فقه تربیت این است که اثبات کنیم احکام شرعیه اعم از لزومیه و ترجیحیه به افعال قلبی هم تعلق پیدا میکند، چون گفتیم بعداً در تعریف تربیت دایره تربیت محدود به افعال جوارحی و ظاهری نیست، شامل افعال باطنی میشود. گفتیم اشکالی که با آن مواجه میشویم و بر اساس این اشکال امام رضوان الله تعالی علیه مثل مسئله موافقت التزامیه را ثبوتاً منکر شدند این است که امور قلبیه از اختیار مکلف خارج است. در امور جوارحی و ظاهری اراده را که مکرر شنیدید تحریک العضلات و آن فعلی که انسان میخواهد انجام بدهد اما در افعال قلبیه تحریک العضلات نداریم، در افعال قلبیه اختیار نداریم، چطور بگوئیم افعال قلبی یا امور قلبی (به تعبیر ایشان) متعلق برای تکلیف هستند.
در جلسه گذشته فرمایش امام را یک مقداری مورد مناقشه قرار دادیم، حالا بحث را یک مقدار دنبال کنیم چون بعضی از آقایان سؤالاتی را مطرح کرده بودند؛ اولاً فرمودند فارق بین حالات قلبی و افعال قلب چیست؟ چون نظر ما این شد که برخی از امور قلبیه از صفات قلب است مثل حُب، بغض و شوق، و صفات قلب اموری هستند که در قلب پایدارند و مدت است کسی یک عمر با این صفت زندگی کند اما افعال قلب نه، انسان اراده میکند و خود اراده یک فعلی از افعال قلب است، اینکه ما در فقه از اول تا آخر داریم که معامله باید با اراده و اختیار مکلف باشد، یا رضایت و طیب نفس. در رضایت یا طیب نفس معاملهای انجام شده و به انسان میگویند آیا راضی هستید؟ انسان در یک آن میگوید بله راضیام، روی همان حرف مشهور که طیب نفس است و نه روی فرمایش امام که رضایت انشائی است.
ما یک اوصاف داریم، مثلاً تنگ نظری از اوصاف قلب است و کاری نمیشود کرد. یک کسی اینقدر ریاضت بکشد که تنگ نظری را از بین ببرد، از افعال قلب نیست. حُبی که پدر به اولاد خودش دارد ریشه فطری دارد، حب مادر به اولادش که حتی در حیوانات هم وجود دارد، اینها از اوصاف قلب است و اینطور نیست که در یک زمانی تحقق پیدا کند و بعد هم از بین برود. اما افعال قلب یک اوصاف پایداری نیستند، یک فعلی در قلب واقع میشود ثم یزول و زائل میشود.
من امروز اراده کردم به اینجا بیایم، شما اراده کردید اینجا بیائید، این اراده صفت قلب است یا فعل قلب؟ فردا این اراده را ندارد، اراده از افعال است، قصد القربه در عبادیات از افعال قلب است. خود تفکر و اینکه در روایات داریم تفکر ساعةٍ خیرٌ من عبادة سبعین سنة، یک فعل قلب است اینکه انسان بنشیند پنج دقیقه نیم ساعت که خیلی هم مشکل است! ولی فعلٌ من افعال القلب است، خود نفاق یکی از افعال قلب است و از اوصاف نیست.
در این روزها به مناسبت بحث اخلاقی ما بحث حسد را مطرح کردیم که یک بحث فقهی دارد که حسد غیر اختیاری است، وقتی غیر اختیاری شد چطور فقها میگویند حسد معصیةٌ کبیرةٌ محرمة، تعبیرشان این است، اگر غیر اختیار است چطور میتواند معصیت باشد؟ اختیار انسان نیست.
پس اولاً بین افعال و اوصاف فرق است، یک. اوصاف مراتب دارد، یک مرتبهاش غیر اختیاری است مثلاً وقتی میگویند فلانی مُرد انسان یک آن ناراحت میشود و این غیر اختیاری است، ولی بعد میگویند این آدم وقتی زندگی میکرد چقدر مردم را اذیت میکرد و مال مردم را به ناحق میخورد، میگوید خوب شد که مُرد، عوض میشود!
