بسم الله الرحمن الرحیم.

 

الحمد لله رب العالمین، وصلّی الله علی سیدنا محمد صلی الله علی محمد و آل محمد، و علی آله الطیبین الطاهرین، و اللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین إلی قیام یوم الدین. اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه فی هذه الساعة وفی کل ساعة ولیا وحافظا وقائدا وناصرا ودلیلا وعینا حتی تسکنه أرضک طوعا وتمتعه فیها طویلا. اللهم ارزقنا رؤیته ورحمته ودعائه وخیره وعجل فرجه وسهل مخرجه.

 

شملت الابرو در اینجا بحث کردیم مطلب مهم را. اینکه در معامله سوآپ اگر بنا باشد این نفت بدهد و بخواهد نفت بگیرد، گاهی اوقات می‌بینید که مشتقات دیگر را می‌خواهد بگیرد. همیشه مثل هم نیست، همجنس نیست. الان به ظاهر جنسش فرق می‌کند در نظر عرف، ولی همه مشتقات یک چیز هستند. نفت می‌دهد که بنزین بگیرد. نفت می‌دهد که روغن بگیرد یا بنزین هواپیما بگیرد یا چیز دیگر بگیرد از مشتقات خود نفت. قیر بگیرد، گازوئیل بگیرد. اگر این‌طور باشد، آیا این معامله با زیادی که دارد قرار می‌دهد اشکال دارد یا اشکال ندارد؟

 

در بحث قبلی یک قاعده کلی درست کردیم که همه مشتقات یک شیء که به یک جا برمی‌گردند، اینها نمی‌شود مبادله شوند، بیع شوند با زیاده. الان بیعش را گفتیم، تا معاملات دیگرش را بعداً بگوییم. معامله به زیاده نمی‌شود مشتقات یک شیء. گفتیم دلیلش هم اصلش آن روایته: «لِأَنَّ أَصلَهُما واحِدٌ». این مطلب مهمی بود که اینجا باید معلوم می‌شد که اینها را اگر به این شکل بفروشیم، ربوی می‌شود این معامله، ولو چیز دیگر قرار دهیم از مشتقات خود نفت. این در فقه تقریباً همه مسلم گرفتند. پیدا نکردم کسی در آن مناقشه کرده باشد در این.

 

خب یک چیز باقی ماند. در کلمات آقایان وقتی مطالعه می‌کنید، برخورد می‌کنید با دو عبارت. گاهی می‌گویند «لِأَنَّ أَصلَهُما واحِدٌ»، گاهی می‌گویند «لِصِدقِ لَفظٍ واحِدٍ عَلَیهِما» مثلاً «لِدُخُولِهِما تَحتَ لَفظٍ واحِدٍ»، گاهی این‌طوری می‌گویند. آیا این دو چیز هستند یا یک مطلب را می‌خواهند بگویند؟ تحت یک لفظ داخل می‌شوند با آنجا که می‌گویند «أَصلَهُما واحِدٌ». اینها یک شیء هستند یا دو شیء هستند؟ اینها دو مطلب هستند ها، یک مطلب نیستند. توهم نشود که یک مطلب را می‌خواهد بگوید. آنجا که دارد می‌گوید «لِأَنَّ أَصلَهُما واحِدٌ» با آن شکل تعبیر می‌کند، آن همان قاعده‌ای است که مشتقات یک شیء به یک جا برمی‌گردد مثل همه مشتقات شیر، همه مشتقات بنزین یا گندم مثلاً آرد بخواهد درست شود از آن، خمیر بخواهد درست شود از آن، چیز دیگر بخواهد درست شود. این بخواهد کلی بفروشد، حق ندارد یک کیلو و یک خرده خمیر را مقابل یک کیلو خود گندم قرار دهد. اینها مشتقات همان هستند. اینها نمی‌شود فروخته شود، ولو این ارزش بیشتری دارد، گران‌تر است.

 

اینم روایتش اگر ما نگاه کنیم، روایتش این‌طوری بود توی وسائل: «أَصلُ الشَّعیرِ مِنَ الحِنطَةِ».

 

نه، چند تا بود دیگر. من آن جلسه الان برایتان می‌خوانم. یکیش بود که خواندم. آن سه تا روایت مهم دارد. روایتش متعدد است. من سه تا مهمش را فقط آن جلسه ببینید، دو تایش را خواندم. یک روایت این بود: مُحَمَّدُ بنُ یَعقُوبَ عَن عَلِیِّ بنِ إبراهِیمَ عَن أَبیهِ عَنِ ابنِ أَبی عُمَیرٍ عَن حَمَّادِ بنِ عُثمانَ عَنِ الحَلَبِیِّ عَن أَبی عَبدِ اللهِ عَلَیهِ السَّلامُ قالَ: سند خیلی خوب است. قالَ: «لا یُبَاعُ مَختُومَانِ مِن شَعِیرٍ بِمَختُومٍ مِن حِنطَةٍ». مختوم یک گونی فرض کنید درش را بستند. آن هم بستند مثل که ختمش کردند، مثل دو با طناب بسته‌اش. این مختوم است اصطلاحاً. «لا یُبَاعُ مَختُومَانِ مِن شَعِیرٍ بِمَختُومٍ مِن حِنطَةٍ». دو تا شعیر و حنطه را نمی‌شود این‌طور. چون اینها یک جنس هستند. نمی‌شود دو تا آن ور قرار بدهی، دو گونی، این ور یک گونی. نمی‌شود. «وَ لَا یُبَاعُ إِلَّا مِثلًا بِمِثلٍ». مثل به مثل باید باشد. یک گونی به یک گونی، دو گونی به دو گونی. «وَ التَّمرُ مِثلُ ذَلِکَ». بعد می‌فرماید: «قَالَ: وَ سُئِلَ عَنِ الرَّجُلِ یَشتَرِی الحِنطَةَ فَلَا یَجِدُ صَاحِبَهَا إِلَّا شَعِیراً». حنطه است طرف می‌خرد کلی، و وقتش وقتی می‌خواهد تحویلش دهد، می‌بیند هیچی ندارد جز جو. حالا می‌خواهد جو به جایش دهد به جای گندم. «عَنِ الرَّجُلِ یَشتَرِی الحِنطَةَ فَلَا یَجِدُ صَاحِبَهَا إِلَّا شَعِیراً، أَ یَصلُحُ لَهُ أَن یَأخُذَ اثنَینِ بِوَاحِدٍ؟». چون شعیر ارزان‌تر است. می‌تواند دو تا گونی شعیر بگیرد به جای یک گونی حنطه؟ «أَ یَصلُحُ لَهُ أَن یَأخُذَ اثنَینِ بِوَاحِدٍ؟ قَالَ: لَا». بعد تعلیل می‌کند حضرت. «إِنَّمَا أَصلُهُما واحِدٌ. وَ کَانَ عَلِیٌّ عَلَیهِ السَّلامُ یَعُدُّ الشَّعِیرَ بِالحِنطَةِ». یعد می‌شمرد این را الان با اگر بگوییم که این یعنی مِنَ الحِنطَةِ، این با بیشتر معنی مِن می‌دهد. «یَعُدُّ الشَّعِیرَ مِنَ الحِنطَةِ». اگر بخواهی سببیه معنی کنی یا با معنی کنی، مقابله مثلاً معنی کنی «یَعُدُّ الشَّعِیرَ مُقَابِلَ الحِنطَةِ»، اینجا جور نمی‌آید. مناسبت ندارد با آن مطلب قبلی. این مِنَ الحِنطَةِ می‌شمرد که الان تناسب دارد «إِنَّمَا أَصلُهُما واحِدٌ». این یک روایت که خیلی خوب است. «إِنَّمَا أَصلُهُما واحِدٌ».

