الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و علی آل محمد و علی آله الطیبین الطاهرین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین الی قیام یوم الدین. اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا. اللهم ارزقنا رأفته و رحمته و دعائه و خیره و عجل فرجه و سهل مخرجه.
این چند جلسه که ما بحث کردیم، فاصله که میشود مجبورم هی [مدام] تکرار بکنم تا بگوییم که چه کردیم. یادمان میرود بس که فاصله است. آن هم هفتهای یک جلسه شد، ناجور شد. الان من ملخص آنچه گفتم را میگویم تا برسیم به بحث جدیدمان امروز که چه میخواهیم بگوییم. آنچه در این چند جلسه عرض شد این بود که ابزار بورس ابزار متعددی است. یک مقداریاش را اینجا ما شمردیم که قابل این است که اینجا بحث کنیم در این درس اینها را، بعضی از آنها را.
بعد عرض کردم که آنی که الان محل بحث میخواهیم قرار بدهیم، یکی از اینهاست. آن بحث سواپ است. این را بیاییم بحث کنیم اولِ همه.
در سواپ یک معنای لغوی داشت، چند معنای لغوی به این درست، یعنی معنای لغوی. گفتیم پنج معنای لغوی دارد در همان زبان انگلیسی، ترجمه که کردند این را، پنج معنا برگرداندند. این پنج معنایی که اینها آمدند گفتند، پنجمیِ اینها معاوضه تهاتری بود. این به عنوان پنجمین معنا بود. پنج تا را شمردیم، این پنجمی. معنای اصطلاحیاش هم که معنا کردیم، مجموعه پرداختهایی انسان داشته باشد خودش، معاوضه کند اینها را با مجموعه پرداختهای دیگری. این مجموعه پرداختها که میگوییم، در آنجا میخواهد اعیان باشد، میخواهد دیون باشد، میخواهد حقوق باشد، هرچه. خود تعریف کلاً همه را میگیرد. این اقرب به همین معنای پنجم لغوی بود که یک معامله تهاتری است که در فارسی بخواهیم تعبیر کنیم، تعبیر میکنیم طاق زدن. این مقابل او. یک حالت اینچنینی دارد اصلش.
بعد آمدیم گفتیم همین سواپ اقسام مختلفی دارد. ما همه را نمیخواهیم بحث کنیم. هر کدام را بخواهید بحث کنید، خودش احکام، چون موضوعاً فرق میکند تا حدی، احکام جدایی دارد. یکی از آن سواپهایی که گفتیم، سواپ انرژی است. سواپ انرژی هم باز اقسام دارد. میرسیم به همان سواپ نفتیاش؛ فقط خواستیم بحث کنیم نفت و مشتقاتش [را]. آنقدری که در خود بازار، در خود کمیته بورس بحث شده، این قسمش بود. در این قسم هم یک توضیحی، تعریفی در مورد خود این قسم که چه میکنیم در آنجا، به شکل اجمالی ارائه دادیم که این سواپ نفتی یعنی چه، اصلش. ولو در اصطلاح یک معنای دیگر هم دارد؛ یعنی گاهی اطلاق میکنند بر آن مجموعه پرداختها را میخواهیم معاوضه کنیم با مجموعه پرداختها. گاهی هم بر همان بهای آن جُعلی که این وسط قرار داده میشود، اطلاق سواپ شده بر خود آن که الان طبق تعبیر به آقا میگویند سواپ فی، یا خود سواپ. آنجا هم گفته شده. خود سواپ را هم بعضی به آن برگرداندند. آن در اصطلاح.
خود توضیح اصلیاش را هم دادیم که اینجا اگر یک کشوری راه فرض کنید به دریا ندارد، راه به رساندن نفت به کشور دیگری که از او خریده ندارد، ولو راه زمینی اینها، اینجا میآید از کشور دیگر مثل ایران، فرض کنید ترکمنستان، از ایران مطالبه میکند که اینقدر نفت به تو میدهم، تأمین میکنم نفت شما را فرض کنید که نیاز دارید، شما به همین مقدار نفت تحویل من بده، اما در مرز عراق، به عراق تحویل بده عوض آن را. ایران که این را میپذیرد، یک مقدار جعل هم میخواهد در اینجا. یعنی به جای اینکه اینجا تحویلت بدهم در مرز ترکمنستان، در عراق تحویلت میدهم، این مقدار من جعل میخواهم. اصل تصویر مطلب این بود.
ما برای اینکه این را بتوانیم به حکمش برسیم، باید اول موضوع را خوب مشخص میکردیم. حول این موضوع مباحثی هست، اینها تا روشن نشود در حکم همه دخیلاند. نمیتوانیم اینها را مطرح کنیم همان اول. اینجا آمدیم این را مطرح کردیم که اقسامی درست کردیم برای خود همین سواپ نفتی به اعتبار متعلقش، همین نفتی که دارد درست میشود در اینجا. به اعتبار این اقسام، آمدیم گفتیم که یقین داریم که معامله نقدی اینجا صورت نمیگیرد، تصور ندارد نسبت به آنچه در خارج دارد واقع میشود. و معامله سلف هم تصور ندارد در اینجا نسبت به آنچه واقع میشود. معامله نسیئه هم واقع نمیشود، به این شکل نیست. آنچه واقع میشود کالی به کالی است. کلی به کلی شمرده میشود.
