بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و علی آله الطیبین الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین الی قیام یوم الدین. اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا. اللهم ارزقنا رأفته و رحمته و دعائه و خیره و عجل فرجه و سهل مخرجه.
بحث بر سر این بود که آیا نسبت به فضا میشود نوعی مالکیت تصرفی برای دولتها ایجاد کرد که شرعیت داشته باشد؟ آیا میتوانیم از این راه، اگر مالکیت تصرفی ایجاد شود، در آن صورت، درخواستهایی بکند؟ درخواست پول بکند یا یک راه حلی را که خود صلاح میداند، تعیین کند تا بتواند جلوی این گازهای گلخانهای را بگیرد یا حداقل آنها را منظم و محدود کند؟ به این صورت. باید اختیاراتی اینچنینی و مشروع داشته باشد. این را چگونه ایجاد کنیم؟ راههایی را ذکر کردم؛ یکی از آن راهها، از طریق امر حسبه بود که این را به عنوان امر حسبی ببینیم. این موضوع بهدرستی باز نشد. ابتدا این را بگویم، سپس به سراغ راه بعدی برویم. پس یکی از راهها این است که مالکیت تصرف را اثبات کنیم، به این شکل که بگوییم کنترل فضا از گازهای گلخانهای، یعنی اینکه آن را محدود و کنترل کند، خود این یک امر حسبی است.
مانند بچهای که اکنون در کوچه افتاده است و شما میبینید که متکفلی ندارد؛ وظیفۀ دیگران است که بیایند و او را بردارند و بزرگش کنند. اگر چیزی بخواهد، برایش انجام دهند. حفظ نفس او در اینجا لازم است. یا اموالی که مال غایب است، چگونه آن را بر عهدۀ فقیه میگذارید از باب امور حسبه؟ یا اموال کسی که از تصرفات ممتنع است یا ولی او ممتنع است، میگوییم فقیه و موارد دیگری که شما به عنوان امر حسبی میبینید. آیا این را میتوان به عنوان یک امر حسبی حساب کرد و بگوییم چون امر حسبی است، آنگاه ببینیم وظیفۀ کیست در اینجا؟ بزرگان میگویند مرتبۀ اول از آنِ فقیه است؛ اگر نشد، وظیفۀ عدول مؤمنین است و اگر نبود، وظیفۀ فساق مؤمنین است. این چیزی است که برای امور حسبی ذکر میکنند. امور حسبی یعنی همان واجبات کفایی. چیزهایی که واجب است، از آن به امور حسبی تعبیر میکنیم.
امور حسبی دو مقدمه دارد اگر بخواهد در اینجا صادق باشد: یکی اینکه این یک امری باشد که شارع راضی به ترک آن نیست؛ راضی به اهمال آن نیست. این را همهجا در امر حسبی میگوییم. آنچه را که میدانیم شارع به اهمال آن راضی نیست، به زمین ماندن آن راضی نیست، واگذاشتن آن را نمیخواهد و به این کار راضی نیست؛ مانند همین بچه که در کوچه رها شود یا اموالش را بگذارند ضایع شود، شارع به اینها راضی نیست. اینها را میدانیم. باید این را اثبات کنیم که کنترل فضا از گازهای گلخانهای، چیزی است که شارع به ترک آن راضی نیست؛ به رها کردن و یله گذاشتن آن راضی نیست. این باید اثبات شود. این مقدمه اول. مقدمۀ دیگر این است که شارع، متکفل خاصی برای آن تعیین نکرده باشد. اگر خود شارع متکفل خاصی را تعیین کرده و گفته باشد این بر عهدۀ فلان شخص است، این دیگر از محل بحث امر حسبی بودن خارج میشود و وظیفۀ همان شخص میشود.
زائد بر این دو مطلب، یعنی یکی اینکه شارع راضی به ترک آن نباشد و دیگری اینکه متکفل خاصی برای آن تعیین نکرده باشد، مطلب سومی که اساساً باید قبل از اینها باشد، این است که از عهدۀ هر کسی هم برنمیآید که هر کس خودش وظیفهاش را انجام دهد. این یک امر عام است که از عهدۀ افراد به صورت تکتک برنمیآید. باید یک ارگانی یا کسی، چیزی باشد که این مطلب را برای همه به عهده بگیرد. نمیشود آن را بر عهدۀ تکتک افراد گذاشت.
مانند مثالی که آن روز در جلسات قبل زدم: اکنون آشغالهایی که افراد دارند و میخواهند بگذارند، باید کسی متکفل این امر باشد؛ یک ارگان یا یک شرکتی، چیزی متکفل شود و این آشغالها را از کوچهها جمع کند و ببرد. اگر هر کسی بخواهد بگوید من متکفل میشوم و مال خودم را برمیدارم، میبرم و در جایی مانند بیابان میاندازم، این از عهدۀ تکتک افراد برنمیآید و نمیتوانند. این شخص فوقش میتواند آن را سر کوچه بگذارد، یا جایی نزدیک خانهاش، یا درِ خانهاش بگذارد. عدهای دیگر باید بیایند و آن را بردارند. نمیشود از هر کسی خواست که خودت آن را تا بیابان یا یک جای خاصی ببر و آنجا بینداز. اگر بنا بر این باشد، انجام نمیدهند. همان هرج و مرجی میشود که همیشه هست. همه را کنار خیابان میریزند یا در جایی میگذارند که وضع زندگی افراد مختل میشود. اینگونه یک امر عام است.