 

یکی دیگر روایت دوم: مُحَمَّدُ بنُ یَعقُوبَ عَن عِدَّةٍ مِن أَصحابِنا عَن سَهلٍ. اینجا سهل ضعیف است، ولی بَلان سند دوم را می‌آورد. وَ عَن مُحَمَّدِ بنِ یَحیَی (یعنی خود کلینی) عَن مُحَمَّدِ بنِ یَحیَی عَن أَحمَدِ بنِ مُحَمَّدٍ. آن دو واسطه است. این سند هم دو واسطه است. بعد می‌فرماید: «جَمِیعاً» (یعنی هر دوتایی‌شان) «عَن أَحمَدِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ أَبی نَصرٍ بَزَنطِیّ». اینم که ثقه است. عَن أَبَانٍ عَن عَبدِ الرَّحمَنِ بنِ أَبی عَبدِ اللهِ. عبدالرحمن که پسر ابی عبداللهی است. این از امام صادق نقل می‌کند. «قَالَ: قُلتُ لِأَبی عَبدِ اللهِ عَلَیهِ السَّلامُ: أَ یَجُوزُ قَفِیزٌ مِن حِنطَةٍ بِقَفِیزَینِ مِن شَعِیرٍ؟». یک قفیز کیلی بوده «مِن حِنطَةٍ بِقَفِیزَینِ مِن شَعِیرٍ؟ فَقَالَ: لَا یَجُوزُ إِلَّا مِثلًا بِمِثلٍ». «إِلَّا مِثلًا بِمِثلٍ». یعنی یکی به یکی. دو تا به یکی نمی‌شود. «مِثلًا بِمِثلٍ». «ثُمَّ قَالَ: إِنَّ الشَّعِیرَ مِنَ الحِنطَةِ». اینجا اصل نگفته. گفته شعیر از حنطه است. اینم از همان است.

 

یکی دیگر روایت سوم باز محمد، باز هم کلینی است. هر سه تایش مال کلینی است. مُحَمَّدُ بنُ یَعقُوبَ عَن عِدَّةٍ مِن أَصحابِنا عَن سَهلِ بنِ زِیادٍ وَ أَحمَدِ بنِ مُحَمَّدٍ. کنار سهل احمد بن محمد را قرار می‌دهد. «جَمِیعاً» (یعنی هر دوتایی‌شان) «عَنِ ابنِ مَحبُوبٍ» (حسن بن محبوبه) «عَن هِشامِ بنِ سالِمٍ». سند خیلی خوب است. «عَن أَبی عَبدِ اللهِ عَلَیهِ السَّلامُ قَالَ: سُئِلَ عَنِ الرَّجُلِ یَبِیعُ الرَّجُلَ الطَّعَامَ الأَکرارَ». «یَبِیعُ الرَّجُلَ الطَّعَامَ». طعام به گندم و جو اطلاق می‌شده در اصطلاح روایات. نه هر غذایی در اصطلاحش. «یَبِیعُ الرَّجُلَ الطَّعَامَ الأَکرارَ». اکرار یک کر به اندازه یک کر. کر آب مگر نیست؟ اینجا یک کر یک پیمانه‌ای بوده فرض بزرگ. «الأَکرار» جمع کر. «فَلَا یَکُونُ عِندَهُ مَا یُتِمُّ لَهُ مَا بَاعَهُ». وقتی نگاه می‌کند می‌بیند مثلاً صد کر بهش فروخته، الان نگاه می‌کند می‌بیند تو انبارش هشتاد تا کر دارد. می‌خواهد تحویلش دهد، کم دارد. «فَلَا یَکُونُ عِندَهُ مَا یُتِمُّ لَهُ مَا بَاعَهُ». آنکه تمام کند برایش آن چیزی را که بهش فروخته. تمام شود با آن. صد تا را ندارد، هشتاد تا دارد. «فَیَقُولُ لَهُ: خُذ مِنِّی» بهش بایع می‌گوید. «خُذ مِنِّی مَکَانَ کُلِّ قَفِیزِ حِنطَةٍ قَفِیزَینِ مِن شَعِیرٍ حَتَّی تَستَوفِیَ مَا نَقَصَ مِنَ الکَیلِ». از من بگیر به جای هر قفیز حنطه دو قفیز شعیر بگیر، جو بگیر. خب جو ارزان‌تر است. دو تا بگیر به جای هر یکی. «حَتَّی تَستَوفِیَ» تا استیفاء کنی، تا بتوانی بگیری خلاصه «مَا نَقَصَ مِنَ الکَیلِ» آن مقدار کم را. آن ۲۰ تایی که کم است این‌طوری جبرانش کن. آن ۸۰ تا را که می‌گیرد. ۸۰ تا مقابله. اما این ۲۰ تا که کم است به جای ۲۰ تا ۴۰ تا بگیر. ۴۰ تا جو بگیر به جای ۲۰ تا گندم تا برسی به آن حقت. چون این ارزان‌تر است، به حقت برسی، دو تا دو تا بگیر به جای یکی یکی. «حَتَّی تَستَوفِیَ» تا استیفاء کنی «مَا نَقَصَ مِنَ الکَیلِ». آن مقدار کم شده را. ۲۰ تا. «قَالَ: لَا یَصلُح». حضرت فرمود: «لَا یَصلُح». چرا؟ «لِأَنَّ أَصلَ الشَّعِیرِ مِنَ الحِنطَةِ». اصل شعیر از حنطه است. «وَ لَکِن یَرُدُّ عَلَیهِ الدَّرَاهِمَ بِحِسَابِ مَا یَنقُصُ مِنَ الکَیلِ». ۲۰ تا کم دارد. پول ۲۰ تا را به همان نسبت چقدر می‌شده از صد تا بهش برگرداند. نمی‌تواند ۴۰ تا الان می‌خواهد ۲۰ تا شعیر دهد، خب آن نمی‌پذیرد. این ارزان است. آنکه نمی‌شود. ۲۰ تا شعیر دهد به جای ۲۰ تا گندم. بخواهد ۴۰ تا را دهد، نه، بخواهد از خود گندم دهد، ندارد. این راه دیگر ندارد. بخواهد هم ۴۰ تا دهد به جای آن که جایز نیست. لذا پولش را برگرداند آن ۲۰ تا را. این راه است.