بسیاری از آیاتی که میخواهیم راجع به قلب بخوانیم و احکام دارد حل میکند، بدو اوصاف ممکن است اختیاری نباشد اما ابقاء آن اختیاری است، بدو حسد اختیاری نیست اما وقتی این انسان متدین باشد جلوی رشد این حسد را در نفسش میگیرد، نمیگذارد در نفسش باقی بماند. یک کسی امروز تمنّی میکند که ای کاش فلانی این مقام را نداشت، فردا میگوید ای کاش این مقام را از او بگیرند، پس فردا همینطور، این حسد باقی میماند و رشد میکند، اما اگر بگوید این را دارد، اول در ذهنش بیاید که ای کاش این مقام را نداشت و بعد بگوید این را خدا به او داده و اگر بخواهد به من هم میدهد و جلوی ابقای آن را میگیرد. مثال دیگر برای افعال قلب این است که تمنّی ترجی، اینهایی که در اصول زیاد بحث میشود، تمنی و ترجی فعل است یا صفت؟ فعل است. یک انسان امروز تمنّی میکند این مال را داشته باشد و فردا این تمنّی را ندارد. تمنی از افعال است. بعید نیست که در باب حسد در جایی که آقایان میگویند حسد حرام است اینست که انسان باید جلوی حدوث این تمنّی را بگیرد اگر ممکن باشد، یا اگر آمد جلوی ابقاء و استمرار این تمنی را بگیرد و لذا قرآن در سوره مبارکه نساء میفرماید و لا تتمنّوا ما فضّل الله بعضکم علی بعض للرجال نصیبٌ مما اکتسبوا و من نساء نصیبٌ مما اکتسبن، ولی خطاب و نهی آمده که تمنّی نکنید. انسان حق ندارد زوال نعمت را از دیگری تمنّی کند، اگر مرحلهی اولش که غیر اختیاری بود به نفس انسان آمد اما ابقای آن اختیاری است، حق ندارید این تمنّی را در نفس خود باقی بگذارید!
از این راه که وارد بشویم این شبههای که ایمان از افعال قلبی است، برای اینکه امروز کسی ایمان دارد و فردا غروب ایمان ندارد، یک ساعت بعد ایمان را از دست میدهد، ایمان تسلیم است، یک مقدار این آدم درست فکر میکند و این تسلیم را دارد، یک مقدار هوا و هوس به سراغش میآید و این تسلیم از بین میرود، صفت قلب نیست، صفات یک امور پایدار هستند ولی در افعال امکان زوالش به زودی وجود دارد. و لذا قرآن میگوید إن الذین آمنوا ثم کفروا ثم آمنوا ثم کفروا، چند مرتبه. بعد این آیه شریفه که میفرماید یا ایها الذین آمنوا آمِنوا، سؤال این است که ایمان از افعال قلب است یا به تعبیر امام از امور قلبیه است، امور قلبیه اختیاری نیست پس قابلیت تعلق تکلیف ندارد. جواب این است. این ایمانی که الآن متعلق امر قرار گرفته اصل حدوث الایمان نیست، این ایمان مرتبهی بالاتر از ایمان است اولاً، یا ایها الذین آمَنوا آمِنوا به یک امور و یک غیبهای بیشتر، به آنها ایمان بیاورید، یک مرحلهی بالاتر است. بعد اگر کسی بگوید ایمان از اوصاف قلب است اما چون مراحل بالاتر دارد و کسی که یک مرحله پائینتر دارد زمینه تکلیف برایش وجود دارد.