اینکه گفتیم نقد واقع نمیشود، چون اینطور نیست که ما مخازن مملو از نفتی مثلاً در ترکمنستان داشته باشیم، با آن مجاری که الان دارد، آن لولههایی که دارد، اینها هم پر است فرض کنید، تا برسد به مرز ایران. در ایران هم در پالایشگاه کرمانشاه فرض کنید، آنجا مخازنی داریم به همان اندازه پر نفت است و با آن لولهها یک میلیون بشکه میخواهیم بخریم از خود ترکمنستان و این یک میلیون را تحویل به عراق بدهیم در آن مرز از پالایشگاه کرمانشاه. اینطور نیست که بگوییم آقا ببین این نفت در این مخازن که الان یک میلیون است، من به شما میفروشم مقابل آن یک میلیونی که آنجا تحویلت میدهم. این هم ببینید، اشاره اجمالی دارم میکنم. این نفت را مقابل این نفت. اینجور که نمیگوییم. میگوییم این نفتی که الان اینجاست، نوعاً آنی که در خارج واقع میشود این نیست که بگویند این را الان نگاهش کن، این نفتی که الان هست مقابل این.
از همین الان هم من شروع میکنم، همین الان که المجید گفتم، شیر را باز میکنم، همین الان نفت را سرازیر میکنم به طرف ایران، ترکمنستان مثلاً بگوید. من هم همین الان. و با شروع آمدن نفت، بگوییم ولو یک ماه طول میکشد تا این یک میلیون بیاید در مخازن ما در شمال، اما با شروع این، در واقع من شروع به تحویل دادم. در این اموری که تدریجیاند، به همین قدر بس است که بگوییم من تحویل تو را دادم. اینطور که نیست. که بگوییم ببین، این مقابل این، الان هم شروع به پرداختن کردم، پس این میشود نقد به نقد. در خارج این واقع نمیشود.
یا مثلاً بگویم ببین این نفتی که الان در مخازن دارم اینجا، من این را به عنوان ثمن به شما میدهم، ترکمنستان بگوید. من این نفت را به شما میدهم به ایران در مقابل نفت یک کلیِ یک میلیون بشکهای که شما سر ماه به من تحویل خواهی داد در مرز عراق که این کلی باشد، اما اینجا این معین است. اینطور اگر باشد، من الان پول را دادم به عنوان ثمن. مثمن بعداً بخواهد به من بدهد. اگر این باشد، این میشود معامله چی؟ معامله ثمن را دادم، این میشود سلف. الان هم شروع کردیم در مجلس، شروع کردیم به دادن. چون قبض میخواهد، بگوییم همین الان شیر را باز کردم دارد میآید، با شروع این یعنی اقباض محقق شده، در امور تدریجی است، مثلاً این کافی است. اصلاً این نیست در خارج.
به شکل نسیئه هم نیست که مثلاً بگویم آنجا مثمن بود، ثمن بود که الان داده بودم. اگر ثمن را الان دادم میشد سلف. اگر نه، به عکسِ این بشود. بگوید این را ببین، من این را به شما میفروشم، اینی که الان هست و الان شروع میکنم به دادن، پولش را شما یک ماه دیگر آن نفت را شروع کن به دادن از سر ماه به من. مثلاً به نحو کلی دارم به تو میدهم. آن ثمن بشود کلی. اما مثمن همین الان این مشخصه است که دارم اشاره اجمالی بهش میکنم. که بشود به سلف. اینها نیست در خارج.
نفتش در چاههایش است. این به شکل کلی به او یک میلیون بشکه میفروشد مقابل یک میلیون بشکه که این ممکن است شش ماه دیگر شروع کند به دادن. آن هم شش ماه دیگر شروع کند به دادن. کلی مقابل کلی است. آنی که در خارج واقع میشود. پس سلف و نقد و نسیه اینجا تحقق پیدا نمیکند در خارج. نه که معقول نیست. اینجوری بگوییم. در خارج محقق نمیشود. تعبیر شاید بهتری باشد. ولو ممکن است عقلاً.
از اینکه این صورت چهارم فقط محل بحث ما شد که کلی به کلی است، دو تا مشکله اساسی درست میشود به نظر میآید. یکی مشکله بیع ربوی یا معاوضه ربوی کلاً بگوییم. و یکی مسئله کالی به کالی است. این مطالب را قبلاً گفتمها، الان دارم اشاره به عنوان توضیح بیشتر میدهم. بله. آنی که برایمان درست میشود این دو تا مشکله است که به نظر میآید. مسئله ربوی بودن و مسئله کلی به کلی.