 

این سه تا روایت، سه تایش دارد می‌گوید: اصل این از آن است. اصل شعیر از گندم است. این گفتم اشاره دارد به روایتی که آقایان احتمال دادند، بد هم نیست. این روایت در کجا آمده؟ در اعلال الشرایع آمده. نه مستدرک، در اعلال الشرایع. درآوردید روایت را که عرض کردم؟ نه، اینها نه. نه، این روایت در آن روز نگفتم. فقط اشاره کردم. گفتم روایت دارد. در اعلال الشرایع البته چاپی که من دارم چاپ علمیه است. جلد دو صفحه ۳۴۸. در کامپیوترها، در این برنامه‌های نور و اینها یک آدرس دیگر داده. این آدرس که من از کتاب خودم می‌دهم. اینجا ۳۴۸ است. روایت آنجا این‌طوری است. صدوق نقل می‌کند در اعلال الشرایع عَن أَحمَدِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عِیسَی العَلَوِیِّ الحُسَینِیِّ. از مشایخ صدوق است این. سیدی است. بله. «أَحمَدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عِیسَی العَلَوِیِّ الحُسَینِیِّ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بنُ أَسبَاطٍ قَالَ: حَدَّثَنَا أَحمَدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ زِیادٍ». اینها برای ما الان خیلی واضح نیست حالشان. این‌جور. «قَالَ: حَدَّثَنِی أَبُو الطَّیِّبِ أَحمَدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَبدِ اللهِ قَالَ: حَدَّثَنَا عِیسَی بنُ جَعفَرِ العَلَوِیُّ العَمرَکِیُّ». همین بوفکی امرکی معروف که بهش می‌گویند بوفکی امرکی یا می‌گویند بوفکی، گاهی می‌گویند امرکی. این ظاهراً همان است. «حَدَّثَنَا عِیسَی بنُ جَعفَرِ العَلَوِیُّ العَمرَکِیُّ عَن آبَائِهِ عَن عُمَرَ بنِ عَلِیٍّ عَن عُمَرَ بنِ عَلِیٍّ». عمر بن علی، عمر بن علی بن حسین هست که یکی آنجا داریم پسر امام سجاد است. عمر بن علی از بله. ایشان نقل می‌کند از آن جهت داشت: «عَن عَلِیٍّ عَن أَبِیهِ» که امام حسین باشد. بله. عمر بن علی بن چی؟ عن ابی که امام سجاد باشد. «أَنَّ عَلِیَّ بنَ أَبِی طَالِبٍ عَلَیهِ السَّلامُ» (آن وقت که امیرالمؤمنین این کار را کرده) «سُئِلَ مِمَّن خَلَقَ اللهُ الشَّعِیرَ؟». خدا جو را از چی خلق کرده؟ «فَقَالَ: إِنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی أَمَرَ آدَمَ عَلَیهِ السَّلامُ أَن یَزرَعَ مُختَرّاً لِنَفسِکَ». وقتی این را به زمین آورد، هبوط داد به زمین خب این غذا می‌خواست. فرمود: «اِزرَع». «اِزرَع» بله «مُختَرّاً لِنَفسِکَ». آن چه که دوست داشتی در بهشت و اینها اختیار کردی برای خودت، اینجا بکار. خب این گندم دوست داشته. «وَ جَاءُوهُ جَبرَئِیلُ بِقَبضَةٍ مِنَ الحِنطَةِ». جبرئیل آمد یک به اندازه یک مشت دانه همین گندم را برایش آورد که این بکارد. «فَقَبَضَ آدَمُ عَلَی قَبضَتِهِ». خب حالا چقدر بوده دستش نمی‌دانم که این دست گذاشته یک مقدار آن را برداشته. «قَبَضَ عَلَی قَبضَتِهِ». یک مقدار از آن را برداشته. «وَ قَبَضَت حَوَّا عَلَی أُخرَی». «عَلَی قَبضَتِهِ» و به آن قبضه آخرش مثلاً. الان یا در همان چون آن گفت: در همان دست. قبضه آخرا می‌شود همان قسمت باقی مانده‌اش. نه دست دیگرش که نبوده، دو تا دستش پر نبوده. یکی. «وَ قَبَضَت حَوَّا عَلَی أُخرَی» بر قبضه دیگرش. «فَقَالَ آدَمُ لِحَوَّا: لَا تَزرَعِی أَنتِ». تو نکار. من می‌کارم. الان وظیفه مرد است. نفقه آوردن از این باب بوده یا جهت دیگر بوده. نمی‌دانم. نهیش کرده. نکن. «فَلَم تَقبَل أَمرَ آدَمَ». حضرت حوا هم قبول نکرد. من خودم می‌خواهم بکارم. «فَلَمَّا زَرَعَ آدَمُ جَاءَ حِنطَةً وَ کُلَّمَا زَرَعَت حَوَّا جَاءَ شَعِیراً». هرچی این می‌کاشت حنطه می‌شد. هرچی آن می‌کاشت شعیر می‌شد. این روایتش این است که آن روز اشاره کردم و گفتم روایت این‌طوری دارد، این روایتش است. پس این جا در اعلال الشرایع شد جلد دو صفحه ۳۴۸ با این چاپی که ما داریم. این چاپی که من دارم. این نشان می‌دهد که اصل این از آن است، یعنی آنی که آورد گندم بود فقط. گندمه وقتی می‌کاشت حضرت حوا می‌شد جو. آن می‌کاشت همان گندم در می‌آمد. پس این اصلش از آن است. آنجا که در روایات تعبیر شده اصلش از آن است، الان که عرف دو تا می‌بیند اینها را. ما هم ملاکمان شد نگاه عرفی در اینجا. مگر اینکه شارع دخالت کرده باشد. در اینجا دخالت کرده. دارد می‌گوید اینها اصلش یکی است. این پس یک مطلبی که اینجا هست، این شما سؤال کردید، این روایتش سه تاست حداقل صحیحش، بیشتر از اینهاست شاید. این سه تا خوبش را من انتخاب کردم که می‌گوید اصلهما این سه تاست. آن هم چرا اصلشان این است؟ این روایت دارد اشاره می‌کند ولو سند خیلی چیزی ندارد. به عنوان توضیح مطلب الان ما خیلی اصرار نداریم بر این روایت.