اکنون آشغال جمع کردن چه فرقی میکند؟ مگر نیاز دارد که همه با هم متکفل شوند؟ یک نفر هم میتواند انجام دهد. بله، میگویند ولو یک نفر، یک ارگان یا یک شخص؛ من هم همین را میگویم. گفتید شرطش این است که از تکتک برنیاید. بله، هر کسی نمیتواند. نمیتوانیم بر عهدۀ افراد بگذاریم و بگوییم تو آشغالهای خودت را به بیست کیلومتری ببر و آنجا بریز. به این آقا و آن آقا هم بگوییم، نمیشود. میشود، اما عسر و حرج دارد ولی از عهدهاش برمیآید. عسر و حرج هست. خب بحث همینقدر است؛ عسر و حرج است. یعنی همانجایی که عسر و حرج است، از عهدهاش برنمیآید؟ نه، عسر و حرج هم که باشد، یعنی واقعاً انجام نمیشود و به نتیجه نخواهد رسید. این را میگویم. نتیجه این میشود که ما همیشه میبینیم در کنار شهرهایی که مقداری رفتگر داشته باشند، جمع میشود. نجف بعد از انتفاضه چگونه شده بود یا کربلا و اینها بعد از سقوط صدام؟ مدتها همینطور بود. همین شهرهایی که اکنون گاهی در عکسها وضعیت بعضی شهرهای اروپایی را نشان میدهند، اینطور شده است. بعضی چیزها هست مانند امنیت کشور که از عهدۀ تکتک برنمیآید و نیاز به یک نهاد دارد. این مثال از عهده برنیامدن است. این مثالش گمان میکنم واضحتر باشد. خب آن برنمیآید، گاهی هم به نتیجه نمیرسد؛ فرقی نمیکند. اگر بخواهیم بر عهدۀ همۀ افراد بگذاریم، انجام نمیدهند. نتیجه یکی میشود. یا برنمیآید یا انجام نخواهد شد. بله؟
شرط سوم، شرط برای حکومت است، نه برای امور حسبه، درست است؟ کدام؟ غیر از آن هم امور حسبی میتواند باشد. شرط سومی که مطرح میکنید، اینکه از عهدۀ تکتک برنیاید، این فقط برای حکومت است؛ متکفل ولایت امر عام. نه، حکومت لازم نیست. میگویم ولو یک شرکتی بیاید متکفل شود که من آشغالها را جمع میکنم و میبرم، اینطور. ولو با گرفتن پولی از مردم. میخواهم بگویم کار تکتک افراد نیست که بر عهدۀ تکتک افراد بگذاریم و بگوییم مال خودت را به فلان جا ببر. این شرط برای امور حسبه است؟ برای چه؟ این شرط برای اینکه امور حسبه بشود، یا شرط برای این است که این کار جمعی انجام شود؟ یعنی اگر این شرط نباشد، دیگر امور حسبه نیست؟ چرا، هم اینکه شارع راضی به ترک آن نباشد و هم متکفل خاصی تعیین نکرده باشد. میگویند ابتدا باید این را مفروغٌعنه بگیریم. چرا؟ چنین امری باید باشد. نه، اگر تکتک افراد خودشان بتوانند انجام دهند، چه کسی گفته است که بر همه واجب کفایی شود؟ خب انجام ندادهاند. مال دیگران. من مال شما را، شما مال من را؛ این را چه کسی گفته است؟ وجوب کفایی اینگونه است.
اکنون بچهای در خیابان افتاده، مثالی که زدید؛ بچهای که رها شده است، یک نفر هم میتواند آن را انجام دهد. پس بگوییم امور حسبه نیست، چون تکتک میتوانند انجامش دهند؟ جایی که تکتک افراد بتوانند انجام دهند، از امور حسبه خارج میشود؟ مثلاً آن بچه؟ دیگر به آن نمیگوییم امور حسبه نیست؟ بقیه انجام ندادهاند. خب، آن را ترک کردهاند. اکنون دیگر وظیفۀ من، فقیه و حاکم و اینها نیست که بیایند و متکفل این امر شوند، چون تکتک افراد میتوانند انجام دهند؟ نه، شارع متکفل خاصی آنجا تعیین نکرده و خودشم میدانم که به ترک آن راضی نیست، ولی امری است که تکتک هم میتوانند انجام دهند، اما انجام ندادهاند. اکنون متکفل خاصی هم ندارد. خب بگوییم امور حسبه است دیگر. چرا این امور حسبه نباشد؟ این شرط اینجا واجب کفایی است. یعنی میتوانیم بگوییم واجب کفایی است، بله. اما در محل بحث ما میتوانید بگویید که این بر همه واجب کفایی است؟ مثلاً بر شما که همۀ آشغالها را جمع کنید؟ نه فقط مال خودتان. بر این آقا هم واجب است همۀ آشغالها را جمع کند، بر آن آقا هم… واجب کفایی اینطور است. آنجا قبول است. خب من هم همین را میخواهم بگویم. میگویم این با آنجا فرق دارد؛ با مثال بچه. پس میخواهید بگویید امور حسبه نیست؟ این بچه، کدام؟ مثال بچه امور حسبه نیست؟ چرا، امر حسبی است. پس امر حسبی حتماً مشروط به شرط سوم نیست. در بعضی از موارد شرط سوم هست، در مواردی شرط چهارم نیست. این شرط سومی که تکتک افراد نتوانند انجام دهند، لازم نیست در همۀ امور حسبه باشد. در همۀ امور حسبه آیا این شرط لازم است یا نه؟ که این شرط، یعنی اینجا میخواهیم بگوییم در مورد بچه، بر عهدۀ همه است؛ واجب کفایی است که همه انجام دهند. تکتک افراد نمیتوانند، شرط این است که تکتک افراد نتوانند انجامش دهند. یا انجام نمیدهند. یا انجام نمیدهند، دارم میگویم. یا انجام نمیدهند. آیا این شرط لازم است؟ آیا این شرط لازم است؟ انجام ندادهاند دیگر. میگویم یا نشود یا انجام نمیدهند. اگر اینطور در آن اخذ کردیم، اکنون مثالی میخواهید بزنید که تکتک نتوانند انجام دهند، چه مثالی میزنید؟ همین آشغال. خب پس این شرط لازم نیست دیگر، شرط سوم. شرط سوم این است که باید حتماً این کار، مجموعی باشد. یک کار مجموعی در رابطه با بچه هست؟ کودک بر عهده میآید ولی انجام ندادهاند. در امنیت هست که از عهدهشان برنمیآید. تکتک منظور این است که باید با همدیگر باشند. یک نفر هم میتواند این بچه را متکفل شود. اگر اینگونه باشد، هیچ مثالی برای شرط سوم باقی نمیماند. شرط سوم لغو میشود اگر اینگونه بخواهید بگویید.
