بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و علی آله الطیبین الطاهرین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین الی قیام یوم الدین. اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا. اللهم ارزقنا رأفته و رحمته و دعاءه و خیره و عجل فرجه و سهل مخرجه.

 

بحث ما در این اوراق آلایندگی بود و وارد بحث حکمی شده بودیم. گفتیم اگر بخواهیم به شهرداری‌ها یا غیر این‌ها، به حاکمیت کلاً، مجوز بدهیم، برای اینکه بتواند چنین اوراقی پخش کند و پولی بگیرد، باید اول یک نحو مالکیتی برای او ایجاد کنیم: نسبت به فضا و مالکیت هوایی که در آنجا در حال آلوده شدن است. این‌ها را باید اول مالکیت درست کنیم. این مالکیت یا مالکیت خود فضاست یا مالکیت تصرف در فضاست؛ یکی از این دو است.

 

آنگاه در جلسه قبل مطرح کردم که اگر بخواهیم مالکیت را نسبت به خود فضا ایجاد کنیم، یک راه این است که از طریق انفال پیش برویم. برای انفال هم سه راه می‌شود در نظر گرفت: دو تای آن موضوعی است و یکی از آن حکمی است. در مورد دو راهی که موضوعی است، از این طریق بگوییم: بگوییم عنوان فضا یکی از عناوین خاصه است که خودش جزو انفال است. اگر بخواهیم این راه را طی کنیم، گفتم که ما در عناوین خاصه که یک به یک در روایات انفال شمرده شده است، نیامده که فضا جزو این‌ها باشد. دارد مثلاً بحار، سیف البحار، قطاع ملوک، فرض کنید، ارضی که «لا رب لها»، مالی که «لا وارث له»؛ یک به یک شمرده است. صحاری، براری، جنگل‌ها، این‌ها همه هست، اما این نیامده است. پس از باب عنوان خاص نمی‌توانیم این را ثابت کنیم.

 

راه دوم که موضوعی است و بخواهیم انفال را درست کنیم، این است که بگوییم یک عنوان عامی استیاد می‌کنیم از مجموع این روایات خاصه که می‌فهمیم مناط آن است و هر کجا آن مناط بود، آن را به آنجا تعمیم می‌دهیم و می‌گوییم آن هم جزو انفال موضوعاً است. این عنوان کلی چه بود؟ در روایات که می‌گردیم، غیر از همین که «آنچه که مالک ندارد»، چیز دیگری نداریم. آن هم در اراضی آمده است: «ارضی که لا رب لها». این‌طور پیش بیاییم: «ارضی که لا رب لها». آن وقت از این، مناط را بفهمیم که آنچه رب ندارد یا «مالی که لا وارث له»، این‌طور آمده است؛ یعنی مالک ندارد دیگر، برمی‌گردد به اینکه وارث ندارد. اینجا مال امام می‌شود. این به انفال می‌رود. بگوییم ملاک در انفال هر چیزی است که «لا رب له»، «لا مالک له»؛ این‌طور است. آن وقت فضا هم «لا مالک له» است و طبق قاعده، این جزو آن‌ها می‌شود. خب، گیر این بیان هم این است که خودش دارد می‌گوید: «اراضی که لا رب لها است». این‌طور. زمینی که صاحب ندارد. می‌توانیم بگوییم ملاک کلی در تمام انفال، صاحب نداشتن است؟ این قید را برای اینجا می‌آورد: «اراضی که لا رب لها». بگوییم ملاک کلی این است که هرچه «لا رب له» است؟ این را از کجا بفهمیم؟ شاید خصوصیت خود اراضی باشد. «ارضی که لا رب لها» این‌طور است. اگر کسی این اشکال را بکند، تعمیم را از کجا بفهمیم؟ مگر همین که چون دو مورد دارد؛ آنجا هم دارد «لا رب لها» در اراضی، در اموال «لا وارث له» می‌فرماید وارث ندارد، نتیجتاً مالک فعلی ندارد. آن وقت از هر دو بفهمیم که پس ملاک، مالک نداشتن است. ولی چیزی می‌خواهیم که بر طبقش بخواهیم احکام زیادی بار کنیم. این‌ها در حدی نیستند که آن‌قدر قوی بفهمیم ملاک همه جا این است. ممکن است واقعش در همین دو مورد این‌طور باشد. اینکه هر انفالی اصلاً ملاک و مناطشان این باشد که مالک ندارند، به شکل کلی بگوییم هرچه که نتیجتاً مالک ندارد، تعمیم بدهیم، آیا می‌شود از این دو مورد چنین قاعده کلی را استیاد کرد؟ با اینکه احتمال دارد خصوصیت این دو مورد باشد.

 