ربوی بودن را بخواهیم بحث کنیم، اینجا خودش چون معامله ربوی و ربای معاوضی با چهار تا شرط باید محقق بشود تا آن درست بشود. ولو درست نمیشود. یکی گفته بودیم که کالا به کالا باید باشد ثمن و مثمن ما. یکی اینکه باید مکیل و موزون باشند. یکی اینکه باید متجانس باشند همجنس. یکی همراه با زیاده باشد هر دو طرفین. با این چهار تا شرط ربوی بودن محقق میشود. معاوضه میشود ربوی و این ربای معاوضی است. که در این معاوضه نفت با نفت باید این را در نظر بگیریم. اینطور نشود که این مشکل پیش نیاید. اینها را یکییکی باید بحث کنیم. اما بحث که میکنیم از چه جهت؟ خیلی از اینها از جهت اینکه دلیل اینکه فرض کنید میگوییم مکیل و موزون باشد چیست؟ یا دلیل اینکه میگوییم باید ربوی باشد چیست؟ اینها را من اینجا بحث نمیکنم. چون اینجا تطویل بحث میشود. اینها را باید جای خودش بحث کنیم. که مثلاً به چه دلیل میگوییم باید همجنس باشند؟ به چه دلیل میگوییم باید لا، اینجا مباحثمان اصلاً خیلی طولانی میشود و لازم هم نیست. اینجا به عنوان اصول موضوعه میگیریم. اصل این دلیل اینکه این مطلب مسلم است. و از واضحات فقه است. احتیاج به بحث اینجا ندارد. جای خودش میدانیم.
فقط اینجا یک سری نکاتی هست مربوط به تکتک اینها که اینها دخیل است در مطلب ما، آنها را فقط مطرح میکنم که مهماند و دخیلاند. و الا اصل دلیل هر کدام اینجای خودش. در آن مشکله دوم هم کالی به کالی است، دو تا بحث یعنی قبل از اینکه برسم به کالی به کالی، یک بحث دیگر هم اینجا داریم. غیر از این چهار مطلب را که گفتم، یک بحث پنجمی هم هست که آن باید در نظر گرفته بشود و آن این است که آیا ربای معاوضی مختص بیع است یا همه معاملات را میگیرد؟ این هم باید بهش اشارهای بشود اینجا به عنوان امر پنجمی نسبت به اینها.
در کالی به کالی هم دو مطلب مهم باید درست بشود، باید بحث بشود. یک بحث این است که من که میآیم معامله میکنم، فرض کنید نفت را میخواهیم مقابل نفت بدهیم، ۱۰۰، یک میلیون بشکه نفت را میفروشم مقابل یک میلیون بشکه. آیا این طاقتی که در فارسی هم میگویند، طاق زدن، یک میلیون مقابل یک میلیون، اصلاً این بله؟ طاق زدن یا طاق زدن؟ طاق اول میگفتند، طاق. الان این روزها مثل طاق و… کردند ت. تِ دستهدار را الان تِ چیزی مینویسند، مثل همه جا. مثل طهران شده تهران. مگر اول همه طهران مینوشتند دیگر. بله. اینجا مینویسند طاق زدن. بله، طاق شده الان. من اینجا مینویسم. در فارسی. بله، اول چیز شده دیگر. اول آنطوری بود، طاق میزدیم. با طا بود، تِ دستهدار. حالا این روزها اینطوری مینویسند. خب خلاصه این میخواهیم ببینیم اگر همچین کاری کردم اصلاً این بیع است یا بیع نیست؟ این را باید بحث کنیم. اگر گفتیم اصلاً بیع نیست، مشکله بیع دین به دینی که بعداً مطرح میکنیم، اصلاً پیش نمیآید. این باید حتماً درست بشود. چون آنجا نفت را مقابل نفت داریم میفروشیم، باید حل بشود. یک میلیون بشکه کلی مقابل یک میلیون بشکه. اگر شما گفتی این بیع دین به دین است، کلی است دیگر. عین شخصی که گفتیم نیست که بهش اشاره اجمالی ولو بکنند. این بیع دین به دین بخواهد بشود، باید صدق بیع بکند. خب آقایان در اینجا خیلی بحث دارند که اصلاً این بیع است یا بیع نیست.
من اگر گفتم یک میلیون بشکه به شما فروختم مقابل یک میلیون بشکه مثل هم فرض کنیم. الان از خصوصیاتش کار نداریم ولی از جهت وزن حداقل یکی است. یک میلیون مقابل یک میلیون. آیا این بیع صدق میکند بر یا اصلاً بیع نیست؟ اگر بخواهیم بیعش کنیم، چهجور باید بگوییم که این بشود بیع؟ این را میگذاریم این یک بحث است. یک بحث این است که اگر بنا باشد این دین با خود معامله دارد درست میشود. یعنی من الان ۱۰۰، یک میلیون بشکه را به ذمه دارم میآورم دیگر. من دارم میفروشم به شما این را، الان شما دارید مالک میشوی به ذمه من یک میلیون بشکه را مقابل یک میلیون بشکه که من مالک میشوم به ذمه شما. این با خود معامله من دارم مالک میشوم این یک میلیون بشکه را و با خود معامله شما دارید مالک میشوی یک میلیون بشکه را. چون با خود معامله است، میشود بیع کلی به کلی است. با خود معامله است. میشود بیع کلی به کلی است. اگر اینطور شد، این کلی میشود دین. یک جور دینی است دیگر. چون عین شخصی که نباشد میشود دین. اینقدر مالک شدم به ذمه شما. این را آقایان میگویند دین در اصطلاح آقایان. خب میشود بیع دین به دین، کلی به کلی.
