وصلی الله علی سیدنا محمد صلی علی محمد و آل محمد و علی آله الطیبین الطاهرین و لعنه الدائم علی اعدائهم اجمعین الی قیام یوم الدین. اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا. اللهم ارزقنا رافته و رحمته و دعاءه و خیره و عجل فرجه و سهل مخرجه.
ولادت امام حسین (ع) را که فردا است، پیشاپیش تبریک میگویم. همچنین اعیاد دیگر، [مانند] ولادت حضرت ابوالفضل (ع) و امام سجاد (ع) را [تبریک میگویم]. در این ماه برکات زیاد است و تولد حضرت حجت (عج) نیز در آن است.
بحث ما در جلسه قبل به اینجا رسید که اگر بخواهیم حکم این معاملهای که شرط فاسد در آن واقع شده است را بدانیم، بعضی خواستهاند از این راه وارد شوند که از این باب که شرط فاسد، مفسد است، بگویند هم خود شرط فاسد است و هم عقد آن. بعضی دیگر نیز گفتهاند خیر، فقط شرط فاسد است و عقد فاسد نیست. ما ادلهی این گروه را بحث میکردیم؛ آنهایی که گفتهاند خود عقد فاسد نمیشود و فقط شرط آن فاسد است. شرط فاسد، مفسد نیست. در مقابل بحثهای قبلی که ما انجام دادیم، که اگر گفتیم عقد در ربا باطل میشود، چه این زیاده از ناحیه جزء اخذ شود و چه به نحو شرط اخذ شود، در ربا اینگونه گفتیم. این بحث قبلی ما، فساد مربوط به چه بود؟ مربوط به حرمت خود عمل بود؛ مثلاً حرمت ربا. مثل اینکه گفتم حرمت شرب خمر اینگونه باشد که یکی از پنج قسمی که درست کردیم، آن بود. بحثهای قبلی همگی اینگونه بود، چون ربا بود، حرام بود، اینگونه است.
بحثی که در اینجا مطرح میکنیم که آیا شرط فاسد مفسد است یا نیست، بیشتر در فقه مربوط به آن موارد قسمت پنجم است که آنجا درست کردیم؛ که منافات دارد، فرض کنید که با اطلاق. تعبیر کردیم که مثلاً میگوید همه را میفروشد به شرط اینکه تصرف نکنی یا مثلاً ازدواج میکند به شرط اینکه تصرف نکنی یا همسر دیگری نگیری. به اینطور مواردی که فساد بخواهد از ناحیه اینگونه شرطی باشد، اگر بخواهد فاسد باشد که گفتیم، آیا موجب فساد عقد میشود یا نمیشود؟ محل بحث آقایان بیشتر اینجا است، نه آنجا.
به هر حال، اکنون در این قسم که آیا شرط فاسد مفسد است یا نه، ادلهای آوردیم. یکی این بود که به «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» تمسک کنیم و از راه «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» که صحت عقد است، بگوییم این عقد اشکال پیدا میکند. وقتی شرطش فاسد است، خود عقد هم فاسد باشد. لذا نمیتوانیم با آن [آیه]… آن آقا میخواست بگوید چرا، با «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» تمسک میکنم. میگوید عقد صحیح است، شرطش فاسد باشد، چه ربطی به شرط دارد؟ اشکالی که مطرح شد این است که به هر حال، مفاد عقد مقید به این شرط است و وقتی مقید به این باشد، مجموعه فاسد میشود. ولی در توضیح این، آمدم و گفتم که این تقیید چند جور است: تقیید میخورد به خود اصل آن علقه معاملی، یا میخورد به رضایت، یا میخورد به التزام. در آخر گفتیم به التزام میخورد و چون به التزام میخورد، التزام را اکنون باید گفت خارج از حقیقت خود عقد است، نه مثل احتمال دومی که آنجا دادیم. یعنی عقد، خود بیع، نه عقد به معنای… بیع، عقد به معنای حمل شایع که عبارت است از بیع است. این بیع عبارت است از خود علقه مالکیت، آن رابطه بین دو اعتبار، دو معتبر است. «شَدّ بین معتبرین» این میشود بیع. عقد چیست؟ عقد گفتیم «شَدّ دو التزام» است. این دو التزام میشود عقد، عنوان عقد. یعنی به حمل اولی، عقد به حمل اولی عبارت است از «شَدّ دو التزام». این دو التزام با هم بسته میشوند. بیع عبارت است از «شَدّ دو معتبر». این عقد است. با هم انشاء میکنم؛ من انشاء یک چیزی میکنم، انشاء مالکیت میکنم، ولی این انشائی که میکنم یک مدلول مطابقی دارد و یک مدلول التزامی. مدلول مطابقیاش همان معتبرین است؛ این بیع با این محقق میشود. یک مدلول التزامی دارد. این مدلول التزامی چیست؟ خارج از بیع است ولی عقد درستکن است. معلوم است؟ از بیع خارج است ولی عقد درست میکند. من به نظرم این اینگونه میآمد. درست است؟ بیع و عقد، هر دو انشاء شدند. یکی مدلول مطابقی و دیگری مدلول التزامی و این «شَدّ الالتزامَین» خارج از بیع است ولی عقد است، عقد درستکن است. اگر اینطور شد، این شرطها به کجا میخورند؟ به مدلول مطابقی نمیخورند، چون اگر به مدلول مطابقی بخورد، شرایطی که میآوریم فاسد میشود. در حالی که به آن نمیخورند. این نکته را هم آقای خوئی برایش… دارد که میفرماید به التزام میخورد، به اصل عقد نمیخورد. در کتاب اجاره گفتم این را خوب واضح کرده است. هم سید یزدی در حاشیه عروه دارد. اصلش هم از شهید در لمعه است، در خیارات آنجا نکتهای دارد. جای دیگری هم گفته که سید یزدی هم با هم نسبت میدهد که این حرف از شهید است. در اینجا دارد، در حاشیه مکاسبش. بله. اینها اکنون مهم نیست. مهم این است که این به اینجا میخورد، به خود… خب، اگر بنا باشد اکنون این شرط در خارج واقع نشود یا فاسد دربیاید، چون به التزام خورده است، بیع باطل نمیشود، بیع سر جایش است. فقط شرط فاسد میشود. نتیجه حرف ما در اینجا این شد.
خب، این مطلب تمام شد. یعنی راههایی که تا الان گفتیم، همگی این قول را تقویت کرد که ما بگوییم عقد بیع خودش درست است و به هم نمیخورد، شرطش فاسد است. شرط فاسد، مفسد نیست. تا اینجا این نتیجه را گرفتیم از همه ادلهای که آوردیم؛ چه روایات، چه اطلاق همین «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» و اینها. این مطلب تقویت شد.
یک راه دیگر هم هست…
دانشجو: در همین توضیحی که فرمودید که مدلول التزامی، عقد درست میکند، پس به نوعی عقد تأخر رتبی از خود بیع دارد، چون مدلول التزامی است.
استاد: با هم انشاء میشوند میگویم. چون با هم انشاء میشوند، تأخر رتبی شاید گفتنش درست نباشد. من با همین انشائی که دارم میکنم، هم دارم عقد درست میکنم. وقتی این را به شما میفروشم، قصد بیع میکنم، انشای بیع میکنم، با این انشاء، گویا دو منشأ محقق میشود: هم «شَدّ الارتباطین» است و هم دو التزام وفایی. ولی با اینکه با هم محقق میشوند، از جهت… شاید نظر شما این است که یعنی التزام وفایی باید به چیزی بخورد؛ وفا کنم به آن مفاد عقد. یک مفاد عقدی باید باشد تا به آن ملتزم شوم. ولی اشکال دارد بگوییم این دو را در نظر میگیرم، با اینکه هرچند نسبت به هم طولیت دارند، ولی با هم انشاء کنم؟ این اشکالی که ندارد.
دانشجو: تصری پیدا میکند به التزام دیگر. آن قید را من و شما داریم با هم انشاء میکنیم، بالاخره این انشای اولیه شما که مقید نیست.
استاد: مقید نیست.
دانشجو: وقتی تصری میکند و میآید داخل، دیگر نمیتوانی بگویی اگر این شرط هم فاسد شد، اصل معامله صحیح است. نه، من چون…
استاد: بیع من صحیح است، چون به هیچ قیدی نخورده است.
دانشجو: چرا، به آن نخورد. التزام شما مقید است یا نه؟
استاد: التزام وفایی من مقید است. یعنی من انشاء کردم، ببینید، من انشاء کردم این را ملک شما کردم در مقابل ثمنی که شما ملک من میکنید، هیچ شرطی در آن قرار ندادم.
دانشجو: نه دیگر، به شرط… به همین لحظه…
استاد: به شرط اینکه ملک شما میکنم، من دارم انشاء میکنم دیگر. به شرطی ملک شما میکنم که این کار را انجام بدهی.