حالا ممکن است یک نفر هم استفاده کند و بگوید از همین که شما به مرحوم امام نسبت می‌دهید که فرموده‌اند این شکل، این خیلی برای من واضح نیست. … دیگر نمی‌شود مثلاً … چه‌طور تخریج کنیم؟ … مثلاً لله ملک السماوات و الارض … مثلاً خداوند هم به پیامبر و رسول … مثلاً از یک مسیر دیگری … یعنی اصل اولیه‌ای تأسیس بکنیم، هرچه خارج می‌شود خب خارج می‌شود، هرچه را تحت آن اصل باقی بگذاریم. خب آن را چه؟ آن را می‌شود درست کرد. «لله ملک السماوات» ملکیت تکوینی آن است. همه چیز مال خداست. ما می‌خواهیم اینجا چه بگوییم؟ می‌خواهیم بگوییم این الان به پیغمبر و ائمه منتقل می‌شود. این از کجا؟ هرچه ملک خداست به این‌ها منتقل می‌شود؟ آن را در موارد خاصی داریم. مثلاً در خمس، در فیء … … از «اولا بالمومنین» … «النبی اولا بالمومنین من انفسهم» … از مثلاً اگر عمومات و اطلاقات این‌طوری … نمی‌شود از آن درست کرد، نه. آن روایت بود که «النبی اولا بالمومنین» که مرحوم امام به آن تمسک می‌کند برای ولایت فقیه، گیر اساسی آن را دفع نکرده‌ایم. که «النبی اولا بالمومنین من انفسهم»، اولی است در آنچه که مشروع است؛ آنچه جایز است خودشان انجام دهند، نبی اولی است. آیا مراد این است یا نه؟ «النبی اولا بالمومنین من انفسهم» یعنی خودشان هر کاری می‌توانند بکنند، چون هر کاری می‌توانند بکنند نبی اولی است و هر کاری می‌تواند بکند؟ یا نه، خودشان در یک محدوده می‌توانند کار کنند، محدوده شرع. آن وقت نبی اولی است در همان کاری که خودشان می‌توانند بکنند. اگر همین را هم بگیریم… همین که فقط باید همه چیز در اموری که مشروع است، از خارج احراز شود و ما الان در اینجا گیر کرده‌ایم. یعنی از خارج باید اول مشروعیت این را احراز کنیم. در آن محدوده می‌شود. لذا اشکالی که به این استدلال مرحوم امام می‌کنند که می‌خواهد ولایت فقیه را با این درست کند، با همین اشکال عمده است که محرز نیست اینجا بخواهد بگوید. بلکه این‌ها می‌گویند دلیل آن طرفی داریم. یعنی وقتی می‌گوید «النبی اولا بالمومنین من انفسهم»، نمی‌خواهد بگه هر کاری مؤمنین می‌توانند در نفس خودشان بکنند تا به اولویت در اموالشان هم بفهمیم. معلوم است؟ هر کاری می‌توانند بکنند، پس پیغمبر چون اولی است، پیغمبر هم می‌تواند هر کاری نسبت به آن‌ها انجام دهد. اگر این‌طور باشد، یعنی می‌خواهند بگویند مردم می‌توانند محرمات را انجام دهند؟ کاری که نسبت به خودشان حرام است. خودکشی کند. می‌تواند؟ یا فرض کنید کارهای دیگر. اضرار معتد به به خودش برساند. این‌ها می‌تواند؟ آن اطلاق ندارد که بگوید هر کاری مؤمن می‌تواند انجام دهد و چون می‌تواند، پیغمبر در انجام آن اولی است. اگر چنین اطلاقی داشت، خب ما می‌دانیم مقید است و محرمات خارج شده‌اند. نمی‌تواند بگیرد. پس مشروط به محلل بودن می‌ماند. آن‌هایی که برای خودشان محلل است، پیغمبر اولی است. هر کجا گیر کردم و ندانم این از محلل است یا محلل نیست، دیگر نمی‌توانم از همان اول به این تمسک کنم. آن اشکالی است که آنجا می‌کنیم. الان به هر حال می‌خواهیم یک عموم درست کنیم. ما و این روایات. آیا از این دو سه مورد در انفال درمی‌آید که ملاک، مالک نداشتن است؟ این در دو جا آمده است: در اراضی آمده «لا رب لها» و در اموال آمده «لا وارث له». آن را هم می‌فهمیم یعنی مالک ندارد. این را هم می‌فهمیم مالک ندارد. این دو را گفته چون مالک ندارد، به خاطر اینکه مالک ندارد این را می‌گوییم.

 

الان اگر از این لسان تعلیل فهمیدید، خوب است. ما اصلاً می‌توانیم تعمیم دهیم، چون علت معمم است و به همه جا تعمیم می‌دهیم. ولی گیر سر این است که آیا از این تعلیل درمی‌آید؟ وقتی می‌گوید «اراضی که لا رب لها» که چنین صفتی دارند یا «مالی که لا وارث له»، به عنوان صفت آن را ذکر می‌کند. مالی که وارث ندارد. آیا این می‌فهماند که علت، این حیثیت، علیلی می‌شود؟ یعنی علت اینکه می‌گوییم اینجا مال امام است و از انفال است در این مورد، علتش این است که «لا رب لها» بوده؟ وصف است. وصف نهایتاً مشعر به علیت است. مشعر بودن غیر از این است که اشعار خالی به درد نمی‌خورد. باید یک ظهور آن‌طوری بتواند برای ما درست کند. اگر کسی بتواند از این، علیت را استظهار کند، به نظرم خوب است. به خودی خود همین یک بیان خیلی خوبی می‌شود و کار را تمام می‌کرد. ولی اگر بگوییم وصف است و وصف بیش از اشعار نیست و اشعار هم از ظهورات نیست تا حجت باشد، به حد ظهور نمی‌رسد و چون به حد ظهور نمی‌رسد حجت نیست. آیا دلیل داریم، اختصاصاً یعنی چه؟ آیا دلیل داریم که غیر از این اموری که «لا رب لها» باشد، مال امام باشد؟ همینی که می‌گوییم یعنی مخصوص کرده است اینجا که مال ما باشد به جاهایی که صاحب ندارد یا وارثی که ارثاً وارث ندارد؟ این شاید بشود از این جهت گفت که معلوم می‌شود ظهور از این جهت دربیاوریم و استظهار کنیم که علت اصلی اینکه این اموال مالک شده امام، همین عدم… علیتش را چه‌طور بفهمیم؟ می‌گویند وصف است. این‌طور در عبارت آمده است. جای دیگری که نداریم. … جای دیگری هم غیر از این نداریم که مثلاً … نه، همین دو مورد است. اینی که الان در انفال … … که باشد، یعنی چیز دیگری موجود باشد که مالکش را امام کرده باشد، جایی که… نه، فقط همین یکی را داریم. در موارد این‌چنینی فقط داریم مثلاً. این اختصاص به ما کمک می‌کند این استظهار را انجام دهیم. آیا جای دیگری داریم مثلاً؟