آیا اگر با خود معامله من برداشتم دینی درست کردم مقابل دینی، این بیع دین به دین است یا بیع دین به دین نیست؟ ممکن است شما بگویید نه، این بیع دین به دین نیست. بیع دین به دین فقط مال جایی است که دو تا دین از قبل باشد. من از این آقا ۱۰۰ تومان طلب دارم، شما هم از آن آقا ۱۰۰ تومان طلب دارید، ما این دو تا ۱۰۰ تومانها را با هم معاوضه میکنیم. تا الان من مالک ذمه این آقا بودم، الان شما میشوی مالک ذمهاش و شما مالک ذمه آن آقا بودی، الان من میشوم مالک ذمه او. جابهجا میکنیم ملاک را. ولو ذمم هم آنهاست سرجایشاناند. اگر اینجا پس دو تا بحث مهم باید اینها درست بشود. اگر برویم توی بحث مشکله کالی به کالیاش، باید اول ببینیم بیع است یا بیع نیست. دوم باید ببینیم بیع دین به دین کدام یکی اینها را میگیرد؟ هر دو را میگیرد یا یکیشان؟ یک بحث بحث اصطلاحی داریم که مصطلح آقایان چیست؟ یک بحث بحث خود حکمش است. از جهت اصطلاح اختلاف است. عمده مثلاً مثل آقای گلپایگانی قبلاً گفتم بهتان. الان آدرسش را هم اگر خواستید، آقای گلپایگانی وقتی مطرح میکند همین بحث بیع دین به دین را، اینجا چهکار میکند؟ آنجا میآید میفرماید که اگر دین از قبل بوده نه با معامله بخواهد درست بشود، دو تا دینی که از قبل بوده، این دین به دین است. اما آنجایی که با خود معامله بخواهد دو تا دین درست بشود، دو تا کلی، این کالی به کالی است. آقای خویی به عکس است. آقای خویی آمده گفته نه، اصلاً بیع دین به دین همین دو تا کلی است که با خود معامله درست میشود ها. دینی که با خود معامله درست میشود، این بیع دین به دین است. به به چی؟ کالی به کالی که میگوییم اصلاً همین است. این را اسمش میگذارد دین به دین. این عبارات را الان. این حالت که دینِ قبل از معامله بودن هم میگوید دین به دین. یعنی دین به دین در بله، هر دو را میگوید ولی میگوید آن مصطلح اصلاً این است. اینی که آقایان میخواهند بگویند دین به دین، اصلاً ناظر به همین امر است. که دو تا کلی با خود معامله دارد درست میشود، نه از قبل. ببینید عبارت «ان الدین بالبیع والعقد» دینی که با خود بیع و عقد درست میشود. «ان الدین بالبیع والعقد و هو الذی قام الاجماع علی بطلانه». آنی که اجماع قائم شده بر بطلانش، آن همین است. کلی به کلی که الان دارد با خود معامله درست میشود. «و عبر عنه فی الاخبار ببیع الدین بالدین». دین به دین همین چیزی است که آقای گلپایگانی اسمش را میگذارد کالی به کالی، ایشان میگوید این دین به دین همین است. اصلاً متعرض آنور نشده. این در همین موسوعهاش اگر نگاه کنید، موسوعه آقای خویی جلد ۴۰، صفحه ۲۳۵. خودشان هم قبول دارند این را؟ بله دیگر، خودشان دارد میگوید اصلاً. میگوید اجماع بر این قائم شده. کدام؟ اجماع اینجا قبول دارند؟ روایت که قبول دارد ایشان. روایت صحیح السند است. من میگویم. خود روایت هم دارد. مستند اجماع هم همان است. کلاً معمولاً اینجور روایات را میگویند که سند ندارد و نه، دو تا، دو بار چیز شده، این در دو جا نقل شده، یکیاش سندش خوب است. این را بعداً که رسیدیم به بحث حکمیاش میکنیم، بعداً میگویم. چون که الان خیلی از معاملات دین به دین است. ولی الان طبق اصطلاح آقای خویی میگویم. خب، اشکال میکند اینها امثال ایشان. ببینید این الان عبارتی که ایشان به این شکلی که الان عرض کردم. آقای گلپایگانی در مقابل چه میگوید؟ «فان کان کل من الثمن والمثمن دینا مؤجلا». اگر دینی باشد مؤجل. یعنی از اول این دین بوده، مدتدار هم بوده، شش ماهه است. الان هنوز شش ماههاش هم نرسیده. «فان کان کل من الثمن والمثمن دینا مؤجلا بسبب آخر حین البیع». قبلاً این دینها درست شده بود به سبب دیگری. «فلا اشکال فی عدم جوازه قبل حلول اجلهما اجل الثمن والمثمن بل بعد حلول الاجل ایضا علی الاحوط». اینها را نمیشود فروخت. دو تا دین قبلی را معاوضه کنیم. الان شاهد اینجاست. «و ان کان کل منهما دینا مؤجلا حاصلا بنفس البیع». با خود بیع این دینها درست شده. دو تا کلی. «فلا اشکال ایضا فی بطلانه». این هم اشکال نیست که باطل است. «و هو المعبر عنه ببیع الکالی بالکالی». کالی به کالی را این میگیرد. دو تا