میگویم دو چیز گذاشتم: یا اصلاً ممکن نیست یا انجام نمیدهند. اگر اینطور گفتید، اکنون در این بچهای که اینطور است، اگر کسی او را برداشت، خب هیچ؛ بعد از او، ولی اگر انجام ندادند، به اینها چه میگویید اینجا؟ وظیفه چیست؟ هر کسی انجام دهد، باز هم واجب کفایی است دیگر. ارگان بیاید وسط، مجموعه بیاید وسط؛ شما شرط کردید که حتماً جوری باشد که حالا اگر واقعاً انجام داد و یکی همان اول آمد و بچه را برداشت، آیا شما اینگونه میخواهید بگویید؟ یکی آمد، برداشت و رفت؛ این هم باز واجب کفایی است. پس امور حسبیه صدق میکند. شما نتیجهاش این باشد که بر عهده میآید، انجام ندادهاند. فرض این است که شرط سوم برای امور حسبه نیاز نیست؛ این امور حسبه است. این را برای چه شما شرط چه چیزی میبینید سوم را؟ شرط چه چیزی میبینید؟ این، اینگونه یعنی میخواهد یا نمیخواهد؟ در خیلی از جاها نیاز نیست. وقتی میخواهد چیزی باشد، لازم نیست حتماً ارگان، حتماً متکفل باشد. من نگفتم ارگان. من که استدلالم بر سر ارگان نیست. میگویم ولو یک شخص بیاید و جریان همه اینها را به عهده بگیرد. اینطور گفتم. یکی بیاید بگوید من همۀ آشغالهای کوچهها را در قم جمع میکنم. پول دارد، ماشین هم زیاد دارد، فرض کنید، خودش به عهده بگیرد. من نمیگویم حتماً ارگان. میگویم به هر حال نمیتوانیم بر عهدۀ تکتک بگذاریم که شما خودت، وظیفۀ خودت این است که مال خودت را بیرون ببری، فلان جا. به این هم بگوییم، به آن هم بگوییم؛ چون اینطور انجام نخواهد شد. این را میخواهم بگویم. وگرنه آن طرفش مهم نیست.
به هر حال، ببینید اکنون در اینجا این امر حسبی میشود یا نمیشود؟ اینکه فضا باید از این گازها و اینها کنترل شود، آیا میشود گفت امر حسبی است؟ خب، این امری است که شارع راضی به ترک آن نیست. با فرض اینکه این امر منجر به مردن بسیاری میشود، اگر بخواهد همینطور استمرار یابد، و یا اگر عدهای هم نمیرند، تنفسشان مختل میشود و کار به آنجا میکشد. از جهت تنفسی، بیماریهای مختلفی ایجاد میشود، بیماریهای تنفسی؛ و خلاصه گرمای زمین بسیار زیاد میشود، به شکلی که دیگر در رشد گیاهان و اینها تأثیر میگذارد، کمبود غذا ایجاد میشود، در بسیاری از جاها خشکسالی به وجود میآید. این بر بسیاری از کشورها و زمینها تأثیر دارد. متخصصان این کار میگویند که این وضعیت به آنجاها میکشد. با این فرض داریم صحبت میکنیم. اگر بناست بگذاریم، به اینجا منجر میشود: یا عدهای از بین میروند، یا عدهای دچار اختلالات تنفسی میشوند، یا عدهای بیماریهای دیگری پیدا میکنند؛ زمین در بسیاری از کشورها خشک میشود و به زمینهای بایر تبدیل میشود؛ آبها بسیار کم خواهد شد و دریاچهها و اینها تبخیر میشوند. خب، اکنون با این وضعیت، این امری است که میدانیم شارع به ترک آن راضی نیست، چون منجر به هلاکت حرث و نسل میشود و شارع به آنچه منجر به هلاکت حرث و نسل میشود، راضی نیست. این را از آیات فهمیدیم.
اگر اینچنین است، متکفل خاصی هم که برای آن تعیین نکرده که این بر عهدۀ فلانی، فلان گروه یا فلان شخص است. اینها نیست. وقتی اینطور است، باید کسی برای انجام این کار قیام کند. آنکه قیام میکند، چه سه احتمالی در بدو امر به ذهن میآید؟ یا بگوییم بر عهدۀ فقیهی است که چون احکام شرعی در دست اوست و احتمال میدهد که در اینجا چه احکامی پیش میآید، میتواند این را بفهمد؛ میتواند بفهمد که موضوع چه احکامی میتواند باشد، صغرای چه کبراییاتی میتواند باشد. فقیهی که میتواند موضوعات را به کمک متخصصان تشخیص دهد، از آنها بخواهد و خودش محتملات احکام به ذهنش میآید؛ آنگاه حکم را هم خودش با مراعات آن موضوعات و راه حلهایی که متخصصان میدهند، با احکام شرعیه تطبیق دهد. این یک احتمال. که این کار بر عهدۀ فقیه باشد. فقیهی که کفو باشد، نه هر فقیهی.
دربارۀ میرزا حبیبالله رشتی رضواناللهعلیه نقل میکنند که این بزرگوار، آدم بسیار برجسته و دقتهایش هم در قضا و جاهای دیگر، در اجاره و غصبش معلوم است؛ بسیار آدم قویای بوده است. ولی آنطور که نقل میشود، بسیار ساده و پاک بوده است. میگویند آینه جلویش بوده و مرتب «سلام علیکم» میکرده؛ گویی نمیفهمیده که آن عکس خودش است که آنجا افتاده است. این را واقعاً صحت دارد یا نه، من نمیدانم. گفتهاند دربارۀ این بزرگان اینگونه سخن گفتن درست نیست و ایشان احراز نکردهاند. ولی خیلی نقل شده است. یا در کوچه به او گفتهاند: «بابا بزرگ، وقتی رد میشوی و میخواهی به مسجد بروی، از خانهات تا مسجد، یک سلام و علیکی کن. همیشه سرت پایین است تا به این مردمی که رد میشوند برسی. آنها توقعی دارند، احترامی دارند، سلامی.» نمیشود همینطور سرت پایین باشد تا به آنجا برسی و دوباره برگردی. و ایشان دیگر شروع کرد. از همان ابتدا که بیرون میآمد، اگر باید پنج دقیقهای به نماز میرسید، به هر کس میرسید، میگفت: «سلام علیکم، حال شما چطور است؟ بچههایتان چطورند؟ کارتان چطور است؟» و همانجا میافتاد. دیر به نماز میرسید. این را نقل میکنند. خب، این یک نوع آدم بسیار دقیق و اینهاست ولی اینطور هم نباید باشد. باید هم انسان ساده نباشد، هم در حد… استغفرالله. این هم ممکن است اشکال شرعی داشته باشد که ما این را گفتیم. نقل کردم دربارۀ این بزرگ. گفتن من هم شاید درست نبود. من خیلی مواظبت میکنم که این قصههای بزرگان را نگویم، اما بعضی جاها دیگر آنجا از دستم در رفت. بله، گفتن این باید برایش استغفار کرد. نقل این قصهها جالب نبود. یک صلوات بفرستیم. بله، صلوات برایشان هدیه کنیم. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
بله، این به هر حال دربارۀ بعضی بزرگان نقل شده است. اکنون در اینجا میخواهیم بگوییم که یا فقیهی باشد که کفو باشد، بتواند از عهدۀ اداره برآید و از آن طرف با متخصصان موضوعی هم در ارتباط باشد، موضوع برایش خوب مشخص شود و بعد حکم آن را هم بتواند بدهد. این یک احتمال. یک احتمال این است که نه، بر عهدۀ آدم متخصص باشد، ولو به فقه و اسلام اصلاً کاری نداشته باشد؛ همان چیزی که اکنون در دنیا هست. یک آدم وارد در یک رشتهای را به عنوان رئیسی میگذارند که این امور را به عهده بگیرد. احتمال سوم این است که بگوییم نه، یک آدم متدین، ولو مقلد، که تابع مقلدش هست و رسالۀ او را در دست میگیرد و اگر هم جایی گیر کرد، از مقلدش میپرسد. چنین کسی را بگذاریم. لازم نیست فقیه یا مجتهد باشد. اینطور. این سه احتمال.
