بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ اللَّعْنُ الدَّائِمُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ. اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلَى آبَائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلاً وَ عَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلاً. اللَّهُمَّ ارْزُقْنَا رَأْفَتَهُ وَ رَحْمَتَهُ وَ دُعَاءَهُ وَ خَيْرَهُ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَ سَهِّلْ مَخْرَجَهُ.

 

یکی از اشکالاتی که دیروز از «مناهل» در مورد همین ربا مطرح کردم، حق آن به درستی ادا نشد. این اشکال این بود که آنها به تقریب، به استدلال بر حرمت ربا به شکل مطلق در همه معاوضات اشکال کرده بودند. گفته بودند که از یک طرف عموم «الصُّلْحُ نَافِذٌ» را داریم که «جَائِزٌ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ» است. این‌طور در روایت آمده است: «الصُّلْحُ جَائِزٌ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ». از طرف دیگر، «يَحْرُمُ الرِّبَا» را داریم. که فرض کنید در همین آیه، «وَ حَرَّمَ الرِّبَا» است؛ در خود آیه. وقتی این ربا مجمل شد، مردد شد بین اینکه مراد، مطلق معاوضات است یا خصوص بیع مراد است. اگر این‌گونه دچار اشکال شدیم، آمده و در استدلال فرض کرده بود که این دلیل ما که می‌گوید «وَ حَرَّمَ الرِّبَا»، اخص از آن است؛ از «الصُّلْحُ جَائِزٌ» و «الصُّلْحُ نَافِذٌ». این اخص از آن است. و چون در اینجا اخص و مجمل است، این اجمال آن را ادعا کرده بود که به خود عام سرایت می‌کند. آنچه در عبارت «مناهل» نقل می‌کند، بیش از این نیست. به همین مقدار بود. عبارتش این است، می‌خوانم که ببینید: فرموده است که «إِذَا كَانَ مَا وُضِعَ لَهُ هَذَا اللَّفْظُ» (یعنی لفظ ربا) «مُجْمَلًا، لَمْ يَجُزِ التَّمَسُّكُ بِالْعُمُومَاتِ الدَّالَّةِ عَلَى صِحَّةِ الصُّلْحِ». به آن دیگر نمی‌شود تمسک کرد. چرا؟ «لِأَنَّهَا مُخَصَّصَةٌ بِهَذَا اللَّفْظِ الْمُجْمَلِ». نیامده است بگوید که فرض کنید که لازم می‌آید که تمسک به عام در شبهه مصداقیه مخصص باشد. این حالا در عبارت، این راه نیامده است. آنچه در عبارت وجود دارد، به همین مقدار است که آن را عام فرض گرفته است. از این طرف، خود «يَحْرُمُ الرِّبَا» و «حَرَّمَ الرِّبَا» نیز خاص است. وقتی این خاص، مجمل شد (نمی‌گویم اجمال آن تباینی یا اقل و اکثری است، در عبارت خودش نیامده است اما معلوم است که اقل و اکثری است)، این اجمال آن را می‌گوید به خود عام سرایت می‌کند. الان به ظهور آن سرایت می‌کند یا به مراد جدی آن؟ ظاهر عبارت باز به خود ظهور آن سرایت می‌کند. خود عبارت را ببینید، دوباره می‌خوانم: «إِذَا كَانَ مَا وُضِعَ لَهُ هَذَا اللَّفْظُ مُجْمَلًا» (لفظ ربا)، «لَمْ يَجُزِ التَّمَسُّكُ بِالْعُمُومَاتِ الدَّالَّةِ عَلَى صِحَّةِ الصُّلْحِ». چرا؟ «لِأَنَّهَا مُخَصَّصَةٌ بِهَذَا اللَّفْظِ الْمُجْمَلِ. وَ قَدْ تَقَرَّرَ فِي الْأُصُولِ أَنَّ الْمُخَصَّصَ بِالْمُجْمَلِ يَصِيرُ مُجْمَلًا. لِأَنَّهَا مُخَصَّصَةٌ بِهَذَا اللَّفْظِ الْمُجْمَلِ». چون تخصیص خورده است؛ اینکه تخصیص خورده چیست؟ همین ظاهر کلام است دیگر، نه مراد جدی. ظاهر عبارت این است. نمی‌گوید مراد آن، اگر می‌خواست بگوید مراد جدی، باید می‌گفت مراد جدی آن مخصص است. وقتی مراد جدی را نگفته است، می‌گوید «لِأَنَّهَا» یعنی همان عمومات، «مُخَصَّصَةٌ بِهَذَا اللَّفْظِ»؛ یعنی همین ظاهر، همین مراد استعمالی، نه مراد جدی. همین که عبارت می‌فرماید، این مخصص است. خود عموم، مخصص است؛ نه مراد جدی آن مخصص است. این همان نظری است که شیخ نقل می‌کند و آن زمان وجود داشته است؛ که می‌گفتند ظهور به چه چیزی درست می‌شود؟ هم به آمدن همه قرائن متصله و هم همه قرائن منفصله. قرائن منفصله را هم در ظهور دخیل می‌دانستند. شیخ این را در «تقریرات» نقل می‌کند، «مطارح الانظار». آنجا از آن آمده است. خب این قول وجود داشته است که می‌گفتند باید همه قرائن… نتیجتاً اگر بعداً یک قرینه منفصله‌ای پیدا شد، کشف می‌کنیم که آنچه خیال می‌کردیم ظهور است، درست نیست. آن ظهور نبوده و ظهور تخیلی بوده است. ولی مرحوم آخوند به بعد، نوعاً این‌گونه نمی‌گویند. می‌گویند قرینه متصله، محقق ظهور است. یعنی اگر بنا باشد کلامی آمد، ما همه قرائن متصله‌ آن را در نظر گرفتیم؛ مناسبت حکم و موضوع آن را، قرینه تقابل آن را، قرینه فرض کنید که سیاق آن را، قرینه سوق کلام آن را. همه اینها را روی هم بریزید، می‌شود قرینه متصله. این قرائن متصله و مدلول وضعی را (با مدلول وضعی)، این مجموع اینها را آنچه می‌فهمانیم، به آن می‌گوییم ظهور، به آن می‌گوییم مراد استعمالی. بعداً اگر یک قرینه منفصلی پیدا شد، قرینه منفصله در ظهور دخلی ندارد. در ظهور دخلی ندارد. آن در مراد جدی دخل دارد. آن می‌آید و می‌فهماند که مراد جدی، مقید است. معلوم است؟ قرینه منفصله، این حرف را می‌زند. ولی خود شیخ هم تقریباً همین‌طور است، اما این را نقل می‌کند و بعید هم نیست، یعنی خودش متمایل است. حرف‌های شیخ‌ها چند جور است و خیلی نمی‌شود به آن پرداخت. ولی این قول وجود داشته است. این هم که «مناهل» نقل می‌کند، همین‌طور است. یعنی می‌گوید این در ظهور سبب می‌شود که آن تخصیص بخورد. هم قرائن منفصله، هم در ظهور دخیل است. کشف می‌شود که ظهوری در کار نبوده است. این حرف قبلاً بوده است. در عبارت آن که تثبیت نداده است، گفته است که در اصول گفتیم که مخصص، مجمل… نه آن را نمی‌گویم، این بخش آن را می‌گویم. ببینید، «الدَّالَّةِ… بِالْعُمُومَاتِ الدَّالَّةِ عَلَى صِحَّةِ الصُّلْحِ». چرا؟ چرا تخصیص می‌خورد؟ «لِأَنَّهَا مُخَصَّصَةٌ بِهَذَا اللَّفْظِ الْمُجْمَلِ». اینکه می‌گوید چرا مجمل می‌شود، این مجمل است و آن هم مجمل است، چون قبلاً فرمود: «إِذَا كَانَ مَا وُضِعَ لَهُ هَذَا اللَّفْظُ مُجْمَلًا لَمْ يَجُزِ التَّمَسُّكُ بِالْعُمُومَاتِ الدَّالَّةِ عَلَى صِحَّةِ الصُّلْحِ». چرا لم یجز؟ می‌گوید: «لِأَنَّهَا» چون آن عمومات، «مُخَصَّصَةٌ بِهَذَا اللَّفْظِ الْمُجْمَلِ». ظاهر این تعبیر که خود عمومات تخصیص می‌خورند، نه مراد جدی از عمومات، ظاهر این تعبیر که خود عمومات تخصیص می‌خورند، نمی‌گوید مراد جدی آنها، خود عمومات یعنی همان ظاهر مراد استعمالی آنهاست. همین که از خود لفظ با قرائن متصل آن فهمیده می‌شود با این مجموع، خود این دارد تخصیص می‌خورد. آن هم بحث آن در چیست؟ در قرینه منفصله است. قرینه منفصله می‌آید این را تخصیص می‌زند. خب باید بگوید مراد جدی آن را اگر آن مبنای مشهور را می‌خواست بگوید. مراد جدی از عموم تخصیص می‌خورد یا خود عموم؟ ما در اصول ببینیم چه گفته است دیگر. خب این، خود این عبارت دارد می‌فهماند چیست، مبنای آن چیست. نیاز ندارد جای دیگری برویم. ظهور این عبارت در این است که می‌گوید خودش تخصیص می‌خورد، نه مراد جدی آن. خودش تخصیص می‌خورد با اینکه بحث ما در قرینه منفصله است. «حَرَّمَ الرِّبَا» منفصله است نسبت به «الصُّلْحُ نَافِذٌ». این قرینه منفصله دارد در خود مراد استعمالی دست می‌برد؛ یعنی در ظهور دست می‌برد، در عمومات دست می‌برد، نه در مراد جدی از عمومات. خیلی مطلب آن واضح است. این همان مبنای چیزی است که آن زمان بوده و رایج بوده است. چیزی نیست که خیلی… فعلاً به این بخش کاری نداریم. بحث ما در این است که ایشان می‌خواهد بفرماید که اجمال مخصص به آن عام سرایت می‌کند و آن را مجمل می‌کند. این بیان ایشان است خلاصه. آن وقت نتیجه چه می‌شود؟ نتیجه این است که ما نمی‌توانیم دیگر بیاییم و اخذ کنیم و بگوییم مراد از ربا، مطلق زیاده است؛ چون احراز نکرده‌ایم و مردد هستیم که آیا مطلق است یا خصوص بیع است. در چنین جایی ایشان دارد بحث می‌کند. با اینکه مردد است، می‌خواهد بگوید اینکه مجمل شد، اجمال این به عام سرایت می‌کند. نتوانستیم پس بیاییم بگوییم این مطلق است. به قدر متیقن اقل اخذ می‌کنیم. اقل چیست؟ خصوص بیع است. بیش از این نمی‌توانیم بگوییم. این حرف ایشان است؛ یعنی چیزی که نقل می‌کنند. در اینجا این الان با چشم‌پوشی از این مطلب که این الان می‌خواهد به مراد جدی بزند یا به مراد استعمالی بزند (که ظاهر آن خود مراد استعمالی است)، آن مبنا را می‌گوید. مبنا اشکال دارد، ولی نزاع مبنائی با آن نمی‌کنیم. این مبنای اوست. بنائی باید با آن در واقع در افتاد. آن اشکالی که ایشان داشت، چه بود؟ یکی اینکه بر فرض که ما قبول کنیم حرمت ربا اخص است، اشکال را این‌گونه بکنید دیگر. از آن اشکال دیروز، چون این‌گونه تقریب کردم، بهتر می‌شود اشکال کرد. این‌گونه اشکال کنیم که اگر قبول کنیم حرمت ربا اخص از «الصُّلْحُ نَافِذٌ» است. اگر قبول کنیم که اخص است. این تردید بین اقل و اکثر را ما الان داریم، نه تردید بین متباینین. تردید ما بین اقل و اکثر است، درست است؟ در جایی که تردید بین اقل و اکثر است، خب باید اقل را به خاص بدهیم، اکثر را در قرینه‌های منفصله‌ها بدهیم. در قرینه منفصله، اقل را به خاص بدهیم، بگوییم آنچه جایز نیست و رباست، آن بیع است. اکثر را که مشکوک است و غیر بیع است، به آنجا بدهیم. نتیجه درست شود. بگوییم بقیه را تصحیح می‌کنیم. در نتیجه با این آقا متحد می‌شویم، اما راه ما دو تا می‌شود. یعنی او می‌گوید همین که این مجمل است، اجمال سرایت می‌کند. می‌گوییم این مال قرینه متصله است، نه مال قرینه منفصله است. این بیان شماست. بله؟ این یک اشکال مبنائی می‌شود دوباره. عیبی ندارد، اما نه به مبنا. نه، این مبنا را کسی قائل به آن نیست که این‌گونه الان بیایید بگویید. اگر منفصل را مانند متصل ببینیم، اینها طبق مبنای خودشان می‌گویند هر دو سرایت می‌کند و نمی‌توانید به عام تمسک کنید. اگر منفصل را مانند متصل ببینیم. ولی ما می‌گوییم نه، این مبنا اشکال دارد. سرایت نمی‌کند و ظهور عام باقی است، لذا در غیر آن اقل می‌توانیم به عام تمسک کنیم. ما مبنای مشهور را داریم، مبنای مرحوم آخوند و اینها را داریم می‌گیریم که این را می‌گوییم. چرا؟ چون آنها می‌گویند که متصله مانند منفصله است. منفصل مانند متصله است. هر دو ظهور را از بین می‌برد، دیگر ظهوری برای عام نمی‌ماند؛ حتی در آن اکثر. مبنای آنها این است دیگر که می‌گفتند این خاص منفصل مانند متصل است. هر دو کنار هم می‌آیند، یعنی هیچ فرقی با یکدیگر ندارند. مانع ظهور می‌شود، لذا نمی‌توانید به آن مشکوک در این تمسک کنید. نه، ما اگر پذیرفتیم که در اینجا این سرایت می‌کند، یعنی قرینه منفصله می‌آید و در ظهور دست می‌برد و ظهور را از بین می‌برد، حکم متصله را دارد، بله. آن وقت در اینجا اگر این‌گونه بگوییم، فرض این است که در ما نحن فیه این مجمل است. الان که اجمال آن هست، او می‌گوید به آنجا سرایت می‌کند. بله، درست می‌فرمایید. طبق این، دوباره به همان حرف برمی‌گردد. یعنی مبنائی، این چیز جدیدی نیست. به آنجا برمی‌گردد. اصل اشکال ما پس چیست در اینجا؟ این الان خیلی مهم نیست. آنچه مهم است، این است که در اینجا اگر ما اخصیت آن را قبول نداریم، شما همه این حرف‌ها را می‌گویید که این اخص از آن است. اساس اشکال این است که اخص بودن این را ما نمی‌پذیریم. درست شد، سیدنا؟ در اینجا این، همان‌طور که گفتیم، این اخص نمی‌شود باشد. چرا؟ چون اگر بناست اخص باشد، باید خود این «حَرَّمَ الرِّبَا» را شما دارید اخص می‌گویید. این را در چه حالتی می‌بینید؟ شما سه حالت در اینجا دارید: یا فرض گرفته‌اید این اعم است و همه را می‌گیرد ربا، همه معاوضات را می‌گیرد، در این فرض می‌خواهید بگویید این اخص از آن است؟ یا در فرض که خصوص بیع را می‌گیرد، می‌خواهید بگویید این اخص از آن است؟ یا در فرض محل بحث خودمان که مجمل است و مردد هستیم (ما الان گیر کرده‌ایم) که آیا همه را می‌گیرد یا فقط بیع را می‌گیرد، در این فرض می‌خواهید بگویید اخص از آن است؟ خب در فرضی که مجمل باشد که محل بحث ما اینجاست، که ما الان گیر کرده‌ایم که همه آن است یا نه، اینکه نمی‌توانیم بگوییم این اخص از آن است. معلوم است؟ ما نتوانستیم خلاصه بفهمیم که بیع هست یا نه. اگر این‌گونه بخواهیم بگوییم، خب بگو قدر متیقن آن را می‌گیرم؛ چون مجمل شد. قدر متیقن آن، بیع است. خب این بیع، آن صلح است. اینها با هم متباین هستند و اخص نمی‌شوند که. آن مربوط به صلح است، این مربوط به بیع است. معلوم شد؟ اگر هم بگویید این مختص به بیع است و فقط از همان اول مجمل نیست، باز هم با آن متباین است که. اگر هم بگویید این اعم است، از بحث خارج شدیم. معلوم است یا نه؟ بگویید این اعم است، باز آن اخص می‌شود، نه این اخص می‌شود. یعنی «الصُّلْحُ نَافِذٌ» اخص از این می‌شود، اگر این همه معاوضات را بگیرد، آن اخص می‌شود. نه اینکه بیایید بگویید این اخص است. بله؟ قبلاً گفتم که یقیناً. ولی طبق بیان این آقا که الان دارد این را اخص می‌گیرد، می‌گویم کدام حالت آن را ما داریم می‌گوییم؟ حالت خودمان که فرض نرسیدیم مجمل است و مردد هستیم بین کدام است، اینکه باید بگوییم فقط متیقن آن را می‌گیرم. متیقن فقط بیع است. خب نسبت این که بیع می‌گوید زیاده حرام است به آن که می‌گوید ربا جایز است، این چه نسبتی با اینها دارد که بخواهید بگویید؟ این با آن، این بیع و آن، آن است. نمی‌توانید بگویید اخص از آن است، باید بگویید تباین است، ولو تباین جزئی که به عموم من وجه برگردد. تباینی که می‌آید، تباین جزئی است که عموم من وجه است. اگر هم بخواهید بگویید مختص بیع است، باز هم تباین جزئی می‌شود. باز هم عموم من وجه است. اگر هم بخواهید بگویید نه، این مطلق است، این باید اهم از آن بشود، نه آن اهم از این. در هر حال، بیان شما تمام نیست. این اشکال ما فقط در آن قسمت اخصیت است در واقع. خود ایشان هم دلیلی برای اینکه این اجمال دارد، بیان نکرده‌اند. ما می‌گفتیم «حَرَّمَ الرِّبَا» خودش ظهورش در اطلاق آن است. شما که می‌گویید مجمل است، شما باید دلیل بیاورید. نه، آخر اینها اول گفتند دیگر. گفتند فرض این است که ما الان گیر کرده‌ایم که آیا در زمان صدور نص، حقیقت عرفیه در بیع شده بوده است یا نه. لغتاً قبول دارند که به معنای زیاده است. همین است، بعد دنبال همین است خلاصه‌اش. چون گیر کرده است، از آن جهت‌ها مجمل شد. اساس اجمال آن از آنجاست. این معلوم است. پس به این کاری نداریم. اشکال بعدی هم که بود، این بود که پذیرفتیم، این ربایی که اینجا آمده، مسبوق به بیع است. گفته است: «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَا». ما در ربا گیر کرده‌ایم، فرضاً. خب وقتی مسبوق به آن بود، ولو شما اصلاً بیایید و گیر هم ندهید، بگویید اصلاً این مطلق زیاده است ربا. درست است؟ شما می‌گویید مطلق زیاده است. ولی وقتی قبل از آن این‌گونه آمد و فرمود که «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ»، فرض این است که نسبت به این، یصلح للقرینیة است. و فرض اینکه قدر متیقن داخلی است، نه خارجی. در خود کلام قائل دارد؛ یک قائل، نسبت قبلی و بعدی را گفته است. نه دو قائل. سائل و جواب نیست، سؤال و جواب نیست. وقتی یصلح للقرینیة است، سبب می‌شود که اطلاق ذیل از کار بیفتد. وقتی اطلاق آن از کار افتاد، فقط می‌توانیم بر بیع حمل کنیم. زائد بر آن را نمی‌توانیم اخذ کنیم. نتیجتاً ربا فقط در بیع جایز می‌شود. این بیان، بیان خوبی بود از بین اینها. یعنی اگر ما این را بپذیریم، واقعاً این اشکال آن را به آسانی نمی‌شود دفع کرد با این تقریبی که گفتم. ولی خود «مناهل»، این را که نقل کرده، به این شکل الان نقل نکرده است. به این ترتیب که یصلح للقرینیة و این حرف‌ها مال بعد است، مال آخوند و اینهاست. من به آن اضافه کردم که یک چیز محکمی بشود. این‌گونه است. خب این هم یک، یک اشکال پس این تا اینجا. بنابراین مبنا، دیگر شامل قرض هم نمی‌شود. بله؟ بنابراین بیان آقا، دیگر شامل قرض ربوی هم نمی‌شود. بله دیگر، یعنی اگر بناست، این فرمود مربوط به بیع است فقط. اصلاً نمی‌توانیم به جای دیگر به آن تمسک کنیم دیگر. قرض هم که ادله خودش را دارد و احتیاج به این ندارد. اگر روایت باشد، بله. می‌شود این‌گونه تقریب کرد که یعنی همین، طبق همین بیان شما هم می‌شود چنین سؤالی را مطرح کرد که اینها، مشرکین مقصودشان این است که آن بیعی که، یعنی بیع هم بالاخره یک سودی می‌دهد دیگر. می‌گویند ما از بیع سود می‌بریم، از ربا هم سود می‌بریم. یعنی اینکه شما می‌گویید به مقابله با که یک ابتدا «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ» آمده است، حتماً ربا، بیع ربوی است، شاید چنین چیزی برداشت نشده باشد، حتی با این بیان شما. چرا؟ چون مشرکین مقصودشان این است که بیع، یک سودی به ما می‌دهد. چه فرقی می‌کند این سود با سود ربا؟ حالا مطلق ربا، نه ربای فقط داخل در بیع. خب شما تأیید می‌کنید. می‌خواهید چه بگویید؟ می‌خواهم بگویم این بیان کفار، چون این زیاد چیزی نیست، می‌شود احتمال هم دارد که اینها نظرشان به همان ربای عام باشد. نه، الان این آیه را الان بحث می‌کنیم، چند احتمال در آیه است. چنین مسلم نیست که چیست. الان می‌گویم که باید به خود آیه برسیم. این تا اینجا، خود اشکالاتی که به این قولی که می‌خواستند مطلق بگویند، این دلیل اول آنها بود. آن وقت قبل از اینکه من به آن دلیل دوم این آقایانی که مطلق می‌خواهند بگویند و همه معاوضات را می‌گیرد، منتقل شوم، در اینجا همین مطلب را خوب است مطرح بکنیم. می‌خواستم همین را من بگویم که این آیه «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَا» را چگونه معنا بکنیم؟ خود این را. یک احتمال این است که آیه می‌خواهد، یعنی قول مشرکین است. من خیال کردم مال یهود است، دوباره مراجعه کردم دیدم نه. مشرکین هم معلوم نیست. این خیلی الان واضح نیست، ولی همان اهل مکه و اینها، فرض کنیم اینها که مقابل پیغمبر بودند. اسمی از یهود در روایات و شأن نزول اینها نیامده است. ولی نمی‌دانم یادم نیست کجا دیدم قبلاً که آنها این را می‌گفتند. الان در اینجا ندارد. این آقایان به مشرکین نسبت داده‌اند بعضی‌ها در تفسیرها. فرد اکمل رباخواران، یهودی‌ها بودند. ذهن شما به خاطر این است. بله. نه، جایی دیدم که اینها این حرف را می‌زدند، اما الان در این شأن نزول‌های اینها، با اینکه اعتبار ندارد و غالباً از طریق اهل سنت است، دیدم که اسمی از یهود در اینها نیامده است؛ در این شأن نزول‌ها. به هر حال، وقتی می‌گوید «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَا»، معنای این چیست؟ مراد از این بیع اولی که گفته است، مطلق‌البیع است؟ این‌گونه که به نظر من می‌آید و تا الان هم همین ذهنیتم است، این است که این می‌خواهد مطلق‌البیع را بگوید. «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ»، اشکال آنها این بود. اگر این‌گونه بگوییم، اشکال از راه همان سودی است که در بیع‌ها هست. و «حَرَّمَ الرِّبَا»، آیا مقصود از آن ربایی که دارد می‌گوید، یعنی بیع ربوی است؟ اگر این‌گونه باشد، می‌شود بیع بدون زیاده در مکیل و موزون و بیع با زیاده در مکیل و موزون. مقایسه بین این دو است. «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَا» یعنی «أَحَلَّ اللَّهُ» بیعی که زیاده ندارد و مکیل و موزون است، غالباً، چون مکیل و موزون بود، ناظر به غالب است. غالباً مکیل و موزون است، آن وقت ناظر به بدون زیاده بودن آن است. دومی، «وَ حَرَّمَ الرِّبَا» یعنی حرمت بیعی که مکیل و موزون است و در آن زیاده است. این معنا، آن جمله اول را می‌سازد. کدام؟ «إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَا». بله. بیع مثل ربا است. یعنی همین بیع بدون زیاده، مثل بیع با زیاده است. چه فرقی با یکدیگر می‌کنند؟ مثل آن است دیگر، فرقی نمی‌کند. آنجا گفت: «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَا». این یک مثالی نیست. پس معلوم است که ربا یک چیزی بود، داد و ستد بود دیگر. بیع هم یک داد و ستد انجام می‌دهیم ما. می‌گوییم دو تا مثل هم هستند. چطور شد؟ «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَا»؟ می‌دانم، شما از چه جهت الان استبعاد می‌کنید؟ چون کلمه ربا آمده است؟ خب آنجا هم ربا آمده بود: «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَا». اینجا غیریت باید با یکدیگر داشته باشند. خب غیر هستند. می‌گویند این بیع با زیاده است، مکیل و موزون با زیاده است، آن بیع مکیل و موزون بدون زیاده است. باز مشخص است دیگر، مثل هم نیستند. مثل هم هستند؟ نیستند دیگر. «إِنَّمَا الْبَيْعُ» خب، با زیاده می‌زند، می‌گوید این چه فرقی می‌کند؟ از جهت سود آن. شما در اینجا در بدون زیاده سود قرار می‌دهید. در اینجا جنس قرار داده‌اید. فرقی نمی‌کند. در اینجا یک اضافه، دو کیلو اضافه گذاشته‌اید در یک طرف میزان. آن طرف به جای اینکه صد تومان در مقابل صد تومان باشد، در اینجا یک اضافه در آن گذاشته‌اید. پول مثلاً، سود بیشتری دارید می‌گیرید. در بیع. بیع حلال چیست که زیاده جنسی ندارد؟ زیاده سودی دارد. یک بیع بدون زیاده، یکی بیع با زیاده. درست است؟ آره دیگر. خب اگر بگوییم دو تا بیع با زیاده، بیشتر شبیه است. یک بیع با زیاده مکیل و موزون، یک بیع با زیاده بدون مکیل و موزون. آن‌قدر دقیق مکیل و موزون، این واقعاً شبیه می‌شود. نه، آن غالب را می‌آید. الان این حرف طبرسی را دارم می‌گویم اول. این‌گونه هم می‌شود. مرحوم طبرسی که آمده معنا کرده بود، این‌گونه معنا می‌کرد. این یک احتمال است. که آمده بود گفته بود معنای آیه این است: بیع بدون زیاده دارد تشبیه می‌شود به بیع، مثل نیست، بیع با زیاده تشبیه شده است به بیع بدون زیاده. مقایسه بین این دو است، نه تشبیه. مقایسه است. «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ» یعنی بیع مکیل و موزونی که بدون زیاده است. چرا گفتیم مکیل و موزون؟ چون غالب این بوده در بیع‌ها. مطلق نمی‌گیریم بیع را. بله؟ بیع را مطلق نمی‌گیریم. نه دیگر، بیع مکیل و موزونی که بدون… یعنی مطلق این‌گونه بشود. یک مراد این است. یک، الان اجازه بدهید یک قسم. یک وقتی نه، این‌گونه بگوییم از احتمال دوم این است که نه، این را مطلق بگیریم. هر بیعی. این را دارند تشبیه می‌کنند هر بیعی، مکیل و موزون باشد یا غیر آن، هر بیعی تشبیه می‌شود به هر زیاده‌ای. آنجا زیاده باشد. نه بیعی که در آن زیاده است. نه، این‌گونه نیست. هر زیاده‌ای. آن وقت زیاده در قرض ربوی هم می‌گیرد. معلوم است؟ هر زیاده‌ای. یک احتمال سومی در اینجا هست که از آقای صدر نقل می‌شود که مثلاً این‌گونه گفته، آمده و این‌گونه گفته‌اند: این اولی که می‌گوید «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ»، این ربایی که در نسیه است، فرض کنید می‌خواهیم تشبیه کنیم این بیع نسیه را به ربای نسیه. این فرق آن چیست؟ بیع نسیه می‌خواهد بگوید «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ»، ناظر فقط به بیع نسیه است. که من آمده‌ام به او می‌گویم آقا این اگر نقدی می‌خری، صد تومان، نسیه می‌خری، صد و بیست تومان. او هم می‌گوید من نسیه می‌خرم. می‌گوییم خب، صد و بیست تومان سه ماه دیگر. پس اصل آن صد تومان در مقابل صد تومان است، بیست تومان هم مال اجل خواستن است فی‌الواقع. که چون سه ماه دیگر به من می‌دهی، این‌گونه می‌شود. این حلال است. صد تومان در مقابل صد تومان، بیست تومان هم مال اجل. ولی این‌گونه گفتم: فروختم این را، این صد تومانی را به صد و بیست تومان نسیه. از اول این‌گونه می‌گویم، بعد از فکرهایم که می‌کنم. این حلال است. اما اگر بنا باشد ربای در نسیه باشد، این‌گونه است: من می‌آیم می‌گویم آقا این را نقدی به تو می‌فروشم این معنا را، به چند؟ به صد تومان، نقدی، به صد تومان. این می‌رود، بعد از چند لحظه برمی‌گردد، می‌بیند که نمی‌تواند سه ماهه این پول من را بدهد. ببخشید، نقدی است، نمی‌تواند الان به من بدهد. نقدی بود دیگر، الان می‌خواهد بدهد، می‌بیند نمی‌تواند. می‌گوید بیا بیست تومان اضافه به تو می‌دهم، شما سه ماه به من مهلت بده. معلوم است؟ این قرض ربوی دیگر. بله، قرض نیست، دین است دیگر. اول معامله درست شده بود، این به ذمه او آمد. در واقع نقدی بود، باید الان می‌داد. اما آمد گفت که بیا این را سه ماهه تأخیر بینداز، بیست تومان روی آن بکش. این این می‌شود چه این طرف؟ این طرف در واقع دارد ربا می‌گیرد، زیاده می‌گیرد، اما برای تأخیر اجل. اینها می‌گویند شبیه سائل می‌گوید اینها چه فرقی با یکدیگر می‌کنند این مشرکین؟ مثل هم هستند. خب شما هر دو برای اجل یک اضافه دارید می‌گیرید. آنجا از اول به او گفتی اگر سه ماهه می‌خواهی، صد و بیست تومان باید بدهی. صد تومان مقابل صد تومان، بیست تومان اضافه. اینجا رفت و برگشت، به او می‌گوید اگر می‌خواهی سه ماهه باشد، بیست تومان من می‌خواهم. خب شد صد تومان مقابل صد تومان، برای اجل باز بیست تومان. آیه ناظر مثلاً به این باشد که فرد متیقن از جایی که می‌شود تشبیه در واقع مقایسه کرد این را با آن، جای مقایسه دارد، آن فرد مسلم آن اینجاست. که نسیه را، بیع نسیه را مقایسه کنیم با ربای در چه؟ ربای در نسیه. که این می‌خواهد نسیه آن را بکند بعد از اینکه نقدی بود، می‌خواهد یک اضافه برای آن بگیرد وقتی معامله تمام شده بود و گردنگیر شده بود که این‌قدر پول را باید می‌داد، برای اجل این، این‌قدر می‌خواهد الان. ربای نسیه این‌گونه است دیگر، مثلاً یک کیلو گندم می‌دهد، بعد می‌گوید که مثلاً شما نسیه می‌خواهی به من برگردانی، بعد از معامله، یک کیلو و نیم نسیه. بله، این‌قدر بدهد. آمده و گفته است این دارد مقایسه «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ» اینها می‌گویند اشکال کرده‌اند. گفته‌اند: «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَا». خب اینها که مثل هم هستند. این باز خاص معنا کرده است. یعنی از اول بیع را مختص کرده به بیع نسیه، بعد هم گفته است ربا، رفته سراغ ربای در نسیه، خصوص آن مثلاً بشود. که با ظاهر خود عبارت باز نمی‌خورد. آن مطلق بیع و مطلق زیاده است. این شأن نزول آن این‌گونه است، استاد. بله؟ این چیز، شأن نزول دارد. نگفته‌اند، ما نداریم که به آن شکل. این شأن نزول‌ها را گفتم، الان علامه طباطبایی در «المیزان» نگاه کنید ذیل همین آیه، روایات متعددی که برای آن آورده است، اینها به عنوان، الان بعضی از آنها خب هیچ‌کدام به آن چیز… اینها که نقل شده است شأن نزول، از ما از اهل سنت است. ایشان هم اینها را آورده است. اعتبار ندارد که اینها. سند ندارد. این به عنوان شأن نزول نمی‌توانیم بگوییم، ولی واقع آن باید از خودش ببینیم ظاهر آن در چیست. اینها همه‌اش حرف می‌شود. نمی‌شود به اینها اعتماد کرد. اگر ما روایت محکمی در ذیل این آیه نداشته باشیم که به آن اخذ بکنیم، به ظهور آن اخذ می‌کنیم دیگر. ظهور آن در چیست؟ این دارد می‌گوید: «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَا». ظاهر «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ» مطلق‌البیع است. و ظاهر آن ربا هم مطلق زیاده است. این مقدار را ما می‌دانیم. این‌گونه بوده است، مطلق زیاده بوده است. فقط الان می‌ماند که آیا این را می‌شود بر زیاده حمل کرد؟ دو مطلب اول باید درست شود. ظاهر این است. کی می‌توانیم بگوییم مطلق زیاده است؟ ربا ظهور در مطلق زیاده دارد؟ که حرف‌های بعدی ما را درست کند. به هر حال باید اول بدانیم که این، در لغت که فهمیدیم این است، اما در زمان صدور نص اگر ما گیر باشیم که آیا حقیقت عرفیه در خصوص بیع شده است یا نشده است، اگر ما این‌گونه گیر باشیم، آیا می‌توانیم در اینجا بر مطلق زیاده حمل کنیم؟ قبلاً من گفته بودم استصحاب قهقرایی ما به آن تمسک می‌کنیم. یعنی الان نگاه می‌کنیم، در چنین جایی که گیر می‌کنیم، می‌بینیم الان عرف ما چه می‌فهمد از ربا؟ وقتی می‌گویند ربا حرام است، آیا از آن می‌فهمد یعنی بیع ربوی؟ بیع، یک جور بیعی، الان چه بیع نسیه، چه نسیه فرض کنید که هرکدام می‌خواهد باشد اینها، یا نه، مطلق ربا را می‌فهمد. ربا حرام است، هر کجا ربا است. اصلاً در غیر ربا نمی‌بینند. بله؟ خصوصاً بیع و مکیل و موزون، ربا نمی‌بینند. همین‌طور است، درست می‌فرمایید. به قرض می‌رود. بقیه آن چطور است؟ الان در اینجا به قول شما این را نمی‌فهمیم که ما بگوییم خصوص بیع. اگر ما الان خصوص بیع را بفهمیم، آن وقت گیر می‌کنیم. با استصحاب قهقرایی باید این را به آن زمان بکشانیم. وقتی به آن زمان کشاندیم، گفتیم استصحاب قهقرایی کارایی ندارد، به درد نمی‌خورد در جایی که معنای قبلی آن را هم می‌دانیم قبل از صدور نص. اگر بدانم چیست، مثلاً به معنای زیاده است لغتاً. و الان هم می‌دانم چیست، فرضاً به معنای بیع است. این را بخواهم به زمان نص بکشانم و بگویم این، آن زمان مراد این معناست که الان هست، آن مشروط به این است که معنای قبلی را ندانم و بین المعنیین گیر نکنم. قدر مسلم از استصحاب قهقرایی که عقلا به آن اخذ می‌کنند، آنجاست. اما اگر این‌گونه شد که از آن‌ور یک معنای قبلی دارد که استصحاب، اصل الثبات می‌گوید همان معنا باقی است. اصل الثبات هم همان، یکی از مصادیق اصل الثبات است. یک کلی است که استصحاب قهقرایی یکی از مصادیق آن است. فقط این از این‌ور شروع می‌شود، اصل الثبات اعم است. ثبات یعنی این ثابت است و تغییر پیدا نکرده است. خب از آن‌ور من دارم که معنای لغوی تغییر پیدا نکرده است تا زمان صدور نص، اصل الثبات آن را می‌گوید. استصحاب قهقرایی هم از این‌ور این را می‌گوید که این معنایی که الان هست، آن زمان بوده است، تغییر پیدا نکرده است به یک، منتقل شده باشد از یک معنای دیگر به این معنا. خب در چنین موردی جای استصحاب قهقرایی نیست دیگر، به درد نمی‌خورد. کفایه هم این را می‌گوید، در کفایه خوانده‌ایم. آنجایی به درد می‌خورد که آن‌ور را ندانم. فقط الان شک می‌کنم این زمانی که این‌گونه است، در زمان صدور نص هم همین‌طور بوده است یا نه؟ این را استصحاب می‌کنم به آن زمان. این خوب است، استصحاب قهقرایی اینجا می‌شود به آن اخذ بکنم. چون در ما نحن فیه جای استصحاب قهقرایی نیست. پس معنایی که الان بر فرض به معنای بیع باشد، نمی‌توانیم به آنجا بکشانیم. ولی واقع آن، الان عرف اصلاً بیع نمی‌فهمد. الان مطلق می‌فهمد یا همان قرض را می‌فهمد. معلوم است؟ لذا منافات با آن معنای لغوی ندارد. می‌گوییم ظهور آن در همین است. هم الان، هم آن وقت. حمل بر همان معنا می‌کنیم، مطلق زیاده. استظهار می‌کنیم همین را. بدون هیچ گیری. این مطلب اول که می‌گویم اصلاً ظهور آن در همان مطلق زیاده است. معنای لغوی است و عوض نشده است. بخواهید بگویید حتماً تبدیل شده به معنای بیع خالی، اینکه الان خلاف آن را می‌فهمیم. معلوم است یا نه؟ نمی‌توانیم. بله. از حیث لغوی شاید بگوییم آن وقت زیاده مطلق بوده است. بله، مطلق بوده است. این گیری ندارد در آن. همه این را قبول کرده‌اند. همه قبول کرده‌اند این مقدار را. اما بحث این است که بعداً تغییر پیدا کرده است یا نه؟ حقیقت شرعیه شده است یا نشده است؟ خب می‌گوییم ما می‌رویم، وقتی گیر کردیم به سراغ عرف الان می‌رویم. عرف الان یا مطلق می‌فهمد یا قرض می‌فهمد. لذا این را به آنجا می‌کشانیم. معلوم است؟ این منافات با آن معنای اول ندارد. از عرف الان اگر که مطلق بفهمد، هیچ تنافی با آن اصل الثبات و آن ندارد. اگر که خصوص قرض ربوی بفهمد فقط، مشکل پیدا نمی‌کنیم؟ نسبت به چرا، همه را دیگر نمی‌توانم بگویم. باز هم همان‌جا دیگر. یعنی اگر الان فقط قرض را بفهمند، می‌شود نظیر بیع که مختص به بیع می‌شد، در اینجا هم گیر کرده بودیم که آیا فقط بیع است یا مطلق است، این هم گیر می‌کنیم که فقط قرض است یا مطلق است. مطلق معاوضات است. اینجا اصل الثبات که از لغت، لغتاً… نه، آن دیگر جای آن نیست. این هم که باشد، نمی‌توانم استصحاب کنم. چون آن معنای اول مشخص است. می‌گویم باز با اصل الثبات آنجا معارضه می‌کند. نمی‌توانم با استصحاب قهقرایی این را بیاورم آن‌ور. در معارضه، آن را مقدم می‌کنید؟ نه، گیر، مجمل می‌شود. اینجا گیر می‌کنم که آیا آن را بگیرم یا این را بگیرم در آن موارد. جای استصحاب قهقرایی نیست. به آن اخذ نمی‌کنم، فوقش به سراغ اصول عملیه یا عامی که دارد، آن چیز می‌روم. نمی‌توانم به آن اخذ کنم. پس تا اینجا اگر معنای الان مطلق باشد، با آن مطلقه هیچ تنافی ندارد و به همان اخذ می‌کنیم. اگر الان قرض را بفهمیم که بعید نیست الان قرض را بفهمیم، دیگر جای استصحاب قهقرایی نیست که باز به آنجا بکشانیم. ولی آن هم ثابت نمی‌شود که خصوص بیع است. این‌ور هم که استصحاب قهقرایی نیست که این را بتوانم به آنجا بکشانم. نه بیع آن زمان ثابت می‌شود، نه قرض آن زمان ثابت می‌شود. چون جای استصحاب قهقرایی نیست. چیزی که می‌دانم فقط لغتاً به آن معنا بوده است. الان در اینجا آیا کار مجمل می‌شود و باید این را ول کنم؟ مردد بین دو تا، دو تا اماره می‌شوم، چون اصل الثبات اماره است، اصل عملی نیست. آن اماره است، این اماره. این اماره که جاری نشد. استصحاب قهقرایی که نتوانست بیاید. فقط من آن را دارم. در مقابل آن که چیزی ندارم. اصلاً، بله؟ خود آیه هست دیگر، قرینه… آیه که مجمل شد. فرض این است که نتوانستم بفهمم از خود آیه. و از آن‌ور می‌دانم معنای لغوی آن که همان است. الان در اینجا چرا بیایم بگویم اصلاً مجمل بودنی که گفتم در صورتی است که این را داشته باشم، آن را هم داشته باشم و گیر کنم. ولی وقتی استصحاب قهقرایی جاری نشد، من فقط یک اصل الثباتی از آن‌ور دارم که به من می‌گوید معنای لغوی همان است و به همان معناست. آن را می‌توانم تا زمان صدور نص بکشانم. اصل الثبات این را می‌گوید. تا زمان نص این باقی بوده است. وقتی این باقی است، چرا بر همان معنای اعم باز حمل نکنم؟ معنای لغوی. چون یصلح للقرینیة دارد دیگر. این معنای اعم رو که داشتیم، یک شک کردیم یا نداریم؟ ولی کدام؟ نه، یصلح للقرینیة با چشم‌پوشی از آن اشکال. این اشکال را الان می‌خواهم مطرح کنم، بنابراین قبول دارم. آن را اگر وسط بیاورید، خودش کار را خراب می‌کند. یصلح للقرینیة. اینجا اصل الثبات آن که شک نداشتیم. ما مطمئن بودیم لغوی این، عام، مطلق است. خب، آمد در آیه یک قرینه‌ای آمد کنار آن قرار گرفت که کدام؟ نه، الان بحث ما قرینه نیست. بحث خود این است که الان، این زمانی که هست اگر باشد، مضر به آن است یا نه؟ گفتیم اینجا نمی‌توانیم این را ثابت کنیم. نه بیع الان، نه قرض الان، نمی‌تواند کشیده شود به آنجا. ما باشیم و خود آیه، اگر صدر آن را نخواهیم نگاه کنیم که یصلح للقرینیة است، می‌توانیم این را بگوییم. بگوییم باید بر معنای لغوی حمل کنیم. بر ثبات. همه مشکل ما به اشکال قبلی برمی‌گردد، چیز جدیدی نیست. که در کنار آن، آن آمده است، سبب می‌شود ما بر خصوص بیع حمل کنیم. این تا اینجا. اما راه غیر از راهی است که اینها طی کرده‌اند. این یک مطلب است که یک احتمال دیگر هم است. پس از بین این احتمالات که آیه معنای آن چیست، آیا معنای آن این می‌شود که اولی آن بیع، مطلق‌البیع است و بعدی آن هم مطلق زیاده است؟ این را نمی‌توانیم به این شکل ثابت کنیم. اگر بخواهیم بگوییم آن اولی آن بیع بدون زیاده است، آن بیع با زیاده است، این هم در آن گیر بودیم که بخواهیم این‌گونه ثابت آن کنیم، چون از اولاً ثابت نشد که معنای آن بیع بوده است. اگر بخواهیم بگوییم نه، قرض است، این معنای سومی که احتمال دادیم که این مختص، دارد مقایسه می‌کند بین این دو تا، این هم خلاف ظاهر آیه است. چون ظاهر آیه، بیع را آورده است، نه بیع نسیه را. از آن‌ور هم فرض این است که زیاده را گفته است، نه زیاده در، بله؟ زیاده در ربای در نسیه. قرضی. نه، قرض نه. شما بگذارید، دینی اعم از قرض می‌خواهم بگویم. مطلق زیاده، هر چه این‌گونه است. بله. در، اینها گفتند در بیع نسیه. آقای صدر ازش نقل می‌شود، به هر حال این خلاف ظاهر است. من می‌بینم آن را. و حاج آقا یک احتمال چهارم هم بود که بگوییم که چرا خلاف ظاهر؟ ببخشید، خلاف ظاهر چرا؟ چون اولش می‌گوید «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ»، نمی‌گوید بیع خصوص بیع نسیه. آدرسی ندارد؟ و بعد هم می‌گوید اگه می‌خواهیم دو تا مثل بکنیم، می‌شد از این جهت مجبور شدیم اینو بگیم. نه، مطلق‌البیع هم بگویید، گفتم چون احتمال آن هست. یعنی این‌گونه، آنها می‌خواهند بگویند مطلق‌البیع اگر شما بگویید، هر بیعی، هر بیعی شما یک سودی دارید روی آن می‌کشید دیگر، بیشتر که نیست که. می‌خواهد مکیل و موزون باشد، می‌خواهد غیر آن باشد. اگر سود نباشد که عاقلانه نیست، انجام نمی‌دهند نوعاً. غالباً بیعی که انجام می‌شود، یک سودی می‌خواهد روی آن بکشد. این اگر بناست زیادی بگویریم به اسم سود، این می‌گوید چه فرقی می‌کند؟ زیادی را به اسم سود بیایید بگیرید یا زیادی را شما اسم آن را بگذارید ربا؟ من می‌خواهم این را بفروشم، در معاملات ربای معاملی، صد کیلو گندم مقابل صد کیلو گندم و دو کیلو اضافه. این زیادی که من گرفتم و می‌خواهم سود من باشد، دو کیلو اضافه دارم می‌گیرم. آنجا زیادی که شما گرفتی مثلاً صد تومان است. این دو کیلو گندم روی آن می‌گذارم. اگر ربای قرضی هم باشد در زیاده، باز من صد تومان به او دادم، صد و دو تومان می‌خواهم. دو تومان اضافه می‌خواهم سود من. چرا آنجا که سود است در خود بیع، آن اضافه‌ای که می‌گیرم اسم آن را سود می‌گذاری، آن اشکال ندارد؟ اما این زیادی که من اینجا می‌گیرم که دو کیلو گندم اضافه می‌گیرم یا در ربا مثلاً برای اجل آن یک‌خرده اضافه می‌گیرم، اسم آن را می‌گویی، می‌گوید «حَرَّمَ الرِّبَا». این چه فرقی با آن می‌کند؟ این همان زیاده است، همان سود است. مقایسه آن وقت بین این دو می‌شود. یعنی بین سودی که آنجا می‌گیرم و اضافه‌ای که اینجا می‌گیرم که سود من باشد. اسم آن را هر چه می‌خواهی بگذاری. در هر معامله‌ای آن وقت معنا می‌کند؟ در هر معامله این هست. مقایسه بین همه بیع‌هاست. بله، آنجا شاه‌برد آن است در آن مثال. در آن مثال بیع نسیه و ربای عجل، زیادی بر عجل، آن دیگر شاه‌برد آن است که خیلی واضح است. جای مقایسه دارد. اما این معنای آن نیست که مقایسه نباشد. اینجا هم می‌شود در همه بیع‌ها. این اشکال می‌آید. آن اشکال آنها همیشگی بود، کلی بود. مطلب این که از شهید صدر فرمودید، کی نقل کرده‌اند؟ این را این رفیق ما، آقای شهیدی نقل کرده است. من ندیدم در کلمات او، الان از کجا نقل کرده است، آدرس هم نداده است. این را در چیز نقل کرده است، در همین چیزی که حوزه چاپ کرده است به عنوان «فقه پول». «فقه پول»؟ چند تا کتاب چاپ شده است به عنوان چیز معاصر، «فقه معاصر». یکی از آنها مال ایشان است، کتابی به عنوان «فقه پول» است. آخرین بحث «فقه پول». حدود صفحه سیصد و شصت و سی و خورده‌ای. آخرین بحث آن است، یک بحث کوچکی است که این در پول آنجا آورده است این عبارت را. بله. من الان صفحه آن را ننوشته‌ام. اینجا ندارم. همین «فقه پول» را که ایشان آورده است به عنوان یک کتابی، یکی از چند تا، شش هفت تا کتابی که چاپ شده است، یکی از آنها به عنوان «فقه پول» است. چند تا بحث دارد. آخرین بحث آن این است که بر این «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَا» را آمده است گفته است این معنای آن این است. آقای صدر این‌گونه گفته است. یعنی شأن نزول گفته است آقای صدر این‌گونه گفته است، به ایشان نسبت داده است. این‌گونه معنا کرده است. و این معنا را رد نکرده است. الان آن حرف‌های دیگر را از آن نقل کرده است در آن بحث قبلی، رد کرده است، اما این را رد نکرده است. ما می‌بینیم. ولی خب، فقهای مرحوم شیخ سید که بیع را از باب ادله دیگر ظاهراً عمومیت به آن می‌دهند. ولی در آیه ظاهراً مختص… الان در اینجا نقل نکرده است آنها را. این، من آنها را ندیده‌ام. الان از کجا نقل شده است؟ اما اینکه در اینجا ایشان نقل کرده است، دیده‌ام این‌گونه می‌گوید. ما روایت داریم برای اینکه این بحث بیع نسیه بوده است. اما اینکه بیاییم شأن، برویم که با این را می‌گوییم. نه، روایت که بعد یک روایتی که می‌خواهند بگویند امام علیه السلام تطبيق، این را چیز هم آورده است، خود علامه در آخر همین روایتی که از روایات، همین روایت را برای آن آورده است. این روایت این‌گونه است که امام تطبيق کرده است «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ» را بر معاملات دیگر. نه بر قرض. بر بیع، یعنی ربای معاملی تطبيق کرده است. نه بر ربای قرضی. آن وقت در اینجا خلاف حرف آنها می‌شده است. آمده‌اند گفته‌اند این، بگوییم این تعبداً امام ملحق کرده است. آیه ولو آنجا را می‌خواسته است بگوید، قرض را فقط بگوید، ولی این را تعبداً ملحق کرده است، آن ربای معاملی را به ربای قرضی. ولو مورد آیه آنجاست. این‌گونه معنا کرده است آقای صدر. خب این مطلب خودش هم اشکال دارد. خود همین. یعنی در اینجا اشکال دارد، ولی اینها مناقشه نکرده‌اند. آن روایت را، الان بر فرض تمامیت سند و اینهای آن را بحث نکنیم در چیز آن، آن که الحاق کرده است تعبداً یعنی چه؟ تعبداً در اینجا یک جور تنزیل باید باشد. مثلاً تنزیل کرده است این را به منزله آن. اگر بنا باشد خود آیه فقط ربای قرضی را دارد می‌گوید، ولی ربای معاملی از نظر عرف هم طبق اعتراف خود آقای هاشمی ظاهراً از او نقل می‌کند، که این را اصلاً ربا نمی‌دانند. همان چیزی که در ذهن شما هم بود. دیروز هم مطرح کردیم. این را اصلاً ربا نمی‌دانند در ربای معاملی. من صد کیلو گندم را مقابل صد و دو کیلو می‌فروشم. می‌گویند این ربا نیست. گندم بهتر است اصلاً. بله. آن بهتر است، این بدتر است. صد و دو کیلو می‌گیرم. می‌گویند ربا در مالیت است، زیادی مالیت است. اینجا که زیادی مالیت نیست. مالیت این، به ارزش این مثل ارزش آن صد و دو تاست. ارزش صد تا مثل صد و دو تاست. چون آن جنس آن بهتر بوده است. این ربا نیست در نظر عرف. چون زیادی در مالیت باید باشد. خب، با اینکه ربا نیست و عرف ربا نمی‌داند، نتیجتاً این الحاق در اینجا بر نمی‌گردد به تنزیل که این تنزیل کرده است نازل منزله او. اصلاً عرف این را، آن را نمی‌بیند. هیچ، یک چیز کامل می‌بیند. تنزیل در اینجا ظاهراً وجهی ندارد. می‌ماند الحاق تعبدی یعنی چه؟ وقتی دو چیز کاملاً جداست، قرض را یک چیز می‌بیند، این را یک چیز می‌بیند. اصلاً ربطی به هم ندارند. این را ربا نمی‌بیند، آن را ربا می‌بیند. معلوم است؟ الحاق این به آن باید بگوییم یک دو مطلب، دو موضوع بی‌ربط به یکدیگر از نظر عرفی ولی شارع خواسته است حکم این را حکم آن بکند. اصلاً ربطی ندارد. حکم این را حکم آن بکند. این الحاق تعبدی کرده است. این‌گونه. خب چه نیازی به این حرف‌ها هست؟ ما می‌گوییم از اول معنای این اصلاً یعنی زیاده. عرف الان هم همین را می‌فهمد. معلوم است یا نه؟ یعنی زیاده. بر فرض هم ربای قرضی را بخواهد بفهمد، این قرض را، این نتوانستیم در اینجا اثبات کنیم. قدر مسلم معنای لغوی همان بوده است، آن را به آن زمان می‌کشانیم با اصل الثبات. حمل بر همان معنا می‌کنیم، معنای لغوی آن را، به معنای مطلق می‌گیریم. امام هم که تطبيق کرده است، طبق قاعده می‌شود. چون معنای آن مطلق بوده است، تطبيق بر ربای معاملی کرده است. نیاز ندارد بگوییم تعبد است و به خلاف ظاهر مثلاً مرتکب شویم. معلوم است یا نه؟ بله. می‌گویم اگر عکس آن را بگوییم، آن وقت با احتمال معنیتولوژی، می‌گوییم یکی از آیه مختص به ربای معاملی است، نه ربای قرضی. یعنی ظهور آن در این است که اینها که شبیه می‌دانستند، چه چیزی را شبیه می‌دانستند؟ بیعی که مکیل و در جای دیگر زیاده می‌گیریم دیگر، در غیر مکیل و موزون. آنجا بیع نقدی، نه کالا به کالا. آنجا اینها می‌گفتند زیاده می‌گیریم، حلال است. ولی بیعی که در مکیل و موزون زیاده می‌گیریم، می‌گویید حرام است. الان اینها می‌شود ربای معاملی. اینجا شاه‌برد آن است در این مثال. در این مثال بیع نسیه و ربای عجل، زیادی بر عجل، آن دیگر شاه‌برد آن است که خیلی واضح است. جای مقایسه دارد. اما این معنای آن نیست که مقایسه نباشد. اینجا هم می‌شود در همه بیع‌ها. این اشکال می‌آید. آن اشکال آنها همیشگی بود، کلی بود. حاج آقا! من یک سؤال داشتم. ما این را یک جایی از شاه می‌کشیم. نه نه، ربای نسیه در بیع نسیه بوده. اون قرض می‌شود دیگر. نه، نمی‌گویم. می‌گویم در جای دیگر، بعد یک چیزی بود. الان یک چیزی می‌شود. ربای معاملی را می‌خواهم بگویم شامل می‌شود. آن را شامل نمی‌شود اتفاقاً. ما تحت قرائت‌های دیگر، ربای معاملی فقط می‌گویم می‌گیرد آیه. می‌گیرد؟ فقط، فقط آن را بگیرد. اصلاً ظاهر آیه این باشد ما تحت قرینه بیع، اینکه ربا و شاید چیزی که نوشته شده است در ربای معاملی بوده است. یعنی می‌گفتند در بیع‌های دیگر چطور ما زیاده می‌گیریم صحیح است. نه، لازم نیست آقا. این را مطلق بگیرید، آن را هم مطلق بگیرید. فرقی می‌کند در ربای قرضی هم شما زیاده دارید می‌گیرید. آن هم زیاده است. چه فرقی دارد؟ آنها با آیه هم می‌خورد. این بیع را دارد می‌گوید چرا بیعی که دارد یک زیاده‌ای در آن می‌گیریم، اسم آن را سود می‌گذاریم، هر چه هست، چه فرقی می‌کند با آن زیاده‌هایی که در ربای معاملی می‌گیریم یا ربای قرضی می‌گیریم؟ آنها می‌توانست بگوید آنجا تولید می‌کنیم، اینجا خرید و فروش می‌کنیم، اینجا خرید و فروش نیست. زیاد، گفت زیاده، این‌گونه است. نه، زیاده در خرید و فروش، یک‌خرده فرق آن واضح است ولی در جایی که مکیل و موزون است، نه مکیل و موزون نیست، آنجا فرق آن واضح نیست. لذا برای آنها شبهه شده بود کفار، که این مشرکین که این چه فرقی با این دارد؟ دوتاشان بیع است. در آن می‌گویی زیاده نگیر، در این می‌گویی… ولی در قرض و بیع، فرق آن واضح است. «إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَا» خیلی مشخص نیست. ولی در دو تا بیع مشخص است. یعنی مشخص نیست فرق آن. می‌گوید این بیع است، این هم بیع است. چه فرقی بین این دو تا هست که آنجا می‌گویی حل، درست است در این بیع، ولی در این بیع مکیل و موزون می‌گویی درست نیست؟ در اینجا شباهت آن خیلی بیشتر است، لذا شبهه کفار و آن را می‌تواند خیلی جا داشته باشد که این «نَحْنُ وَ إِيَّاهُمْ مِثْلُ الرِّبَا». برای آن، خدا به آنها می‌گوید نه، اینها با یکدیگر فرق دارند. ولی روایتی که ابن عباس و اینها داریم که همین، یعنی ربای در عصر جاهلیت همین بوده است که زمان اینها شأن نزول‌هاست. اینها را گفتند، ابن عباس، این آیه اصلاً ناظر به ابن عباس است یا ناظر به خالد بن ولید است یا ناظر… این همه‌اش حرفی است که مثبت ندارد به آن شکل، سند ندارند. حرف‌هایی است که آنها نشسته‌اند گفته‌اند، ولی واقعاً این‌گونه بوده یا نه، نمی‌دانیم.

سال درس: 1403-1404
عنوان درس فایل صوتی فایل متنی
ابزارهای بورس