استاد: شما معتبر را دارید مقید میکنید، این خلاف فرض است. ببینید، من میگویم من این را ملک شما میکنم مقابل ثمنی که شما ملک من میکنید، ولی یک مطلب دیگر دارم؛ با آنکه التزام من… من ملتزم میشوم به این کاری که کردمها. اینکه مال شما باشد، ملتزم به این هستم، ولی به شرطی که شما فلان کار را برای من انجام بدهی. این «به شرط» خورد به التزام وفایی که رتبهاش متأخر است. رتبهاش متأخر از خود التزام بیعی است. نهایت با هم تصور میشوند و با هم انشاء میشوند، اشکالی ندارد. ولی از جهت طولی، خودش طولیت دارد. یعنی قبلش باید یک ربطی باشد، بعد بخواهم بگم من ملتزم به این ربطی هستم که کردم؛ وفا میکنم به این، دست برنمیدارم از آن. اینطوری. این باید…
دانشجو: التزام دومی که میفرمایید، خودش از تبعات همان، تابع همان…
استاد: تابع یعنی باید آن باشد تا التزام وفایی بشود.
دانشجو: بیع را که انشاء کردید، دوم، التزام میآید دیگر. یعنی بیع را که شما انشاء کردید، خودبهخود التزام میآید. معنای بیع مگر غیر از این است؟
استاد: بیع که التزام نیست.
دانشجو: درسته التزام…
استاد: بیع یعنی… ببینید، طبق نظر اروپاییها و اینها، بله، همینطور گفتم. در حقوق و قانون، آنها اصلاً اعتبار ندارند. آنها میگویند بیع یعنی دو التزام فقط. من ملتزم شدم که این را به شما بدهم و مال شما باشد، آن هم ملتزم شده است. فقط دو التزام، دو فعل نفس، دو تعهد است، بیشتر نیست. اما در [فقه] ما اینطور نمیگوییم. میگوییم نه، فقط دو التزام نیست. من واقعاً اعتبار میکنم این مال شما باشد در مقابل اینکه شما اعتبار میکنی ثمن مال من باشد. این «شَدّ دو معتبر» به همدیگر، این میشود بیع. علقه مالکیت حاصل شده، این میشود بیع. این علقه مالکیت از «شَدّ دو معتبر» درست میشود. ولی وقتی این درست شد، خب من ملتزم میشوم وفا کنم به التزام اولیام، تعبیر میکنند، یا بگوییم به آن معتبر که حقیقتش چیزی جز معتبر نیست. ملتزم میشوم وفا کنم. این را میگویند التزام وفایی؛ وفا کنم به آنچه معتبر کردم. که این مال شما باشد، وفا کنم. نیایم دوباره از شما بکشم و بگیرم. ملتزم به این هستم. این دیگر مال شماست، قبول کردم. این میخورد به همان «شَدّ معتبرین». باید باشد که التزام وفایی بیاید و به آن بخورد. ولی آیا این خارج از حقیقت بیع است یا نه؟ به نظر میآید اینگونه است. بیع همان است فقط، «شَدّ دو معتبر».
دانشجو: همان اعتبار است فقط.
استاد: بله، همان دو معتبر است. اما التزام وفایی دیگر خارج از بیع است. اما عقد چیست؟ عقد «شَدّ التزامَین» است. این دو التزام که با هم بسته میشوند، این میشود عقد، عنوان عقد درست میکند. من با یک انشاء هر دو را تصور میکنم و انشاء میکنم؛ هم عقد دارم و هم آن. من این را اینطور تحلیل میکنم. ولی آقایان، الان عبارات آقای حائری را شما در «فقه العقود» نگاه کنید، همان احتمال اول ظاهرش است؛ از سه احتمالی که آنجا گفتم. یعنی ظاهرشان این است که میخواهند بگویند همین چیزی که من انشاء میکنم، هم عقد است و هم بیع است، خود این. اینطور نیست که عقد چیز دیگری است. مثل ایشان اینطوری است. هم عقد است و هم بیع است. من اگر بگویم «بِعتُ هذا بهذا»، یعنی الان یک «شَدّ معتبرین» کردم. عقد هم همین است، چیز دیگری نیست. از کلمات عدهای دیگر اینطور درمیآید که نه، عقد یعنی «شَدّ التزامَین». «شَدّ التزامَین». آنوقت آقای خوئی التزام را توضیح میدهد، همانطور که میگویم؛ یعنی التزام وفایی. این قبلش باید یک معتبرینی باشد. من اعتبار کنم این مال شما، شما اعتبار کنی مال من، آنوقت ملتزم شوم وفا کنم به معتبر خودم. پابند باشم به آن. این پابندی، «شَدّ دو پابندی» به آن معتبر، این را میگویند عقد.
دانشجو: پس تفکیکی بین عقد و بیع…
استاد: ندیدم، نه، این تصریح را ندیدم.
دانشجو: پس ممکن است آنهایی که گفتهاند التزام، حتی منشأ بیع را هم التزام بدانند.