اینکه بخواهید بگویید اصلاً فقیه نباشد و کاری به اینها نداشته باشد، خب به همان چیزی منجر میشود که در همۀ دنیاست. این دیگر طاغوت است، بیش از این که نیست. زیرا از نظر ما، طاغوت چیست، آن چیزی که در اسلام داریم؟ اگر بنا باشد حکومت دست معصوم، یعنی پیغمبر اکرم(ص) یا یکی از ائمه(ع) باشد، اینها طاغوت نیستند؛ استثنا شدهاند. یا نواب خاص آنها یا نواب عام آنها، بنا بر اینکه ولایت را در همین محدودهای که خواهم گفت، درست کنیم. خب اینها همه را در بر میگیرد. اما غیر از اینها هر چه هست، طاغوت است. به دید ما، به دید یک مسلمان. یعنی به غیر ما انزلالله حکم میکند؛ به غیر چیزی که در حقش تشریع شده، حکم میکند. آنکه هیچ کاری به شرع ندارد و لائیک است، اگر بخواهید او را بگذارید، همین میشود؛ منفی است.
آن هم که بخواهیم بگوییم آدم متدین مقلد که تابع مقلدش باشد، این سخن خوبی است. از آقای اراکی خدا رحمتش کند، شیخ محمدعلی اراکی، نقل میکنند که مثلاً میگفته فقیه لازم نیست در رأس امور باشد. از ایشان نقل میکنند. یک متدینی که ولو مقلد باشد ولی به وظایف شرعی خودش عمل کند، همینقدر کافی است. مثلاً. این سخن، از نظر علمی، سخن خوبی است؛ اما در مقام عمل، چنانکه بارها گفتهام، قابل پیادهسازی نیست. چرا؟ اگر بخواهید او را آنجا بگذارید تا بر اساس احکام اسلام عمل کند و از مقلدش بپرسد، باید این احتمال برایش پیش بیاید که شرع در اینجا چیزی دارد و آن چیست. باید تکتک این صغریات را همینقدر متوجه شود. و اینها هر چقدر هم آدمهای متدینی باشند، خیلی وقتها متوجه نمیشوند. با همان اعتقادات و مسلمات ذهنی خودشان، میگویند این دیگر مشروع است و حرفی در آن نیست و انجام میدهند. احتمال نمیدهند که اینجا حکم شرعی داشته باشد. آنکه احتمال میدهد، خودش فقیه است که با توجه به موضوعاتی که برایش پیش میآید، دنبال حکمش میگردد. هر چه دقیقتر هم باشد، بیشتر دنبال موضوعاتش میرود و دقت بیشتری میکند. اما آن در مقام عمل، شما یک چیزی میگویید، ولی در مقام عمل واقعاً التفات پیدا نمیکند. موضوعات و کنار هم بودنشان آنقدر ریز است که من در بحثهای علمی و جلساتی که با هم داریم، میبینم که فضلا هم توجه نمیکنند. چه برسد به اینکه مثلاً در این مطلب ده حکم داریم، شش حکم داریم؛ با اینکه یک چیز ریز است، توجه نمیکنند. چه برسد به کسی که اصلاً طلبه نباشد و درس نخوانده باشد. احتمال نمیدهد. خیلی وقتها با همان مرتکزات ذهنی خودشان که از خانه و خانواده و جامعه گرفتهاند، گمان میکنند مثلاً این از مسلمات است و همانطور پیش میروند و اصلاً دنبال سؤالش نمیروند، چون احتمالش را نمیدهند. این در مقام عمل ممکن نیست. آنکه ممکن است، همان فقیه جامعالشرایط است؛ همان احتمالی که این بزرگان میفهمیدند. که کفو هم باشد و بتواند اداره کند. این را به عهدۀ او میگذارند. در موضوعات هم حتماً با متخصصان مشورت کند تا به مطلب برسد.
اگر اینطور شد، این میشود وظیفۀ اول، وظیفۀ فقیه. اگر نشد و فقیهی به آن شکل نداشتیم، عدول مؤمنین، همانطور که بزرگان گفتهاند. اگر نشد، فساق مؤمنین.
فقیه در جلسهای که میخواهد تصمیم بگیرد، شرکت کند چه میشود؟ چه؟ فقیه را اینگونه نگوییم که فقیه حکومت کند؛ در جلسۀ تصمیمگیری در حضور یک فقیه باشد چه میشود؟ این فقیه در کابینه باشد مثلاً؟ چرا مشکل دارد؟ مگر جلسه همهجا نیست. این را میگویم که باز عملی نیست. شما اکنون ببینید اگر بنا باشد همۀ تصمیمات در یک جلسه اخذ میشد، این اصلاً در خارج ممکن نیست. چرا میگویم ممکن نیست؟ شما اکنون در همین جمهوری اسلامی، بسیاری از قوانین را خود دولت تصویب میکند و اصلاً به مجلس نمیرود. نمیتوانند به آنجا بدهند. بسیاری از آنها وظیفۀ مجلس شده است. بسیاری را خود این شوراها، شوراهای شهر، خودشان دارند این قوانین را جعل میکنند. خیلی وقتها میبینید که شهرداریها خودشان جدای از آنها قانون دارند. ادارات خودشان برای خودشان قانون جعل میکنند. ممکن نیست همه را به یک جا بدهید و بگویید این فقها آنجا بنشینند. آنقدر هم فقیه نداریم که برای همهجا فقیه بگذاریم. این یک واقعیت است. اگر داشتیم، برای قضا هم گیر میکردیم.