دینی که با خود بیع درست شده، دین بودنشان درست شده. این را میگوید کالی به کالی. آقای خویی فرمودند که اصلاً دین به دین همین است. پس آقای گلپایگانی تفصیل میدهد. دین به دین را آن دو تا دینهای قبلی میگیرد، این یکی را که با معامله بخواهد دو تا دین درست بشود، میگوید کالی به کالی. اما آقای خویی آمده همینی که ایشان میگوید کالی به کالی، میگوید دین به دین اصلاً همین است. باطل است. دیگر آن دیگر مفروغ عنه گرفته که اصلاً بیاید دین به دین. مصطلح آقایان اصلاً این است، دین به دین. اصلاً کالی به کالی آقای گلپایگانی قیدی هم دارد که مؤجل باشد. و الا اگر با معامله درست بشود ولی مؤجل نباشد دیگر کالی به کالی نیست. یعنی اجلش رسیده باشد دیگر الان. مؤجل نباشد یعنی دو تا دینی بوده از قبل ولی الان اجلش رسیده حال. نه نه نه، کالی به کالی که آقای گلپایگانی میفرمایند که با خود معامله دین میشود، با یک شرط میگویند کالی به کالی است که این مؤجل باشد. خب. و الا اگر که با معامله درست میشود، دین، ولی مؤجل نباشد، اگر مؤجل نباشد یعنی نقد است؟ اجل داریم فرض میکنیم. نه، مؤجل نیست ولی حال است. کلی هست ولی مؤجل نیست. کلی اگر خب میشود نقد است. نه. چرا؟ عین معین مثلاً. یعنی حال است دیگر. الان که من هزار تومان گندم ندارم که. بله. با نفس معامله به ذمه الان ندارم، به ذمه میگیرم که. ولی معامله کردی، شرط کردی اجل را یا شرط نکردی حین معامله؟ نه، شرط نکردم. اگر شرط نکردی، این ظهورش در نقد است و معامله حال است و الان باید پرداخت بشود، مگر مصالحه کنی. بگویی آقا فردا میآورم. آن هم راضی بشود. حین المعامله یا اجل تعیین میکنی یا نمیکنی. اگر تعیین کردی… نه، پس الان تعیین نمیکنم. فرض کن اصلاً تعیین نکردم. چون این قسمت شما گفتید. اگر نگفتید، الان حال است، باید همین الان پرداخت کنیم. میگویم فرقی با این حالش، دینی نیست. اصلاً میگویند دین نیست. یک دانه خودکار عین شخصی است، امانت در دست است. بالاخره به ذمه آمد یا نیامد؟ نه، همین الان باید تحویل بدهم، میگویم. میدانم، به ذمه آمد، من باید تحویل بدهم. این این نقطه به ذمه میآید یا نمیآید؟ خب بیاید، بله. میآید که الان باید تحویل بدهم، دین نمیشود. مطلق به ذمه آمدن دین نمیشود. باعث دین نمیشود. به محض اینکه به ذمه آمد، همزمان باید تحویل بدهم. بله، همین الان باید تحویل بدهم. لذا این دین بهش نمیگویند. میگویند حال. معلوم است؟ همین الان. اسمش بله. فرمایش شما من احساس میکنم با فقها یک چون که الان توی قرض مگر ما دین این را دیگر همه میپذیرند که وقتی من مالی مثلی را به طرف میدهم، آن دین میشود. این را قبول دارید؟ من وقتی مالی مثلی را به طرف مقابلم قرض میدهم، یک دینی یعنی یک دینی بر عهده مشتری… چرا آنجا میگوییم دین است؟ یک دینی بر عهده… ببینید چرا آنجا میگوییم دین است؟ من تملیک کردم خود این مثلی را به این آقا در مقابل اینکه آن ضامن بشود مثل او را، نه خود او را. خب ضامن بشود مثل او را. احسنت، ضامن بشود مثل او را. به وقتش مثل آن را به من میدهد. لذا من نمیتوانم مطالبه بکنم بگویم همانی که به تو دادم برگردان به من بعداً. نمیتوانم. این مال آن شد. ضامن میشود دیگر. کلی ضامن است. کلی ضامن میشود. خب کی ضامن میشود؟ فی الحال ضامن میشود. بله، همین الان که من این را تملیک کردم بهش مقابل مثل او، مثل او به ذمهاش آمد. این شد مال او. این عین شخصی که من دادم، شد مال او. فرض بهش دادم دیگر. این تملیک شد به او مقابل یکی مثل او. آن یکی مثل او به ذمهاش آمد. شد کلی. این باید تحویل بدهد همین الان. اگر در قرض اجل برایش تعیین کرده بودیم، دو جور است دیگر قرض. یا اجل تعیین میکنی یا نمیکنی. اگر اجل شما برایش تعیین کردی، در هر حال به ذمهاش آمد آنجا. چون میماند. نهایت ثمرهاش آنجا ظاهر میشود. اگر اجل تعیین نکردی، هر وقت خواست میتواند بیاید بگیرد ازت. اما اگر اجل تعیین کردی، طبق نظر متأخرین دیگر نمیتواند. باید صبر کند تا اجلش. بعد میتوانی مطالبه کنی آن را. تو بیع هم اینطور هست. بیع هم همین را بگوییم. تا وقتی که طرف تا وقتی که مشتری درخواست نکرده، میتواند تحویل