استاد: کدام؟ خود آقای خوئی جدا کرده است دیگر، اما تصریح نکرده به این مطلب. بهخوبی جدا میکند. میگوید آقای خوئی، سید یزدی، لمعه، اینها میخواهند بگویند که نه، اینجا ما چه داریم؟ شروط به التزام وفایی میخورد و التزام وفایی غیر از خود معتبرین، یعنی «شَدّ دو معتبر» است.
دانشجو: ثمره و آثار و نتیجهی بیع این است که شما این التزام را پیدا میکنید.
استاد: به هر حال یکسری احکام مترتب میشود بر آن بیع، چون آن التزام است. بعد اینجور بحث میکنند. اینجا ممکن نیست که آن مدنظرشان باشد؟ به هر حال شما…
استاد: نه، اینها باید این بحث را بکنند که شروط به کجا میخورند. اگر گفتید به معتبرین میخورد، یعنی «شَدّ دو معتبر»، پس باید در فرض عدم انجام شرط از سوی طرف مقابل، عقد باطل باشد و باید به یکجور تعلیقی برگردد، معلق بر انجام آن باشد. این درست نیست، خلاف ارتکاز عقلا است. لذا آقای خوئی آمده است… آن قدیمیها که میگویم اینطور نیامدهاند، «شَدّ التزامین» نگفتهاند، همان عقد گفتهاند، آقای حائری هم ظاهرش همین است، آنها آمدهاند شرط را از راه دیگری حل کردهاند، از باب وحدت مطلوب و تعدد مطلوب حل کردهاند که اینجا دو مطلوب داریم یا نه. اما این تعبیر آقای خوئی و سید یزدی، از باب تعدد مطلوب اینجا نیامدهاند ظاهراً.
دانشجو: ممکن است این باشد که التزام که اثر و ثمرهی بیع است، میگویند خود بیع که این است، این هم ثمرهی بیع، این التزام.
استاد: چه ثمرهای؟ آن خارج از بیع است.
دانشجو: وقتی بیع میکنید، به تبعش میآید. باید ملتزم بشوید. حکم دارد، وفای به عهد داشته باشید. ثمرهی یک بیع صحیح…
استاد: نه، این مال لزوم است. بابا، ثمره نیست. ببینید، این مال لزوم است، حکم است. یک حکم داریم، یک موضوع. آن خود بیع عبارت از «شَدّ معتبرین» است، همانطور که گفتم. اما حکمش چیست؟ هر عقدی لازم است، مگر اینکه از خارج معلوم شود جایز است. این را از کجا به دست آوردیم؟ از «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» به دست آوردیم، نه از خود حقیقت عقد. خب، «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» آمد و گفت شما به عهد وفا کن.
دانشجو: میگویند آن مقید کرده در ذهنشان.
استاد: خب باشد. از توابع… اینجا نتیجه این شد که یک التزام وفایی پس درست شد.
دانشجو: بله دیگر، پس…
استاد: این التزام وفایی که لزوم را در واقع در آن درمیآوریم بعداً، این التزام وفایی معلق شده بر شرط.
دانشجو: بله، پس در حقیقت عقد نرفته است.
استاد: خب من هم همین را میگویم. دارم میگویم این خارج است.
دانشجو: مشکل اینجاست که عقد دو التزام است. یکسری حقیقت عقد، یکی متأخر از آن.
استاد: نه، عقد به معنای حمل اولی میگویم، نه حمل شایع. ببینید، به حمل شایع همان بیع، همان اجاره، همانهاست، چیز دیگری ندارند. اینها معلق… در اینها تعلیق نیست، شرط، هیچی. اما آن عقدی را که من میگویم، به حمل اولی است. شما اگر آمدید دو التزام وفایی داشتید، ولو از «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» درآوردید، هرچه، حکم لزوم را در آن درمیآورید. این دو التزام وفایی که با هم بسته شدند، این اسمش چیست؟ «شَدّ الالتزامَین» اسمش چیست در فقه؟
دانشجو: اسم ندارد.
استاد: خود این آقایان… اصلاً اینها که تفسیر میکنند عقد را، شما نگاه کنید، تفسیر را بزنید سرچ کنید؛ عقد چیست معنایش؟ برایتان درمیآورند «شَدّ الالتزامَین». این را زیاد گفتهاند. اما مراد از التزام چیست؟ معتبرین؟ همان که اول داشتیم؟ که خودشان تصریح میکنند اگر به آن بزنیم، عقد باطل میشود، خلاف ارتکاز است، نمیتوانیم به آنجا بزنیم. لذا آمدهاند بعضی تعدد مطلوبی درست کردهاند، بعضی از راه دو التزام و «شَدّ التزامین» کردهاند و شرط را به این بند کردهاند. چون میدانستند اگر به آنجا بزنند، گیر دارد. نمیتوانستند بزنند به آنجا.