شما قرار شد در امور حسبهای استفاده کنید که شارع راضی به ترک آن نیست؛ نه به این وسعت. کدام؟ شما قرار شد… همۀ تصمیمات اکنون همینطور است. نه، باید احتمال آن را بدهد، میگویم. شما برای حل این میفرمایید که خب یک فقیه آنجا برای جلسه بگذاریم. شما فرمودید که در همۀ تصمیمات اکنون حکومت، ممکن است امور حسبی انجام دهد. قرار شد در آن مواردی که قدر متیقن است شارع راضی نیست؛ نه دیگر به این وسعت. نه دیگر، وقتی بنا شد شما ولایت را از باب امور حسبه در حد امور حسبه به او دادید، باید در حد ضرورت هم این احکام را جعل کند. نه، پس همۀ احکام، این ضرورت به همه میرسد. نه دیگر، همۀ احکام اینطور نیست که شارع راضی به ترک آن نباشد. کدام؟ فرقی نمیکند، میخواهد حکم جعل کند. نمیشود اداره کرد باز دوباره. باز به همان حد میافتیم. بگویید آقا من فقط چند حکم را میدانم که ضرورتاً شارع به ترک آن راضی نیست. اما مگر بقیه را میشود اداره کرد؟ به هر حال باید در بعضی جاها دنبال مصالح باشید، در بعضی جاها دنبال مفاسد باشید. این را بر اساس مصلحت حکم جعل کنید، بعضیها را بر اساس اینکه مفسده دارد، نهی کنید. اینها ممکن نیست. ما فقط تئوری مینشینیم و دربارۀ آن صحبت میکنیم، ولی در مقام عمل، باید یک جایی باشد که احکام را جعل کند. اکنون وضع آن بر اساس ضرورات است که اگر امر حسبی شد، در همان محدوده باید به همه نگاه کنیم. به همۀ احکام. همۀ احکام را میخواهید در یک جا ببینید یا در جاهای مختلف؟ اگر بخواهید برای همهجا فقیه بگذارید، ممکن نیست. اگر بخواهید در یک جا فقیه بگذارید، اصلاً به اینها نمیرسد. همه را نمیتواند. این در مقام عمل ممکن نیست. ما برای حرف زدن میشود، ولی در واقع ممکن نیست.
لذا در اینجا بزرگان از اول گفتهاند که امر دائر بر این است که یا فقیه باشد یا غیر فقیه. خب غیر فقیه، فقیه از او اولی است تا طاغوت نشود؛ که احکام شرع هم در دست اوست. خب به این مقدار به فقیه میدهیم از باب امر حسبی. این کسی است که میخواهد از راه امر حسبی جلو بیاید. معلوم شد؟ من سه احتمال برای آن در نظر گرفتم. فرض کنید حرف آقای اراکی هم بیاید. میگویم این در عمل ممکن نیست. ما فقط حرف میزنیم. در مقام اجرا، ادارۀ یک حکومت با این حرفها ممکن نیست. شاهد آن همین رئیسجمهورهایی که ما داشتیم. بله؟ رئیسجمهورهایی که داشتیم، به ظاهر آدمهای متدینی بودند ولی خب تصمیماتی که گرفتند، خیلیهایش… نه، میرود در آن. حالا از آن بگذریم دیگر. این حکومت که تصمیماتی گرفته، چند تا به هر حال… نمیشود، بله. حالا از این بگذریم. شما قبول ندارید این راه را، چیست؟ نه، میگویم که اگر این بخواهد نقد باشد، آن وقت نقد به خود ولی فقیه میشود. ما الآن با ولی فقیه هم نمیتوانیم در همۀ مسائل برویم. خب او ولایت میدهد دیگر. چون فقیه است، میتواند به دیگران بدهد. همین نقدی که میزنم دیگر. پس نقد نیست دیگر در این صورت. کدام نقد؟ همین که به عنوان نقد، رئیسجمهور را مثال زدم. نه حاج آقا، به شورای شهر و پایینتر و اینها؛ به هر حال تصمیماتی گرفته شد که قبول کنیم دیگر. حالا من اصلاً با شخص کاری ندارم. موافق با شرع نبود. خب بله، میگویند لازمۀ آن همین است. چون همین رئیسجمهور ما هم که فقیه نبودند به آن شکل… وکالت که داشتند، نیازی نیست که… وکالت که از طرف فقیه داشتند. نیابت و وکالت، به هر حال امضا شده. خب بله. بله خب. پس میگویم همینجور میشود دیگر. خب بله، آنجا وکالت دارد. میگویم ولو خطا باشد، چون فقیه را در رأس گرفتهایم. اکنون فرض بحث ما این است که فقیه نباشد، خودشان فقط باشند. میگویم آن اشکالها پیش میآید.
این یکی از سه احتمال است. خلاصه، آیا اینجا این امر حسبی است؟ شکی نیست. این یکی از صغریات دیگر میشود، فقط صغرای جدیدی است. اکنون آقای جواد میگفت تشکیل حکومت اصلاً صغری است؛ من میگویم این موارد هم صغری است. اگر شما گفتید این صغری است، یعنی متکفل خاصی ندارد و شارع هم به اهمال آن راضی نیست، اکنون امر حسبی شد. وقتی امر حسبی شد، مانند بقیه، همان استدلال امر حسبی را اینجا میآوریم. میگوییم امر دائر بر این است که فقیهی که از امور مطلع است، در رأس باشد و اینها را انجام دهد، یعنی متکفل این کار شود؛ یا نه، یک متدین مقلد؛ یا نه، اصلاً یک متخصص که کاری به دین ندارد. خب آن که جزو طاغوت است و هیچ دلیلی بر مشروعیت کارش نداریم. آن یکی هم که بخواهد مقلد باشد، واقعاً در مقام عمل ممکن نیست. از اینهایی که در اجرا هستند، شما بپرسید. اگرچه من مجری نبودهام، این را میفهمم که این در مقام عمل ممکن نیست. فقط حرف میزنیم. همان فقیه میماند، مانند سایر موارد.
خب این کار را باید کسی به عهده بگیرد که متکفل شود. اگر این شد، به آن برای این کارها مشروعیت دادیم. یعنی نوعی مالکیت تصرفی پیدا میکند. اما اکنون چه پیشنهادی برای حل این گازهای گلخانهای بدهد؟ این را دیگر متخصصان با کمک آنها از جهت موضوعی باید تشخیص دهند که این راه حل، این راه حل و این راه حل هست. خود او هم بیاید آن چیزی را که مطابق با شرع است، ببیند کدام است و همینقدر که مخالفت با شرع نداشته باشد. از باب ناچاری دیگر بنا شد دخالت کنیم. و مخالفت با شرع که نداشته باشد، آن را از بین اینها انتخاب میکند؛ آنکه مصلحتش بهتر و بیشتر است، مصالح بیشتری دارد و مخالفت با شرع هم ندارد. آن اینطور میشود. این یک راه است از باب امر حسبی.