 

نه، همان‌ها را داریم که «الارض کلها لنا». آن‌طور. آن باز علیت چیزی را نمی‌رساند که چون مالک ندارد. از این حیث نمی‌گوید. کلاً می‌گوید «الارض لنا». یا در همان روایتی که جلسه قبلی در آخرش خواندیم که در سندش مناقشه کردیم، آن هم می‌گفت «کل ما فی الدنیا فان لهم به نصیبا». اما باز نمی‌فهماند که حیث مالکیتشان از این حیث است که چون مالک ندارد آن‌ها مالک هستند. از این حیث بحث نکرده که بخواهیم علیت را از آنجا بفهمیم. … آن از جایی که مالک داشته باشد درمی‌آید و می‌گوید مال ماست. بله، آن مال ماست، اما به درد این بحث نمی‌خورد. ما می‌خواهیم علیت این را بفهمیم. این به نظرم الان این دو راه، ممکن است کسی بگوید ما علیت را می‌فهمیم، ولی واقعاً برای من درنمی‌آید، من وصف می‌فهمم. وصف هم مشعر به علیت است و اشعار از ظهورات نیست. لذا نمی‌شود از این راه پیش آمد. این‌ها را بروید فکر کنید، جای فکر دارد الان ببینید چطور می‌شود با همین یک راه. راه دیگر، پس این هم نشد که بخواهیم از راه عنوان عامی از این‌ها اقتناص کنیم. … آن ادله‌ای که می‌گوید «الارض کلها لنا»، این نشانه آن است که کل اموال مال امام است. بعد یک مالکیت ثانوی برای افراد دیگر می‌آید که به صورت جزئی مثلاً ملکی را گرفته‌اند. وقتی که این اموال از ید کسی خارج می‌شود، یعنی دیگر فرد خاصی نیست که رب آن باشد، وارثی داشته باشد و این‌ها، دوباره به ملکیت اصلی که مال امام باشد برمی‌گردد. آن یک راه دیگری است. باز نه از این جهت که این راه الان یعنی ملکیت افراد را از همان اول پذیرفته‌ایم. این ملک این‌هاست. ملک این‌هاست ولی هرچه که مالک ندارد، می‌گوییم مال امام است. این یک راه است. اما در آن راه اگر بخواهیم از آن راه برویم، آن اصلاً همه چیز مال آن‌هاست. آن‌ها آمده‌اند قسمتی را به دیگران بخشیده‌اند. همه چیز. این غیر از این می‌شود. الان ببینید آن راه را من طی می‌کنم. اجازه بدهید به آن می‌رسیم. الان ما می‌خواهیم ببینیم با این، از این راه می‌شود یا نمی‌شود. این‌طور. این هنوز تا اینجا تمام نشده است.

 