ندهد. با اینکه به ذمهاش آمدهها. خب. تا وقتی که مشتری درخواست نکرده. عین همان را تو بیع نمیتوانیم بگوییم که به ذمه بایع میآید تا موقعی تا موقعی که مشتری درخواست نکرده، این هنوز به ذمه هست و دین است. اگر بخواهد الان نگیرد، من حال فرض میکردم. اگر بخواهد بماند، بله، میشود دین. نه، میگویم مثل… مشکلی نداریم ما در این جهت. ضرری هم به بحث ما نمیزند اصلاً. نه، بحث اصطلاح است. پس به اصطلاح که آقا میفرمایید… بله، اگر بناست بماند آنجا ملتزم میشویم این دین میماند. اما اگر همین الان دارد مطالبه میکند، فرض این است حال است. اینکه اجل تعیین نکرد، این هم همین الان میخواهد. خب این دیگر دین نیست که. الان حال را باید بردارد بعد تحویل طرف بدهد. پس شما بین دین و به ذمه آمدن تفاوت قائل میشوید. بله، میگویند هر به ذمه آمدنی که دین نمیشود که. اگر همین لحظه باید تحویل بدهی، کلی باشد، همین الان باید بدهد. این چه دینی است؟ این اینطوری میشود دیگر. این در بحث ما الان ما چه میخواستیم بگوییم؟ در کالی به کالی… آدرس مطلب آقای گلپایگانی را نفرمودید. آقای گلپایگانی هم چیاش اینجاست. من کتاب را دین آنجا آوردم. خلاصه ما الان میخواستیم بگوییم این مباحث ما داریم. شاید حکم اینطور که قبل از معامله دینی حکمش چیست؟ آن مسلم بطلان است. اصلاً متعرض نشدیم. میگوید دین به دین که در روایات، مراد این است. اجماع هم که قائم شده بر همین کلی به کلی است، نه آن. آن مسلم است. آن که واضح بوده. چیزی نکرده. ولی در اصطلاح میگوید اصطلاح مال این است. خب الان ببینیم. اینجا آن وقت ببینید ما الان چند تا مشکل داریم پس؟ آن پنج تا بحثی که گفتم از ناحیه ربوی بودن اول باید بحث کنیم. اما نکات خاصش نه دلیلهایش، کار نداریم. میآییم سر آن اولی. اولین بحثی که اینجا داریم مربوط به این است که این دو تا عیناند، دو تا کالایند. خب این واضح است در مانحن فیه اینجور است. لذا دنبال نمیکنیم این را دیگر. خب ما نفت مقابل نفت است دیگر. تو کالاست.
دومی که باید مکیل و موزون باشند هر دو، این هم از جهت مکیل و موزون بودن بحثی نداریم در اینجا که مکیل است فعلاً در زمان ما. فقط بحثی که اینجا هست در مکیل بودن و موزون بودن که مهم است، آن این است که از جهت مفهومی یک بحثی باید بشود در مکیل و موزون. یک بحث از جهت تطبیقی و مصداقی مکیل و موزون بر نفت دارد تطبیق میشود در اینجا. در بحث مفهومیاش، اینجا مسلم است که وقتی شارع آمد گفت نهی کرد از بیع مکیل و موزون جزافاً، گفت حق نداری اینی که مکیل و موزون است، بیکیل و وزن بفروشید. مثلاً نفت را به شکل مشاهدهای بفروشی. بگویی این مقدار نفت ببین اینجا، من این را به تو میفروشم اینطوری. این نمیشود. باید مجازفهای نباشد. باید با کیلش باشد. اینی که شارع نهی میکند، عنوان مشیر به آن مکیل نیست به ذات مکیل. چون مکیل یک مشتق است. مشتق یعنی چه؟ یعنی ذات متلبس به مکیل بودن. یک ذاتی داریم مثلاً نفت، متلبس، متصف است، متلبس یعنی متصف. به این است که این مکیل است، کیلی است. با پیمانه میفروشند این را. اینطوری است. ذات اینجوری میخواهیم.
آیا شارع که نهی میکند از بیع مکیل و موزون به زیاده، مقصود خود مشیر به آن ذات است که این خود نفت است، خود نخود است، خود لوبیاست، خود اینهاست. نتیجه در هر جامعهای ولو مکیل و موزون هم دیگر نبود، در یک جامعهای اینها جزافاً میفروختند، با مشاهده میفروختند، معلوم است؟ یا عددی میفروختند، آنجا هم بگوییم اشکال دارد؟ چون ملاک خود آن ذوات است. این مراد نیست یقیناً. خود ذات نیست. آن وصف دخالت دارد در اینجا. چون تعلیق الحکم بالوصف مشعر به علیت است. وقتی آمدند گفتند این مکیل و موزون، یعنی به خود او از حیث اینکه مکیل است و موزون است نظر دارند از این حیث. این مسلم است، جای بحث ندارد که حتماً نهی روی ذوات. چرا؟ دلیل این چیست؟ عرف اینطور میفهمد. وقتی نهی کردند میگفتند آقا مکیل و موزون را نفروش با زیاده، یعنی مکیل و موزون از این حیث که وصف مکیل و موزون بودن دارد دیگر. چون میگویم تعلیق حکم به وصف مشعر به علیت است. این را توش حفظ میکنیم این را. پس ذوات مراد نیست با این بحث.