و این راه به نظرم گیری ندارد، ولو فقط به حد ضرورات است و ما را محدود میکند. ولی نتیجهای که از آن میگیریم، خیلی فرقی با نتیجۀ کسی که بگوید از باب ولایت صاحب جواهری میخواهیم درست کنیم، ندارد. خیلی فرقی نمیکند. چرا؟ چون میگویم، مگر این فقیه میخواهد چه کار کند؟ اکنون فهمید که باید محدود کند و در رأس امور قرار گرفت. راهکارهایی هم برای محدود کردن به او گفتهاند تا این گازها را محدود کند. تشخیص هم داد که بهترینشان کدام است. خب اینجا خودش میبیند که این یک ضرورت است؛ بیاید درخت بکارد تا این کربن کم شود. دیگری هم که باشد، همین کار را میکند. فقط اکنون به دست کسی دادیم که کارش مشروعیت دارد. یا فرض کنید میگوید آقا باید ماشینهای برقی را تکثیر کنیم تا این کربن تولید نشود. خب دیگری هم این کار را میکند و به همین نتیجه میرسد. این ضرورتهایی که میگوییم، حد ضرورت همین است دیگر. تشخیص میدهد که این مقدار ضرورت اقتضا میکند که اینها را انجام دهد.
در حد ضرورت آن اختلاف پیش نمیآید. آنجایی که کمی از ضرورت بالاتر میرود، یعنی ضرورت نیست ولی مصلحت است، به نظرم اینجا مشکل پیدا میکند. بله دیگر، ولی آن موارد خیلی… اکنون ببینید کجاست؟ گفتم مثلاً پارکی را میگوید ما اینجا لازم است ده پارک بزنیم. مصلحت اقتضا میکند که در این شهر ده پارک بزنیم. این پارکی که میزند، اگر در همان شکل دیدیم که درختها باید کاشته شوند و هر چه هم ما با این شهرهای بزرگی که ایجاد میشود، بکاریم، این پارکها کافی نیست. اگر آنطور به مطلب نگاه کنید، خود این باز ضرورت میشود. درسته، آن فقیهی که میخواهد حکم بزند، تا آنجایی که مثلاً آن دو تا ضرورت است، سومی را من احراز نمیکنم که ضرورت باشد. خب برایش خیلی سخت میشود. گفتم متخصصان باید بیایند و آن مقدار را بگویند و کمکش کنند که این لازم است یا لازم نیست. شهری با این وسعت، چقدر درخت میخواهد. اگر بنا باشد در جایی واقعاً نرسد، گفت دو تا، آنها میگویند ده تا. اگر اینطور شود، به هر حال اینجا گیر میکنیم. اگر بخواهیم از راه امر حسبی جلو برویم، دستش تا حدی بسته میشود. ولی اینها چقدر است در اینگونه موارد؟ وقتی متخصصان میگویند برای این شهر با این وسعت و این فضا، اینقدر پارک میخواهیم و ما هر کاری هم میکنیم، باز کمتر از حد لازم است و به آن حد نمیرسیم، کجا میشود که فقیه بگوید ما دو تا برایمان کافی است و ده تایی که شما میگویید بیخود است؟ که بعداً گیر کنیم. هر چه میگوییم، ما کمتر داریم انجام میدهیم؛ نمیتوانیم. الان وضعیت اینطور است دیگر، حداقل با این وضعیت فعلی ما. این لذا گیری پیدا نمیکند. این بیان به نظرم بیان خوبی است تا اینجا.
اکنون غیر از درختان، میگوید آقا فرض کنید که برق را باید کاری کنیم که دیگر با انرژی فسیلی نباشد. چه بکنیم؟ با نفت نباشد، با گاز نباشد. بیاییم با مثلاً فرض کنید از باد استفاده کنیم، از نیروی حرکت آب استفاده کنیم، از حرکت بادها استفاده کنیم. خب اینها با این شکل، دیگران هم تشخیص میدهند و به همین نتیجه میرسند. هر کاری هم بکند، این ضرورت اینجا تأثیر نمیکند، چون میگویم هر چه هم برسیم، باز کم کردهایم، نسبت به آنچه میخواهیم.
این مثالهایی که الان داریم میزنیم، فقط این به سان سال بحث میکنیم که حالا چه ضرورت، چه مصلحت، در مقام اجرا که میرود، تضادهای زیادی پیدا میشود. مثل همین خودروهای برقی، به فرض، میخواهم بگویم مسئله به این راحتی نیست. مثلاً الآن دو میلیارد دلار برای واردات خودروهای برقی لازم است. بعد مثلاً دلار نیست، میگویند ما اینقدر دلار برای مثلاً داروهای ضروری نیاز داریم. الآن مثلاً این ضرورت با داروی ضروری، با… اینها تضادهاست دیگر. در همۀ موارد تضاد چه میکنید؟ باید بنشینیم و ببینیم کدام اهم است. خب در سایر موارد که گیر نمیکنیم، اینجا هم گیر نمیکنیم. به هر حال متخصصان میآیند و میگویند اینقدر دارو میخواهیم، آنقدر فلان چیز میخواهیم. همیشه هم کمبود… مفاسدمان اینقدر است. دلار دارم. میگویم همیشه هم کمبود دلار دارم. آن هم معلوم نیست. کمبود دلار معلوم نیست. آن چیزی که برای ما کم است، این است که نمیتوانیم مبادلات بین کشورها را انجام دهیم. الآن وقتی مبادله نشود، اینقدر دلار نمیخواهیم. به چه دردمان میخورد دلار؟ الآن فقط برای کسانی که میخواهند بیرون بروند، فرض کنید بچه دارند، دانشجو دارند یا چیزی، اینها دلار میخواهند. میخواهند مسافرت بروند، دلار میخواهند. اما خود دولتهایی که دستشان بسته است و نمیتوانند معاملۀ تجاری با همدیگر کنند که با ارقام و اعداد و این شکلهاست، این دلار را خیلی میخواهند چه کار کنند، الآن در خزانهشان هم باشد؟ فقط اعتبار به آن میدهد. وقتی… ما معلوم نیست کمبود دلار داشته باشیم. اینها میگویند ما کمبود نداریم. آن چیزی که برای ما مشکل است، این است که نمیتوانیم معامله کنیم. باید با کیف پولها و دلارها را برداریم ببریم آنجا و اینجا. گیر اینها این است.