راه دیگری که برای انفال بودن درست کنیم، این است که بگوییم موضوعاً دیگر نتوانستیم درست کنیم ولی حکماً درست کنیم. یعنی یک روایتی به ما بیاید و بگه که هرچه در زمین و این‌ها هست، این مال آن‌هاست. یا بگویید که در حکم، بله… ملک آن‌هاست، این‌طور. اگر چنین چیزی به ما بگوید، نتیجه‌اش نتیجه انفال می‌شود، ولو نگوید این انفال است. بتوانیم این را درست کنیم. یا یک نصیبی در آن داشته باشند. باز هم نتیجه همان نتیجه می‌شود. این روایت کدام است؟ همین که آن دفعه خواندیم، «کل شیء فی الدنیا». من می‌خواهم همه این روایت را بخوانم. آن روز آن را ناقص خواندم و درست بحث نشد. خود روایت به این شکل است؛ این سه مقطع دارد. من این روایت را می‌خوانم. دارد که محمد بن مسلم و ابی بصیر، زراره و محمد بن مسلم و ابی بصیر «انهم قالوا انهم قالوا له ما حق الامام علیه السلام فی اموال الناس». حق امام در اموال مردم چیست؟ اینجا سه مقطع آورده است. اولی‌اش حکم انفال، حکم فیء و حکم خمس را به شکل کلی بیان کرده است. بعد در جایی آمده که مال مختلط به حرام است؛ یک قسمت از اموال طرف فیء یا غنیمت یا انفال یا خمس یا این‌هاست. اینجا حکمش چیست؟ بعد بالاتر رفته است. نه کلش را گفته، نه اینکه یک قسمتش، این‌طور که مخلوط با آن باشد. اصلاً گفته اگر ولو یک نصیبی مربوط به آن‌ها باشد، می‌خواهد این را بحث کند. این کمتر از قبلی است‌ها. یک نصیبی ائمه در هرچه در دنیاست دارند. عبارت سومش است که می‌گویم بالاتر رفته. یعنی اگر چهار تا عبارت اینجا فرض کنید، یکی می‌خواهد حکم انفال و خمس را بگوید، یکی حکم مختلط به انفال و خمس، یکی اینکه همه دنیا را که آن روایات منفصله است می‌گوید مال آن‌هاست، یکی اینکه نه، یک نصیبی از سهم آن‌ها اگر در اموال طرف باشد؛ این نصیبی، نصیب مالی که این آقا در این اموال شریک باشد. اینجا چیست؟ الان می‌فرمایید مختلط به حرام باز یک جور است‌ها، اگر بخواهیم شبیه قسمت قبلی است. اما آنجا یک قسمت عمده‌ای از اموال را گفته این انفال این‌هاست، فرض کنید با این مخلوط شده است. اینجا نه، یک قسمت عمده‌ای از این مال. اما در این نه، یک خرده‌ای هم که باشد، در این مال ذی‌حق هستند؛ در اموال طرف. عبارت این‌طور است که می‌گویم: «ما حق الامام فی اموال الناس؟» اول فرض کرده همه اموالی که در دنیاست مال مردم است. در روایت این‌طور فرض کرده است. آن وقت حق امام در این‌ها چیست؟ دارد این‌طور می‌پرسد. «ما حق الامام فی اموال الناس؟» مثل اینکه هرچه هست اموال مردم است، آنچه در دست ما در این دنیاست. اموال خود مردم است و امام یک حقی در این دارد. حضرت فرمود، قال، او را ردع نکرد. ارتکاز او را تصحیح نکرد، ردعش نکرد. فقط آمد فرمود «الفیء و الانفال و الخمس». این سه را آمد فرمود. یعنی گویا در عبارت پذیرفت که حق امام در اموال ناس این سه تاست. آن وقت اینجا همین تکه را الان داشته باشید، من اول سه تا را بخوانم بعد می‌خواهم برگردم به فقه الحدیث آن بپردازم که چطور درمی‌آید. قسمت دومش این است: «و کلما دخل منه فیء او انفال او خمس او غنیمة فان لهم خمسه». «کلما دخل منه فیء». این یعنی چه «کلما دخل منه فیء»؟ این یک مقدر دارد. «کلما دخل» یعنی «علیهم». هرچه که بر افراد، بر مردم وارد شود، «علیهم» در تقدیر است. «کلما دخل» یعنی «علیهم»، «منه فیء». این «من» تبعیضی است. که بعضی از آن فیء، یا بعضی از آن انفال، یا بعضی از آن خمس، یا بعضی از آن غنیمت است. خب این تحلیلش چیست؟ گفتیم در مال مختلط به حرام، خمس آن را بدهید، بقیه‌اش حلال می‌شود. لذا می‌فرمایند «فان لهم خمسه». خمس آن مال برای آن‌هاست. ظاهر این عبارت این است. «الفیء و الانفال و الخمس». بعد فرمود «و کلما دخل منه فیء». «دخل» یعنی کجا دخل؟ یعنی «دخل علیهم»، بر مردم وارد شد، به دستشان آمد. کنایه از این است. آنچه به دستشان آمد که «منه فیء او انفال او خمس»، که بعضی از آن فیء یا غنیمت یا این‌هاست، «فان لهم خمسه». بعد به آیه استشهاد کرده است. این «ان لهم» ضمیر به چه کسی می‌خورد؟ قبل که سؤال این بود: «ما حق الامام فی اموال الناس؟» این «فان لهم خمسه»، «لهم» یا به ائمه می‌خورد، چون یک امام بود و سؤال کرد «ما حق الامام» یعنی جنس امام. اینجا «فان لهم» یعنی برای ائمه است. «خمسه». یا مراد بنی هاشم است. مثلاً یک چیز اعم بگیریم که سهم سادات و سهم امام و این‌ها را همه را بگیرد. آن وقت انفال و این‌ها مال آن‌ها نیست که، اگر بخواهیم به بنی هاشم بزنیم. فقط خمس می‌شود که مال هر دوی آن‌هاست. آن‌ها آن وقت درست نمی‌شود. این باید بگوییم «لهم» یعنی همان ائمه که بخورد. این اختیاردار این اموال، آن‌ها هستند. بعد به آیه استشهاد کرده است «فان الله یقول و اعلموا انما غنمتم من شیء فان لله خمسه و للرسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین». این مال خمس است. بعد فرمود این قسمت سوم. «و کل شیء فی الدنیا فان لهم فیه نصیبا». هرچه در دنیاست. اینجا دیگر بحث ورود بر افراد نیست که بگوییم اینچه به دستش آمده است. نه، دارد اشاره می‌کند هرچه در این دنیاست، یک قسمتش مال آن‌هاست. این نصیب را به این قسمت زده است. نه کل انفال این‌ها را بخواهد بگوید حکمش چیست، نه مال مختلط به این‌ها را بخواهد بگوید چیست. هرچه در دنیاست، چه به دست افراد بیاید چه نیاید، نصیبی دارند آن‌ها. «و کل شیء فی الدنیا فان لهم فیه نصیبا». آن وقت ذیلش این‌طور است. «فمن وصلهم بشیء»، این را خوب دقت کنید به تعبیر. «فمن وصلهم بشیء فمما یدعون له لا مما یاخذون منه». تعبیر لطیفی است. «فمن وصلهم بشیء»، کسی که چیزی از این اموال را به آن‌ها برساند، «فمن وصلهم بالائمه»، یک قسمت از خمس، یک قسمت از انفال، یک قسمتی را به آن‌ها برساند، «فمن وصلهم بشیء فمما یدعون له». این از اموالی است که به طرف آن دعوت می‌شوند. باید آن‌ها را دعوت کرد، با احترام بیایند حق خودشان را ببرند. چون مال خودشان بود. «لا مما یاخذون منه». این «لا مما یاخذون منه» یعنی این‌طور نیست که صدقه سری، مال شما باشد و بخواهید جلوی آن‌ها بگذارید تا چیزی از آن بردارند و سد جوع کنند. نه، این‌طور نیست. «لا مما یاخذون منه، مما یدعون له». باید آن‌ها را دعوت کرد. آن هم دعوتشان کرد چون قبل توضیح داد، یعنی مال خودشان را ببرند. «لا مما یاخذون منه» که صدقه سری جلویشان بگذاری و بگویی آقا این مال من است، می‌خواهم تو بخوری گرسنه نمانی. این‌طوری نیست. با احترام. خب کل روایت همین است.