 

آخری هم نبود آن سه تا روایت؟ بله، آن هست. بله. این فقط می‌خواستم بگویم که این چرا گفته اصلش آن است، این به این اعتبار است. چون این‌طوری بوده داستانش. اگر هم درست بوده این داستان الان چون سندش. آن روایت سوم هم قابل تحلیل، تحلیل بیشتر هست به این معنا که «سُئِلَ عَنِ الرَّجُلِ یَبِیعُ الرَّجُلَ الطَّعَامَ الأَکرارَ». بگویید نه که عند المعامله (یعنی در قرارداد) حنطه در مقابل دو تا کیسه شعیر نبوده، موقع تحویل این اتفاق می‌افتد. نه، خب ببینید این برمی‌گردد به این بحث که توجه دارم چی می‌خواهد بفهماند. این بحث که بعد از این می‌خواهیم بکنیم دلیلمان هم یکیش همین است، این است که آیا ربای معاملی فقط در بیع می‌آید که علامه گفته و یکی دیگر از بزرگان هم دو نفر گفته بودند فقط در بیع و قرض است؟ ربا اصلاً در دو جا می‌آید. در بیع و قرض. ربای معاملی مختص بیع فقط. در بقیه معاملات ربا نمی‌آید. اگر صلح باشد، اگر مثلاً فرض کنید الان شما همین‌طور بخواهید جایی که جنس به جنس است، اکثر آقایان می‌گویند این بیع نیست. ۱۰۰ کیلو به ۱۰۰ کیلو. خیلی‌ها گفتند این بیع نیست اصلاً. این معامله کالی به کالی که مثل هم است. گفتند این بیع نیست. چون بایع و مشتری ندارد. هر دو می‌خواهند برسند به این. بعضی‌ها این‌طور مناقشه کردند. الان هرچی می‌خواهد باشد، بیع باشد، صلح باشد، غیر از اینها باشد، معامله اگر انجام گرفت غیر از بیع، آیا ربا تویش می‌آید ربای معاملی یا نمی‌آید؟ اکثر آقایان می‌گویند می‌آید دیگر. می‌گوید فرقی نمی‌کند. چه در بیع باشد، چه غیر بیع. این روایت دارد این را می‌گوید. اولش آمد گفت که «قَالَ سُئِلَ عَنِ الرَّجُلِ یَبِیعُ الرَّجُلَ الطَّعَامَ الأَکرارَ». بیع اولش. «فَلَا یَکُونُ عِندَهُ مَا یُتِمُّ لَهُ مَا بَاعَهُ». ولی وقتی نگاه می‌کند می‌خواهد تحویل دهد به جای ۱۰۰ تایی که بهش فروخته ۸۰ تا بیشتر ندارد. ۸۰ تا گندم. پس موقع قرارداد ربایی نیست. نه، ربایی نیست. موقع تحویل که دیگر بعد از نه، ولی بعد چیست؟ «فَیَقُولُ لَهُ: خُذ مِنِّی مَکَانَ کُلِّ قَفِیزِ حِنطَةٍ قَفِیزَینِ مِن شَعِیرٍ». به جای هر قفیز حنطه دو تا شعیر بردار. که هم ارزش آن بشود. به جای آن ۲۰ تا که کم داریم. «حَتَّی تَستَوفِیَ مَا نَقَصَ مِنَ الکَیلِ». اینجا می‌خواست چه‌کار کند؟ خب بیع که آن وقت صورت گرفته بود. تمام شد. الان وقت تحویل دارد این مصالحه جدیدی صورت می‌گیرد. چون آنی که به ذمه آن آمده بود، ۱۰۰ تا قفیز گندم بوده. الان وقت تحویل می‌خواهد ۸۰ تایش را بدهد. به جای ۲۰ تا دیگر ۴۰ تا شعیر دهد. اینکه این‌طوری مصالحه جدید می‌خواهد. چون این مصالحه جدیده خودش یک معامله است. حضرت اگر نفی کرد، چرا نفی کرد؟ نه به اعتبار معامله اول. معامله اول که ربوی نبود که. به اعتبار این معامله دوم که دارد صورت می‌گیرد. چون ربا در همه معاملات جایز نیست بنابر این قول. و این روایت می‌خواهد بگوید حتی در مصالحه هم جایز نیست و فرض این است که الان دارد مصالحه صورت می‌گیرد بر روی آن ۲۰ تا که به جای ۲۰ تا ۴۰ تا بدهد. ۲۰ تا گندم به جایش ۴۰ تا شعیر بدهد. و اصل شعیر و گندم که یکی است. نباید به زیاده فروخته شود. این مصالحه ربوی است. حضرت فرمود: حق ندارد این کار را بکنی. این نمی‌خورد به اولی، می‌خورد به دومی. پس این تراضی موقع تحویل خود او عقد جدیدی است این. این اگر تراضی نکند که این معامله آن درست نمی‌شود که. آنی که آن به ذمه‌اش آمده بود، باید گندم دهد، نه جو. اینکه الان دارد راضی می‌شود به جای ۲۰ تا گندم ۴۰ تا جو بگیرد، این معامله جدیدی است. مصالحه است. این تراضی خودش نباید ربوی باشد. لذا حضرت در جواب فرمود: «قَالَ: لَا یَصلُح. لِأَنَّ أَصلَ الشَّعِیرِ مِنَ الحِنطَةِ. وَ لَکِن یَرُدُّ عَلَیهِ الدَّرَاهِمَ بِحِسَابِ مَا یَنقُصُ مِنَ الکَیلِ». آن ۲۰ تایی که کم دارد، پولش را بهش برگرداند. نه که بهش ۴۰ تا شعیر بدهد. می‌تواند قبول نکند کلاً معامله را به هم بزند؟ بله. می‌تواند قبول نکند این درهم را و بگوید من این‌قدر به این‌قدر بود و اصلاً قبول ندارم. بله. آن خیار تبعض صفقه را گفتیم دیگر جای دیگر. قبول کنیم این هم چون معامله را با هم خواسته بود. الان توجه به روایت دارد این‌طوری می‌گوید. یعنی تنها راه ظاهرش این است که تنها راه این است. خب، این باز برمی‌گردد به آن نزاع‌ها. یعنی مؤید یک قول آنجاست. یک قول آنجا ما دو قول داریم. بعضی‌ها می‌گویند که اصلاً خیار تبعض صفقه اصلاً معامله باطل است از همان اول. خیار تبعض صفقه را قبول نداریم اصلاً. مثل آقای خویی. در این مبانیش یک عده. می‌گوید اصلاً ما قبول نداریم. چون این یک معامله کرده مثل مرکب ارتباطی است. روی این مجموع با هم، معامله واحده است. این انحلالی نیست که شما بخواهید بگویید که نسبت به یک قسمتش معامله درست است، نسبت به یک قسمت دیگر اگر راضی نشد، باطل است. اگر راضی شد، پس آن درست است. این دارد تحلیل منحلش می‌کند می‌دو معامله. این یک معامله انجام داده. ما قصد لم یقع و ما وقع لم یقصد، تمسک به این حق با. این قصد نکرده بود به این شکل. آنی که قصد کرده بود که نشد، باطل شد. پس خیار تبعض صفقه را از اساس قبول نداریم. این روایت فرض گرفته مثل اینکه آن راه نیست. باطل است آن. راه فقط همین است که پولش را برگرداند. اما اگر شما مثل آقای حکیم شدید، گفتید نه، خیار تبعض صفقه را قبول داریم و نگاه عرفی می‌کنیم. عرف وقتی آمد دو لنگه در را فروخت به این آقا، به این ارثی بوده. یکیش مال برادرش بوده، یکیش مال خودش. بدون اجازه برادر، دو تا را فرض کنید فروخته. عرف این معامله واحده را دو معامله می‌بیند به تعداد اجزای عرفیه. نه به تعداد اجزای عقلیه. الان آن آقایان به آقای حکیم اشکال که می‌کنند آن دست می‌گویند لازمه‌اش این است که میلیاردها میلیاردها معامله اینجا باشد. به تعداد آن اجزای ریز این اگر الان اتم و الکترون و بره نوترون و نمی‌دانم اجزای کوچک کوچکی که دارد هر کدام از این مولکول‌ها به تعداد اینها باید اجزای معامله داشته باشیم. یقیناً باطل است. اینجا این‌قدر معامله نداریم که. این با او هم یک دانه قصد کرده. آنها جواب می‌دهند: بابا به تعداد اجزای عرفی است. عرف اینجا متعدد می‌بیند این را. لذا در بیع «ما یُملَکُ وَ ما لا یُملَکُ» یک خنزیر فروخته با یک گوسفند با هم به اسم اینکه اینها دو تایش گوسفند هستند. بعد معلوم شد یکیش خنزیر است و اشکال دارد. خب نسبت به آن معامله صحیح اونا خیار تبعض صفقه را قبول دارند. می‌گویند نسبت به روایت هم درست است اینجا. می‌گویند نسبت به آن درست است این تعبد است. نسبت به این درست نیست.