الان که با این وصف دارد میگوید، دلیل این مطلب این… خب الان میگویید باید برویم سراغ عرف این مفهوم از او بگیریم. کدام عرف؟ این بحثی که اینجا مطرح میشود در مفاهیم. عرف زمان خودمان یا عرف زمان شارع؟ این هم باید معلوم باشد که عرف زمان شارع مرادمان، نه عرف الان در مفاهیم. چرا عرف آن زمان را میگوییم؟ چون فرض این است که شارع دارد صحبت میکند با آن مردم. با اینها دارد صحبت میکند و نهی میکند اینها را از بیع مکیل و موزون به زیاده مثلاً. وقتی با اینها صحبت میکند، لابد به شکلی صحبت میکند که آنها میفهمند. فرض این است که مفهوم مکیل و موزون پیش آنها یعنی آن چیزی است که پیمانهای است یا وزنی است. این را میفهمند ازش. حتماً همین مفهوم را اراده کرده. اگر غیر از این را اراده کرده، به آنها چیز دیگر میفهمند و برایشان بیان نکند، اقراء به جهل است و اقراء به جهل قبیح است از مولای حکیم. پس آن این کار را نمیکند. آنی که اراده کرده همانی که آنها میفهمند. لذا در باب مفاهیم هرچه آنها فهمیدند، حتماً مراد است. اما اگر آمدیم بعداً در طول تاریخ، خب الفاظ مفاهیم گاهی، خود الفاظ معانیشان تطور پیدا میکند به قول آقایان. گاهی تغییر پیدا کرده. اینها که لغتشناساند خیلی قائلاند به تطور الفاظ که در طول تاریخ چه الفاظ مفاهیمشان عوض شده مثلاً.
آیا اگر من احراز کردم که این لفظ در طول تاریخ پنج معنا، چهار معنا، سه معنا، دو معنا پیدا کرده، آنجا نهی کرد از بیع مکیل و موزون به زیاده، همه این معانی را میخواهد بگیرد؟ یا مراد همان معنایی که آنها میفهمیدند یعنی پیمانهای؟ یعنی وزنی؟ استدلال… ممکن است کسی در بیاید بگوید که این خیلی احتمالش هم خیلی بعید است، اما یک کسی در بیاید بگوید آقا چه اشکالی دارد؟ آن نهی کرده از هرچه معنایش این است. گفت از مکیل. همه اینها هم مکیلاند، این معانی که داریم. خب همه اینها را میگیرد. خب ولو به این بیان که پیغمبر و امام توجه داشتند با آن علم غیبشان که این در چه معانی استعمال خواهد شد. از طرفی دیگر اینها را دارد میبیند. استعمال لفظ در اکثر معنا هم که جایز است بر مبنای جوازش. ولی این مبنا. میگوییم جایز است. خب چه مانعی دارد استعمال کرده باشد در همه اینها؟ این معنا ما هم قبول کردیم در جای خودش در اصول که استعمال لفظ در اکثر معنا جایز است، در مقابل کسانی که آنجا ایزد اثبات کردیم آن را. خب ولی جواب این مطلب این است که ما چه قائل باشیم به جواب استعمال لفظ در اکثر معنا، چه قائل نباشیم، اینجا فرقی نمیکند. ملاک همان مفهومی است که آنها میفهمیدند، نه مفاهیم دیگری که لفظ در آنها استعمال شده در طول تاریخ. آنی که میگوید استعمال لفظ در اکثر معنا جایز نیست، خب معلوم است همان را میگوید فقط آن. آنی هم که میگوید جایز است، میگوید قرینه میخواهیم برای اینکه همه را اراده کرده. فرض این است که در موارد قرینه نداریم. وقتی نداریم پس همان معنا فقط مراد است. معلوم شد؟ این چون تأثیر دارد بعداً در مباحثمان، دارم این را مطرح میکنم. بعداً میگویم اشتباه. پس تا اینجا رسیدیم به اینکه همان معنا در باب مفاهیم، آن معنا فقط مراد است. دلیلش هم روشن شد. چون خطابات متوجه عرف عام است.