دانشجو: با یک انشاء دو منشأ داشته باشیم، ولی یکی مطابق…
استاد: چه اشکالی دارد دو منشأ داشته باشیم؟
دانشجو: شما با یک انشاء که نمیتوانید آن چیز متأخر را هم قصد کنید.
استاد: چرا؟ هر دو را… ببینید، تصور میکنم، فرض این است دیگر. تصور میکنم دو تا را، ولو در یک آن… من… این یک حرف دیگری میشود. که میتوانم دو تا را تصور کنم با یک نگاه؟ نه، لازم نیست. با دو نگاه. این را من در نظر میگیرم، «شَدّ…» چه… مرتبطین را، همان دو معتبرین را در نظر میگیرم. و در نظر میگیرم «شَدّ دو التزام» به آنها را، التزام وفایی به آن معتبرین را. وقتی همه را با دو… ولو با دو نگاه، این نگاه اول، این نگاه دوم. اینها را که در نظر گرفتم، الان انشاء میکنم هر دو را.
دانشجو: نه، موقعی که داشتید انشاء میکردید، به هر حال در یک لحظه در ذهنتان بود دیگر.
استاد: آن لزومی ندارد. آنکه میگوید وضع خاص، موضوعله خاص را… وضع عام، موضوعله خاص را قبول دارد، همه کسانی که وضع عام، موضوعله خاص را قبول دارند، باید بپذیرند با دو نگاه است. وگرنه اشکال امام میآید. خود ایشان هم در آنجا دارد، اشکالی که میکند. میگوید معقول نیست وضع عام، موضوعله خاص. اینکه میگوید معقول نیست، یعنی با یک نگاه. در یک نگاه شما هم بخواهی عام را ببینی که افرادش را نشان بدهد، درست است؟ عام را… عام فقط چه چیزی را نشان میدهد؟ مثلاً شما کلی طبیعت را در نظر بگیرید. عام به این معنا، کلی طبیعی. خود طبیعت را دارد نشان میدهد، اصلاً افراد را نشان نمیدهد. با همین نگاه که فقط طبیعت را نشان میدهد و افراد را نشان نمیدهد، چطور میتوانید این را مرآت برای افراد قرار بدهید؟ وقتی مرآت قرار میدهید که افراد را یک جوری ببینید. و فرض این است که شما تمام نگاهتان به طبیعت، محو طبیعت است، نمیتوانید افراد را ببینید. پس با چه چیزی؟ با دو نگاه باید بگوییم.
دانشجو: آن عام است نسبت به افرادش. این که عام و افراد نیست.
استاد: نه، عام نیست، میگویم کلی طبیعی دارم میگویم. کلی طبیعی که فقط طبیعت را نشان میدهد، افراد را نشان نمیدهد. محو طبیعت است.
دانشجو: نه، آن الآن که شما میفرمایید، مال کلی طبیعی است نسبت به افراد خودش که ما باید نگاهمان چه شکلی باشد.
استاد: خب، میشود. این هم عین همان است. میگوید نه، آنجا هم همینطور است. ببینید، میگوید معقول نیست با یک نگاه طبیعت را ببینم و محو خودش باشم و با همین نگاه بخواهم این را مرآت برای افراد قرار بدهم. پس وضع خاص، موضوعله خاص، موضوع عام… وضع عام، موضوعله خاص اگر بگوییم معقول نیست، این به این نگاه است. ولی خود ایشان چطور حلش میکند؟ با دو نگاه. و بعداً لفظ را وضع میکند. اشکال ندارد. وضع میکند برای عام، این مرآت برای افراد است. اینجا هم دارم همین را میگویم. میگویم اینجا یک بار نگاه میکنی به آن «شَدّ معتبرین». یک بار نگاه میکنی به «شَدّ التزامَین». و بعداً انشاء میکنی هر دو را با یک انشاء. چه اشکالی دارد؟ شما که تبعث صفقه را در…
دانشجو: التزام وفایی دیگر.
استاد: بله، التزام…
دانشجو: اگر آن درست نباشد…
استاد: و این عقد، چه اشکالی دارد؟ این عقد درستکن است، آن بیع…
دانشجو: اگر آن نباشد، من ملتزم نمیشوم.
استاد: خب، اگر عمل نکرد، ملتزم نمیشود.
دانشجو: عقد اولی که بسته میشود، چه ضربهای میخورد؟ ولو با «شَدّ التزامَین» باشد.
استاد: چه ضربهای میخورد؟ خب، در حکم جایز میشود دیگر، اگر این نباشد در آن.
دانشجو: آن که هست، ولی لزومش را…
استاد: میخواهم بگویم از اینجا میآید. این لزوم این عقد. این نه جایز نیست. این لزومش از کجا آمد؟ از التزام وفایی آمد.