 

استاد گندم و جو به لحاظ عرفی دو تا حساب نمی‌شود؟ دو تا. بله. ولی گفتیم اینجا که شارع دخالت کرده دیگر ما نمی‌توانیم نگاه عرفی داشته باشیم. باید برویم سراغ امر شارع. خود شارع هم آمده گفته اینها یکی است. الان روایتش هم خواندم که چرا یکی است. دیگر گیری ندارد دیگر. پس این تا اینجا معلوم است «أَصلَهُما». ببخشید خیار تبعض صفقه را هم که فرمودید در مورد کلی که خیار تبعض صفقه جاری نمی‌شود. الان ظاهر این روایتی که فرمودید، این روایت در مورد کلی است. بله، کلی ولی ۱۰۰ کیلو گندم مثلاً فروخته نه، کلی مال خود چیز شخصی است. مال عین معین است. مثلاً شما دو تا خانه را مثلاً دو تا خانه را یک خانه چیز را که مشخص است، یکیش ارثی در می‌آید. نه، کلی شما مجبورید بروید تهیه بکنید. نه، کلی شما مجبورید بروید تهیه بکنید. ببینید، دلیلشان چیست؟ می‌گویم این هرچه داریم ما نگاه عرفی است. اگر شما گفتید عرف فرقی نمی‌گذارد بین اینکه ۱۰۰ کیلو گندم فروخته، نسبت به ۸۰ تایش را توانسته، نسبت به ۲۰ تایش را نمی‌تواند بدهد. می‌گوییم نسبت به آن ۲۰ تا هم همان نگاه عرفی آنجا هم هست. می‌گوید به تحلیل نسبت به این درست است، نسبت به آن درست نیست. فرقی نمی‌کند این یا آن. اگر شما گفتید نه خیار تعذر تسلیم اینجا خیار تعذر تسلیم تعذر تسلیم کل است. اما نسبت به این کلش که می‌تواند. چرا نمی‌تواند؟ چون که فرض این است که اصلاً چیز خارجی نیست. خیار تبعض صفقه شرطش این است در مورد یک چیز خارجی باشد که مشخص شود مال غیر در می‌آید. خب می‌گویم این همش محل نزاع است که خیار این یک مبناست که آنجا بگوییم مال امر خارجی است این‌طوری است. اگر گفتید نه، کی گفته مال این است؟ چون این دلیل خاص که ندارد اینها. نداریم. دو تا روایت داریم فقط. یکیش مربوط به «ما یُملَکُ وَ ما لا یُملَکُ» است مثل همین خنزیر و یکیش مربوط به چیزی که ملک هر دو تا ملک است. اما ملک من و ملک دیگری است. مثلاً دو لنگه در است. این روایت آنجا هم هست. مال این دو مطلب. «ما یُملَکُ وَ ما لا یُملَکُ» یکیش مال مملوک و غیر مملوک است. ولی هر دو تا یملک هستند. این دو روایت مال این دو تا در عین شخصی است. قبول است. اما مختصش کنیم به آنجا، آنی که می‌خواهد بگوید ملاکش نگاه عرفی است، مختص به اینها نمی‌کند. مثل آقای حکیم. می‌گوید تعمیم بدهیم. کار این دیگر بستگی به نزاع خودش جای خودش باید مطرح کنیم. اینجا فقط اشاره خواستم بکنم. اینجا ببینید همه را می‌شود با یک مبنایی توجیه کرد. یک روایت هم بگوییم با بعضی مبانی درست است همین بحث است. این روایت آخر است. بیشتر از این نمی‌خواهیم.