ادعا این است که همانطور که شما در احتمال سوم، یعنی همین حرف آقای اراکی، میگویید که متدین خیلی حرف خوبی است ولی در اجرا مشکل پیدا میکند و اولویت با فقیه است، این ادعا هم هست که اگر بخواهند با ضرورت در مقابل مصلحت جلو بیایند، عملاً در اجرا نمیشود. یعنی در بسیاری از موارد دچار مشکل میشویم. خیلی جاها ممکن است. بله، خیلی جاها ممکن است. حرف آقای اراکی هم در خیلی جاها ممکن بود که با امور غیر مهم… خب الآن این موارد را شما بیاورید، میگویم با توجه به این نکته، ما هر کاری کنیم، کم داریم. آیا چقدر گیر میکنیم؟ این مال چه فرضی است که شما در نظر دارید؟ خوب است این فرض شما که ما واقعاً به یک جایی رسیدهایم… مثلاً کشور که فقط این مسئله نیست، همهچیز با هم است. در هر چیزی داریم، کم داریم. هر کاری بکنیم، حدی که متخصصان میگویند، با آن چیزی که ما قدرت انجامش را داریم، در هر قسمتی که شما بگویید، ما خیلی کمتر از آن هستیم؛ از مقدار نیاز. مقداری که میتوانیم انجام دهیم، از مقدار نیاز خیلی کمتر است. کجا داریم که زیادتر باشد با این وضعیت ما؟ این پیش… لذا پیشرفت ما هم ضعیف است دیگر نسبت به کشورهای دیگر با این تحریم و اینها که هست. اگر به این شکل به مطلب نگاه کنیم که هر کاری کنیم کمتر است، این ضرورت خیلی دست ما را نمیبنده دیگر. چون این مقدار همهاش ضرورت است؛ در درازمدت. چون معرضیت برای آن بیماریها و اینها دارد. در درازمدت به آن آثار سوء میکشد که باید از همین الان به تدریج جلوی آن را بگیریم تا به آنجا برسیم. نمیشود، تدریجی است. مثل کارهای دیگر. من نمیبینم خیلی الآن با این وضعیتمان این… حداقل اینجا میتواند جواب بدهد. برای بعداً ممکن است این جواب ندهد و باید جور دیگری فکر کنیم.
به هر حال، این یک بیان است. وقت هست یا نه؟ امروز این امر حسبی کمی وقت ما را گرفت. بله؟ یک بیان دیگر هم… بله، بخوانیم. یک بیان دیگر هم که اینجا بود، همین که الآن گفتم؛ اگر گفتیم عقلا در یک سری امور عامهای که در جلسۀ قبل گفتم (این هم خوب واضح نشد)، به رئیسشان مراجعه میکنند. یکی از امور عامه، همان چیزهایی است که گفتیم هر کسی خودش نمیتواند به عهدهاش بگیرد؛ این امر عام میشود. یکی از آنها همین محل بحث ماست. نمیتوانیم به عهدۀ هر کسی بگذاریم و بگوییم شما به اندازۀ خودت گازهایی که تولید میشود یا مشکلاتی که ایجاد میشود یا کثافاتی که درست میشود، اینها را همه خودت به عهده بگیر. این را نمیتوانیم. باید یک ارگانهایی، دولتی، اشخاصی، این کار را برای کل یک شهر یا کل یک کشور به عهده بگیرند. اینطور. خب وقتی اینطور شد، این از امور عامهای میشود که عقلا به رئیسشان مراجعه میکنند. صغرای آن میشود.
وقتی از امور عامه شد که عقلا رجوع میکنند، این همیشه بوده است. اینطور ادعا کنیم. الآن این را یک وقت میخواهیم باز بر عهدۀ فقیه بگذاریم، یک وقت میگوییم نه. همین که امر عام شد، از امور عامهای شد که عقلا به رئیسشان مراجعه میکنند، این را آن وقت از سه جهت بحث کنیم: یکی از جهت نصوص خاصه، اگر بتوانیم آن را درست کنیم. نصوص خاصه به بحث ولایت فقیه میرسد. یکی از جهت سیرۀ عقلاییه که حتی اگر فقیه هم در کار نباشد، بگوییم همۀ عقلای دنیا همین کار را میکنند، به رئیسشان مراجعه میکنند و شارع این سیره را امضا کرده است. این دیگر کاری به ولی فقیه ندارد. این راه دوم. پس یکی نصوص خاصه، یکی سیرۀ عقلاییه، و یکی از راه آیۀ مبارکه «النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم» که ولایت بسیار مطلقه و وسیعی را درست میکند. مرحوم امام میخواهد این را درست کند. این سه راه.
اگر ثابت کردید که از امور عامه است، که واضح است از امور عامه است، که هر کسی نمیتواند به عهده بگیرد و میشود گفت مردم در اموری که… به رئیسشان در این امور مراجعه میکنند برای درست کردن، برای کنترل فضا، برای کنترل هوا از این گازهای اینچنینی، این از آن امور است، الآن هر سه بحث را باید بکنیم. از جهت نصوص خاصه که در ولایت فقیه و اینها وارد شده است، اگر از این راه بخواهید وارد شوید و این را بر عهدۀ او بگذارید، همان حرف آقایانی میشود که برای ولایت فقیه به مثل توقیع شریف استدلال کردهاند: «و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله». مثل این توقیع. اگر کسی بتواند از این راه آن را درست کند، خب ولایت را در همۀ اموری که یکی از آنها هم این است، به فقیه میدهد.
گیر این راه فقط این بود که نصوص خاصه دچار اشکالات زیادی است. همه هم با آن برخورد کردهاید و در مکاسب خواندهاید. اگر بخواهیم از آن راه آن را درست کنیم. همین توقیع شریف که عمدۀ سند آن است، من خیلی هم قبلاً زحمت کشیدم روی همین که این سند چگونه درست نمیشود و شکلهای مختلفی آقایان گفتهاند. مثلاً آقای فرض کنید، بله، بعضیها مثل آقای جوادی، خدا رحمتش کند، نقل میکنند آقای جوادی آملی، مثلاً ایشان میخواسته این را درست کند، از این راه وارد شده بوده که دیگران هم این راه را گفتهاند و مختص ایشان نیست؛ که در آن توقیع شریف احکامی آمده که برای بعضی از آنها هیچ مستندی نیست، آقایان بر طبق آن فتوا دادهاند و هیچ مستندی جز این ندارد. معلوم میشود که این روایت را قبول کردهاند که اینطور طریقه را قبول کردهاند. این حرف البته به چیزهایی مثل مقنعه و سمع و صدوق و بعضی چیزهای دیگری که آنجا آمده، برمیگردد. این هم خیلی واضح نیست که هیچ مستندی ندارد؛ این ادعاست که کردهاند. و از این راه خواستهاند سند این را درست کنند.