مثلاً کسی که حب به دین دارد، بعد تکلیف بیاید بر اینکه باز حب داشته باشی، یعنی حبتان را به دین قویتر کنید، قرآن نمیگوید یا ایها الناس آمِنوا، من در ذهنم نیست چنین آیهای داشته باشیم، یا بگوید یا ایها الناس اذکروا، ذکر هم از افعال قلب است (نه ذکر لسانی)، دائم میگوید یا ایها الذین آمَنوا، در اصول این بحث هست که این خطابات موضوعیت دارد، یا ایها الذین آمنوا در مقابل کسانی است که کفروا، یا از باب شرافت در مقام امتثال، چون مؤمنین معمولاً امتثال میکنند خدا این را فرموده، یا نه! این یک عنوانی است که نقشی ندارد، نه مسئله شرافت در امتثال است و نه مسئله احتراز از کفار است، یک وجهی که میشود برایش ذکر کرد همین است، آنهایی که ایمان ابتدایی را دارند تکلیف به مراحل بالاتر ایمان برایشان اختیاری است، اگر اصل ایمان را نداشته باشند نمیشود بگوئیم آمَنوا، چون ایمان امر اختیاری نیست و باید خودش بنشیند بررسی کند معجزات را ببیند، ببیند از این معجزات میتواند ایمان بیاورد یا نه؟ جلسه قبل هم عرض کردم آقایانی که به این آیات میرسند، آیات و روایات فراوانی داریم، در باب جهاد نفس روایات زیادی داریم که ظاهرش این است که متعلق به یک امر قلبی شده، بگوئیم امر قلبی هم اختیاری نیست، پس چطور در دایره تکلیف قرار گرفته؟یک راهش که خیلیها هم شنیدید و گفتند، یعنی مقدماتش را انجام بده.
ما عرض کردیم اگر کسی مقدمات را انجام داد این نتیجه که در اختیارش نیست، ممکن است به این نتیجه برسد یا نرسد، لذا این جواب وافی نیست،ما باید کاری کنیم که خودش متعلق تکلیف باشد، پس یا میگوئیم یک فعلی است که قد تعلق به الاراده، اراده میکند الآن ایمان به خدا را، این یک. یا یک پیش زمینهای در نفسش وجود دارد که سبب میشود مراحل بالاتر اختیاری باشد یا ایها الذین آمَنوا آمِنوا، یا ایها ا لذین آمنوا اذکروا الله ذکراً کثیراً که همه از این قبیل میشود.
پس محصّل عرایض ما این شد که اولاً بین اوصاف و افعال قلب فرق است، یک. افعال قلب متعلق اراده هستند منتهی خود اراده را در کفایه خواندید در بحث طلب و اراده، خود اراده چطور متعلق اراده است؟ میگویند اراده بالذات ارادی است و نیاز به اراده ندارد، اراده از افعال قلب است، قصد القربه از افعال قلب است، تمنّی و ترجی، نفاق، و حتی ارتداد از افعال قلب است چون الآن در قلبش منکر میشود آنچه به آن معتقد بود، این رجوع و خروج عن الدین است، تفکر، اینها همه عنوان افعال اختیاری قلب را دارند یعنی ما معتقدیم که این مبنا را بگذاریم اوصاف غیر اختیاری است، یک کسی تنگ نظر است حتی در بخل هم میشود گفت. حسد یک مرتبهی ابتدایی ابتدایاش غیر اختیاری است و اینکه در روایت دارد کان النبی 6 یتعوّض فی کل یومٍ من ستٍ در هر روزی از شش چیز به خدا پناه میبرد یکیش حسد بود، آن مال مراحل ابتداییاش است و الا مراحل دیگرش به قلب مبارک پیامبر نمیآید و امکان راه پیدا کردنش را ندارد.
اینطور بگوئیم که افعال قلب متعلق اراده قرار میگیرند و تکلیف هم از این جهت به آنها تعلق پیدا میکند، اگر ما این مبنا را نداشته باشیم در بسیاری از آیات، روایات و مباحث فقهی و اخلاقی باید توجیه کنیم و توجیهش این است که بگوئیم امر به اینها امر مقدماتش است، مقدماتش که اختیاری است، چه وجهی دارد ما این همه ادله را بخواهیم توجیه کنیم، میگوئیم اینها فعل هستند و فعل قلب متعلق اراده است وقتی متعلق اراده شد قابلیت تعلق تکلیف را دارد.