میآییم تو بحث تطبیق. در بحث تطبیق، اگر گفتند مکیل و موزون، خب مکیل و موزون هرچه مکیل و موزون است. یک وقت شما قائلید که احکام به شکل قضایای حقیقیه یا خطابات قانونی جعل میشود، به این شکل است، این یک حرف باید بزنید. یک وقت بحثمان در مقام تطبیق اعم از اینهاست. چه این را قائل باشیم، چه بحث را ببریم به شکل قضایای خارجیه و الف و لام عهد که الان میگویم چهجوری است. اگر گفتید احکام به شکل خطابات قانونی است یا قضایای حقیقیه است، خب در اینجا گفته است که نهی کرده از بیع مکیل و موزون با زیاده. مکیل و موزون الان به چه میگویند؟ میخواهیم این را ببینیم. در مقام تطبیقها، نه مفهومش. مفهومش روشن شد. آنی که پیمانهای است. اما تطبیق بر نفت میکنند یا نمیکنند؟ تطبیق بر آن میکنند یا نمیکنند؟ اگر شما گفتید قضایای حقیقیه است، یعنی کلما وجد، قضیه حقیقی حملیه برمیگردیم به شرطیه در قضایای حقیقیه. یعنی کلما وجد آن شیئی که پیمانهای فروخته میشود، کیل و وزنی فروخته میشود، معلوم است؟ به این شکل فروخته میشود، این را با زیاده نفروش. گویا اینطوری گفته. قضیه حملیه برمیگردیم به شرطیه. گویا گفته کلما وجد، هر وقت وجود پیدا کرد در خارج همچین چیزی که پیمانهای بود، حق نداری با زیاده بفروشید. این نهی به اینجا برمیگردد، به قضیه شرطیه.
در خطابات قانونی هم رفته روی طبیعت. یعنی این طبیعت پیمانهای هر کجا محقق شد، معلوم است؟ خود طبیعت. حکم روی طبیعت این است که نباید با فروش با زیاده فروخته بشود. طبیعت مکیل موزون. اینجا انحلالی تو کار نیست. حکم میرود روی طبیعت. آنجا میشود کلما وجد فرده، به تعداد افراد احکام پیدا میکنیم. منحل میشود در قضایای حقیقیه. اینجا انحلالی نیست. یک حکم واحد است رفته روی طبیعت. در هر حال چه این باشد چه آن باشد، نتیجه یکی است. نتیجه یکی است. چرا؟ یعنی ملاک عرف زمان خودت است ببین. معلوم است؟ همین مکلفینی که الان میخواهند معامله را واقع کنند، دارند میگویند کلما وجد همچین چیزی مکیل و موزونی. خب پیش خودش است یعنی. اگر مکیل و موزون در عرف خودشان، اینجا میگوییم با زیاده جایز نیست. ولو زمان پیغمبر اکرم مثلاً این را با زیاده میفروخت به شکل مشاهدهای میفروختند. معلوم است یا نه؟ سلام علیکم. بله، بحث چند است؟ ساعت چند است؟ این به شکل قضایای حقیقیه یا خطابات قانونی باشد، رفته روی همان عرف زمان خود طرف میبیند. هرکه هر زمانی است. حتی زمان پیغمبر اگر این را با مشاهده میفروختند یا همینطور نگاه میکرد، همین که دارم میگویم، نگاه میکرد این مقدار نفت اینجا هست، در یک ظرف خاصی ولو پیمانه مشخصی هم نبوده، تو یک دبه آورده. میگوید این ۱۰۰ تومان بده. آن میگوید ۲۰۰ تومان بده. اما زمان این آقا الان این به شکل کیلی فروخته میشود. دیگر حق ندارد به زیاده بفروشد. قضیه حقیقی اگر آنجا خطابات.
ولی اگر گفتید نه این الف و لام عهد است، اشاره دارد میکند به همینها. میگویید که شبیه عهد. که بیاید بگوید که بیع نکن آنچه را که مکیل و موزون است به زیاده، وقتی نهی کرد، یعنی اگر الف و لام دارد، همان مکیل و موزون در عرف خود زمان صدور نص. آن زمان را دارد میگوید. آنی که الان مکیل و موزون است. اگر این را باید احراز کنیم نفت آن زمان مکیل و موزون بوده یا مکیل و موزون نبوده. اگر آن زمان مکیل و موزون بوده، الان حق نداریم به زیاده بفروشیم. اما اگر مکیل و موزون نبوده، الان میتوانند به زیاده اصلاً بفروشند. تأثیر دارد در بحث ما بعداً. ولو اینکه الان با کیل… ولو الان با… ولو با کیل است. این ملاک نیست. اینجا چندین وجه گفته شده، برای توجیه همین صورت دوم که اگر قضایای حقیقیه نباشد، آیا چهجوری درست شده؟ بگوییم مربوط به زمان نص است فقط. مربوط به آن زمان. شما مطالعه کنید الان من از این بحث، حرفهای فقط این چند تا آدرس من میدهم. شما نگاه کنید. یکی آقای خویی در این موسوعه جلد ۳۷، صفحه ۳۷۷. یکی مکاسب شیخ جلد ۴ صفحه ۲۲۹. جواهر جلد ۲۳ صفحه ۳۶۲. این سه تا را فقط الان شما ببینید. و این هم ادا و دیگران من اشاره میکنم. چون تأثیر دارد در بحث ما، من این را فقط مطرح میکنم که میخواهیم ببینیم آیا تطبیق که میشود، باید این مکیل و موزون باشد، این جنسی که میخواهیم بفروشیم. ملاک در عرف آن زمان است، زمان صدور نص است یا ملاک پنج احتمال اینجا بود که در جلسات قبل گفتم. که آیا ملاک عرف عام است، متفق علیه؟ آیا عرف عام غالبین؟ آیا ملاک مکلفین؟ این دو تا خودشان اگر قرار گذاشتند؟ اینها احتمالاتی است که آقایان مطرح کردند. اینها برای بعد تأثیر دارد در بحث لذا فقط این را گفتم.