 

الان یک بحث سندی بود و یک بحث دلالی بود. از نظر سندی گفتم واقعاً نمی‌شود این را درست کرد، با اینکه متنش خوب است؛ خیلی سه تا مطلب پی‌درپی اشاره کرده و کاملاً به همه مطالب محیط شده است. هرچه هست را حکمش را گفته و چیزی را واگذار نکرده است. این یک مضمونی است که دست هر کسی نمی‌تواند این‌طور مطلب را بیان کند. آن هم از سه بزرگ این‌طور نقل شده است. فقط خب نمی‌شود درستش کرد، چون وسائط آن الان در دست ما نیست. شیخ حر که آمده بود، گفته بود که همه روایات، این روایاتی که من اینجا نقل کرده‌ام از کتاب‌هایی نقل کرده‌ام که این روایات در جاهای مختلف آمده بوده است، نه یک‌جا. این این‌طور گفته است. در خصوص این روایت هم به عیاشی منتسب نکرده است. نگفته از عیاشی نقل می‌کنم. فقط آمده گفته زراره و محمد مسلم این را نقل کرده‌اند. نمی‌گوید. ولی در همان جلد بیستم یعنی جلد اخیر، بیست و سی‌ام چاپ جدید، آنجا می‌آید این را مطرح می‌کند که خصوصاً تفسیر العیاشی «فان فیه احادیث کثیرة جدا لا تحصی عددا و قد نقلناها من غیره و لم نشر الی وجودها فیه». ما این روایات را از غیر عیاشی نقل کرده‌ایم و اشاره نکرده‌ایم که این را از آنجا نقل می‌کنیم. از کتاب‌های دیگر نقل کرده‌ایم. خب چرا این نکته را می‌گوید؟ خب اگر در عیاشی هست، خب بگو از عیاشی نقل می‌کنم. اول می‌گوید عیاشی روایات خیلی زیادی دارد و ظاهراً به خاطر همین ارسال آن بوده است. می‌خواسته بگوید اگر فقط به آن اعتماد کنم، خواهید گفت این مرسله است و به درد نمی‌خورد. اضافه‌ای که برداشته آورده، این نکته است که می‌خواسته بگوید من این را در کتاب‌های زیادی دیده‌ام. «فان فیه احادیث کثیرة جدا لا تحصی عددا و قد نقلناها من غیره و لم نشر الی وجودها فیه». اصلاً اشاره نکرده‌ایم که این آنجا هست. این اگر بنا باشد، می‌خواهد یک شهرت ظاهراً به شهرت این روایات اشاره کند که در کتاب‌های مختلف آمده است و من از آن‌ها نقل می‌کنم و اینجا اصلاً نمی‌گویم. این شهرت را که ایشان دارد درست می‌کند، گویا آن روایت مقبوله ابی حنظله و روایت معتبره ابی خدیجه این‌ها را، چون قبول داریم معتبر است، ابن حنظله را سندش را قبول کردیم، ایشون چون این را قبول دارد، مثل اینکه آن شهرت آنجا را، خود «مشتهر بین اصحابک» را دارد بر شهرت روایی حمل می‌کند یا حداقل اطلاق آن را می‌خواهد بگوید که شهرت روایی را می‌گیرد. خود حضرت گفته مشهور را بگیر. اگر گفتیم خود «مشتهره» را، شهرت روایی را می‌خواهد بگوید، یا هم روایی و هم فتوایی را می‌خواهد بگوید، نه اینکه فقط بر فتوایی حمل کنیم، اگر این دو را بخواهد بگوید، اطلاق داشته باشد یا آن، آن وقت نتیجه چه می‌شود؟ این روایت هم که در کتاب‌های زیادی آمده این روایات، این مشهور می‌شود. امام ما گفته مشهور را بگیر. به این وسیله می‌خواهد آن را درست کند. وگرنه اگر فقط عیاشی بود، می‌گفت در عیاشی است. یک مرسله می‌شد و به درد نمی‌خورد. اینکه آمده اول تصریح کرده «نه اکثرها او کلها مرویة فی کتب کثیرة جدا قد نبهنا علی بعضها و ترکنا الباقی اقتصارا». این روایات در جای زیادی آمده است. ما به بعضی از آن اشاره کردیم از کتاب‌هایی که گفتیم. بقیه را نگفتیم. خصوصاً می‌گوید تفسیر العیاشی «فی ان فی احادیث کثیرة جدا لا تحصی عددا و قد نقلناها من غیره». خب این «من غیره» این نشون نمی‌ده که این روایاتی که من اینجا نقل می‌کنم، این روایات را، حتی اینی که الان در عیاشی هم هست، این در جاهای زیادی هست؟ همان عبارت قبلش واضح کرد دیگر، که این در خیلی از جاها هست. یعنی شهرت را با این وسیله درست کرده است. و بعداً آن شهرت در آن روایات را که مأموریم به اخذ به آن، بر چنین شهرتی حمل کرده است یا حداقل اطلاق آن را می‌گیرد. فقط گیری که می‌ماند، یعنی اگر بخواهیم از این راه درستش کنیم، بگوییم این مشهور بوده و کسی شهرت را قبول کند، من در شهرت گیر کرده‌ام که گفتیم کافی نیست، آن هم تنها. ولی الان بخواهد کتاب‌های زیادی یک روایت را نقل کنند، واقعاً برای ما اطمینان نمی‌آورد؟ نمی‌شود. بعضی می‌گویند که… به نقل یک نفر است‌ها، ولی ایشون نقلش در این جهت حسی است. کتب، ثقه هم هست. دارد می‌گوید در کتب زیادی این روایت بوده است. خب در کتب زیادی این روایت بوده، آیا برای ما اطمینان می‌آورد که دیگر نمی‌شود یک روایت را متعدد و زیاد بیایند نقل بکنند و دروغ باشد؟ مگر باز احتمال بدهید خب شاید همه منشأشان یک نفر باشد. منشأ این نقل کثیر به یک نفر برگردد. اگر این احتمال باشد، ما چطور می‌توانیم مطمئن شویم این از ائمه سرزده است؟ سند که در دست ما نیست.