دانشجو: حالا اگر اسم این را عقد نذاشتیم، عقد را با همان بیع گذاشتیم و این التزام را گفتیم ثمرهی این عقد.
استاد: خب، این چیست؟
دانشجو: اشکال ندارد، ما نزاع در اسم نداریم.
استاد: به هر حال، قبول میکنید…
دانشجو: …اسم بگذارید.
استاد: قبول میکنید دو چیز داریم پس. ولو اسمش را عقد نگذار. این مهم نیست برای ما. تا اینجا مهم نیست.
دانشجو: یک اشکال دیگری شهید صدر اینجا کرده که اینها میگویند قابل تفکیک از همدیگر نیستند.
استاد: چه کسانی؟
دانشجو: اینکه وقتی شما خود معتبرتان مقید نیست، معنا ندارد التزامتان مقید بشود. یعنی میگوید که به هر حال، شما آن التزامی که دارید میکنید، گفت فرع بر همان معتبرین و…
استاد: چرا معنا ندارد؟ ببینید، دارم جواب میدهم چرا معنا ندارد. میگویم من این معتبر اولم این است: من این کتاب را به شما میفروشم به صد تومان. درست است؟ الآن باید ملتزم باشم به این وفا کنم یا نه، اگر این عقد بخواهد لازم باشد؟ من باید ملتزم باشم به آنچه انشاء کردم، وفا کنم. این وفا…
دانشجو: …فرع بر همان معتبر است.
استاد: بله، به آن میخورد. من باید به آن وفا کنم. الآن اشکال دارد در اینجا من این را مقید کنم؟ التزام وفایی را، بدون آنکه آن مقید بشود. اینطور بگویم: بگویم من ملتزم میشوم به آنچه انشاء کردم، وفا کنم. یعنی واقعاً این پابندم، این مال شما باشد، آن هم مال من. اما پابندی من تا وقتی است که شما این کار را برای من بکنی. اگر نکردی، من از پابندی خودم دست میکشم. دیگر دنبال… ثابت نمیمانم. ممکن است بیایم ازت بگیرم. این قید خورد به پابندی من، نخورد به اصل معامله. اصل معامله فقط این بود که این مال شما باشد مقابل ثمن.
دانشجو: شما میگویید پابندی متفرع بر آن اصل نیست؟
استاد: متفرع هست به این معنا: یعنی باید یک… «شَدّ معتبرین» در اصل باشد که بگویم من به آن پابندم.
استاد: طولیت هست به این معنا. این را قبول میکنیم. ولی این منافات ندارد که پابندی را مقید کنم و آن مقید نشود. متفرع یعنی متأخر از آن است، به این معنا. اما اگر پابندی مقید شد، این دلیل نمیشود که آن هم مقید شود. هیچ ربطی به هم ندارند. میگویم من این را به شما میفروشم مقابل صد تومان. ولی اگر بخواهی به این پابند باشم و سر حرف خودم ثابت بمانم، باید این کار را برای من بکنی. اگر نکردی، دیگر حرف خودم ثابت نمیماند. لزوم آن از بین میرود، نه اینکه خود آن عقد اولی مختل بشود. کاملاً از هم جدا میشوند. آقای خوئی حرفش این است دیگر. وقتی اینطور باشد، بله، گیری ندارد.
دانشجو: ولی خب، ظاهرش… گوشی را دارم به شما میدهم در مقابل چه چیزی؟ این عمل به اضافهی این، مثلاً، عینک.
دانشجو: یعنی میخواهم بگویم خود آن عقد…
استاد: نشد دیگر. ببینید، اگر بزنید، سه تا احتمال من در جلسه قبل دادم. دیگر…
دانشجو: خلاف ارتکاز… کجایش خلاف ارتکاز است؟
استاد: معتبر شما دارد مقید میشود. شما میگویید معتبر مقید میشود واقعاً؟
دانشجو: شما فرمودید که وجوب التزام… من قید را میزنم به وجوب التزام، میشود جایز. خواستی باش، نخواستی نباش. خب، درحالیکه شما نگاه میکنید، یک گوشی را دارم میدهم در مقابل چه چیزی؟ یک عینک و عمل خیاطی، مثلاً.
استاد: نه، و عمل خیاطی، آن شرط شده است.