بعضیها مثل آقای حائری، خدا رحمتش کند، آقای… عافیتش هم بدهد. من هم همیشه جویای احوالشان هستم. تا همین پریروز بود که در همین جلسه شده بود، برادرش از نجف آمده بود، آقا اکبر. من گفتم از ایشان بپرسم، چون با هم به درس ایشان، درس آقای حائری، میرفتیم قدیم. خلاصه سؤال کردم، گفت: «الآن اصلاً ایشان مثل یک تکه گوشت افتاده است.» حرف هم نمیتواند بزند. یک نصف بدنش که فلج شده بود، سکته کرده بود و بعداً الآن مثل یک تکه گوشت است. واقعاً باید برایشان دعا کرد که خدا عافیتشان بدهد. این آدم فهمیدهای بود و امثال اینها را هم کم داریم. خدا شفا بدهد انشاءالله.
خلاصه ایشان اینطوری آن را درست میکرد. میگفت: «اینکه کسی بخواهد اینطور به امام ببندد که امام این چیزها را به من گفت، بعد مدحش کرده، دعا کرده برایش (در همان توقیع هست دیگر) و بعداً بیاید چنین حدیث طولانیای را جعل کند و دعای امام را هم داشته باشد، این یا خیلی آدم پستی است یا در نهایت خوبی است.» این دو احتمال را آنجا در کتابش میداد. اینطور. اینکه بخواهد اینقدر پست باشد، اگر اینطور باشد، آقایانی مثل کلینی و دیگران نمیآمدند روایت او را اینطور نقل کنند. البته کلینی در… صدوق نوعاً مطلب این را نقل کرده است. در جلد هشتم کافی، الآن یادم نیست، به شک افتادم که آیا این روایت توقیع شریف آمده است یا نه. همان که نقل کرده… بله، آن آنجا نیست درسته. بله، در جلد هشتم، در روضه. الآن یادم نیست، این را باید ببینیم. اما اینکه بزرگان این را نقل کردهاند بعداً، این چطور میشود؟ این نمیشود که پس آدم خیلی پست و ناجوری باشد و اینها بیایند اینطور نقلش کنند. این نهایتاً باید یک آدم ثقهای باشد حداقل که وثاقت او پیش اینها محرز بوده است. از این راه مثلاً بگوییم. این هم خیلی من… وقتی خودش احتمال دیگر هم هست، اینکه بگوییم منحصر در این دو تاست که یا نهایت خوبی است یا نهایت بدی است… الآن برای یکی دو نفر مشتبه شده و خیال کردهاند این ثقه است و بعضیها… اینکه نمیشود از این راه وارد شد.
یک راه دیگر هم بعضیها آمدهاند و خواستهاند آن را درست کنند، مثل آقای صدر. نقل میکنند که ایشان مثلاً آمده گفته که این محمد بن… بله، محمد بن یعقوب… خب ناقل این روایت هم اسحاق بن یعقوب است. این برادر کلینی است. چون برادرش را از برادرش نقل میکند، این پیش او محرز و مسلم بوده است. هر دو ابن یعقوب هستند: اسحاق بن یعقوب و محمد بن یعقوب کلینی. این که از برادرش نقل میکند، وثاقت او پیشش مسلم بوده است. خب این هم فقط یک احتمال است. هیچ دلیلی نداریم که این برادر او بوده است. هر دو کلینی هستند و مال کلان کلین، اطراف ری هستند. مال یک شهر هستند و پدرشان هم یکی است، مثلاً یعقوب. بعد احتمال و تناسب اقتضا میکند این را، اما اینکه حتماً اینطور باشد، این از کجا؟ ایشان هم دلیل ندارد. احتمال برادر بودنشان. بله، برادر بودنشان. و بعداً میگوییم اگر برادر است و از او نقل کرده، لابد… تازه آن را هم چگونه وثاقتش را احراز کنیم؟ چون برادرش است، دیگر حتماً ثقه است؟ این هم درست نمیشود. ما آن را میخواهیم. خلاصه بعضی از این راه خواستهاند آن را درست کنند.
خودم گشتم، باز یک راه دیگر، میخواستم ببینم خود این آقا روایات دیگری هم دارد یا نه و تلقی اینها از آن روایات چیست. چهار روایت مجموعاً پیدا کردم که مثلاً با آن روایات بگوییم این آدم چیزی بوده، اینطور نبوده که یک روایت از او نقل شده باشد که آن هم جعل باشد یا نه. روایات دیگری هم… خب با چهار روایت هم خیلی آدم مطمئن نمیشود که این آدم درستی بوده و بزرگانی از او نقل کردهاند. باید یک چیزی ببریم که… این هم کار را درست نمیکند. لذا خیلی نتوانستم این سند را درست کنم. اگر میتوانستیم سند آن را درست کنیم، بعد به دلالت آن میرسیدیم. عمدۀ اشکال آن، اشکال شیخ است که «اما الحوادث الواقعه»… اشکال دلالی که کردهاند، «اما الحوادث الواقعه» چه کسی گفته است که حکم به جنس واقعه و حادثه برمیگردد؟ شاید الف و لام عهد باشد. یعنی این آقا سؤالهایی را پرسیده، اینها حوادثی بوده که برایش اتفاق افتاده، حضرت میفرماید: «اما الحوادث الواقعه»، یعنی همان حوادثی که شما در سؤال آوردی، «الواقعه» که واقع شده، جوابهایش اینهاست. این دلیل نمیشود که هر حادثهای را ما به فقیه ارجاع دهیم و در نتیجه، آنجا که دارد «فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا»، ممکن است همان چیزی باشد که در سؤال بوده است. آنها را دارد میگوید. به جنس برنمیگردد؛ جنس حوادث واقعه، که بگوییم وظیفهمان این است که حادثه را پیش فقیه ببریم و حکمش را از او بخواهیم یا اصلاً تولیت آن را به عهدۀ او بگذاریم. این دیگر فقط حکم نیست. اگر حکم بود، به عنوان مفتی میشد. نمیگوید «حکم الحوادث الواقعه». این را که نگفته است. گفته است: «اما الحوادث الواقعه». خود حادثه را پیش فقیه ببر.
اگر اینطور بود، به هر حال این حوادث، محدود بود؛ پنج تا، ده تا، بیست تا بود. خب امام دیگر اینها را چرا به روات حدیث ارجاع میدهد؟ خود امام جواب میداد دیگر. در طول تاریخ در آن میپرسید. اتفاقاتی که افتاد، امام جوابش را میداد. به هر حال ده سؤال برایم پیش آمد، از این ده تا…