(سؤال و پاسخ استاد): مثلاً خطاب حبّ علیٍ عباده به چه کسی میآید؟ حبّی که مسبوق به این است که من اعتقاد دارم امیرالمؤمنین پاکترین انسان، شجاعترین انسان و عالمترین انسان است و امام بلا فصل بعد از پیامبر بوده، اینها زمینه است برای اینکه بعد بگویند حب هم داشته باش و لذا این حب اختیاری است، حب ابتدایی نیست. الآن به من بگویند که شما به این انسان علاقه داشته باش نمیشود، مگر میشود ابتداءً بگویم که از حالا به این علاقه دارم، العرف بأیدینا. ایجاد محبت دست خود انسان نیست و لذا زن و شوهر تا به هم بخواهند حب قلبی پیدا کنند چند سال طول میکشد، یک مقدار زمان میبرد و لذا اول ازدواج گاهی اوقات بعضیهایشان میگویند ما هیچ احساسی قلباً نداریم، نداشته باشید! صبر کنید، یک مقدار زمان ببرد. حب همین است، بلا فاصله به یک کسی هم مراجعه میکنند و میگویند اگر واقعاً احساس ندارید از هم جدا شوید! حب یک امر دفعی که من بگویم الآن اریدُ که فلانی را دوست داشته باشم نیست.
(سؤال و پاسخ استاد): تحقق حب اینکه مسبوق به هیچی نباشد، یک وقتی انسانی هست که در علم خیلی زحمت میکشد، اخلاقش خیلی خوب است،دیانتش خیلی خوب است، من عرض میکنم که به او علاقه داشته باش، من که میگویم حبّ علیٍ عباده چون مسبوق به این امور است و الا این چه عبادتی است که اختیاری ما نیست، الآن شما به یک کافری که اصلاً اسمی از امیرالمؤمنین نشنیده باشد که بحمدالله نداریم کسی که تا به حال اسم امیرالمؤمنین را نشنیده باشد، ابتداءً به او بگوئیم که حبّ علیٍ عباده، بگوید من چطور حب پیدا کنم، این علی کیست؟
(سؤال و پاسخ استاد): حبّ علیٍّ یعنی علیٍّ المعروف عندکم، علیٍّ المعلوم عندکم فضائله. شارع میگوید حالا که فضائل علی معلوم است من میخواهم به شما یک توفیقی بدهم که به او حب داشته باشید بر اساس همین حب انسان بین خودش و خدا بگوید خدایا من علی را دوست دارم، من امام حسین را دوست دارم، خود همین عبادت است و یک تفضلی از خدا برای ماست، ما چه سرمایههایی داریم و خدا به برکت این سرمایهها چه عنایاتی به ما کرده که ما خبر نداریم، چرا روایت دارد که حبّ علیٍ عباده، من احبّ حسیناً فقد احبّ الله، حبّ امام حسین موجب حب به خدا میشود، اینها یعنی حسینی که داستان و قضایا و فضائلش را میدانی به او یک حبّ قلبی هم داشته باش.
متأسفانه قضیه را برای ما عکس کردند و میگویند اول حب داشته باش و بعد معتقد به امامتش بشو بلکه برعکس است، ما چون معتقد به امامت علی بن ابی طالب هست نحبّه، چون معتقدیم که او همسر فاطمه زهرا سلام الله علیهاست نحبّه، اینها زمینه دارد.
من بعضی از این آیات را بخوانم؛ مثلاً حِقد، بغض، عداوت در نفس یک امر خیر اختیاری است، گاهی یک کسی را بخواهند مزمّت کنند میگویند یک آدم کینهای است و یک عداوتی در نفسش نسبت به افراد که به وجود میآید همینطور نگه میدارد. این آیه شریفه سوره حشر والذین جاهوا من بعدهم یقولون ربنا اغفرلنا و لاخواننا الذین سبقونا فی الایمان و لا تجعل فی قلوبنا قلاً للذین آمنوا، این لا تجعل فی قلوبنا قلّا یعنی این یک امر غیر اختیاری است، انسان اگر یک مراحلی از بدی را طی کند به یک جایی میرسد که خدا قلبش را کینهای میکند. کینه نسبت به کفار خیلی خوب است اما نسبت به للذین آمنوا بد است، انسان نسبت به برادر مؤمنش کینه داشته باشد ولی یک امر غیر اختیاری است، منتهی میگوییم خدایا این امر غیر اختیاری را در قلب ما قرار نده، اگر حقد اختیاری بود چه نیازی به این دعاست؟ بگوئیم آیا آیه میخواهد بگوید خدایا کاری کن که من اراده نکنم کینه در دل من به وجود بیاید؟ این خیلی خلاف ظاهر است! لا تجعل معلوم میشود که جعلش در خداست، لا تجعل فی قلوبنا قلاً للذین آمنوا.