 

این راهی که آقایان می‌گویند که یک کتابی منقول بود، دیگر از ما به آنجا سند نمی‌خواهد. چطور؟ آقایان می‌گویند که اگر کتابی مشهور بود و روایت را از یکی از کتب مشهور آورده، بله. این شهرت استادی شده، دیگر از ما تا صاحب کتاب سند نمی‌خواهد. آن اگر بدانم چه کتابی است، مثلاً از کافی یا دیگران. اما فرض این است که می‌گوید در کتب زیادی هست. کدام مشهور هم بوده دیگر. معلوم نیست. این کتبی که الان در دست ماست که در آن‌ها نیست. کتب مشهوره هم این‌ها بوده است. در هیچ‌کدامشان نیست. آن کتب دیگری که مشهور بوده و از بین رفته، مثل همین مدینة العلم صدوق یا کتاب‌های دیگری که بوده، که ممکن است این آنجاها بوده، این فقط نقل ایشان را داریم. اما هرچه الان داریم، نمی‌توانیم احراز کنیم که این حتماً در کتاب‌های زیادی بوده، به شکلی که برای ما اطمینان بیاورد که به یک جا برنگردد. و در، چون هیچ اثری از آن در این کتاب‌هایی که الان در دست ماست نیست. اینجاست که آدم یک خرده شل می‌شود. نمی‌توانیم بگوییم مطمئن می‌شویم که این حتماً سر زده است. بعد آن شهرت را معلوم نیست شهرت روایی اصلاً بگیرد. با اینکه خودش بحث مقبوله و معتبره، دو تا روایت را فرض کنید بخواهد بگوید، وقتی می‌گوید «و دع الشاذ النادر»، یا آن بله «فان المجمع علیه لا ریب فیه»، تحلیل که حضرت می‌کند، «فان المجمع علیه لا ریب فیه»، همان مشهور را مجمع علیه تعبیر کرده است. یعنی آن‌قدر باید واضح باشد، مجمع علیه، این شک در آن نیست. خب این مجمع علیه یعنی فقط در نقل؟ یا در عمل و فتوا می‌خواهد بگوید؟ به این قسمت که می‌رسد، معلوم می‌شود آن فتواست، بر عمل است. به آن عمل کرده باشند، این مجمع علیه است. مجرد نقل خالی، فرض کنید بحار و کتاب‌های دیگر این را نقل کرده باشند، این چه چیزی برای ما می‌آورد؟ این «لا ریب فیه» نمی‌کند آدم را که از شک اینکه این سندش درست است یا درست نیست. این جمله را در چه روایتی ایشان نقل کرده و گفته که از کتب زیادی بوده؟ همه این‌ها را گفته است. همه روایات کتابش، وسایل را دارد می‌گوید. کل؟ بله دیگر. قال شیخ حر: «لعن اکثر»، اکثر روایات، «او کلها مرویة فی کتب کثیرة جدا قد نبهنا علی بعضها»، اسم کتب را در همان جا در یکی از مقدمات آورده است، «و ترکنا الباقی اقتصارا و خصوصاً تفسیر العیاشی». اصلاً اسم آن را نیاوردیم، با اینکه این روایت آنجا هم بوده، ولی نگفتیم این آنجاست. از کتب دیگر نقل کردیم. این می‌خواهد به همین نکته اشاره کند که آن‌قدر واضح است، من دیگر نیامده‌ام بر چیزی که ارسال دارد اعتماد کنم. به این شهرت می‌خواهم اعتماد کنم، به کتاب‌های دیگر منتسب کردم. می‌خواهد این کار را بکند. مال چه سالی است این؟ چه کسی؟ شیخ حر. شیخ حر که قرن دوازدهم است تقریباً، این نیست. قرن دوازدهم می‌شود. بعد از مجلسی، زمان مجلسی تقریباً، مجلسی دوم. اینجاهاست. یعنی، یعنی بحار بعد از آن نوشته شده است؟ نه، بحار قبل از آن است. یا معاصر با هم هستند دیگر. معاصر با مجلسی است. تقریباً هم‌عصر هستند. خب بحار سندها را آورده، ایشان نیاورده است. بحار هم نیاورده است. این مال عیاشی است، این روایت. هرچه این‌ها از تفسیر عیاشی نقل کرده‌اند، الان این آقایانی که تصحیح کرده‌اند، مثل وسایل و این‌ها را، از نسخه مخطوطه نقل می‌کنند که الان کتابخانه آقا نجفی دارد یا کجاست، نسخه تفسیر عیاشی که الان خطی است، این‌ها دارند از آن نقل می‌کنند که این روایت آنجا هست. لذا ذیل آن زده است این تفسیر عیاشی. با اینکه خود صاحب وسایل نگفته من از عیاشی نقل می‌کنم، هیچی. دارد می‌گوید از کتاب‌های دیگر نقل کردم. ولی این مصحح که آمده، زیر آن نوشته است که این در نسخه مخطوطه عیاشی هست. معلوم می‌شود. منتسب به آن دارد می‌کند. خلاصه این به نظرم می‌آید یک خرده نمی‌شود با این شکل سند آن را درست کرد و گیر دارد. مگر باز جای فکر