 

خلاصه تا اینجا ما این بحث را تمام کردیم این تکه را که اگر مشتقات یک شیء به یک شیء چون مشتقات یک شیء در حکم همان شیء هستند همه. حق نداریم اینها را با همدیگر به زیاده بفروشیم به مقتضای نصّی که داریم. این یک مطلب تمام شد. یک چیز مهمی که اینجا ماند، همین مطلب اخیر که داشتم می‌گفتم که در بعضی عبارات دارید «لِأَنَّ أَصلَهُما واحِدٌ» که همین روایت را خواندیم، در بعضی‌ها می‌گوید: «لِدُخُولِهِما تَحتَ لَفظٍ واحِدٍ». گاهی این‌طوری تعبیر کردند. یا لِمصداقیتشان. الان اگر خواستید سرچ کنید بیشتر این تعبیر است. «لِدُخُولِهِما تَحتَ لَفظٍ واحِدٍ». لفظ واحد. آن وقت آمدند گفتند مثلاً مثل همین گوسفند و بز را، خب این که نص خاص که ندارد. آمدند گفتند اینها در حکم جنس واحد هستند. اینکه گفتند «لِدُخُولِهِما تَحتَ لَفظٍ واحِدٍ» می‌خواهند بگویند این غیر از مطلب «لِأَنَّ أَصلَهُما واحِدٌ» است. آن مال مشتقات شیء است، اشاره دارد به همین شرطی که کردیم که همجنس اگر باید باشند، به یک جا برگردند. اما این «لِدُخُولِهِما تَحتَ لَفظٍ واحِدٍ» مال اصل همجنس بودن است. نه مال مشتقات شیء هستند. این می‌خواهد اشاره به آن بکند. چون تحت یک لفظ وارد می‌شوند، اینها یک نوع هستند. جنس هم نوع منطقی شد. اینها یک نوع هستند. چون یک نوع هستند در نظر عرف، حق نداری این را به زیاده بفروشی ولو مشتقات شیء هم نیستند ها. مثل چی؟ مثل بز و گوسفند. آمدند گفتند حق نداریم به بز را چون وزنی است دیگر. الان شما بروید گوشت زنده را بخواهید بخرید هنوز ذبح نشده. کیلویی است دیگر. یک گوسفند می‌خرید. گوسفند مقابل بز می‌گذارد وزن می‌کند به شما. اما این بز یک خرده بیشتر است وزنش. می‌توانی بخری مقابل او. بگویی این چون یک خرده ارزشش کمتر از بره است، بره مخصوصاً بره نر آن ور گذاشته، خیلی گران است. تا این طرف که بز گذاشته. خب یک خرده وزنش بیشتر باشد، معادل بشود از جهت قیمت. از جهت شرعی جایز نیست. این رباست. ولو ارزشش هم بیشتر است. اینجا الان به چه دلیل می‌گوییم اینها تحت جنس واحد هستند؟ عرف که دو تا می‌بیند اینها را. شارع هم که نگفته اینها یک جنس هستند. از چه جهت؟ می‌گوییم چرا. عرف وقتی دقت می‌کنیم اینها ادعایشان این است الان. می‌خواهم الان این بحث را بکنم. این تتمه همان بحث قبلی است که تمام شود. عرف در نظر آنها می‌گویند عرف این‌طور می‌بیند. بز و گوسفند را می‌گوید هر دو داخل تحت غنم هستند. تحت یک اسم هستند. چون داخل تحت یک اسم، یک نوع می‌بیند اینها را. نوع واحد هستند. چون نوع واحد هستند، حق ندارد به زیاده بفروشد. ملاک نگاه عرف شد دیگر. وقتی شارع دخالت نکرده. اینجا هم دخالت نکرده. هر دو را می‌گوید گوسفند است. نمی‌گوید گوسفند است. یک غنم است. لفظ عربی‌اش غنم است. گوسفند که بگویی، یکی می‌شود در فارسی. اما عربی غنم یک لفظی است که بر هر دو اطلاق می‌شود. هم بر بز، هم بر او. چون داخل تحت لفظ واحد هستند، این یک نوع را نشان می‌دهد. خب. بعد می‌آیند در گاو و گاومیش. اینم که نص خاص ندارد. می‌گویم اینها هم در حکم یک جنس هستند. یک نوع هستند. جنسی که می‌گویم، یک نوع هستند. چرا یک نوع هستند؟ می‌گویند چون تا داخل تحت لفظ واحد هستند. این‌طوری تعلیل می‌کند. داخل تحت لفظ واحد هستند. لفظ واحد چیست؟ هر دو را می‌گویند گاو در فارسی. هر دو را می‌گویند یک جور. مثلاً فرض بفرمایید در عربی هم بقر. هم بقره را، هم آن گاومیش را. اینم یک بقره. هر دو را می‌گوید. پس اینها یک نوع واحد هستند. این را می‌شود آن وقت یک جایی که می‌رسند، گیر می‌کنند. به ظاهرش. می‌گویند: خب طیور چی؟ الان مثلاً این طیر، فاخته است. آن طیر، حمامی است که بهش می‌گوییم حمام. همین که در صحن امام رضا و جای دیگر فرض کنید یا چیز آبی دارد یا سفید و رنگ‌های مختلف. مثلاً این طاقی است. خود این کفتربازها بلد هستند. این طاقی است، آن نمی‌دانم چیست، این چی دارد، نمی‌دانم، بله. انواع دارد. ورشان دارد در عربی. نمی‌دانم انواع بله. خلاصه این هر کدام یک اسمی دارد برای خودش. اما همه تحت داخل یک اسم هستند. همه را می‌گوییم طیور، طیر. با اینکه داخل تحت یک اسم هستند. خب طبق این قاعده‌ای که الان گفتند، چون داخل تحت یک اسم هستند، باید بگویند اینها به زیاده نمی‌شود فروخت. اگر وزنی باشد. اگر وزنی باشد. گوشت این را فرض کنید می‌خواهد بگیرد، الان نه خودش. ممکن است خودش وزنی نیست. اما گوشت اینها را بگیرد، بریزد روی هم. اینجا گوشت ۱۰ تا فاخته است. اینجا کفتر است. گذاشته. این یک خرده بیشتر است وزنش. می‌گوید نمی‌شود. باید بگوییم نمی‌شود. چون داخل تحت لفظ واحد هستند. اما اینجا که آمدند در طیور، حسابشان کردند انواع مختلف. این یک طیر است، آن یک طیر است. اینها فرق می‌کنند با همدیگر. فاخته چه ربطی دارد به کفتر؟ کفتر چه ربطی دارد به آن قرمز کفتر چاق‌ها که قرمزند و چاق می‌شوند و چی می‌شوند؟ یک جوری هستند. نمی‌دانم. بله. الان می‌رسم به آن. اجازه بده. اول در این کفتر. اجازه بده. این کفترها را چه‌کار کردند؟ گفتند داخ تحت با اینکه اسم واحد به نظر می‌آید. این‌طوری است. اما گفتند: نه. عرف اینها را متعدد می‌بیند. این یک چیز می‌بیند، آن یک چیز می‌بیند، آن یک چیز می‌بیند. نگاه در سمک که آمدند، سمک را هم همین‌طور. آمدند چه‌کار کردند؟ گفتند: خب سمک می‌دانید که یک جور که نیست. انواع مختلف این ماهی‌ها دارد. شما ماهی را یک جور ماهی چی بهش می‌گویند؟ مثلاً خاویار دارد با آن گرانیش. ماهی الان یا می‌آید یک متوسط شیر ماهی مثلاً یک ماهی است. بیا این کلیک‌های کوچکی که ارزان می‌فروشند، یک کیلوش را مثلاً ۴۰ تومان می‌دهند چی می‌دهند با همدیگر؟ ۲۰ تومان، ۳۰ تومان. نمی‌دانم. این را با آن همش ماهی است. اینجا بگوییم چی؟ ماهی‌های این‌قدر متنوع با قیمت‌های مختلف با ولی می‌گویند اینها همه ماهی هستند. داخل تحت اسم واحد هستند. حق نداری به زیاده بفروشی. طیور را این‌طوری نمی‌گویند ها. ماهی‌ها را واحد هستند. تمور را می‌آیی در خرماها. پیاروم یک جور خرمایی است. مثلاً فرض کنید الان در قم خوبش را ۴۰۰ تومان می‌دهند کیلوش را. ۳۷۰، ۴۰۰ این‌طوری است. یا می‌رویم آن خرمای فرض کنید کپکابی که فشردن این را و شیره‌اش را هم گرفتند و فقط به درد حلوا می‌خورد. کیلویی ۵۰، ۶۰ تومان می‌دهند اینها را. مثلاً با آن. خیلی انواعش فرق می‌کند خرماها. اینها را همه گفتند خرماست. حق نداری این را با آن به زیاده بفروشی. می‌خواهد ۱۰۰ کیلو از آن خرمای بد را بدهد، مثلاً ۲۰ کیلو خرمای خوب پیاروم بگیرد. می‌گویند: نه. نمی‌شود. اینها همه خرما هستند. آدم گیج می‌شود اولش می‌بیند این را که این چیست. در خرماها شدند یکی. در سمک‌ها شدند یکی. در حبوبات که می‌رویم، مختلف هستند. نخود غیر از لوبیاست. لوبیا غیر از ماش است. ماش غیر از عدس است. آن وقت فرق می‌کنند. این یک ضابطه واحده‌ای می‌شود اینجا داد. فلزات را مثلاً متعدد می‌بینند. خب فلزی که آهن باشد، چدن باشد، آلومینیوم باشد، اینها هر کدام یک فلز جدایی می‌بیند عرف اینها را. اصلاً متن هستند. انواعش مختلف است. نمی‌گوید. اینها را بعضی‌ها را اصناف متعدد می‌بینند طبق نظر آقایان، یک نوع واحده و بعضی‌ها را انواع متعدد می‌بینند. این ملاک مسلماً معنی لغوی نیست که من بخواهم بگویم در لغت همه اینها بهشان می‌گویند ماهی. اگر لغتی باشد، در همین اینها گیر می‌کنیم. ملاک نگاه عرفی است در نظر آقایان است. اما برای استکشاف این نگاه عرفی، آمدند ادعا کردند عرف همین عرفی که خرماها را هر کدام برایش یک خاصیت قائل است انواع خرما یک آثار وضعی برایش قائل است و قیمت‌هایش هم به اعتبار آن آثار وضعی فرق می‌کند. این مثلاً این لطیف است خوردنش اصلاً. پوست ندارد. خرمای بم. اما خرمای جهرم شبیه همان است، اما پوستش کلفت است. معلوم است. این به اعتبار آثارش، لطافتش، اینهاش و آثار وضعی‌اش چیز دیگرش این به این اعتبار قیمتش را بالا رفته. ولی همه خرماست. در نگاه آقایان و ادعایشان این است که عرف اینها را همه را خرما می‌بیند. می‌گوید این نوع خرما مقابل این نوع خرما گذاشتن درسته، اما اینها انواع نیستند. اصناف یک نوع هستند. همه خرما هستند. همه را خرما می‌بیند. اصناف مختلفی دارد به اعتبار آثارش، آن وقت قیمتش فرق کند. هر کدام مجرد آثار وضعی یا اختلاف قیمت سبب اختلاف انواع نمی‌شود. این می‌تواند اختلاف اصناف بیاورد. آنی که برایمان مهم است اختلاف نوع است که عرف اینها را یک نوع می‌بیند از نوع خرما می‌بیند. مثل انسان‌ها را چه سرخ پوست باشد، چه زرد پوست باشد مثل چینی. چه سرخ پوست باشد مثل آمریکایی، آمریکایی اصلی. چه بنا باشد سفید پوست باشد مثل اروپایی، چه حد وسطی باشد مثلاً آنی که رنگین پوست است. سیاه و سفید است. این‌طوری. همش انسان است. عرف در این جهت فرقی نمی‌بیند. همه را می‌گوید حیوان ناطق است به اعتبار منطقی‌اش. همه انسان است. همان انسانی که قدرت تفکر دارد، تجرید دارد، می‌تواند تجرید کند، می‌تواند استنتاج کند، می‌تواند تحقیق کند. این کارها را می‌تواند بکند، همه مشترکیم. همه انسانیم. ولی اصناف مختلفی داریم. این مهم نیست. درست می‌خواهند بگویند که خرماها این شکلی است. اینها همه خرماست. ماهی‌ها همش یک جور است از این جهات. مثل هم هستند. اما نخود لوبیا و اینها اینها را این‌طور نمی‌بیند عرف. واقعاً هم همین‌طور است. عرف نخود، لوبیا، ماش، عدس را متغایر می‌بیند. اینها داخل تحت لفظ واحد نیستند با اینکه همه حبوبات هستند ها. در عربی هم حبوبات هستند. اما این‌طور نیست که چون حبوبات هستند، تحت یک لفظ هستند، پس اینها را یک نوع ببیند. این دخول تحت یک لفظ اعم از این است که به جهت آن لفظ واحد لفظ نوع است. همه داخل تحت یک نوع هستند، ولی اینها اصناف هستند. همه داخل یا دخول تحت لفظ واحد یعنی جنس هستند، ولی اینها انواع هستند. این لفظ واحد چیست؟ اعم از نوع و جنس است که زیر مجموعه‌اش می‌تواند اجناس باشد، می‌تواند اصناف باشد. چی فرمودید؟