دانشجو: خب، شرط…
استاد: الآن اجازه بدهید، این بیان بعدی من هم همین [موضوع] شماست. میخواستم بگویم این مطلب تمام شد، مربوط به «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ». اگر کسی بیاید بگوید که… این راه دیگر. برای اینکه بگوییم عقد درست است ولی شرطش فاسد است، یک راه دیگر که برمیگردد به همین چیزی که در ذهن شماست؛ که بیاییم بگوییم که خب، وقتی ما شرط قرار میدهیم، این ثمنی که قرار میدهیم، تقسیط میشود. قبلاً هم به این مطلب اشاره کرده بودم، اما کامل نشد. این را اینجا میخواهیم بیاوریم. اگر بیاید بگوید بابا، یک قسمت از ثمن مال خود آن مبیع است، یک قسمتش هم مال شرط است. اینجا گویا دو تا معامله داریم. برگشتیم به اینکه دو تا چیز است. یکی مال این، یکی مال آن. خب، این معامله نسبت به شرط، فاسد شد. یعنی آن مقدار از ثمن که مال این است، دیگر ملک او نشد. برای اینکه چون شرط فاسد بود. اما اصل معامله، آن بقیهی ثمن که مال مبیع بود، چرا باطل باشد؟ آن سر جایش است، درست است. این میخواهد تصحیح کند معامله را، بگوید شرط فقط فاسد است، مفسد نیست. به چه راهی؟ از این راه. که این ثمنی که ما میدهیم، تقسیط میشود. یک قسمتش مال آن شرط است، یک قسمتش مال مشروط. نسبت به شرط که فاسد شد، خب این ثمن، بگوید مال او نمیشود چون مقابل ندارد، اکل مال به باطل است، فاسد شد آن. اما نسبت به مشروط، چرا فاسد بشود؟ معامله صحیح است. آن قسمت از ثمن، بقیهی ثمن، مال خود آن مبیع است. گیری ندارد. پس اینطور تصحیح کنیم: بگوییم شرط فاسد، مفسد نیست. فقط خودش فاسد است و یک قسمت از معامله به هم میخورد.
دانشجو: ولی در اصل در ثمن کرد.
استاد: بله، ولی ثمن دخالت کرد.
دانشجو: قبلیه میگفت کل ثمن بهش برمیگردد.
استاد: بله، آن کل معامله را میخواست بگوید باطل است. این میخواست بگوید نه، اینطوری است. نهایت، اینجا اشکالی که پیش میآید، خب آن آقا که همهاش را با شرط خواسته بود. لذا چطور میشود که الآن یک قسمتش را بگوییم درست است و یک قسمتش…؟ میگوییم اشکال ندارد. برای او خیار تبعض صفقه پیش میآید. الآن که دید اینطوری است، یک قسمتش معامله درست است، یک قسمتش درست نیست، میتواند معامله را با همین شکل اختیار کند، میتواند بیاید فسخش کند. خیار تبعض صفقه دارد. ولی اصل معامله چه اشکالی دارد؟ بگوییم نسبت به ثمن درست… نسبت به ثمن تقسیط بشود که به مشروطش درست باشد و نسبت به شرطش فاسد باشد. آن وقت یک قسمت از ثمن برمیگردد، مال آن نمیشود. اما بقیهی ثمن مال او میشود در مقابل خود مشروط.
دانشجو: کسی که این حرف را میزند، باید آن حرفهای قبلی را هم بزند دیگر. تا آن را حل نکند، این حل نمیکند. مثلاً من بگویم من دو تا ثمن دارم. بهش میگویند خب، حقیقت معاملهی تو چه شد؟ مقید شد یا نشد؟ از طرفش میپرسد. باید بگوید آقا مقید نشد دیگر. چون دو تا ثمن است، پس معامله مقید نیست. یعنی باز هم باید آن حرف قبلی را بزند طرف. که بگوید من از نظر من، آن معتبر من مقید نیست.
استاد: بله، معتبر را باید بگوید مقید نیست. چون آن را همه مسلم گرفتهاند. یعنی هیچکس نگفته که معتبر مقید است.
دانشجو: یا التزام را…
استاد: اگر آن را هم بخواهد بگوید، یا از باب تعدد مطلوب، آنطور که گفتم آمدهاند، یا از این باب آمدهاند. آن را مفروضعنه گرفتهاند.
دانشجو: التزام هم باید بگوید مقید نیست اینجا. یا مقید میگیرید این التزام را در این قول دوم؟
استاد: نه، این تفکیک دارد میکند. التزام هم تفکیک میشود دیگر.