دارد، بتوانیم شهرت را یک طوری… چون من هم در کبریویان در شهرت گیر کرده‌ام، هم در اینجا این شهرت روایی را اصلاً بگیرد، در همین گیر کرده‌ایم. مجمع علیه به نظرم می‌آید مربوط به فتواست. لذا آقای بروجردی و این‌ها به همین تمسک می‌کنند برای شهرت فتوایی که ایشان قبول می‌کند، با همین تکیه دارند درست می‌کنند. «لعن المجمع علیه لا ریب فیه». این‌طوری است. خلاصه… اگر که در کتب دیگر بوده و منشأ آن همان تفسیر عیاشی باشد، این احتمال اگر باشد، خب خودش به درد نمی‌خورد. شیخ حر هم چنین، یعنی هم شیخ حر هم چنین احتمالی در ذهنش نبوده که دارد این‌طور بیان می‌کند؟ این هم شیخ حر هم چنین احتمالی در ذهنش نبوده که دارد این‌طور تعبیر به کار می‌برد؟ نه، بله. آن می‌گوید در کتاب‌های زیادی بوده، مستقلاً از آن کتب تفسیر عیاشی. بله. این هست. عیاشی آخه، بله. یعنی بتواند واقعاً از قبل از عیاشی که خودش قرن سوم است، اواخر، ظاهراً عیاشی آنجا بود دیگر. بخواهد بگوید تا قبل از او، همزمان با او، کتاب‌هایی که بوده، مثلاً اگر این‌طور نقل کند، بگوید کتاب‌های زیادی که قبل از او بوده‌اند یا معاصر با او بوده‌اند، این‌ها این را نقل کرده‌اند که به خود عیاشی برنگردند. اگر این‌طور باشد، انسان اطمینان پیدا می‌کند. ولی با این شکل نمی‌شود اطمینان کرد. این هیچی. راه دیگری که اینجا بود، یعنی این تکه را، بله. پس اگر این سندش درست می‌شد، دلالت آن می‌ماند. دلالت آن را من بگویم، ممکن است شما سند آن را درست کنید، بعداً گیر است. این دلالتی که دارد، همین قسمت اخیر که گفتم، خصوصاً تفسیر، که دارد «فان لهم و کل شیء فی الدنیا فان لهم فیه نصیبا فمن وصلهم بشیء فمما یدعون له». این «کل شیء فی الدنیا»، دنیا را گفتیم یعنی زمین و آنچه که توابع زمین حساب می‌شود، این دنیاست. قدر مسلم آن این است. نمی‌خواهد کل کهکشان و کل این‌ها را بخواهد بگوید. ممکن هم هست آن را بخواهد بگوید. باز هم به عموم آن ما را می‌گیرد، آن هم این‌طور. فرقی نمی‌کند. یا دنیا و آنچه که دور و بر دنیاست، توابع دنیاست. فضا، هوای، اتمسفر زمین، این‌ها جزو زمین حساب می‌شود. جزو دنیا حساب می‌شود که با آن می‌چرخد، زمین دارد و با همان سرعت و همان شکل می‌چرخد که گفتم. لذا باز می‌گیرد. این هم مانعی ندارد. این مسلط بر همان چیزهایی که در دست مردم بوده نیست دیگر. کدام؟ هوا را نفس می‌کشند، دم دستشان است دیگر. نه، همین فضایی که دارد… مثل خمس که مثلاً آسمان‌ها هم… چرا؟ «کل شیء فی الدنیا». اگر الان در فضا توانستند از هوا یک فلزاتی را استخراج کنند، از همین هوا بتوانند یک معادن گرانبهایی به دست بیاورند، الان دارند نیروی برق درست می‌کنند با همین، فرض کنید، نوری که اینجا در فضا هست… مثلاً از آن ور اتمسفر یک چیزهای آینه‌هایی گذاشته‌اند که شب شما یک پولی به آن‌ها می‌دهی، شب برایت آسمان… با آن آینه‌ها خورشید را می‌تابانند، آن منطقه شما روشن می‌شود. حالا از این یک پولی درمی‌آورند. شما باید سهمی از آن را به امام بدهند؟ این هست الان، یعنی شما یک پولی مثلاً دیپوزیت می‌کنی به آن‌ها… نه، خب باید مالیت داشته باشد. الان اینجا هم می‌گوییم اگر بناست نور خالی بتاباند، این مالیت دارد یا نه؟ همین، همین بحث را باید بکنیم اول. الان، الان اینجا شرعی… اگر مالیت دارد، بله می‌گوییم. چرا نگوییم؟ دارد می‌گیرد، دارد. بله، خب دنیاست، الان همین‌جاست. خب یعنی از آن هم باید یک سهمی بدهد؟ بله، از آن یعنی از این جهت که نوری اینجا دارد می‌تابد در فضای زمین دیگر. تا اینجایش را می‌گویم، نه آنجا را. این که دارد این را می‌تاباند در این فضای زمین دارد می‌آید، مال «کل شیء فی الدنیا» می‌شود، به اعتبار اینی که اینجا آمده است، نه به اعتبار اینکه آنجا آینه دارد می‌تاباند. ممکن است آن را نگوید. اما این مقدار را که می‌گیرد با… چرا نگوییم؟ ظاهر آن که اطلاق دارد.