 

استاد همه موجودات تحت لفظ شیء است. این‌طوری اگر بخواهیم بگوییم تحت لفظ واحد نه، آن لفظ بعید است. ببینید اگر بناست جنس بعید می‌شود. اگر بناست جنس قریب شما فرض کنید در اینجا آن ملاک این‌طوری دارد بحث می‌کند. یک جنس قریب با انواع و یا اصناف، یک نوع یک جنس قریب. بحثشان در اینهاست. اگر جایی یک خرده امر مبهم می‌شود، مثلاً این مبهماتش که می‌گویم، خیلی جایی که خیلی مبهم می‌شود، دیگر گیر می‌کنی. می‌گویی: آقا چجوری است؟ حمار وحشی را درازگوش وحشی را با درازگوش اهلی. این تربیت شده است. بار می‌برد، می‌آورد. هر روز صبحانه‌اش را می‌گویند می‌دارد. اذیت هم نمی‌کند. اما حمار وحشی را که اصلاً تربیت نشده. در تو بیابان‌ها گرفته. حالا می‌خواهد تربیتش کند. اسب هم همین‌طور است. اینها را دو نوع حساب کردند. اصلاً نه دو صنف. گفتند حمار وحشی غیر از حمار اهلی است. اینها یک چی؟ اینها دو نوع جدا هستند. با اینکه این همان است ها. الان یک مدتی یک ماه یک چقدر روی آن کار کند، تربیتش کند، می‌شود اهلی می‌شود. هیچ فرقی ندارد. ولی این را دو نوع با همین وصف وحشی بودنش این را با آن دو نوع حساب کردند. لذا اگر گوشت این را بخواهی مقابل گوشت آن بفروشی یا خودش را وزنی بفروشند که بخواهند وزنش کنند، اگر بخواهند بفروشند، اینجا می‌گوید مشکل ندارد. و همین را در فرض کنید سمک‌ها گفتیم مشکل دارد. سمک گران قیمت خیلی چیز را با این سمک کلی کار را می‌خواهد بگذرد، اینجا آن ور هم می‌خواهد همان سمک فرض کنید شیر ماهی را بگذرد یا بهتر از آن. اینها چجوری؟ گفتند: نه. اینها دو صنف یک نوع هستند. سمک هستند. این تعلیل خلاصه می‌خواستم این را بگویم. این تعلیل تعلیل حسابی نیست که ما بگوییم چون داخل تحت لفظ واحد هستند. باید بگوییم ملاک عرف است. ما برویم سراغ عرف ببینیم واقعاً اینها را اصناف یک نوع می‌بیند و همه را در حکم یک شیء واحد می‌بیند مثل همین سمک‌ها. اگر ادعایشان این است. من برایم بعضی‌هایشان مبهم است واقعاً. هر کجا هم شک کردیم که آیا واقعاً اینها دو جنس هستند یا دو جنس نیستند، می‌توانیم اصل برائت از این جاری کنم که الان بر من حرام است این معامله یا نه. اخذ این مال جایز است یا جایز نیست. اصل صحت را نمی‌گویم. این پولی که الان دارم می‌گیرم به هر حال. می‌شود آنجا. می‌توانم تصرف در این پول بکنم یا نه؟ جایز است. اصالت حل جاری می‌کنم نسبت به این. خود معامله‌اش هم که اصل سبب، منشأ شک هم در اینکه این جایز است یا جایز نیست. این است که آیا این معامله صحیح است یا صحیح نیست؟ اصالت صحت جاری می‌کنم در خود معامله. شک دارم. اصل حرم هم دارم در معاملات. در همان پیاده می‌کنم. یعنی شما قائل به اصالت فساد اصالت صحت هستید؟ نه، اصالت فساد اصل اولیه. آن را قبول دارم. یعنی اصالت صحت چهار قسم ما درست کردیم. وقت هست یا نیست؟ بله. ما یک اصالت صحت داریم. وقت نیست. می‌خواهی باشد، جلسه دیگر این را مطرح می‌کنم. بله. آن مطلب شما را هم همین جا اصلاً می‌گویم که دیگر مستقل باشد از آن بحث آنجا. چون شما در این گیر بودید. این من یک راهی آنجا اختیار کردم که حل شود مطلب. الحمدلله رب العالمین.

سال درس: 1403-1404
عنوان درس فایل صوتی فایل متنی
ابزارهای بورس