دانشجو: حتی التزام؟
استاد: بله، آن هم تفکیک میشود، لازمش این است. جوابی که اینجا میدهیم چیست؟ میگوییم من درست است، مدعای شما را قبول دارم که شرط فاسد، مفسد نیست، اما راهش این نیست. البته اینکه میگوییم راهش نیست، مبنایی است دیگر؛ که آیا یک قسمت از ثمن مال شروط هست یا نیست؟ این را قبلاً هم بحث کردیم، اشاره کردم. گفتم وقتی من تابلو را به طرف میدهم و رویش نقاشی میکشد، تابلو اول یک پارچه است، چوب است، مقواست، هرچه هست. این یک قیمتی دارد. قیمتش مثلاً صد تومان است. وقتی به نقاش میدهم و نقاشی خوبی رویش میکشد یا یک خط خوبی رویش میکشد، الآن در اینجا سه تا چیز درست میشود. یکی، خود این… داریم، یعنی سه چیز داریم. یک، خود این چوب و مقوا و اینها یک قیمتی دارد. یکی، آن چوب و مقوایی که رویش نقاشی کشیده شده است. این را میخواهیم ببینیم چطور قیمتش میشود. آیا میشود تفکیک کنیم و بگوییم یک قسمت از ثمن مال نقاشی است و یک قسمت مال خود مقوا و اینهاست؟ تفکیک میشود بکنیم؟ یا میگوییم یک… سه چیز داریم. یک کار سوم هم هست: عمل این آقا، نقاش. خود نقاشی کشیدن. این کار سوم است. نسبت به چوب و اینها بحثی نداریم که یک قیمتی دارد. مثلاً قیمتش هزار تومان، ده هزار تومان، یک میلیون است. خود این چوب و شیشه و… این چیزهایی که دارد، هرچه هست، شیشه و… مقوا. یکی عمل این آقا است، این هم یک قیمتی دارد، عمل این آقا. این را هم قبول دارم. میگوید اگر میخواهی این کار را انجام بدهم، اینقدر پول میخواهم. این پول را بهش میدهیم. این هم گیری ندارد. میماند آن نتیجهی عمل. وقتی من پول این آقا را دادم و کار را برایم انجام داد، الآن یک تابلوی نقاشیشده دارم. آیا این تابلوی نقاشیشده که قیمتش قبل از نقاشی یک میلیون بود و الآن صد میلیون میخرند، آیا عقلا میگویند که یک میلیونش مال چوب و اینها میدهیم، نود و نه میلیونش مال خود نقاشی است؟ یک کار، نه ها! آن پول… آن که کار کرده، پولش را گرفته و رفته. الآن همهاش ملک من شده است. اینکه ملک من شده است، عقلا تفکیک میکنند؟ میگویند یک میلیونش مال چوب و اینهاست، نود و نه میلیونش مال خود نقاشی است؟ یا میگویند نه، این تابلو الآن صد میلیون میارزد؟ همهی پول را پای آن تابلویی میدهند که رویش نقاشی کشیدهاند. نه اینکه تفکیک کنند و بگویند یک قسمت مال نقاشی است، یک قسمت مال چوب. این دو قول است اینجا. البته قول دوم، منسوب… من از آقای روحانی خدا رحمتش کند شنیده بودم، نسبت میداد به آقای میرزای نائینی که ایشان گفته تفکیک میشود کرد اینجا. یک قسمتش مال خود نقاشی است. نه کار نقاشها! الآن که در دست من است، ملک من است، الآن یک قسمتش مال نقاشی است، ارزش این تابلو. یک قسمتش مال نقاشی، یک قسمتش مال چوب و اینهاست. ایشون نسبت میداد به او. ولی در خود عبارت «منیه» که نگاه میکنید، خلاف این را میگوید. چون در خود «منیه»، عبارت میرزای نائینی اینطوری است: «ان التفصیل بین الاوصاف ممنوع، لعدم… بله، لعدم وقوع شیء منها مقابل الثمن»، یعنی شیء من الاوصاف. «بل المقابله عرفاً و شرعاً بین العوضین، و ان کانت مالیة المال ربما تزید و تنقص بوجود الوصف و عدمه». خود این تابلو قیمتش بالا میرود و پایین میآید به جهت وصفی که دارد یا ندارد. این مال این است. و یک جای دیگر: «و لو سُلّم ان الشرط… ان الشرط، بله، ایضاً یُبذَل بإزائه المال»، اگر این تسلیم بشویم که مقابل شرط هم یک مقدار پول، مال میدهند، «و یقابله شیء من الثمن، فحاله کذلک لا محالة». این هم میشود مثل موارد دیگر. یعنی اگر این را قبول کنیم، یک قسمت مال این است، یک قسمت مال آن است، مثلاً اینطوری میشود. این را بگذارید برای جلسهی بعد، چون هم حرف ایشان را آوردم، هم حرف دیگران را. میخواستم این را اینجا نقل کنم: صاحب عروه و دیگرانی که سید… خود سید هم حرف دارد در اینجا. این را برای جلسهی بعد، یک خرده کاملترش کنیم. فردا حوزه که تعطیل نیست رسماً، برای تولد امام حسین. بله؟