 

خلاصه این تعبیر به نظرم می‌آید تعبیر خوبی است، اما گیر آن سر همان سندی است که نتوانستیم درستش کنیم. این را بگذارید کنار. یک راه دیگر اگر بخواهیم طی کنیم، آن راه وکالت بود. آن مبتنی بر این است که بیاییم باز مالکیت تصرف درست کنیم، اما مالکیت تصرف آن به این شکل، از راه وکالت. وکالت چطور است؟ بگوییم مبتنی بر این است که نظام ما یا هر کشوری که بخواهد درست کند، مبتنی بر سه مقدمه است. اگر این را بپذیریم، که ما نپذیرفتیم، وگرنه نظام ولایت فقیه را پذیرفته‌ایم. اما اگر نه، بیاییم بگوییم که مردم هر کشوری، با این سه مقدمه: مردم هر کشوری مالک آن سرزمینی هستند که در آن زندگی می‌کنند. این یک مقدمه. مقدمه دوم، این‌ها مالک آن فضایی هستند و تخد ارضی هستند که مربوط به آن سرزمین است. این دو مقدمه تا اینجا. هم مالک آن هستند، هم مالک این. مقدمه سوم، مردم هر سرزمینی می‌توانند به یک عده‌ای به عنوان حاکمیت وکالت بدهند که این‌ها بیایند آنچه به نفعشان است از معادن، از در فضا، آنچه در فضاست، آنچه در دل زمین است، آنچه روی زمین است، در اینجاست که تابع خود زمین است، ملک این افراد اینجاست، به این حاکمیت وکالت بدهند که بیا این‌ها را تا می‌توانی استخراج کن، یک کاری کن که این‌ها قابل انتفاع باشد و بعداً در راه همین مردم صرفش کن، خرجش کن، در راه منفعت، منافع این‌ها خرجش کن، وکالت داریم. این هم می‌آید می‌بیند از این فضا اگر بناست فرض کنید آلودگی درست شود، این باید یک کاری کند جلوی این آلودگی را بگیرد، به نفع همین مردم، چون به صلاح این‌ها دارد کار می‌کند. هیچ راهی هم به ذهن نمی‌آید، فرض کنید، مگر همین که بیاید یک برنامه این‌طوری داشته باشد: کم‌کم بیاید بگوید یک اوراق این‌طوری درست می‌کنم، فلان مقدار را تعیین می‌کنم، تا ده سال شما باید این آلایندگی را این‌قدر کم کنید، بعد از آن یک برنامه دومی درست می‌کند، یک برنامه سومی، تا این آلودگی فضا را به کمترین حد برساند. راه آن را هم به همین شکل می‌بیند که این‌ها را اوراق را تهیه کند، بفروشد یا واگذار کند، در مقابل آن یک پولی بگیرد، با آن پول افراد را تشویق کند که به این‌ها وام بدهد تا فرض کنید دستگاه‌هایشان را درست کنند و آلایندگی کمتری داشته باشند و همین شکلی که داریم می‌گوییم. این‌ها همه‌اش از راه وکالت درست می‌کنیم. اگر نظام حکومتی ما مثل فرانسه، نظام سوسیالیستی، به قول سوسیالیستی، سوسیال دموکرات مثلاً این‌طوری است که خودش دارد وکالت از خود مردم می‌گیرد و با وکالت مردم می‌آید این کارها را برایشان می‌کند، اگر این‌طور بود، ممکن بود خب دیگر ما بگوییم این حاکمیت مالکیت تصرف دارد. مردم به آن داده‌اند. وقتی مالکیت تصرف دارد، هر تصرفی که به نفع آن‌هاست الان می‌تواند انجام دهد. السلام علیکم. الان خدمتتان می‌آیم. السلام علیکم. الان خدمتتان می‌آیم. معلوم است؟ این مالکیت تصرف دارد. این‌طوری به هم بگوییم. ولی این راه می‌شود؟ از این راه می‌شود درستش کرد؟ این مبنائیاً اصلاً درست نیست. هر سه مقدمه‌ای که الان گفتم، الان با چشم‌پوشی از اینکه ما نظام ولایت فقیه داریم و آن یقیناً بهتر است. اگر آدم دقت کند، کاری به وضعیت فعلی این‌ها نداریم. خود اصل نظام ولایت فقیه بهترین شکلی است که ممکن است بشر بیاورد، هم آن است؛ که آدم عادل را آن بالا بگذارند، تخصص دارد، اگر تخصص ندارد، کفء باشد، بتواند اداره کند. اگر نشد با متخصصین به کمک آن‌ها این را اداره بکند و همین شکلی که الان داریم. این تقریباً بهترین شکل است. اگر کسی این را بگوید، هر سه مقدمه‌اش در آن گیر می‌کند. این به چه راهی ما بیاییم مالکیت را نسبت به زمین برای مردم آنجا درست کنیم؟ این مالکیت را. بگویید خودشان اینجا زندگی می‌کنند، پس این مال خودشان است. اول باید از نقطه نظر شرعی ما داریم نگاه می‌کنیم. این را با… بله. «ولقد خلقنا» مال همه انام است، نه مال مردم این سرزمین. این را ما نداریم. این طرزی که الان می‌خواهیم بگوییم. مردم این سرزمین در این سرزمین هستند. نه، همین از کجا؟ همین را می‌توانیم درست کنیم؟ نیست. کجا قطعی است؟ این‌ها همه‌اش تقسیماتی است که بعد از جنگ‌های اول و دوم جهانی آمده‌اند این‌طورش کرده‌اند، تکه تکه کرده‌اند همه را. محدود شده است. نه، این اصلاً… محدود شده است. نه، آن بحثی نیست. آن نتیجه‌ای که آن نمی‌توانیم بگیریم. نتیجه‌ای که می‌خواهیم بگیریم، از آن نمی‌توانیم بگیریم. قبلش چطور بود؟ آن از این‌ها… نه، جلسه بعد من بحثش می‌کنم.

سال درس: 1403-1404
عنوان درس فایل صوتی فایل متنی
ابزارهای بورس