(سؤال و پاسخ استاد): عفو فعلٌ قلبیٌ اختیاریٌ، صفت نیست. الآن کسی یک عمر به من ظلم کرده، دو کلمه به من میگوید که پشیمانم و شما مرا حلال کن، من هم بلا فاصله میگویم حلال کردم! اصلاً گفتن هم نمیخواهد و در قلبم از او بگذرم میشود عفو. کینه صفت قلب است.
در سوره آل عمران خدا میفرماید إن الله یعلم ما فی قلوبکم، یعنی اوصاف نفس را میخواهد بگوید یا آن نفاقی که در نفس هست را میخواهد بگوید؟ نفاق را میخواهد بگوید و این تهدید است، یک امر غیر اختیاری را خدا نمیتواند متعلق برای تهدید قرار بدهد.
إن تبدوا ما فی انفسکم او تخفوه یحاسبکم به الله، این آیه مهمی است که در این بحث باید مطرح بشود؛ یعنی ما بر آنچه که در قلب شما میگذرد محاسبه و مؤاخذه میکنیم، آنچه در قلب میگذرد، خدا افعال را میگوید یا اوصاف؟ وقتی قرینه لبّیه داریم، قرینه عقلیه میگوید به اوصاف تکلیف تعلق پیدا نمیکند، قرینه عقلیه داریم که مراد از ما فی انفسکم یعنی الافعال التی فی انفسکم.
(سؤال و پاسخ استاد): ایمان از افعال است، هدایت هم از افعال است.
آیه 10 سوره بقره فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا و لهم عذاب ألیم بما کانوا یکذبون، اینجا متعلق عذاب را کذب قرار داده و کذب هم از افعال جوارحی است و نه جوانحی، اما میگوید فی قلوبهم مرض، مرض از اوصاف نفس است نه از افعال نفس. البته اینها یک کارهایی کردند که خودشان را گرفتار این مرض کردند، این مرض یک وقت مرض شک است، در بعضی روایات آمده که مراد شک است، آدمهایی هستند که نفسشان شکّاک است، شما الآن ببینید گاهی میگویند فلانی خیلی بدبین است، به همه چیز شک دارد، آیا این فعل نفس است یا صفت نفس؟ عرض کردیم صفت آن است که استمرار و پایداری دارد و به این زودی هم از انسان دور نمیشود. بعضی از روایات این مرض را به نفاق تطبیق کردند که ما گفتیم نفاق فعل نفس است.
علی ای حال به نظر ما این همه آیات و روایات … در باب جهاد نفس روایات فراوانی داریم کفّ النفس، خود حبّ الدنیا فعل نفس است یا صفت نفس؟ صفت نفس است، اینکه انسانی که زیاد به خودش میپردازد، به منافع خودش میپردازد و میگوید من باید این منافع را از هر راهی که هست به دست بیاورم دائماً حب دنیا را در خودش قوی میکند، اما انسانی که به خدا توجه میکند حبّ دنیا از او دور میشود و لذا حبّ دنیا … یا در روایات داریم حبّ الریاسه، در ذهنم بود که آخر ما یخرج من قلوب الصدیقین الحسد، بعضی از آقایان فرمودند آنچه در روایت دارد حبّالریاسة است، هر کدام که باشد، حب الریاسه یک صفتی از اوصاف نفس است، حب مقام فعل نیست و نمیشود گفت من هر روز این فعل را در نفسم ایجاد میکنم و حبّ مقام دارم، شما در خواب هم که باشید این صفت در شما وجود دارد، کما اینکه آن طرف قضیه آنهایی که حبّ الله دارد در عالم رؤیا هم حبّ الله دارند، خوابشان یک خواب دیگری است. ما بالوجدان میتوانیم تفکیک کنیم بین الاوصاف و الافعال، افعال اختیاریاند با این توضیحاتی که عرض کردیم. این بحث دنباله دارد که ان شاء الله هفته آینده.
وصلی الله علی محمد و آله الطاهرین